چندی پیش در یکی از خبرگزاری ها مطلبی خواندم با این مضمون که بیش از پنجاه درصد آمار طلاق های ایران، مربوط می شود به مشکلات جنسی. از طرفی واقعیت تلخیست میزان رو به رشد طلاق در میان زوج های ایرانی. این در حالیست که طلاق تنها حلال شرعی است که خداوند آن را دوست نمی دارد. در روايات اسلامى هم به عنوان مبغوض ترين حلالها، از آن ياد شده است، چنان كه در روايتى از پيامبر اکرم مى خوانيم:« ما من شى ء ابغض الى اللَّه عز و جل من بيت يخرب فى الاسلام بالفرقة يعنى الطلاق » یعنی هيچ عمل منفورتر، نزد خداوند متعال از اين نيست كه اساس خانه اى در اسلام با جدايى ويران گردد. در حديث هشدار دهنده ی ديگرى نیز از رسول اكرم در جلد 15 وسائل شیعه می خوانیم:« تزوجوا و لا تطلقوا، فان الطلاق يهتز منه العرش!» ازدواج كنيد و طلاق ندهيد كه طلاق عرش خدا را به لرزه درمى آورد! اواسط مهرماه بود که در سازمان مدیریت صنعتی سمیناری برگزار می شد، تحت عنوان مدیریت مصرف انرژی. دوره ای آموزشی که قرار بود ضمن بررسی وضعیت موجود بخش انرژی کشور، مروری داشته باشد بر اهداف، سیاست ها و راهبردهای کلان برنامه ریزی انرژی در صنعت و نیز مقدمه ای ارائه دهد در مدل سازی انرژی و ایضا معرفی کند برخی نرم افزار های بهینه سازی انرژی را. پیشتر همین جا نوشته بودم مشغول گردآوری و نوشتن مطلبی هستم که به زعم خودم، اتفاق خجسته ای در زندگی ام محسوب می شود. هر چند تنبلی ذاتی ام که در روزهای ماه رمضان به اوج خود می رسد، تا حدود زیادی سرعت کارم را کند کرده است، باری به برکت همین ماه مبارک امیدوارم ان شاالله تا عید سعید فطر بخش اعظم کار را به اتمام برسانم. وقت و زمانی که صرف این پروژه کرده ام و به تبع آن درگیری های ذهنی ای که دچارش شده ام، مجال و فرصتی برایم نگذاشته تا به کارهای دیگرم برسم. مثل بیشتر روزهای عمرم هزار کار نکرده دارم. اما در حد توان، تلاش کرده ام از دغدغه ی اصلی ام " داستان " و " داستان نویسی " دور نمانم. داستان کوتاهی دارم به نام " مثل رویا، مثل کابوس " که به زودی همین جا منتشرش می کنم. داستانی که از اوایل بهار ذهنم درگیرش بود و تا به ویرایش نهایی برسد، مدت زیادی طول کشید، هر چند همان تنبلی که گفتم از یک طرف و این پروژه ای که مشغولش هستم نگذاشتند آن طور که باید و شاید زمان صرفش کنم. هر از گاهی هم مجموعه داستان یا رمانی از نویسندگان داخلی و خارجی خواندم. مجموعه ی داستان شبانه ها از کازو ئو ای شی گورو و رمان هرگز رهایم مکن از همین نویسنده و یکی دو رمان از اسماعیل فصیح و بالاخره هم رمان شب ممکن از محمد حسن شهسواری . که این آخری به نظرم حکایت دیگری دارد. شب ممکن رمانی است که بدون شک از خواندنش لذت می برید. رمانی با ساختاری نوین که کمتر در رمان نویسی میهنی سراغش را داریم. فصل اول کتاب با ضرباهنگ تند و دلنشینی که دارد چنان خواننده را همراه می کند که متوجه گاف های آشکارش نمی شود. نکته ای که در فصل دوم از آن پرده برداشته می شود. نویسنده با زیرکی تمام شما را بازی می دهد تا در پی هر فصل دنبال رمز گشایی از دروغ هایی باشید که نویسنده به خوردتان داده است. دیشب در یکی از سایتهای خبری تصاویر دو نفری که عملیات انتحاری چند روز گذشته را در زاهدان انجام داده بودند تماشا می کردم . به نظر می رسید عکسها ساعتی قبل از حادثه گرفته شده اند . زمانی که این دو خود را برای این جنایت هولناک آماده می کنند . یکی نوجوانی بود که خیلی جدی دوربین را نگاه می کرد و دیگری مرد جوانی که در حالی که جلیقه حاوی مواد منفجره را روی تنش محکم می کردند با دست به دوربین اشاره می کرد . تصاویر عجیبی بود برایم و غیر قابل هضم البته . این که یک نفر به همین سادگی خود را به کام مرگ می فرستد برایم قابل درک نیست خصوصا این که این اقدام را نه در معرکه نبرد و رو در روی دشمن و در میدان جنگ که در خانه خدا ، در وطن خود آنهم در مقابل هم میهنان بی دفاعش انجام می دهد . هم میهنان بی دفاع و بی گناهمان . و وقیحانه تر این که حتما از خدا انتظار پاداش اخروی هم دارد . چه روزگاری است ! من البته کتاب اولم را با پول معلمی در آوردم و خودم هم به کتاب فروشی ها دادم که پولش هم هیچ گاه بر نگشت. ولی امروز هیچ معلمی نمی تواند چنین کند . پس انگار نویسنده ای می تواند صاحب کتاب اول باشد که یا ارث و میراثی داشته باشد و یا اول رفته باشد به کسب حتما حلال و یک میلیونی یا دست کمش پانصد ششصد هزار تومانی بالا بود پیدا کرده باشد تا بعد بیاید و کتاب اول وحتی دومش را درآورد . هوشنگ گلشیری حکایت من اما کمی فرق می کند با این نوشته ی حضرت استادی ، نه مجموعه داستانی دارم برای چاپ نه حتی همین پانصد ششصد هزارتومانی که فرموده اند ، باری روزگار به گمانم همان روزگار است ! روزگار پلشت . امروز کتاب « برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست » با مقدمه خانم فرخنده آقایی از مجموعه این روشنای نزدیک ( انتشارات سخن گستر ) ، به دستم رسید که داستان « خاکستری » من هم در آن چاپ شده . فراتر از حد تصورم بود شیرینی این کتاب . هم به سبب ظاهر شکیل و وزین مجموعه (حداقل به لحاظ شکل و فرم ظاهر !) و هم به سبب چاپ اولین داستانم . این شوق خواندن و نوشتن و خوانده شدن ، تنها داشته ی مفید این روزهایم است . داستان کوتاه دیگری نیز دارم به اسم « مثل رویا ، مثل کابوس » که تصمیم داشتم همین زودی ها ، همین جا در عادت می کنیم منتشرش کنم اما خواندن دوباره ی داستانم (خاکستری) در این مجموعه داستان کوتاه ، تلنگری بود تا ابتدا با وسواس و دقت بیشتری داستان را ویرایش کنم سپس به نقد و نظر شما بگذارمش . On June 20th 2009, during a demonstration in Tehran against what many felt was a fraudulent election result, a young woman called Neda Agha-Soltan was targeted and shot to death by a sniper. An innocent bystander, and some distance away from the protest, her dying moments were filmed and seen by millions around the world. وقتی به تماشای کنسرتی می روی که ارکستری پنجاه نفری در آن می نوازد و کم هم ندارد نوازنده های نام آشنا را و کسی مثل فواد حجازی رهبری اش می کند ، خیالت راحت است اگر شب اول برنامه باشد ، نا هماهنگی هم اگر باشد ( که هست البته ) ، اجرا ، اجرای موفقی خواهد شد . گروه کر ، گروه زهی و اعضای گروه پاپ وارد می شوند . لباسها یکدست سیاه است و رنگشان توی چشم نمی زند . همایون نصیری ، فیروز ویسانلو ، شاهرخ پور میامین و بابک ریاحی پور آخرین نفراتی هستند که وارد صحنه سالن سه هزار نفری کشور که تمامی صندلی هایش پر شده می شوند . موسیقی خیابان خوابها نواخته می شود و در میان تشویق حضار فواد حجازی وارد می شود . صدای دست زدن ها تشدید می شود و حالا ، علیرضا عصار اینجاست ، روی صحنه ، با همان هیبت همیشگی . عصار خواننده ی کار بلدی است که بدون شک در حرفه اش یکی از بهترین هاست . کمتر خواننده ای است چون او و در جایگاه او که با وجود شرایط حاکم بر جامعه و به طبع آن موسیقی ما ، همیشه در اوج باشد . فروش میلیونی آلبوم ها ، استقبال گسترده مردم از اجراهای زنده و تمدید شدن پیاپی سانس ها شاهد مدعایم هستند . به اینها اضافه کنید همکاری با شهرداد روحانی و ارکستر سمفونیک لندن و ضبط آلبوم دریکی از بهترین استودیوهای دنیا Abbey Road را . ******************* هفته نامه چلچراغ طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست خب بالاخره ما هم به خطوط اینترنت پر سرعت وصل شدیم . در این تقریبا یک ماهی که از راه اندازی adsl منزل میگذرد گرچه حضورم در اینترنت دو چندان شده ، اما خطی ننوشته ام ، به وب لاگ دوستان هم سر نزده ام ، بیشتر وقتم صرف پروژه هایی شده که کم و بیش در گیرشان بوده ام . یکی از این پروژه ها اگر به لطف خدا آنچه شود که در نظر دارم ، گمان می کنم نقطه ی مهم و قابل اتکایی در کارنامه ام خواهد بود ، اگر ان شالله به انجام رسید درباره اش همینجا بیشتر خواهم نوشت ، تا چه پیش آید . این روزها درگیری غریبی با زمان دارم . مثل شبهای امتحان که عقربه های ساعت با سرعتی دیوانه وار می چرخند ، اما صفحه ی کتاب یا جزوه ای که پیش رویت است تکان نمی خورد . کلی مطلب و کار ننوشته و نخوانده و نکرده دارم که به هیچ کدام نمی رسم ، دردناک تر این که همه ی تلاشم در یک هیچ لعنتی خلاصه می شود . پیام های دوستان و گله شان از خوانده نشدن مطالب وب لاگ هم چنان ادامه دارد . ناچار تا فرصتی دیگر قالب وب لاگ را عوض می کنم . امروز یکی از دوستان عزیزم ، که بر خلاف غالب اهل زمانه ، فردی است با شخصیت ، متین و بسیار دوست داشتنی ، ایمیلی فرستاده بود که گویا رنج نامه ای است که مهندس سحابی در نامه ای سرگشاده همین امروز منتشر کرده اند . نامه را که خواندم چون لحظات تحویل سال و با همان حس و حال زمزمه کردم یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال ... دو فصل از سریال بیست و چهار ، دو فصل از کتاب دکتر الماسی ، 2 صفحه ترجمه ، من گنجشک نیستم و استخوان خوک و دست های جذامی هر دو از مصطفی مستور . امشب و در آخرین شب سال می نویسم . به اجبار . اجبار از این روی که حسی ناشناخته زیر پوستم می دود ، خیال ناشناسی آشنا رنگ . جوششی الهام گونه . رنگ و جلا می دهد ذوقم را و به همین کرشمه عاقبت حرفی برای گفتن می ماند و من . وقتی چیزی به تحویل سال نو نمانده (کمی بیش از چند ساعت) و هیچ حال و هوای عید را و نوروز را ندارم ، پس به ناچار می نویسم که جز نوشتن آرامم نمی کند . این یکی دو روزه که مرور می کردم سال گذشته را به وضوح دیدم ، عمرم ، این یک سال از زندگی ام ، همه یک سر تلف شده ، جز در مواقعی که چیزی خوانده یا نوشته ام . داستانی ، نقدی ، مقاله ای ، خاطره ای حتی . ظلمت چو چیره است ، می تابم از درون نوروزتان خجسته سه شنبه که برای خرید کتاب به خیابان انقلاب رفته بودم شنیدم با دستور هیات نظارت بر مطبوعات هفته نامه ی ایراندخت لغو امتیاز و روزنامه ی اعتماد توقیف شده . پیشتر محمود احمدی نژاد در آخرین کنفرانس مطبوعاتی خود گفته بود : << آزادی مطبوعات در ایران در سطح بسیار بالایی است >> . این سطح بسیار بالا حالا اما تاب تحمل این دو نشریه که از قضا همیشه با دقت و وسواس خاصی مراقب بودند مبادا خطوط قرمزی را بشکنند ، ندارد . روزگار غریبی است و بازار دروغ را فروغ . به شنبه هایی فکر می کردم که خواهند آمد اما خبری از هفته نامه ی دوست داشتنی ام نخواهد بود . برای خرید نون نوشتن محمود دولت آبادی وارد کتابفروشی دوستی شدم . موقع خداحافظی پرسید کتاب جدید عباس معروفی را خواندی ؟ گفتم تماما مخصوص ؟ گفت ذوب شده . به خاطر آوردم همان کتابی است که قرار بوده سالیان پیش با نام طبل بزرگ زیر پای چپ منتشر شود . نخستین رمان معروفی که به قول خودش بیست و شش سال دیر به دست خوانندگانش می رسد . گفت قرار است تماما مخصوص و کتاب دیگری از عباس معروفی را انتشارات ققنوس به زودی منتشر کند . احتمال دادم این کتاب دیگر باید آموزش داستان نویسی استاد باشد . موومان اول تا چند ماه پیش از انتخابات ریاست جمهوری هفته نامه ی شهروند امروز شنبه ها روی دکه ی روزنامه فروشی بود . هفته نامه ای به سردبیری محمد قوچانی ، همراه با مطالب فراوان سیاسی ، اجتماعی فرهنگی و ... . شهروند امروز به مرور زمان جایگاه ویژه ای را در میان قشر متوسط جامعه ی ایرانی پیدا کرد و در پاره ای از زمان حتی تنها نشریه ای بود بادیدگاه مستقل ، مورد احترام همه ی جریانات فکری از روشنفکری دینی و غیر دینی گرفته تا اصلاح طلبی و اصول گرایی . به گمانم شهروند امروز رسانه ای ماندگار در تاریخ مطبوعات ایران بود . هنوز بسیاری از مطالبش را به یاد دارم و بیشتر شماره هایش را در آرشیو شخصی ام . خواندن سر مقالات محمد قوچانی و یادداشتهای دیگر نویسندگان کاربلد مجله در طول هفته بخش زیاد و از قضا دل نشینی از وقتم را به خود اختصاص می داد . باری شهروند امروز هم سرنوشت دیگری نداشت جز مهرورزی دولت مهر ورز . بالاخره درباره ی الی را دیدم . زمانی که فیلم روی پرده بود فرصت نکردم فیلم را ببینم . تماشای فیلم را در تنهایی یا نهایتا در کنار اعضای خانواده بیشتر می پسندم . آخرین فیلمی که برای دیدنش به سینما رفتم تردید واروژ کریم مسیحی بود . تردید را در سینما فرهنگ دیدم و همان شب تصمیم گرفتم دیگر در کنار مردم با فرهنگ سینما رو فیلم بین ، فیلم نبینم . سی دی درباره ی الی را هم یکی دو هفته ای بود تهیه کرده بودم تا سرانجام چند شب پیش به همراه خانواده فیلم را دیدیم . بر خلاف انتظار و با توجه به این همه تبلیغی که درباره ی فیلم شده بود ، قدرت و گیرایی لازم را نداشت . فیلم دیگر اصغر فرهادی ، چهار شنبه سوری ، با بازی درخشان هدیه تهرانی ( که بگمانم نقطه ی عطفی در کارنامه هنری اش بوده ) لااقل در تجربه ی شخصی ام تاثیر گزار تر بود . هر دو فیلم درباره ی دروغ و بی اعتمادی ساخته شده اند . دروغ و بی اعتمادی ای که در چهارشنبه سوری زندگی یک خانواده را ویران کرده و در درباره ی الی زندگی چندین خانواده و دوست و آشنا را و در نگاهی فراتر زندگی یک جامعه را . به گمانم اصغر فرهادی تصویرگر دوران ماست . پنجره ای به رویمان باز می کند که ببینیم چه طور به دروغ و خیانت عادت کرده ایم . البته اگر قصد دیدن داشته باشیم ! تصمیم داشتم یادداشت کوتاهی درباره ی انقلاب عاشورا ی سال 61 هجری و نسبت ما با اندیشه و قیام امام حسین (ع) بنویسم . اما با حوادث تلخی که در ظهر عاشورای امسال رخ داد آن مطلب را نگه داشتم برای فرصتی دیگر . امروز به نوشته ای از دکتر چمران برخوردم که به گمانم خواندنش خالی از لطف نیست : روز عاشورا است، همه زشتی ها و زیبایی های تاریخ در این روز دراز مجسم می شود، هابیل و قابیل از کناره های افق پدیدار می شوند؛ یکی پرچم مقدس خدایی را به دوش می کشد، درحالی که چشم امید به سوی خدای بزرگ دوخته و زبان به ستایش جمال و جلال او گشوده است؛ قابیل، سوار بر اسب خودخواهی و نیرنگ، از پشت به او ضربه می زند و هابیل را به خاک و خون می کشد، و در این معرکه حیات، اولین شهید حق، در مقابل اولین ستمگر و قاتل و نماینده باطل، صف آرایی می کند، هابیل با قربانی کردن هستی خویش، وفا و ایمان خود را به خدای خویش اثبات می کند، و قابیل، پرچم کفر و ظلم و جهل را به صفحه تاریخ می گسترد. برای من که شناخت درستی از شعر ندارم و تمام داشته های من کتابهایی بوده که هر از گاه دست گرفته و خوانده ام ( گاه به تصادف ، گاه به پیشنهاد دوستان ) ، کمتر پیش آمده شعری مدتی طولانی ذهنم را مشغول خود کند . در این میان شاملو و اشعارش حکایت دیگری دارند . گاه با چند کلمه ساعتها و شاید روزها گرفتار شده ام . با ما گفته بودند : آن کلام مقدس را مثل برگ کوچکی بود که در برابر هجوم توقانی بزرگ به این دلیل زنده مانده بود که توفان به برگهای به آن خردی اهمیت نمی دهد ، به این دلیل نمانده بود که در برابر توفان مقاوم بود . تصادفا زنده بود . بعد از چند روزی کسالت شدید دیشب به همراه پدرم توسط یکی از دوستان به طبقه ی سیزدهم یکی از هتلهای تهران دعوت شدیم . جایی که مالک یکی از برندهای چای خارجی برای عده ای از بازرگانان ایرانی و نمایندگان فروشش صحبت می کرد و نظرات آنان را می شنید . من و پدرم تقریبا هیچ سنخیتی با جلسه و شرکت کنندگانش نداشتیم جز آشنایی دیرین با فردی که دعوتمان کرده بود و پیشتر هم این مرد خوش پوش و سرحال و سر زنده ی خارجی را برای حل مشکلی که برای کار و سرمایه گزاری در ایران داشت با پدرم آشنا کرده بود . یک ساعتی که گذشت و میکروفن بین تجار ایرانی که در شیک پوشی دست کمی از میزبانشان نداشتند با این تفاوت که او کروات نزده بود و اینان زده بودند دست به دست شد و مشکلات یا پیشنهادات خود را گفتند پدر در گوشم زمزمه کرد : برویم . آهسته گفتم چرا ؟ هنوز که شام نخوردیم . گفت کلی کار دارد و خسته شده و این وحید ما رو تو بدگیری انداخته . نگاهی هم به آقای وحید کرد که تغییر خطوط چهره و لبخند مصنوعی ای که روی صورتش نقش بست نشان می داد که معنای نگاه پدر را فهمیده و خودش را آماده ی محبتی کرده که پدر در اولین فرصت ، حضوری یا تلفنی نثارش خواهدکرد . بالاخره پدر را مجاب کردم چند دقیقه ی آخر را هم صبر کند . دیگر صحبتها واقعا کسل کننده شده بود . خلاصه ی کلام این بود که شرکت قیمت را کمی پایین بیاورد تا سود بیشتری نصیب آنها شود . مترجم هم بارها این حرف را ترجمه کرد و هر بار به نوعی از میزبان شنید که محصول من اگر گران است در عوض با کیفیت است . تا این که میزبان وقتی پافشاری تجار ایرانی را مبنی بر کاهش قیمت به هر طریقی دید با لحنی پر تحکم توضیح داد که خیلی راحت می شود چای نمی دانم چند دلاری را با چای دیگری مخلوط کرد و به قیمتی پایین تر از قیمت اصلی اش فروخت اما گفت که این مخالف اصول زندگی اوست و نمی تواند برای سود بیشتر جنس نامرغوب عرضه کند . موقع حرکت به سمت محل صرف شام که شد حاضرین تک تک کنار میزبان محترم می ایستادند و پس از آن که کمی خم شده و عرض ارادت و ادب می کردند قدری به میزبان نزدیک تر می شدند لبخندی می زدند و عکسی به یادگار با ایشان می انداختند . همان طور که از پنجره های تمام قد هتل شب زیبای تهران را تماشا و به اصرار و انکار چند دقیقه پیش فکر می کردم با دیدن میز شام و خوردنی هایی که انتظارم را می کشید همه چیز فراموشم شد . اما تا بجنبم کنار میز پر شد از هم میهنان بشقاب به دستی که هیچ قرابتی با تجار مبادی آداب همین چند دقیقه پیش نداشتند . در حالی که چیزی در گلویم پایین رفت به جمعشان پیوستم ... عنوان این مطلب ترجمه ای است از آیه ی نوزدهم سوره ی شوری . در آیه ی بیست و پنجم همین سوره می خوانیم که خداوند می فرماید : او کسی است که توبه را از بندگانش می پذیرد و بدیها را می بخشد ... نمی دانم خانه ی خدا را از نزدیک زیارت کرده اید یا خیر ؟ اگر مثل من این توفیق برای اولین بار نصیبتان شود ، پیش از ورود به مسجد الحرام ، بعد از گذشتن از شعب علی (ع) از شما می خواهند به جای نگاه کردن به روبرو ، سرتان را کمی رو به پایین بگیرید و جلوی پا را نگاه کنید . از پله های برقی که پایین رفتید ، مسافت خیلی کوتاهی روی سنگ های مرمر سفید و بعد چند پله . پله ها را که بروید بالا و سرتان را بلند کنید آنگاه خانه ی کعبه پیش روی شماست . اینجاست که حتی اگر دلی از سنگ داشته باشید و کارنامه ای به سیاهی کارنامه ی من ، تاب نخواهید آورد و به پهنای صورت اشک خواهید ریخت . بعد که زانوهایتان شروع کردند به لرزیدن به سجده خواهید افتاد . هر بار هم که سر از سجده بردارید خانه ی کعبه را می بینید با همه ی عظمتش . به قول یکی از دوستان هر اندازه مدینه مملو از غم بود اینجا سراسر عظمت است . این سفر تجربه و فرصت غریبی است . امروز مدام به روزهای زیارتم فکر میکردم . راستش آنجا که بودم یکی از بزرگترین آرزوهایم قبولی در کنکور کارشناسی ارشد بود . اما نتایج که اعلام شد با این که مجاز به انتخاب رشته هم شده بودم خبری از اسمم نبود . دانشگاه آزاد هم همین طور . آن شب قرآن که می خواندم به این آیه رسیدم ، خداوند هر چه را بخواهد می گوید باش و فورا می شود . گذشت و دقیقا از فردای روز عید فطر شروع کردم به درس خواندن برای کنکور امسال . از خواب که بیدار میشدم به انباری خانه ی مان می رفتم و تقریبا تا نزدیکی های ساعت نه شب مشغول بودم . این برنامه را تا امروز ادامه دادم . امروز اما از خواب که بیدار شدم چند پیغام داشتم از دوستان مختلف که نتیجه ی تکمیل ظرفیت دانشگاه آزاد اعلام شده . بماند که چه طور کامپیوتر را روشن کردم و وارد سایت آزمون شدم . مشخصات فردی را که وارد کردم تا صفحه ی جدید باز شود ، تصویری پیش رویم بود که فکر کنم تا عمر دارم در دل و جانم هک شده باشد . آنجا که در دو سه قدمی درب خانه ی خدا به نماز ایستاده بودم . فکر میکنم یکی از بهترین لحظات عمرم بود . صفحه کارنامه که باز شد در ستون آخرش این کلمات نوشته شده بود : نتیجه ی کلی آزمون قبول در انتخاب اول ، واحد قبولی علوم و تحقیقات تهران . چند ثانیه بعد آغوش مادر بود و تلفن به پدر و دو رکعت نماز شکر . بعد از نماز که قرآن را باز کردم به آیه ی آشنایی برخوردم : 1. ماه رمضان امسال هم به روزهای پایانی خود نزدیک می شود . به قول شاه نعمت الله ولی : رمضان آمد و روان بگذشت ، بود ماهی ، به یک زمان بگذشت / گوئیا عمر بود ، زود برفت ، تا که گفتم چنین ، چنان بگذشت / زود بیدار شو ، درآ در راه ، تو بخوابی و کـاروان بگذشت ... دبیرستان که بودیم رییس مدرسه ای داشتیم به نام حجت الاسلام صمیمی که بیشتر روزها بین نماز ظهر و عصر برایمان صحبت می کرد . ماه رمضان که می شد می گفت ان شاالله روزهای بعد از رمضانتان بهتر و پربارتر از روزهای پیش از این ماهتان باشد . امروز که نگاهی به ترجمه ی دعای وداع با ماه رمضان می کردم پرتاب شدم به نماز خانه ی دبیرستانمان و صدایش را شنیدم و صورت چاقش را دیدم که با لهجه ی شیرین آذری می گفت و می خندید . خدا رحمتش کند . هر سال شبهای قدر به همراه دوستانم در حسینه ی مدرسه ی روشنگر جمع می شدیم . امسال اما به لطف حکومت اسلامی مراسم شبهای قدر در این مدرسه که توسط حضرت آیت الله فاطمی نیا انجام می شد لغو شد . امشب در خلوتم صحیفه ی سجادیه را میخوانم : اي آن كه خبرهاي شكوه كنندگان از ستم بر او پنهان نيست و اي آن كه در سرگذشتهاي ايشان از گواهيهاي گواهان بي نياز است و اي آن كه ياري او به ستم رسيدگان نزديك است . و اي آن كه مدد او از ستمگران دور است . اي خداي من ، تو مي داني آنچه از فلان فرزند فلان به من رسيده از آنچه كه آن را نهي كرده اي ، و از آنچه از من هتك حرمت نموده و آن را بر او منع نموده اي ، و ستم او از طغيان و سركشي در نعمت توست كه به او رسيده و از بي باكي و نترسيدن از كيفر توست بر او . هفته ی پیش بود که لذت خواندن یک رمان دوست داشتنی آرام آرام در تنم فرو رفت ، و حالا امشب درست ساعت سه و یازده دقیقه ی بامداد با خواندن آخرین جمله و آخرین کلمه ، سراسر وجودم را فرا گرفت . سفره ای چیده شده ، صدای آسمانی استاد شجریان جاری است ، خانواده ای کنار هم نشسته اند ، زیر لب دعایی می خوانند ، نگاه پر مهری به یکدیگر می کنند ، لبخندی زده می شود و عاقبت اذان شادروان موذن زاده ی اردبیلی ... ماه رمضان است ، ماهی که قرآن برای راهنمایی مردم ، و نشانه های هدایت ، و فرق میان حق و باطل ، در آن نازل شده است . پس آن کس از شما که در ماه رمضان در حضر باشد ، روزه بدارد . و آن کس که بیمار یا در سفر است ، روزهای دیگری را به جای آن روزه بگیرد . خداوند راحتی شما را می خواهد ، نه زحمت شما را ... (سوره ی بقره آیه ی صد و هشتاد و پنج ) . یکی از اساتید عزیزم که پیشتر همین جا درباره اش نوشته بودم ، شعر زیر را برایم فرستاده . با حال و روزی که این روزها داریم سخت به دلم نشست که به قول شاملوی بزرگ دل در این برهوت دگر گونه چشم اندازی می طلبید ! ******************** امشب در سوره روم به آیاتی برخوردم که حیفم آمد شما نخوانیدشان . خداوند در این سوره ضمن این که گوشه ای از طرز فکر و حالات افراد بی ایمان را بیان می کند ، به شرح عظمت و قدرت خداوند در آسمان ها و زمین و در وجود انسان می پردازد و در نهایت به نکته ای تکان دهنده اشاره می کند . دوره ی کارشناسی را در یکی از شعبه های دانشگاه آزاد اسلامی در یکی از شهرهای کوچک استان گلستان که سه خیابان اصلی بیشتر نداشت گذراندم . نه به رشته ام علاقه داشتم و نه به شهری که در آن تحصیل می کردم . برای من که تهران متولد شده و در تبریز بزرگ شده بودم ، تطبیق با محیط جدید قدری دشوار بود . از آن گذشته دبیرستان هم که بودم هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بخواهم دروسی مثل انتقال حرارت ، ارتعاشات مکانیکی و (...) از این دست را بخوانم و پاس کنم . ترم اول دانشگاه برایم جهنمی بود . زمان گذشت تا عادت کردم . هم به رشته ی تحصیلی ام هم به مردمان اطرافم . طوری شد که تهران که می آمدم دلم هوای آنجا را می کرد . درس را هم به کمک خدا و با لطف دوستانم به جایی که باید ، رساندم . برای ترم هفتم پانزده واحد بیشتر نداشتم . چند واحدی هم نگه داشتم به عنوان معرفی به استاد تا به امید خدا ان شا الله تکلیف کارشناسی ارشدم مشخص شود . در هفته ای که گذشت برای انجام کارهای فارغ التحصیلی راهی استان گلستان شدم و در ضمن دیداری هم با دوستان تازه کردم . دوستانی که همیشه نسبت به من لطف و محبت داشتند . اگر عمری باشد روزی از خاطرات دوران تحصیلم خواهم نوشت . خاطراتی که این روزها بیشتر از هر زمان دیگری همراهم هستند . الان که این مطلب را می نویسم به یاد ندارم در کدام آیه و از کدام سوره خوانده ام که خداوند به جان رسولش قسم می خورد ، اما می دانم از ابن عباس نقل شده ، تنها کسی که خداوند به جانش قسم خورده محمد (ص) است . همو که رحمت برای جهانیان نامیدش ، همو که علی با همه ی بزرگی اش خود را یکی از بندگان او می داند و می نامد . برای یکی از دوستانم نوشتم که بعد از خواندن نامه ی نهم تیر ماه آقای کروبی خطاب به ملت ایران سخت متاثر شدم . بغضی در گلویم مانده بود که سرانجام مجالی یافت بترکد و رهایم کند . چیزی در گلویم بالا و پایین رفت تا عاقبت از چشمانم جاری شد ، آنجا که خواندم مهدی کروبی تا آخر عمر پای این مردم ایستاده است . چه قدر دلم گرفت و چه قدر هوایش را کردم . دوست داشتم آن لحظه در دفترش می بودم ، شاید دیدارش آرامم می کرد که حتما می کرد . همانجا که بعد از چند دقیقه ای انتظار وارد می شدی و شیخ با روی گشوده و قامت رعنا به پیشوازت می آمد ، بغلت می کرد ، صورتش را می بوسیدی و با رویی پر مهر و خندان دعوتت می کرد بنشینی و خودش کنارت یا بغل دست پدرت می نشست و اگر مهمان دیگری به همراه برده بودی صدایت می زد که محمد بلند شو از مهمانمان پذیرایی کن . با لحن صمیمی اش از حال مادر و خواهرت می پرسید و اگر فرصتی بود می گفت تلفن شان را بگیر ، می گرفتی و چند کلمه ای هم با آنها صحبت می کرد . اکنون که در تنهایی شب دچار آمده ای و دیگر لبریز نیستی از شور و شیطنت ، لحن پدرانه و شیرین اش همراه با لبخند دوست داشتنی اش جوری در ذهنت حک شده که نمی توانی از خودت بتارانی اش . مدام تصویر کسانی از برابر چشمانت می گذرد که دچار مشکلی شده اند و چنان درگیر و گرفتارند که مجال نفس کشیدن ندارند و وقتی از همه جا رانده می شوند دست آخر به منزل شیخ به پناه می روند چرا که جز او یار و یاور دیگری نمی یابند . همانها که در انتخابات برای دیگری هنجره ها پاره کردند . دوستی دارم که در تنگنایی عجیب گرفتار شده . آن طور که دورادور شنیده ام جایی و زمانی قولی داده به مادر دختری مبنی بر این که با دختر او ازدواج خواهد کرد و حالا که سه سال از آن تاریخ گذشته از چند طرف در فشار است . اول وضعیت خانوادگی دختر مذکور ، دوم شرایط خانه و خانواده ی خودش ، سوم مخالفت شدیدی که با این ازدواج می شود و نهایتا قولی که داده و وجدانی که پایش این وسط گیر کرده است . ربنا لا تواخذنا ان نصینا او اخطانا ربنا و لا تحمل علینا اصرا کما حملته علی الذین من قبلنا ربنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا به واعف انا والغفرلنا و ارحمنا انت مولئنا فانصرنا علی القوم الکافرین . چند روزی تلاش نافرجامی داشتم برای نوشتن . هربار که قصد نوشتن می کردم در نیمه های راه ذهنم یاری نمی کرد . نمی دانم از خستگی اسباب کشی و نقل مکانی بود که فراتر از تصور از شر و شورم انداخت یا علت دیگری داشت . باری امروز توفیقی حاصل شد تا از محضر مبارک مرجع عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی صانعی بهره مند شوم . مجلسی به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا برگزار شده بود که مقام مرجعیت شیعه نیز در این مراسم شرکت کرده و سخنرانی مختصری هم در انتهای مراسم ایراد فرمودند . ( عکسی که از ایشان انداختم را اینجا ببنید . ) اینجا طبقه ی هفتم ساختمان شیک و مدرنی است در حوالی میدان فلسطین که رئیسش قصد کرده از اینجا راهی خیابان پاستور و کاخ ریاست جمهوری شود . از درب ورودی شیشه ای ساختمان تا اینجا هفت خوانی را رد کردم و در هر خوان با مردان قوی هیکلی روبرو شدم که ته ریشی داشتند و گوشی کوچکی به گوش که مشغول هماهنگی برای کسب اجازه ی ورود مهمان ناخوانده ای بودند که من باشم . یکی از همین مردان قوی هیکل وقتی توجه مرا به ساختمان می بیند با خنده می گوید طراحی اینجا کار خود مهندس است . طراحی و معماری و نقاشی و هنر و فرهنگستان هنر تنها لغاتی است که در این سالها در کنار نام مهندس شینده ام و حالا آمده ام ببینم که این مهندس معمار چه طرح و نقشه ای برای مدیریت کشور دارد . من و هم نسلانم از دوران صدارت مهندس چیزی در خاطر نداریم . اما از پدر و مادرهایمان شنیده ایم که آن دوران با وجود جنگ و تحریم و نفت هشت دلاری مردم حال روز بهتری داشتند و فشار زندگی به شدت امروز آزارشان نمی داده . در روزگاری که مدام از این پله به آن پله می پریدم و از آن خانه به این خانه ، مدتی هم مشق سه تار کردم . در آن ایام قطعه ای شنیدم از استاد فرهنگ شریف که سخت به دلم نشست . شب هایی که مهمان اتاق ساده ی دوست ، برادر و استاد بزرگوارم آقای خجسته بودم از نیمه شب که می گذشت با خواهش من این قطعه را با سه تارشان می زدند و مرا به عالم دیگری می بردند . به قول رضا قاسمی در همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها برای ما که دوازده ساعت با دیگران اختلاف زمانی داشتیم آن اتاق کوچک بهترین جای دنیا بود . شب گذشته برای من یک شب خاطره انگیز و به یاد ماندنی بود . کنسرت بزرگ علیرضا عصار در سالن وزارت کشور و همراهی خانواده ام شبی فراموش نشدنی برایم رقم زد . عصار و گروهش بعد از کنسرت فرهنگ سرای بهمن در سال هشتاد و سه در تهران برنامه ی مستقلی اجرا نکرده بودند . امسال اما بعد از چهار سال در قالب گروهی هفتاد نفره به رهبری فواد حجازی به اجرای چندین قطعه ی قدیمی و یکی دو قطعه ی جدید پرداختند . عصار که همزمان با پخش آهنگ خیابان خوابها و بعد از تشویق وحشتناک حضار به روی سن آمده بود ، دکلمه ی معروفش را با صدایی مردانه و رسا که مختص به خود اوست اجرا کرد : فکر می کنم شب عید فطر بود که شبکه ی چهارم سیما تله تئاتری پخش کرد با نام خرده جنایتهای زن و شوهری به کارگردانی فرهاد آییش ، بازی درخشان هنرمندان برجسته ی کشورمان خانم نیکی کریمی و آقای محمد رضا فروتن و نمایشنامه ای از اریک امانوئل اشمیت . یک هفته بعد مهمان سرای دو دنیا ترجمه ی خانم شهلا حائری اولین آشنایی من با متون نمایشی اریک امانوئل اشمیت بود . نمایشنامه ای به واقع تاثیر گذار از نویسنده ای توانا . آخر هفته گذشته ام را در شیراز سپری کردم . از تابستان 84 فرصت نکرده بودم سفری به شیراز داشته باشم . آن سال نتیجه کنکور کارشناسی اعلام می شد . منزل خاله ام بودیم . دوستم قرار بود نتیجه ام را ببیند و تلفنی خبرم کند . پشت خط بود و نتیجه را نمی گفت ، مژدگانی می خواست . پدرم تهران بود و پشت خط دیگر به انتظار . دوستم قول مژدگانی را از پدرم گرفت و خبر قبولی ام را داد که البته هنوز مژدگانی اش را نگرفته ! ××××××× استاد عزیزم جناب آقای معروفی مدتی پیش در کامنتی در زیر یکی از پست های عادت می کنیم نوشته اند : مهندس جان، آقای محمد امامی عزيزم، سلام و در انتهای کامنت پر از محبتشان اضافه کرده اند : امروز عادت می کنیم من وارد چهارمین سال اش می شود . عادت می کنیم یکی از عزیز ترین چیزهایی است که دارم . اول به خاطر نوشته هایم و دو دیگر به عشق مخاطبانم . نوشته هایم در این مدت بیشتر از هزار و پانصد بار خوانده شده اند و همین مختصر برای من همه ارزش است . در نوشتن و در کنار آن خواندن نقد و نظر دوستانم لذتی وجود دارد که سخن گفتن از آن اگر نگویم ناممکن، می توان گفت بسیار دشوار است . در این مدت عزیزان زیادی وب لاگم را خوانده اند و صمیمانه نوشته هایم را نقد کرده اند از این طریق هم بسیار آموخته ام هم دوستان زیادی پیدا کرده ام . در گوشه و کنار ایران از مشهد و اصفهان و شیراز و گرگان گرفته تا آذربایجان ، دوستانی دارم که با توجه و دقت سخنم را ارزیابی می کنند و این برایم افتخار بزرگی است . در آیه ی 86 سوره نسا می خوانیم : همه ساله در این روزها به فراخور حال کتاب های درخشان انقلاب عاشورا و پیام آور عاشورا از آثار دکتر عطا الله مهاجرانی یا حماسه ی حسینی نوشته مرحوم مطهری و یا راه حسین استراتژی پیروز نوشته مهندس لطف الله میثمی را می خواندم . محرم امسال به علت پیش رو بودن آزمون کارشناسی ارشد و امتحانات پایان ترم و مشکلات دیگر فرصت خواندنشان را نداشتم ، اما توفیق دیگری نصیبم شد . روزنامه محترم اعتماد ملی در شماره امروز خود مقاله ای ارزشمند از مهندس عزت الله سحابی به نام << مدیریت راهبردی در نهضت کربلا >> چاپ کرده است . (مقاله را اینجا بخوانید ) مهندس سحابی در این مقاله به تبیین وجه مديريت و عقلانيت امام حسین (ع) در طراحي و برنامهريزي نهضت کربلا پرداخته اند و ضمن بررسی ماهیت قیام و اهداف نهضت ، توفیقات و آثار حرکت امام حسین (ع) را تشریح کرده اند . مقاله را که خواندم جمعیت عزاداران زنجیر زنان از خیابان رد می شدند . پشت پنجره ایستادم و نگاه کردم . جامه های سیاه و زنجیر هایی که هماهنگ بالا می رفتند و بر دوش سیاه پوشان فرو می آمدند در برابرم بود و بندی از مقاله در گوشم زنگ می زد . آنجا که به اولین مجلس یادبود و بزرگداشت امام حسین (ع) و یاران باوفایش اشاره شده است و این که این مجلس بيش از آنكه جنبه عزاداري و تعزيه داشته باشد، صورت بزرگداشت امام حسين و تاييد خط و راهبرد او را داشته است . چند روزی است عمویم به علت دفع شدید خون در بیمارستان بستری است ( اخبار مربوط به بستری شدن عمویم را به همراه تصاویرش اینجا ببینید ) . این چند روز خانواده آرام و قرار نداشتند ، پدرم بیشتر از همه نگران بود ، نگرانی را به وضوح در صدایش و نگاهش می دیدم . مادرم دعای توسل می خواند . عمو و مادر بزرگ و عمه ام از تبریز به تهران آمدند ، همه نگران از شرایط عمویم بودیم و در این نگرانی هم دل و یکرنگ . پزشکان معالج اش هم با وجود آزمایشهای گوناگون نوع و علت بیماری را مشخص نمی کردند و همین بیشتر نگرانمان می کرد . تا این که امروز همزمان با بهبودی نسبی حال عمویم در نتیجه یکی از آزمایشات علت بیماری مشخص شد و الحمد الله نگرانی ها تا حدود زیادی برطرف شد . ××××××× امروز متوجه شدیم استاد شهناز در اتاق کناری بستری است . عکس عمویم و استاد شهناز را اینجا ببینید . امروز قرآن ترجمه آیت الله مکارم شیرازی را می خواندم ، در شرح آیات هفتاد و پنج تا هفتاد و نهم سوره بقره چنین نوشته اند : ششم و هفتم شهریور ماه پنجمین کنگره ملی مهندسی مکانیک ماشینهای کشاورزی و مکانیزاسیون با محورهای مکانیک موتور و ماشین های کشاورزی ، مکانیک محصولات کشاورزی ، فن آوری های نوین و مدیریت و مکانیزاسیون در دانشگاه فردوسی مشهد برگزار شد . از نکات مثبت این دوره بالا رفتن سطح کیفی و کمی مقالات نسبت به ادوار پیشین بود . بنا به اعلام دبیرخانه کنگره در این دوره بیش از 530 مقاله به دبیرخانه ارسال شده ، این در حالیست که اولین کنگره ملی مهندسی مکانیک ماشین های کشاورزی و مکانیزاسیون با تعداد کمتر از پنجاه عنوان مقاله و شرکت کنندگان کمتر از دویست نفر برگزار شده است . به گمانم برگزاری چنین نشستهایی نقش مهمی در حرکت به سمت توسعه دارد. کشاورزی امروزه ، با توجه به توسعه روز افزون صنعت ، بدون استفاده از توان موتور و ماشین نمی تواند جای خود را ثابت و استوار نگه دارد . در کشور ما استفاده از تراکتور و ماشینهای کشاورزی خیلی دیرتر از کشورهای اروپایی و آمریکا شروع شده و علاوه بر این عدم هماهنگی و تناسب ادوات وارداتی با شرایط کشاورزی ایران ، پایین بودن سطح دانش و مهارت در استفاده صحیح از وسایل و حفظ و نگهداری آنها و عواملی از این قبیل ، باعث جلوگیری از پیشرفت این رشته از علم مهندسی در ایران گردیده است . ******** این یاد داشت را برای روزنامه جهان صنعت نوشته ام . اینجایم مشهد . مشهد مقدس . ماشینی کرایه می کنم و به محل اقامتم می روم . اتاقم آماده است . طبقه چهارم شماره 407 . پرده ها را می کشم . پشت پنجره اتاق من شهری است که دنیای خودش را دارد . آدمهای خودش ، زن و مرد ، پیر و جوان . در رفت و آمد . پر از سر و صدا و بگو مگو ، ته مانده های سیگار مچاله ، ریخته زیر پا . سکوت پشت پنجره فریبی بیش نیست . خسته ام . هنوز از محلات برنگشته راهی مشهد شده ام و حالا اینجایم روی تخت خواب . چشم هایم را می بندم . صدای نفس هایم را می شنوم و از شنیدن صدایشان لذت می برم . آخر هفته گذشته ام را در آذربایجان سپری کردم . سری به زعفرانیه زدم . کوی شبنم هشت متری سی ام . محله ای که هشت سال در آنجا زندگی کرده ام . نه تنها در مقایسه با زمانی که ساکن آنجا بودیم که نسبت به چند سال قبل که گذری از آنجا رد شده بودم تغییرات فراوانی کرده بود . امروز برای مادرم تعریف می کردم که آپارتمانهای چند طبقه جایگزین خانه های ویلایی شده اند . آقای علیزاده شش طبقه ساخته ، حاج یوسف خانه اش را کوبیده . خانه ما اما فقط نمایش تغییر کرده . سوپر مارکت محله مان که معمولا از آنجا خرید می کردیم ، همچنان پا برجا بود . شاید از معدود مکان هایی است که دستخوش تغییر نشده . از ماشین پیاده شدم . نیم ساعتی در حوالی منزل سابقمان قدم زدم . اگر چه گذر زمان رنگی نو به کوچه ها و خانه های آشنایم زده بود ، اما خاطرات شیرین گذشته برایم زنده شد . روزهایی که بعد از آمدن از مدرسه با شور و شوق فراوان تکالیفم را انجام می دادم تا عصر که هوا خنک شد بزنم بیرون و تا تاریک شدن هوا فوتبال بازی کنم . زمانی که ما تبریز بودیم اگر اغراق نباشد تمامی اهل محل را می شناختیم و با همه سلام و علیکی داشتیم ، دراین شهر بی آسمان اما همسایگان دیوار به دیوار خود را نمی شناسیم . پس از سفر کوتاهی که به استان لرستان داشتم ، آثار عباس معروفی را دوباره خوانی کردم تا این که امشب تصمیم گرفتم صفحات سیاسی هفته نامه شهروند امروز را ورق بزنم . مطالب شهروند امروز همیشه پر محتواست و این یعنی اینکه نمی توان شهروند را در دست گرفت و چند ساعتی وقت نگذاشت . در این مدت که به خواندن آثار عباس معروفی مشغول بودم شبها سر آسوده بر بالین می گذاشتم . شاد و زفت و فربه و گلگون از گشت و گذار در بهشت گمشده ام . ××× امشب اما آسوده خوابم نبرد . خسته بودم اما خواب نمی آمد . احساس کسی را داشتم که در دریای طوفانی رها شده است و کشتی نجات را نمی بیند . پشیمان بودم از اینکه ذهن درگیر داستانم را آلوده سیاست کرده ام . ××× دو سه خطی نوشتم تا آرام شوم . مدتی است خطی ننوشته ام . خودم را در خلاء می بینم و عبور از این خلاء زمان می برد . مخصوصا اگر درگیری غریبی داشته باشی با محیط پیرامونت با زمان و البته با خودت . گاهی نمی نویسم چون فکر می کنم ذاتا نویسنده نیستم . زمانی دچار اندکی غرور می شوم نمی نویسم تا نوشته ام كاری در حد و حدود كارهای پيشين نباشد و اغلب نمی نویسم چون نمی توانم . تاب مقاومت در برابر بیگانه را ندارم ، پس به لاک خودم فرو می روم و این غربت را این تنهایی را به همراه شدن با دیگرانی که نمی شناسندم و نمی شناسمشان ترجیح می دهم . در یک روز گرم بهاری سر یکی از کلاسهای کسل کننده دانشگاهی نشسته ام . طبق معمول در ردیف یکی مانده به آخر کنار پنجره ، کاغذ و قلمی روبرویم است و سعی می کنم خودم را با حرفهای استاد سرگرم کنم . استاد محترم به قدری فرمول و x و y روی تابلو می نویسد و توضیح می دهد که دیگر از حرفهایش سر در نمی آورم . شروع می کنم تصنیف بوسه های باران استاد شجریان را روی کاغذ می نویسم . طنین صدای آسمانی اش در سرم می افتد . شعرش از شفیعی کدکنی است و آهنگش از حسین علیزاده . ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران،بیداری ستاره در چشم جویباران/آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل،لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران / ... / پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند ، دیوار زندگی را اینگونه یادگاران / وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند ، تا در زمانه باقیست آواز باد و باران ... دردوردست ، سر سبزی نخلها چشمه ای را وعده می داد ، گاه چشمه پر آب بود و گلهای خرزهره برآن خمیده بود . دلفریبی گلهای این باغ چنان بود که دیگر نمی خواستم بگذارم و بگذرم ... آن بعدی بسی زیباتر بود ، از گلها و نواها انباشته تر بود . درختان عظیم تری بر آبهای فراوان تری خمیده بود . باز بایست می گذاشتیم و می گذشتیم . بر می گردم به کلاس . تقریبا همه مشغول نوشتن هستند و استاد مثال حل می کند . شعری از ریچاردبراتیگان برایم تداعی می شود ، روی کاغذ می نویسم اش . نام شعر هست در پژوهشکده فن آوری کالیفرنیا : سی و یک خرداد سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران است . وی از جمله شخصیتهایی است که به گمانم نسل من باید آنها را از نو بشناسد . سال اول دبیرستان ، سال آشنایی من با شهید چمران بود . دبیرستان ما ساختمانی داشت که به نام شهید چمران نام گذاری شده بود . بعدها فهمیدم او از دانش آموختگان همین دبیرستان است . تا آن زمان تصویری که از وی در ذهن داشتم مردی بود با محاسن بلند و شلوار نظامی . همان سال بود که مناجات اش را خواندم . به دلم نشست با او همراه شدم ، با او گریستم و شیفته نثر زلال و آسمانی اش شدم ، نثری که حکایت از دل دردمند نویسنده اش داشت . تصمیم داشتم بلافاصله بعد از امتحانات به مشهد بروم و اگر فرصتی شد ان شا الله تابستان امسال سفری داشته باشم به شیراز ، اصفهان و تبریز . شرکت در پنجمین کنگره ملی مهندسی مکانیک ماشین های کشاورزی و مکانیزاسیون که شهریور ماه امسال در مشهد برگزار میشود سفر مشهدم را به تاخیر انداخت . اما تعطیلات هفته گذشته باعث شد زودتر از زمانی که برنامه ریزی کرده بودم به تبریز بروم . با وجود اینکه صبح زود از تهران حرکت کردیم ، با ترافیک سنگینی مواجه شدیم که چند ساعتی مسیرمان را طولانی تر کرد . بخشی از این زمان را با پدرم در رابطه با دولت صحبت کردیم . تبریز هم در هر جمعی صحبت از احمدی نژاد و عملکردش بود . در جمع های صمیمی تر مطالبی راجع به احمدی نژاد بیان می شد که حقیقتا نمی شود آنها را نوشت . مطالبی که مودبانه آنها را حتما در قالب اس . ام . اس خوانده اید . هفته گذشته یک شب مهمان یکی از اساتیدمان ( که مدتی قبل درهمین جا مطلبی راجع به ایشان نوشتم ) بودم . صحبت از کنسرت اخیر لطفی با گروه شیدا شد و اینکه اگر امثال لطفی و مشکاتیان و شجریان این سالهایی را که دور از هم بودند ، با یکدیگر همکاری داشتند ، آثاری که در زمینه موسیقی تولید میشد ، پربار تر و چه بسا ماندگار تر از آثاری میشد که هر یک جداگانه ساخته اند . نمونه اش ایران سرای امید ساخته محمد رضا لطفی که با صدای استاد شجریان جاودانه شده است . البته من اشاره کردم برای کشوری که نمایش ساز در تلویزیونش ممنوع است ، با وجود نظریات مختلفی که درباره موسیقی مطرح است و هفت خوانی که سر راه هر هنرمند قرار دارد ، فعالیت این عزیزان قابل تقدیر است . امروز آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی برگزار شد . منهم شرکت کرده بودم . خیلی ناراحت کننده است که سر جلسه کنکور سوال برایت آشنا باشد و نتوانی جواب بدهی ، یا بین دو گزینه شک داشته باشی و نتوانی گزینه صحیح را انتخاب کنی . چه قدر خوب است
با این همه ما ( چه حکومت و چه مردم ) بی توجه به زشتی این عمل نزد پروردگار و بی تفاوت نسبت به نتایج آن، آمار فزاینده اش را به تماشا نشسته ایم. برای این پست عادت می کنیم، از دوست و برادر عزیزم جناب آقای محمد هادی هادی زاده خواستم به عنوان اولین یادداشت میهمان عادت می کنیم، با توجه به رشته ی تخصصی اش برایمان درباره ی این پنجاه درصد بنویسد. آنچه در ادامه ی مطلب می خوانید نوشته ی ایشان است در حالی که چند روزی از بازگشتش به ایران نگذشته بود و اندکی هم کسالت داشت.
ادامه مطلب
به نظرم ارائه همه ی این موارد در یک دوره ی چند ساعته چندان مناسب نمی آمد. باری پس از مشورت با استاد بزرگوارم جناب آقای دکتر مرتضی الماسی که در آن زمان برای شرکت در همایش چند روزه ای به دعوت یکی از دانشگاه های ایالات متحده در کالیفرنیا به سر می بردند، به توصیه ی ایشان در این سمینار شرکت کردم. از قضا برای چون منی با دانش بسیار اندکی که نسبت به انرژی داشتم ( و دارم ) دانشی که محدود می شد به برخی انرژی های نو چون بیودیزل و در حد بسیار مختصر اصول و فن آوری های مرتبط با آن، شرکت در این سمینار تجربه ی بسیار مفیدی بود. به خصوص که مدرسی هم داشت که جدا از دانش نظری، از تجربه ی کاری قابل توجهی هم برخوردار بود. دکتر سورنا ستاری، عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی شریف.
صحبت های آن روز دکتر ستاری، در کنار نمودار ها و گراف های مختلفی که نشان دادند و آمار و ارقامی که بیان نمودند، خبر از وضعیت دردناکی می داد که این کشور و این ملت بدان دچار هستند. تلفات بخش انرژی در این خاک پر گهر برابری می کند با میزان مصرف کل انرژی یک کشور. بد نیست بدانید بخش عمده ای از این اتلاف انرژی قبل از رسیدن به دست مصرف کننده و توسط دولت رخ می دهد. حال آن که به نظر می رسد بعد از هدفمند سازی یارانه ها این مصرف کننده است که باید بهای این اتلاف انرژی را بپردازد. تنها در عسلویه روزانه 8 میلیون متر مکعب گاز سوزانده می شود. در کل کشور این میزان به رقمی معادل 50 میلیون متر مکعب می رسد. پنجاه میلیون متر مکعب در روز سوزانده می شود و به هدر می رود. به این ها اضافه کنید وضعیت اسفناک پالایشگاه های کشور را که از نه پالایشگاه فعال کشور، هفت تایش از رده خارج است و دولت محترم هم کوچکترین تلاشی نمی کند برای تغییر این شرایط. از طرفی در نیروگاه هایمان با 35 درصد راندمان، اقدام به تولید برق می کنیم که همین برق تولیدی هم در انتها با 25 درصد تلفات به دست مصرف کننده ای می رسد که من و شما باشیم و باید این روزها حواسمان را بیش از پیش جمع کنیم که مبادا لامپ اضافه ای روشن باشد.
این را فعلن داشته باشید تا بعد!
در طی چند سال گذشته، در حوزه ریاضیات و فیزیک مدرن، روش علمی و تئوری جدیدی نام "آشوب" پا به عرصه ظهور گذاشته است. نظریه آشوب، شاخهای از ریاضیات و فیزیک است که مرتبط با سيستمهايي است که دینامیک آنها در برابر تغییر مقادیر اولیه، رفتار بسيار حساسی نشان می دهد، به طوری که رفتارهای آینده آنها دیگر قابل پیشبینی نمیباشد.انگاره اصلی و کلیدی تئوری آشوب این است که در هر بی نظمی ، نظمی نهفته است. به این معنا که نباید نظم را تنها در یک مقیاس جستجو کرد. به نظرم نویسنده دانسته یا ندانسته از این اصل پیروی کرده است که این همان نقطه ی قوت کتاب و وجه تمایز آن با غالب رمانهای فارسی است . با این همه در فصل پایانی کتاب نویسنده سعی در نوعی گره گشایی دارد که به گمانم همین بزرگترین ضربه را به داستانش وارد می کند. لحن روایی نه چندان جذاب و گزارش گونه ی این فصل، آب سردی است بر روی خواننده ای که تا این لحظه مدام بازی خورده و اتفاقا همین بازی است که او را به تعقیب ادامه ی رمان ترغیب کرده است. اگر شب ممکن نتوانسته به عنوان یک شاهکار رخ نشان دهد اما مطمئن باشید خواندنش تجربه ای شیرین و دلپذیر است.
تصویر این دو جانی از ذهنم پاک نمی شود و ایرانی بودنشان در یک کلام دیوانه ام کرده است . هنوز نمی توانم خود را از شر افکار پریشانی که بعد از دیدن این دو عکس احاطه ام کرده اند خلاص کنم ، هر چند ساعتی باشد که از خواندن یک رمان خواندنی فارغ شده باشم .
مدتها بود به پیشنهاد دوستی قلعه مالویل نوشته روبر مرل را تهیه کرده بودم اما فرصت خواندنش فراهم نشد تا همین دو روز پیش . و بالاخره امروز کتاب را یکسر خواندم . دلم برای کتابی دست گرفتن و یک نفس خواندنش تنگ شده بود . به گمانم برای شروع قلعه مالویل تجربه بدی نبود . پیشتر از روبر مرل مرگ کسب و کار من است را با ترجمه مرحوم شاملو به پیشنهاد استاد عزیزم عباس معروفی خوانده بودم . هر دو به نظرم رمانهایی قابل تامل آمدند و شاید البته از مهمترین داستان هایی که از نویسندگان غیر ایرانی تا به امروز خوانده ام . با این همه هنوز در برقرار کردن ارتباط با متن ترجمه شده مشکل دارم . چند روزی بود البته با خواندن و نوشتن مشکل داشتم . قلعه مالویل خط بطلانی بود بر نخواندنم و این پست عادت می کنیم پایانی بر ننوشتنم ، ان شالله . ماهها شاید در خیال مشغول نوشتن کاری بودم . بارها خودم را در حالات گوناگون بعد از چاپ و تجدید چاپ های پیاپی بعدی اش تصور کرده بودم که این البته عجیب نباید باشد . به قول مرحوم احمد شاملو من رویاهایم را زندگی می کنم . اما مساله ای که عجیب است و زودتر باید حلش کنم این است که حالا که نوشتن چیزی که اینهمه آرزویش را داشتم به من محول شده ، در انجامش تا حد بیشرمانه ای تنبلی می کنم !
چه پلشت روزگاری !
بخشی از مقاله « حرفی از جنس زمان »
تصمیم داشتم مطلب کوتاهی هم در رابطه با سریال « در چشم باد » بنویسم که امتحانات پیش رویم مجال نداد . اما ذکر همین نکته بس که با وجود همه کاستی ها « در چشم باد » به نظرم مجموعه ی تلویزیونی ای بود فراتر از صدا و سیمای دولتی ما . یکی دو هفته پیش که آخرین فصل دو سریال لاست و بیست و چهار را دیدم ، افسوس خوردم که چرا ما چنین سریال هایی را نساخته ایم و نمی توانیم بسازیم . و چه قدر بد که در این روزگار پلشت ! کم نیستند این افسوس ها . مثلا همیشه آرزو داشتم که یک شب در همین ایران خودمان به تماشای کنسرت کریس دی برگ بنشیم ، که امروز البته بعد از شنیدن ترانه ی People Of The World از آلبوم جدید کریس دی برگ ، مطمئن شدم به این زودی ها لا اقل این آرزویم محقق نخواهد شد . می توانید ترانه را اینجا بشنوید . ترانه ای که کریس دی برگ این مقدمه را برایش نوشته :
In Persian, her name means "voice", "calling" and "divine message", and she has become a powerful and iconic symbol for those who struggle against brutality and repression, seeking only freedom and truth. Neda, this song is for you
عصار دکلمه وطن را با لحن حماسی مختص به خود می خواند و با این بیت تمام می کند: وطن یعنی سرای ترک با پارس / وطن یعنی خلیج تا ابد فارس . پشت پیانو می نشیند و قطعه ی بی کلامی توسط گروه نواخته می شود که مطابق معمول برای ساکسیفون تنظیم شده است و فواد حجازی است که با هنرمندی اش حاضران را به وجد می آورد .
گروه کوچ را فواد حجازی رهبری می کند و علیرضا عصار می خواند . قطعاتی از آلبوم های پیشین ، انسانم آرزوست و قدسیان آسمان از آلبوم کوچ عاشقانه ، حال من بی تو از آلبومی به همین نام و قطعاتی از آلبوم های عشق الهی و ای عاشقان با ساز بندی و تنظیمی جدید و پنج قطعه از آلبومی که قرار است عید فطر منتشر شود با اشعاری از مولانا ، افشین مقدم و ... . همراهی و هم صدایی مردم که در برخی قطعات چون خیابان خوابها به شکل بی سابقه ای جلوه می کند نشان از مخاطبان و همراهان با وفایی دارد که سالهاست به گفته ی عصار تنها دل گرمی اش هستند . مردمی که پیشتر عصار در دفترچه همراه آلبوم نهان مکان با تقدیر و تشکر از آنها نوشته بود به پشتوانه آنهاست که می تواند دست به تجربیات جدید بزند . و حالا چهارده ماه بعد از آخرین اجرای گروه همراه با او می خوانند :
مردانگی چو شد ننگ
بر مرد عرصه شد تنگ
زهری چو خواری آورد
دیگر چه می توان گفت
با بد قمار بد نقش
با بد رگان نامرد
با رهزنان بی درد
دیگر چه می توان گفت
طبق معمول کنسرت های عصار حاضران خیال نکن را می خواهند اما عصار پیش از اجرای آخرین ترانه چند تشکر می کند و نهایتا از فواد خان حجازی تا کمتر کسی به یاد بیاورد روزهایی را که این دو ، دور از هم فعالیت می کردند . و کنسرت با اجرای ترانه خیال نکن و همراهی حضار تمام می شود .
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما :
یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر
باری در همین مدت به لطف سایت یاهو با تنی چند از دوستان عادت می کنیم دقایقی گفتگو کردم . با برخی سلام و علیکی داشتیم و احیانا احوال پرسی ای کوتاه و با برخی دیگر بیشتر . وقتی در زمانه ای زندگی می کنی که با هزینه ی بسیار کم می توانی در این فضای مجازی با هر که دلت خواست ، در هر گوشه ی دنیا گفتگو کنی ، یا هر مطلب و تصویری که خواستی با یک کلیک داشته باشی ، ( گیرم بعد از گذشتن از فیلتر دوستان ) ، حق داری از زمین و زمان شاکی باشی وقتی تلویزیون دولتی ات تماشای تصاویر شادمانی تیم قهرمان لیگی را که یکسال تمام ، مسابقاتش را پخش کرده ، برایت نمی پسندد و مدام تصاویر تکراری به خوردت می دهد .حتی اگر تیم مورد علاقه ات با یک امتیاز کمتر قهرمانی را از دست داده باشد باز حاضر نیستی جشن قهرمانی رقیب و تصاویر زیبایی که در حاشیه این جشن خلق می شود را از دست بدهی و قیافه سرگردان مجری و کارشناس برنامه را تماشا کنی .
صفحه مدیریت بلاگفا را باز می کنم . دو کامنت از فردی ناشناس دارم . مدتها بود از این دست کامنتها نداشتم ، لا اقل از انتخابات تا حالا . بارها مورد لطف دوستانی قرار گرفته ام که برخی شان ادعا می کنند درد مذهب دارند ، اما در سخنشان جز توهین و افترا چیزی نمی یابی و برخی دیگر خود را روشن فکر می پندارند و تو را به سبب داشتن اعتقادات مذهبی ات فردی نادان و عقب مانده .
نمی دانم شما وقتی روزتان این طور می گذرد چه می کنید ، به این روز خوب اضافه کنید جمع آوری کتب مرتبط با مرجع نو اندیش شیعه حضرت آیت الله صانعی را از نمایشگاه کتاب و چندین و چند خبر ریز و درشت دیگر لا به لای صفحات روزنامه ها را . من به عادت روی تخت می افتم ، یکی از همین کتابهای ممنوعه تجدید چاپ نشده ( جن نامه ی مرحوم گلشیری ) را که یکی دو هفته پیش بی دغدغه از دستفروشی در خیابان انقلاب تهیه کرده ام دست می گیرم و شروع می کنم به خواندن . چرا که نیک می دانم دائما یکسان نباشد حال دوران و به این گفته جناب حافظ نیز ایمان دارم که :
از کران تا به کران لشگر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
(عکسی که در یکی از شبهای قدر سالیان نه چندان دور ، پس از جلسه ی تفسیر قرآن از ایشان گرفته ام را اینجا ببینید . )
تعطیلات من چنین سپری شد . راضی نیستم ، ناراضی هم . فقط بی حسم . نظرات پست قبلی را که می خواندم ، از دوستان یکی دو نفر گویا موفق نشده بودند مطلب را بخوانند . در نظرات پست پیش از آن هم اگر اشتباه نکنم به این مورد اشاره شده بود . آقای رفعتی عزیز هم از رنگ فونت گله داشتند . به نظرم رسید قالب جدید عادت می کنیم برایشان ناخوانا بوده . با دو نفر از دوستان که بر خلاف من ! در زمینه IT تخصص دارند ، صحبت کردم بعد از چک کردن وب لاگ هر دو گفتند مشکل از جانب ما نیست . به هر تقدیر اگر مشکلی در باز شدن صفحه هست ، بر من ببخشید .
سال هشتاد و هشت با همه ی آنچه بر ما رفت و می دانیم دست کم برای من سال چندان بدی نبود . در کنار روزهای تلخ ، روزهای خوب هم کم نداشتم ( مدتی است همه چیز را با معیار کاملا شخصی می سنجم . نه خانواده ، نه دوست و آشنا چون گذشته دل نگرانی و دل مشغولی ام نیستند . نمی دانم این بد است یا خوب ؟ خودم را تنها احساس می کنم و این تنهایی را در شرایطی می یابم که روز به روز در حال ریشه دواندن در سطوح مختلف زندگی فردی و اجتماعی ام است . رفیق یک دله ، غمخوار یار باید و نیست / فغان ! چها که در این روزگار باید و نیست ... ادب نماند و فضیلت نماند و درد نماند / مدار نقد سخن ، بر عیار باید و نیست ... مگر به زلف تو آویزم ای امید زوال ! / که رشته های دگر ، استوار باید و نیست ) . باری در این سال به چیزهایی رسیدم که مدتها شاید آرزویشان را داشتم . در همین عادت می کنیم از برخی شان نوشته ام پیشتر گرچه شکر گزارشان نبودم و شرمنده ام که گاه حتی قدرشان را آن طور که شایسته بود ندانستم . نه بنده ی شایسته ای بودم برای پروردگارم ، نه فرزندی نیکو برای پدرم و مادرم و نه برای دوستانم ، رفیق شفیق . مدتها هم هست که نه خود و نه دیگری را شهروند خدمتگزار برای ایران و ایرانی نمی یابم .
بهار اما مثل همیشه می رسد از راه ... ای تحول بخش دلهای خسته ، یا مقلب القلوب ، یا مدبر الیل و النهار ، دعای مرا نیز بشنو . تو را به رحمتت این طور مجازاتم نکن .
چون کرمکی که به شب می دهد فروغ ،
هر چند کوچکم !
فانوس می شوم .
ابری گرچه نیست ،
می بارم از صمیم اشک
چو باران نو بهار
سر سبز می شوم ، سر سبز می کنم .
با بهترین آرزوها
امروز فرصت مناسبی بود تا ذوب شده را یک نفس بخوانم . تصمیم داشتم مطلب کوتاهی برای معرفی کتاب به دوستانم در عادت می کنیم بنویسم اما به نظرم رسید نوشته ی عباس معروفی در پشت کتاب ، خود گویاترین است :
رمان ذوب شده خیال ها و خاطره های من از فضایی است که در آن نفس کشیده و زیسته ام ، داستان نویسنده ای که زیر بازجویی و شکنجه ناچار به قصه پردازی شده و آن گاه در قصه های خودش گم می شود . حاصل کار و تلاش داستانی من در سالهای جوانی است که می بایست در همان زمان انتشار می یافته ، نقد می شده ، و بر کار و راه ادبی ام تاثیر می گذاشته . اما ما آدمهایی هستیم که زمان و مکانمان به هم ریخته ، نمی دانیم کی چرا کجاییم !
و من نمی دانم حالا باید خوشحال باشم یا غمگین که نخستین رمان من بیست و شش سال دیر به دست خوانندگانش می رسد ، جوان بیست و شش ساله ای که همسن و سالهایش را نمی شناسد ، و نمی داند کجا باید بایستد ، کنار متولدین پاییز 62 یا متولدین پاییز 1388 واقعا نمی دانم ، کدام ؟
ساعت را که نگاه می کنم هنوز سه نشده . فردا هفت و نیم کلاس دارم اما طبق عادت نمی توانم بخوابم . ماه نیمروز شهریار مندنی پور را می خوانم تا موقعی که خوابم ببرد ، پیشتر ساعت را کوک کرده ام برای شش و سی دقیقه .
از خواب می پرم . هنوز شش نشده . سعی می کنم بخوابم اما خواب نمی آید . همیشه ی عمرم خوابیدن یکی از چیزهایی است که دوستش داشته ام اما امشب زهر مارم شده . به دانشگاه که می رسم هنوز ده دقیقه ای زمان دارم . تا این سربالایی را بالا بروم و نفسم بالا بیاید کلاس هم شروع شده . برنامه را نگاه می کنم : آزمون و ارزیابی ماشینهای کشاورزی دکتر برقعی کلاس 201 س . دم در کلاسم ، اما خبری نیست . درب آموزش گروه هم بسته است . روی برد محل تشکیل کلاس را ساختمان اداری نوشته . باید سوار اتوبوس شوم اما فرصت نیست . پیاده می روم . طبقه ی دوم که نمی فهمم چرا اندازه ی چهار طبقه پله دارد . صدای استاد از دور می آید . دو نفر سر کلاس هستند ، اجازه می گیرم و روی صندلی ردیف عقب کلاس می نشینم . استاد مرد مسنی است هفتاد ساله . بعدا می فهمم در دو رشته مکانیک و مکانیزاسیون دکترا دارد . رشته ی کارشناسی و دانشگاهم را می پرسد . اساتیدم را نام می برم . استاد راهنمای یکی از اساتیدم بوده . مرد محجوب و متشخصی است . به نظرم از آن دست استاد هایی است که نشستن در کلاسشان لذت بخش است .
موومان دوم
آمار و احتمالات دکتر باخدا . مرد جوان خوش چهره ای است کمی بلند تر از من و البته قدری هم به نظر سنگین وزن تر . کسی نیامده استاد می خواهد بگوید کلاس تعطیل که چهار دانشجوی دختر به ردیف وارد می شوند . باز هم ردیف آخر می نشینم . استاد از علم آمار می گوید و این که ما نیاز به تحلیل داریم و نمی دانم امتحان جزوه باز است و مسائلی از این دست . می گوید کلاس من دینامیک است و باید در بحث ها شرکت کنید . مثال هایی می زند که هیچ کدام سر در نمی آوریم . مثل این که در باز است باز پرنده پس در پرنده است . نمی دانم چه ربطی دارد و مدام سوال می کند . از من می پرسد آدم آرامی هستی ؟ جوابی ندارم بدهم . می گوید اگر در کلاس من این طور باشی درست را می افتی . به همین قانع نمی شود صندلی ای را کج می کند و می گذارد وسط کلاس . بنشین . می نشینم . یکی از دخترهای کلاس به شدت بحث می کند . لابه لای حرفهایش می گوید من گیربکس را باز می کنم و می بندم . با تعجب نگاهش می کنم . استاد نگاهی به من می اندازد و از او چند سوال می کند که جواب همه را می دهد . به من می گوید جلسه ی بعد این خانم گیربکس را باز و بسته می کند و من و تو یاد می گیریم . لبخند می زنم .
موومان سوم
کلاس شلوغ تر از دو کلاس قبلی است . از قرار معلوم چند نفر بار چندمشان هست که درس را گرفته اند . دکتر بهشتی که چهره اش شباهت قریبی با شهیار قنبری دارد سر فصل های درس را می نوسید . اعداد مختلط ، توابع مختلط ، حد و مشتق پذیری مختلط ، قضیه کوش ریمان ، توابع هارمونیک ، انتگرال گیری مختلط ، تبدیل لایلاس ، معادلات دیفرانسیل خطی و ... . استاد تیتر جلسه بعد را که می نوسید بغل دستی ام می گوید : مغزم ترکید .
موومان چهارم
روی تخت می افتم و ماه نیمروز را باز می کنم .
پس از توقیف شهروند امروز محمد قوچانی و تیم همراهش به اعتماد ملی نقل مکان کردند و همزمان انتشار دوره ی جدید از هفته نامه ی ایراندخت را آغاز کردند. هفته نامه ای برای زندگی . زمان کوتاهی سپری شد تا اعتماد ملی توقیف شود و محمد قوچانی راهی اوین . ایراندخت اما بدون سردبیر به کارش ادامه می داد :
<< چراغ خبر سلول 62 را روشن کرده بودم تا به مصداق برآمدن دوکار از یک کرشمه هم قضای حاجت کنم و هم هواخوری مجانی که این گونه قضای حاجت مزیت 209 است به 240 . در دستان نگهبان مجله سرخی دیدم که به ایران دخت می مانست . نگهبان بدی نبود . گفتم بده ورقی بزنم . گفت ممنوع است . گفتم عجبا که سردبیر در سلول و مجله در زندان اما دریغ از ملاقات . گفتم حداقل جلدش را از دور نشان بده . بی معرفتی نکرد و به قاعده 30 ثانیه جلدش را از دور نشان داد : سرخی شرم همچنان بر جبینش بود ... اکنون که بازداشت موقت به آزادی موقت (تا اطلاع ثانوی) تبدیل شده فرصت دارم که به ایران دخت زل بزنم و بگویم چه پیر شده ای دختر ... سالی از تولد دوباره ات گذشته اما گویی سالیان بسیار سپری شده است . اما شانه هایت چه خوب دوام آورده و این بار را تا بدینجا آورده که امروز من به حرمت چهار ماه دوری و یکسال بی توجهی به تو جامه نو بر تنت کنم . پس این سلامی دوباره است به آزادی و روزنامه نگاری ... >>
از شماره ی چهل دوره ی جدید ، ایراندخت به سبک و سیاق تازه و در صد و پنجاه صفحه منتشر می شود . مجموعه ای دلچسب و ماندگار که همچون شهروند امروز یک هفته هم زمان کمی است برای خواندن و بررسی مطالبش . دست تهیه کنندگانش درد نکند . به نظرم آرزوی بزرگی نیست این که سالیان سال هر هفته در میان دوستدارانش باشد .
روز عاشورا است ! چه روز وحشتناکی !
طوفان به پا شده است، چه طوفانی؟ نوح همراهان خود را به کشتی سوار می کند، و کفار، نوح و اطرافیانش را مسخره می کنند. حق، بازیچه و مسخره نابکاران شده است؛ به حدی که عصمت آرام پروردگار، غضب کرده و از شدت غضبش طوفان به پا شده است که سرتاسر زمین را زیر غرقابه های سیل آسای حوادث، لگدکوب نفرین و نیستی کرده است.
روز عاشورا است، چه عبرت انگیز.
اذهان را مشوب کردند، همه ارزش ها را به مذبحه بردند و سر بریدند، او را نیز در قربانگاه مصالح خویش فدا کردند، حسین زمان را سربریدند، او را قطعه قطعه کردند، بر قطعات جانش و روحش رقصیدند. هر یک به پستی، جیفه ای حقیر از دشمن گرفتند و روح آشفته خود را شاد و راضی کردند. حسین را قطعه قطعه کردند، حتی انگشتانش را بریدند تا انگشترش را بربایند. برای آن که وجدان نا آرام خود را خاموش کنند، قهقهه های مستانه سر دادند تا داد و فغان قلب خود را نشنوند. خود را به خوردن جیفه ها مشغول کردند تا راضی نشان دهند و از شناعت این اعمال وحشیانه جان تهی نکنند. بنای هلهله را گذاشتند تا مبادا، صدایی ضعیف از قلبی بیدار، بلند شود و در افق طنین افکند و این قلب های سیاه شده پوشیده از جهل و ظلمت را بیدار کند. آن گاه، خباثت و شنائت این اعمال، آن ها را منجمد کند.
آن ها در اعماق قلبشان می دانستند که حسین بر حق است، می دانستند که مشغول جنایتند، می فهمیدند که بزرگ ترین،رمز طایفه و عالی ترین مظهر تاریخ را خرد می کنند.
با شما خواهیم آموخت
لیکن به خاطر آن
عقوبتی جان فرسای را
تحمل می بایدتان کرد .
عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم آری
که کلام مقدسمان باری
از خاطر گریخت !
موقع برگشت به خانه در حالی که روی صندلی ماشین افتاده بودم و به سختی نفس می کشیدم به هشدار های مادرم پیش از رفتن فکر می کردم که می گفت برنج ، نوشابه ، گوشت ، دسر و ... نخورم و یادم نرود که با این سن و سال چربی خون دارم . به نظرم می رسید کمربندم مدام تنگ و تنگ تر می شود اما توان باز کردنش را نداشتم . شیشه ی ماشین را کشیدم پایین و چشمانم را بستم .
بند اول این پست از کتاب آواز کشتگان رضا براهنی است که همین طوری گذاشتمش آنجا مثل این پست و عنوانش . که البته عنوان مطلب ادای دینی است به همان کتاب .
خداوند هر چه را بخواهد می گوید باش و فورا می شود .
2. بعد از مدتها انتظار بالاخره فرصت کردم فیلم وقتی همه خوابیم اثر تحسین برانگیز بهرام بیضایی را تماشا کنم . این که می گویم تحسین برانگیز نه به خاطر ارادتی است که به این استاد سینمای ایران دارم بلکه به دلیل تاثیری است که فیلم چه به لحاظ محتوا و چه به لحاظ فرم در من گذاشته . در حقیقت فیلم همان بود که از سینمای بیضایی انتظار داشتم . سینمایی که در کارنامه اش فیلم هایی چون : باشو غریبه ای کوچک ، شاید وقتی دیگر ، مسافران و سگ کشی را دارد که به نظرم هر کدام اثری تامل برانگیز محسوب می شوند . می توان فیلم را تماشا کرد و لذت برد از چهره پردازی و دکور از نورپردازی از فیلمبرداری از بازیهای حساب شده ( به خصوص بازی مژده شمسایی و علیرضا جلالی تبار ) از موسیقی و بالاخره از نوع روایت فیلم و دیالوگهایی که در این میان رد و بدل می شوند . می توان از این که دختر از مادرش می پرسد هنوزم می خوای من بزرگ شم تلنگری خورد و وقتی تیتراژ پایانی فیلم پخش می شود به فکر فرو رفت که چرا بهرام بیضایی باید هر ده سال فیلم بسازد ؟
3. چند روزی بود که تصمیم داشتم با این نوشته ، عادت می کنیم را به روز کنم . اما بلاگفا متاسفانه از سرویس خارج بود .
بار خدايا بر محمد و آل او درود فرست ، و ستم كننده و دشمن من را به قدرت خود از ستم بر من بازدار ، و با توانايي خود برندگي او را از من بشكن و براي او كاري كه در خور اوست قرار ده بپوشد و او را در برابر كسي كه با او دشمني مي كند ناتوان گردان .
بار خدايا بر محمد و آل او درود فرست ، و او را به ستم كردن به من رخصت مده ، و من را در تسلط بر او نيكو كمك فرما ، و از بجا آوردن مانند كارهاي او نگهدار ، و در مانند حال او قرار مده . بار خدايا بر محمد و آل او درود فرست ، و من را در برابر او ياري نما ياري نمودن آماده اي كه تا خشم به او بهبودي من باشد ، و كينه ام را به سر رساند .
بار خدايا بر محمد و آل او درود فرست ، و در عوض ستمي كه او به من كرده من را مشمول عفو و بخشش خود گردان ، و به جاي بد رفتاري او رحمتت به من عطا فرما ، زيرا هر ناپسندي در برابر خشم تو اندك و هر اندوهي با پيشامد غضب تو هموار است .
بار خدايا همچنان كه ناپسند من گردانيدي كه ستم بكشم من را از اين كه ستم كنم نگهدار .
به كسي جز تو شكوه نمي كنم ، و از حكم كننده اي ( بين ظالم و مظلوم ) جز تو ياري نمي طلبم ، آراسته و پاك مي دانم تو را كه چنين كنم ، پس بر محمد و آل او درود فرست ، و دعاي من را به اجانب پيوند و شكوه من را با تغيير و از بين بردن همراه ساز .
بار خدايا من را به نوميدي از عدل و دادگري خود آزمايش مفرما ، و ستمگرم را به آسودگي از ناداني به خويش مياز ، تا بر ستم بر من ادامه دهد و بر حقم دست يابد ، و به زودي آنچه كه به ستمگران وعده داده اي به او بنما ، و اجابت را كه به بيچارگان وعده داده اي به من هويدا ساز
بار خدايا بر محمد و آل او درود فرست ، و من را به پذيرفتن آنچه بر سود و زيانم مقدر نموده اي توفيق ده ، و به آنچه براي من و از من گرفته اي خشنودم گردان ، و به راستترين راه راهنماييم نما ، و به آنچه سالمتر است بگمارم .
بار خدايا و اگر نيكي من نزد تو در تأخير گرفتن حق من و به كيفر نرساندن ستمگر من است تا روز رستاخيز و جاي گرد آمدن دشمنان ، پس بر محمد و آل او درود فرست ، و من را به تصميم نيكو و شكيبايي هميشگي كمك فرما و از خواهش بد و حرص آزمندان پناه ده ، و در دل من نمونه پاداشي كه برايم اندوخته اي و كيفري كه براي دشمنم آماده ساخته اي را بنگار ، و آن را وسيله خشنودي من به آنچه مقدر فرموده و اطمينانم به آنچه برگزيده اي قرار ده . پروردگار جهانيان دعايم به اجابت رسان ، زيرا تو داراي احسان بزرگ و تواناي بر هر چيزي .
امشب باید در صفحه ی پروفایلم در بلاگفا تغییری بدهم . باید به لیست کتابهای مورد علاقه ام << رازهای سرزمین من >> نوشته ی بی مانند آقای رضا براهنی را اضافه کنم . شاید بعد از << مدار صفر درجه >> ی مرحوم احمد محمود هیچ کتابی با این وسعت مرا این طور درگیر خود نکرده بود . یکی دو ماه پیش بود که به قول یکی از دوستانم در یک حرکت انتحاری شروع کردم به خواندن << روزگار سپری شده ی مردم سالخورده >> ی جناب آقای محمود دولت آبادی نویسنده ی رمان درخشان جای خالی سلوچ . ولی هر چه جلو می رفتم داستان پیش نمی رفت . ساعتها پای کتاب بودم اما اتفاقی نمی افتاد . دقیقا عکس زمانی که مدار ... را می خواندم . با مدار ... زندگی کردم . همین جا در مطلبی با عنوان برای احمد محمود نوشتم که وقتی کتاب را زمین می گذارم ، دلم برای شخصیتهای رمان ، باران و نوذر و بلقیس و دیگران تنگ می شود و تا دوباره کتاب را به دست نگیرم آرام نمی شوم . این چند روز هم کم و بیش همین حس و حال را داشتم با این تفاوت که این بار قسمت بزرگی از داستان در محیطی می گذشت که بخشی از وجود من به آنجا تعلق دارد . آذربایجان . تازه رمان را شروع کرده بودم که برای یکی از دوستانم پیغام فرستادم برای شکار با تیمسار ، الی ، تهمینه و دیگران با دو ماشین به دره دیز ( بین مرند و جلفا ) می رویم ! این چند روز مدام در سفر بودم از پای کوه های سبلان تا کرانه های ارس ، از تبریز تا اردبیل و از تهران تا لندن ! اگر در این گیر و دار جواب نهایی کنکور لعنتی نمی آمد ، امشب می نوشتم چند روزی که سپری کرده ام از بهترین روزهای عمرم بوده اند . باری اگر عمری باشد در فرصتی دیگر از رازهای سرزمینم بیشتر خواهم نوشت .
این تصویر ، تصویر آشنای بیشتر ما در ماه رمضان است . تنها ماهی که نام آن در قرآن ذکر شده :
سفر...!
آه مي جوشد دلم ...
بار ديگر
بي تو در
آوارگي هاي سفر!
مي شتابد،
مي خروشد
بي درنگ.
مي ستيزد؛
مي گريزد ...
بي ثمر!
مي رود؛
آشفته و آسيمه سر.
تا كند پيدا تو را ...
زودتر؛
از هر زماني
زودتر ...!
صحبت از سفر شد . عکسهای سفر اخیرم را اینجا ببینید .
می فرماید :
فساد در خشکی و دریا بخاطر کارهایی که مردم انجام داده اند آشکار شده است ، خدا می خواهد تنیجه ی بعضی از اعمالشان را به آنان بچشاند شاید بازگردند . (آیه ی 41 )
این آیه بیانگر ارتباط مستقیم گناه و فساد در وضع جامعه است . هر کار خلاف و قانون شکنی موجب نوعی فساد در اجتماع می شود . دروغ اعتماد را در جامعه کمرنگ می کند ، خیانت در امانت ، برهم زننده ی روابط اجتماعی است و ظلم همیشه منشا ظلم دیگری می شود . در حدیثی از پیامبر اکرم می خوانیم :
<< بعد از من ، هنگامی که زنا در میان مردم آشکار شود ، مرگ های ناگهانی فزونی می یابد و هنگامی که کم فروشی کنند ، خداوند خشک سالی و کمبود را برای آنان می فرستد و هنگامی که منع زکات کنند ، زمین برکات خود را از زراعت و میوه و معادن باز می دارد و هنگامی که در داوری ها ظلم کنند ، بر ظلم و دشمنی یکدیگر را یاری خواهند کرد و هنگامی که پیمان شکنی کنند ، خداوند دشمنانشان را بر آنها مسلط می کند و هنگامی که قطع رحم کنند ، اموال به دست اشرار می افتد و هنگامی که امر به معروف و نهی از منکر را ترک گویند و از نیکان اهل بیت من پیروی نکنند ، خداوند بدان را به آنها مسلط خواهد کرد . پس خوبانشان دعا می کنند ولی دعایشان مستجاب نمی شود . >>
اینجایم ، اینجایی . تکیه داده بر ستونی مرمرین و روبرویت مرقد پاک او . در شهر اویی ، در مسجد اویی ، در خانه ی او ، خانه ای که آرزو داری که کاش جای خشت خشت اش بودی .
تو ، تو که در سفرت از فرش به عرش و در فرو غلتیدنت از عرش به فرش همه چیزت را باخته ای ، آمده ای اینجا چه کنی ؟ تو ، تو که از گل بد بوی پست کم ارزش آفریده شده بودی و چون روح خدا در تو دمیده شد هم نشین اش شدی ، خلیفه و جانشین اش شدی بر روی زمین و هر آنچه در آن بود و هست مسخر تو ، این همه را چه کردی و حالا آمده ای اینجا چه کنی ؟
تو ، تو که شانه هایت تاب امانت اش را نیاورد ، اینک یک سر پول و شکم و شهوت اینجا نشسته ای که چه شود ؟ اینجا چه می کنی با این کوله بار سنگین از گناه و با گناهانی که از هم اینک در انتظارشان نشسته ای ؟ پی چه آمده ای ؟ با چه رویی آمده ای ؟
آمده ای آنچه را که تا امروز از کف داده ای به کف آری اش ، در سفری چند روزه ، آنهم نه زیارتی که بیشتر سیاحتی ؟ آمده ای تا نقطه ی پایان سفرت مقام ابراهیم باشد و آنجا آرام و قرار یابی ؟ آمده ای ابراهیم شوی ؟ خلیل و حبیب خدا شوی ؟
در خلوتت با خود و وجدانت می پرسی مگر می شود گذشته ی پر از نیرنگ و ریا و هوس را از یاد برد ؟مگر می شود آن همه سیاهی را فراموش کرد و یکسر سپید شد ؟ گلویت گرفته ، آهی می کشی و به مرقدش نگاه می کنی . به یاد می آوری که کجا نشسته ای . در شهر پیامبر و در مسجد اش . از ذهنت می گذرد نام و یاد مسیحا دمانی که اینجا روزی محل گذرشان بوده است ، فاطمه ... علی ... حسن ... حسین ... و آنگاه جواب می گیری که آری ، اینجا می شود . اینجا هر چه بخواهی می شود . اینجا نابینا را بینا می کند ، اینجا مرده را زنده می کند . مگر تو به همین امید نیامده ای ؟ تو با همه ی بدی ات به امید شفاعت خوبان آمده ای . با همه ی کوچکی ات ، بزرگی پیامبرت را امید داشتی و آمده ای به شفاعت بطلبی اش نزد آن که مهربان ترین مهربانان است ... مرقدش را از نظر می گذرانی و آرام آرام شانه هایت می لرزند و ناگاه به پهنای صورتت اشک می ریزی و آنگاه این واژگان بر زبانت جاری می شود :
جانم فدایت یا رسول الله ...
روزهای پر فشار تبلیغات انتخابات نهمین دوره ی ریاست جمهوری است و شیخ مدام در سفر . از این استان به آن استان ، از استانهای زاگرس نشین گرفته تا سیستان و بلوچستان . هر چه به پایان تبلیغات نزدیک تر می شویم زمان کم تر و نایاب تر می شود . به دوستانم در چلچراغ قول گفتگوی اختصاصی با شیخ اصلاحات را داده ام و حالا شیخ فرصت نمی کند حتی برنامه های تلویزیونی اش را ضبط کند . با بهروز افخمی تماس می گیرم گلایه می کنم که دفتر همکاری نمی کند ، می گوید خبرم می کند . عصر همان روز است که با منصور ضابطیان روی مبلی در خانه ی شیخ نشسته ایم که وضو گرفته و با لباسی سرتاسر سپید وارد می شود . حسین کروبی هم آنجاست ، حوله ای دست پدر می دهد ، شیشه های عینکش را تمیز می کند و کمکش می کند آماده شود . شیخ می گوید اگر من انتخاب شوم کاری می کنم در سراسر ایران جوانان بگویند ما یک دوست داریم و آن هم مهدی کروبی است منتها دوست پیر مرد . به من نگاه می کند و لبخند می زند . لبخند دوست داشتنی اش با همه ی صمیمیت و سادگی که در آن موج می زند این روزها بیشتر از هر زمان دیگری پیش رویم است . واقعیت این است که آقای کروبی برای ما و روزگار ما غنیمتی است . در گرانبهایی است که آسان به دست نیامده و وای بر ما اگر بخواهیم آسان از دستش بدهیم . چه کم اند امثال ایشان و چه زیاد است نیاز ما به امثال او . فردا تولد حضرت امیر المومنین است خداوند به برکت حضرت امیر به ایشان طول عمر با عزت و برکت بدهد و سایه اش را از سر ما کم نکند .
وضعیت این دوست که کدورتی هم از من به دل دارد ، دردناک است . گفت : بهشت آن جاست که آزاری نباشد ، این برادر من در جهنمی دست و پا می زند که اول خودش و بعد اطرافیانش برای او بوجود آورده اند . کم نیستند افرادی که این روزها آسمان زندگی شان تیره و تار است . قرآن مجید درباره ی ازدواج تعبیر درخشانی دارد می گوید : و از نشانه های او اینکه همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید . اگر ازدواجی که هنوز شکل نگرفته چنین دل و جان را بی قرار کند و آیتی شود عذاب اندوهش که بر هیچ کس حاجت تفسیرش نبو-د چه اجباری است به انجامش ؟ شاید بگویید قولی که داده شده و احساس دختری که جریحه دار شده پس چه ؟در این مورد از یکی از حضرات آیات که از شاگردان مرجع عالیقدر مرحوم آیت الله بهجت بودند شنیدم که فرمودند وقتی دور نمایی تیره و تاریک در انتظارشان است و خدای نکرده مسیری که در پیش گرفته اند به طلاق منتهی می شود ، حتی شکستن قسم هم به شرط ادای کفاره محل اشکال نیست . که طلاق عرش خدای را به لرزه می اندازد . در سوره ی بقره هم می خوانیم : خداوند شما را به خاطر سوگندهایی که بدون توجه یاد می کنید ، مواخذه نخواهد کرد . در ضمن نباید فراموش کنیم که بارها قرآن فرزندان را به اطاعت از والدین توصیه کرده و شرط سعادت دنیا و آخرت را در گرو رضایت والدین قرار داده است .
امیدوارم نه تنها این دوستم که همه ی برادران و خواهرانم که این روزها بغضی در گلو دارند این آیات آخرین سوره ی مبارکه ی بقره را با من بخوانند. که در روایتی از پیامبر (ص) می خوانیم :
دعا ، سلاح مومن ، ستون دین و نور آسمانها و زمین است .
اللهم الغفرلی الذنوب التی تنزل النقم
اللهم الغفرلی الذنوب التی تغیر النعم
اللهم الغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا
اللهم الغفرلی الذنوب التی تنزل البلا
اللهم الغفرلی الذنوب التی تقطع الرجا
اولین بار بود که از نزدیک ایشان را می دیدم . از خصایل نیکوی ایشان زیاد شنیده بودم اما شنیدن کی بود مانند دیدن . در عین حال که بسیار جدی و مقتدارنه از گرانی و عوام فریبی و ... انتقاد کردند و به صراحت از لزوم تغییر وضع موجود سخن گفتند ، ساده و صمیمی به گفتگو با مردم نشستند و با وجود ازدحام وحشتناک جمعیت برای دیدارشان و با سن و سالی که دارند لحظه ای لبخند از لبانشان محو نشد . چه شوخیها که در همان چند لحظه که کنارشان بودم با اطرافیان نکردند .
در خاطرم جمله ای از ایشان نقش بسته که فرموده بودند : ما نمی خواهیم اسلام را مدرن و به روز کنیم بلکه می خواهیم با کنار زدن پرده ها اسلام ناب محمدی را به همگان نشان دهیم . به نظرم تلاشهای ایشان برای به تصویر کشیدن اسلام ناب محمدی ، اسلام تساهل و تسامح ، اسلامی که در آن زن و مرد برابرند و اسلامی که معتقد به کرامت انسان است به بار نشسته که با وجود همه ی محدودیتهایی که بر علیه ایشان در جریان است امروز اینچنین در دل و جان مردم جای دارند .
با کمی تاخیر مهندس با مشایعت مردان قوی هیکلی که ذکرشان رفت می آید . کت و شلوار توسی رنگ مرتب و هماهنگی با رنگ پیراهنش پوشیده است . موها و محاسن شانه زده ای که گذر زمان سفیدشان کرده آرامش خاصی به چهره اش می بخشد .
اینجایم پشت پنجره ای رو به خیابان ولیعصر . خبری از ترافیک و ازدحام جمعیت نیست ، ماشینها و تک و توکی عابر پیاده آرام و روان و خسته از کار روزانه در پی خانه هایشان هستند . در این فکرم که دغدغه های این مردم چه قرابتی با دغدغه های مهندس دارد . مهندس آمد و رفت اما کلی پرسش در ذهنم باقی ماند که مجالی برای طرحشان نیافتم . بین اندیشه های من و مهندس فاصله ای است به درازای این سالها که من و هم نسلانم در اجتماع رشد می کردیم ، پر و بال می گرفتیم و خبری از مهندس نبود ، در تمام این سالها مهندس سکوت کرده بود ، سالهایی که شاید بیش از امروز به او نیاز بود . به یاد دارم عصری در حسینه ی ارشاد برای گرامی داشت یاد و خاطره ی مرحوم مهندس بازرگان جمع شده بودیم . یکی از سخنرانان دانشمند گران قدر جناب آقای محسن کدیور بودند . در بخشی از سخنانشان با ذکر جزئیاتی از زندگی سیاسی مرحوم بازرگان اشاره کردند که مهندس بازرگان می دانست کی وارد قدرت شود و کی از قدرت کناره گیری کند ، اما سرور عزیز من آقای خاتمی هنوز نمی داند کی باید از قدرت کناره گیری کند . این سخن استاد با شعارهای یک صدای حاضرین مواجه شد که فریاد می زدند خاتمی خاتمی استعفا استفعا ...
آن روز کمی دورتر از حسینه ی ارشاد نمایندگان مردم در مجلس شورا تحصن کرده بودند ، تحصنی که به استعفای صد و بیست و نه نفر از آنان انجامید و اگر با همراهی و حمایت خاتمی همراه می شد ، اقلیتی که امروز زمام امور را به دست گرفته اند در آن انتخابات اکثریت کرسی های پارلمان را از آن خود نمی کردند و راهی که از آن روز تا امروز و تا ریاست جمهوری احمدی نژاد پی گرفته اند به سرانجام نمی رسید .
حکایت امروز هم همان حکایت دیروز ماست ، اگر آن روز خاتمی نمی دانست که کی باید قدرت را ترک کند و کجا ایستادگی کند ، امروز مهندس نمی داند که چه زمانی باید وارد قدرت شود . در تمام سالهایی که به حضور او نیاز بود سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد . اما امروز در شرایطی وارد رقابت انتخاباتی شده که اصلاح طلبان بیش از پیش به کاندیدای واحد نیاز دارند .
به خانه که بر می گردم در دل میخوانم :
یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال
امروز که آه باران جدیدترین اثر استاد شجریان را می شنیدم عجیب یاد آن روزها افتادم . مخصوصا این آواز استاد در مایه دشتی که بدجوری هوایی ام کرد و مرا برد به استان گلستان ، گنبد کاووس ، خیابان سیاوش آپارتمان نقلی استاد و اتاق دوست داشتنی اش در طبقه سوم ساختمان ، با کتاب خانه ی جم و جورش و پشتی ای که به آن تکیه می دادم و عبایی که روبرویم به میخی آویزان بود و سه تاری که کنج اتاق جا خوش کرده بود :
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل
که دید در ره خود پیچ و تاب دام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
هزار حیله بر انگیخت حافظ از سر فکر
بدان هوس که شود آن نگار رام و نشد
ساقی امشب باده از بالا بریز ، باده از خم خانه ی مولا بریز / باده ای بی رنگ و آتش گون بده ، زانچه دوشم داده ای افزون بده / شاهد اقبال بر آغوش کیست ، کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست / کیست آن کس کز علی یادی کند ، بر یتیمان من امدادی کند / ای که هر دم دم ز حیدر می زنی ، بر یتیمان علی سر می زنی / بر یتیمان علی پرداختن ، بهتر از هفتاد مسجد ساختن / باده ی ما باده ی انگور نیست ، شهد ما در لانه ی زنبور نیست / هر کسی نوشد دگرگون می شود ، لیلی اینجا همچو مجنون می شود / هر کسی نوشد چنان آتش شود ، اهل دل گردد ولی سرکش شود / هر کسی نوشد سلیمانی کند ، آنچه می دانیم و می دانی کند / یا علی نیک می دانم که جز دندان تو ، هیچ دندان لب نزد بر نان جو / یا علی لعل عقیقی جز تو نیست ، هیچ درویشی حقیقی جز تو نیست ...
در ادامه عصار ترانه های قدیمی اش را از کوچ عاشقانه گرفته تا عشق الهی با همراهی هوادارانش خواند . هوادارانی که به معنای واقعی کلمه هوادار هستند ، کارهای عصار را تعقیب می کنند و همیشه منتظر خبر جدیدی از او هستند . مشخص است که سکوت چهار ساله ی عصار تاثیری بر محبوبیت این سوپر استار دوست داشتنی نداشته است .
ترانه های جدیدی هم که در این کنسرت اجرا شد نوید اتفاقاتی بسیار خوشایند برای عصار و گروهش می دهد . به شخصه معتقدم آلبوم جدید عصار موفقیت آلبومهای پیشین او را تکرار خواهد کرد . شاهد مدعایم این که یکی دو ماه دیگر ترانه ای از عصار را با این ترجیع بند همه جا خواهید شنید :
بیا تکلیفو روشن کن ، نه اون جوری که مجبوری / بیا تکلیفو روشن کن ، نه اون جوری که مغروری / کسی عاشق تر از من نیست خودتم اینو می دونی ، بیا تکلیفو روشن کن بهم بگو که می مونی ...
اما کنسرت دیشب علاوه بر خاطراتی که برایم زنده کرد ، سبب شد دیداری هم با عصار تازه کنم . فکر می کنم آخرین بار سه سال پیش بود که در دانشگاه تهران نیم ساعتی با هم بودیم . از آن تاریخ به این طرف یکی دوبار آنهم تلفنی با هم ارتباط داشتیم . عکسی که دیشب همراه خانواده ام با عصار انداختیم را اینجا ببینید .
اریک امانوئل اشمیل فارغ التحصیل رشته ی فلسفه از دانش سرای عالی پاریس است و سالها فلسفه را در دانشگاه های فرانسه تدریس کرده است . از نمایشنامه های او می توان به شب والوین ، میلارپا ، زلزله ی احساست و مهمان ناخوانده اشاره کرد . که این آخری نمایشنامه ای است تک پرده ای که داستان دیدار فروید با خدا را در شب 22 آوریل 1938 یعنی پس از هجوم ارتش هیتلر به اتریش و پیش از رفتن فروید به پاریس روایت می کند . فروید که دخترش دستگیر شده با شتاب عازم پاریس است . در این حال خداوند در هیئت شبح نویسنده یی با فروید گفت و گو می کند و خدا ناباوری او را مورد انتقاد قرار می دهد و می گوید : تا امشب تو فکر می کردی زندگی پوچه . حالا می دونی زندگی اسرار آمیزه .
اما آنچه که سبب نوشتن این نوشتار شده نه نمایشنامه های او که داستان کوتاهی است از او به نام ابراهیم آقا و گلهای قرآن از کتاب گل های معرفت ترجمه ی سروش حبیبی که دیروز خواندم . پیشتر مجموعه ی یک روز قشنگ بارانی شامل پنج داستان کوتاه و اسکار و خانم صورتی را از اشمیت خوانده بودم . نکته ی برجسته ی داستان های اشمیت نه فرم داستان هایش که محتوا و درون مایه ی آنهاست . داستان اسکار و خانم صورتی نامه های پسر بچه ی ده ساله ای است به خدا که در عین روایت ساده اش داستانی است بسیار تاثیر گذار . چه در داستانهای اشمیت و چه در نمایشنامه هایش اعتقادات مذهبی او نقشی تاثیر گذار دارند اعتقاداتی که وجهه ی عرفانیشان پر رنگ تر است.
خود اشمیت در مصاحبه ای می گوید : خانواده ام با این که لا مذهب بودند در یازده سالگی مرا به کلاس شرعیات فرستادند و خیلی ساده گفتند : معهذا آن را باید بدانی ! آن جا ذوق بحث و گفت و گوی فلسفی در من پیدا شد اما پس از یک سال چیز زیادی از مقدسات درک نکردم . این نخستین آثار ذوقی شرعیات و تعلیمات دینی بعدها با خواندن آثار نیچه ، سارتر و فروید از بین رفت . اما سال های بعد با کشف دکارت ، کی یرکه گور ، لایب نیتس و به ویژه پاسکال خدا ناباوری ام سست شد و به آگنوستی سیسم ( انکار وجود مطلقات ذهنی ) گراییدم .
ابراهیم آقا و گل های قرآن داستان دوست داشتنی است در پنجاه صفحه با درون مایه ای از عرفان اسلامی که حیفم آمد شما آن را نخوانید .
روزگار خوشی بود آن روزها یاد باد. لباس پوشیدم و زدم بیرون ، ابتدا به شاهچراغ و سپس به حافظیه . امسال هم روز اولی که به شیراز رسیدیم رفتم به زیارت جناب حافظ . گوشه ای نشستم ، همانجا که سه سال پیش نشسته بودم . با این تفاوت که امسال درسم تمام شده و منتظر اعلام نتایج کنکور دیگری هستم . غزلی از بر خواندم :
من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت ...
صفحه جدیدی دارم در وب فتو که با عکس های این سفرم به روز شده است . اینجا ببیندش .
امشب که دوباره اين داستان را خواندم فکر کردم ازت بخواهم يکبار همين داستان را از ته بنويسی. امتحان کن ببين چی از آب در می آيد. از «همه چیز آرام پیش می رفت ...» شروع کن مثلاً، و با فلاش بک زمان حال داستان را پربار کن . می خواهم ببينم اين بار چی کشف می کنی.
راستی شما ديگر داستان نمی نويسی؟
بعد از خواندن چند باره کامنت استاد ، نه تنها داستانم را دوباره خواندم که نگاهی به بیشتر مطالب عادت می کنیم انداختم . مدتهاست مطلب قابل توجهی ننوشته ام . به صفحات دوستان هم سر نزده ام . در کنار مشکلات کوچک و بزرگ ، تنبلی شاید مهمترین دلیل دوری از جایگاهی که دوستش می دارم باشد . امیدوارم بتوانم بر این عادت ناپسند غلبه کنم .
هرگاه به شما تحیت گویند ، پاسخ آن را بهتر بدهید ، یا لا اقل به همان گونه پاسخ گویید . خداوند حساب همه چیز را دارد .
تحیت به معنای دعا برای زندگانی و سلامت دیگری است . از امام باقر (ع) نقل شده است :
منظور از تحیت در آیه ، سلام و هرگونه نیکی کردن است .
همچنین در روایتی می خوانیم که کنیزی یک شاخه گل به امام حسن مجتبی (ع) هدیه کرد . امام در مقابل آن وی را آزاد کرد . هنگامی که از دلیل این کار سوال کردند ، فرمود :
خداوند این ادب را به ما آموخته است ، آنجا که فرمود : هرگاه به شما تحیت گویند ، پاسخ آن را بهتر از آن بدهید .
فکر می کنید ما چه قدر به آموخته های قرآن و بزرگان دین مان پایبندیم ؟ در آیه ی 94 همین سوره می خوانیم : به کسی که اظهار اسلام می کند ، نگویید مسلمان نیستی . اما در عمل سالهاست شاهد رد صلاحیت بسیاری به جرم عدم التزام عملی به اسلام هستیم . نتیجه این رفتارها اوضاع امروز ماست . در مقابل در همسایگی ما در کشور ترکیه سیاستمدارانی هستند چون رجب طیب اردوغان که گرچه در فرم حکومت سکولاریسم را پذیرفته اند اما محتوای عملشان چیزی جز اسلام نیست . از حق و حقیقت دفاع می کنند در مقابل ظلم قد علم می کنند و روز به روز مسلمان تر می شوند .
فکر کردم کاش به جای ناله و زاری و عزاداری در ذائقه و حافظه ی ما نگاه و تفکری که منجر به شکل گیری انقلاب عاشورا شد نقش ببندند .
در این چند روز اخیر مخصوصا بعد از عمومی شدن خبر بستری شدن عمویم دوستان زیادی به بیمارستان مراجعه کردند و عده بسیاری هم از تبریز و مرند و جلفا و ... تماس گرفتند و تلفنی جویای احوال عمویم بودند . وظیفه خودم دانستم که از طرف خانواده ام از همه این عزیزان مخصوصا آقای محمد صالح علای عزیزم تشکر و قدردانی کنم و برای همه آروزی عافیت و سلامتی داشته باشم .
آیات 75 تا 79 سوره بقره یهودیان را به دو گروه تقسیم می کند :
گروه یکم ، کتاب آسمانی خود را می خواندند ولی آن را بنا به میل خود می نوشتند و تحریف می کردند و گروه دوم ، خواندن و نوشتن بلد نبودند و از کتاب آسمانی جز همان تحریف ها و دروغ هایی که گروه یکم به آنها می گفتند ، چیزی نمی دانستند . در ذیل این آیه نقل شده است : مردی به امام صادق (ع) عرض کرد : با این که عوام یهود اطلاعی از کتاب آسمانی خود جز از طریق عالمانشان نداشتند ، چگونه خداوند آنها را به خاطر تقلید از علما و پذیرش آنان مذمت می کند ؟ آیا عوام یهود با عوام ما که از علمای خود تقلید می کنند ، تفاوت دارند ؟
امام فرمود : << عوام ما و عوام یهود از یک جهت فرق دارند و از جهتی مانند هم هستند . از آن جهت که مانند هم هستند خداوند عوام ما را هم مذمت کرده ، همان گونه که عوام یعود را نکوهش فرموده است . فرق آنها این است که عوام یهود از وضع علمای خود آگاه بودند و می دانستند که آنها با صراحت دروغ می گویند ، حرام و رشوه می خورند و احکام خدا را تغییر می دهند . آنها با وجدان خود این حقیقت را دریافته بودند که چنین اشخاصی فاسق اند و جایز نیست سخنان آنها را درباره خدا و احکام او بپذیرند و گواهی آنها را درباره پیامبران قبول کنند . به این دلیل ، خداوند آنها را نکوهش کرده است . اگر عوام ما هم از علمای خود فسق آشکار و تعصب شدید و حرص به دنیا و اموال حرام ببینند و از آنها پیروی کنند مثل یهود خواهند بود که خداوند آنان را به خاطر پیروی از علمای فاسق نکوهش کرده است . >> سپس امام فرمود : << عوام باید از دانشمندانی تقلید کنند که پاکی روح خود را حفظ می کنند ، دین خود را نگه می دارند و مخالف هوی و هوس و مطیع فرمان خداوند هستند . >>
در حالی که امروزه در کشورهای توسعه یافته در کشاورزی دید سنتی به دید صنعتی و فرا صنعتی تبدیل شده است ، عصر ماشین نیز به نهایت خود رسیده است. در عصر جدید کشاورزی ارگانیگ، استفاده از ربتیک و هوش مصنوعی در کشاورزی مطرح می¬باشد . نانو تکنولوژی راه خود را به صنعت کشاورزی باز کرده است. با استفاده از ماهواره و حسگرها ( sensors ) و سنجش از راه دور ( remote sensing ) امکان کشاورزی دقیق ( precisoin farming ) بدون مداخله¬ی انسان امکان پذیر شده است . با این وجود در ایران رشته های فنی کشاورزی ( مکانیک ماشین آلات و مکانیزاسیون ) با کم توجهی و برخی ناملایمات دست و پنجه نرم می کنند.
بخش خصوصی و تولید کنندگان از نبود اعتبار لازم ، اساتید دانشگاه از بی توجهی دولت و فارغ التحصیلان از نبود امنیت شغلی گله مندند . نکته ای که در قطع نامه پایانی کنگره هم به آن اشاره شده است . باید کاری کنیم که صنعت و کشاورزی به نیروهای متخصص این رشته اطمینان کنند. تا با ارتباط تنگاتنگ دانشگاه و صنعت به پیشرفت کشاورزی مان کمک کنیم.
حقیقت این است که برای رسیدن به توسعه پایدار چاره ای جز پیشرفت در کشاورزی با استفاده از تکنولوژی روز نداریم و این امر چه در بحث خرد و چه در بحث کلان جز در سایه توجه بیشتر به مکانیزاسیون امکان پذیر نیست.
نکته کلیدی در مورد رشته مهندسی ماشینهای کشاورزی محدود نکردن آن به تراکتور و ماشین آلات می باشد و تمام دانشجویان و متخصصین باید بدانند که معنای این رشته استفاده از کلیه ی ابزار مهندسی(الکترونیک، مکانیک، کامپیوتر و غیره) در پیشبرد کشاورزی مدرن می باشد.
خسته ام و خستگی دلچسب آدمی را دارم که از کویری خاموش ، پر از فراز و نشیب ، گذر کرده و به سایه امن درختی کهن و جویباری جاری رسیده است . آفتاب پشت پنجره روی صورتم افتاده و رخت خواب گرم و نرم و دوست داشتنی است . دوست ندارم بلند شوم . از بیرون صدای رفت و آمد می آید ، صدای زندگی .
به طبقه اول می روم . وقت صبحانه است و آدم ها ، آدم های خواب آلود دسته به دسته دور میزی نشسته اند . پشت صورتهای خواب آلوده شان ، قصه ای خوابیده است . این غریبه ها از دورترین روزهای گذشته من می آیند .
تا شب درگیر کنگره ام . دختری دستپاچه ، تند و تند مقاله اش را می خواند ، داورها و حضار سوال پیچش می کنند . نمی تواند پاسخ دهد . حوصله ندارم . می زنم بیرون . یک روز دیگر . امشب . فردا غروب . آخرین روز . صبح روز بعد . تهران . شهر بی آسمان .
امشب عازم تهرانم . کنگره تمام شده . ماشینی کرایه می کنم برای خیابان امام رضا . اینجا هم از ترافیک و ازدحام خلاصی ندارم . پیاده می شوم و به حرم می روم . کفش هایم را تحویل می دهم . محو تماشای دیوار های بلند آینه کاری شده هستم . پشت اینها هنری نهفته است که ریشه در تار و پود این ملت دارد . به ضریح امام که نزدیک تر می شوی ازدحام دوچندان می شود .
اینجایم در جوار بارگاه امام هشتم . جماعتی در حال زیارتند با خواسته ای نهفته در دل . مردی زیر لب دعا می خواند . چشم هایش بسته است ، سرش را آهسته تکان می دهد و تسبیحی را دور انگشتانش می پیچاند ، باز می کند ، از نو می پیچاند . رویم را بر می گردانم . محال است به ضریح برسم . با فشار جمعیت جا به جا می شوم . تسبیح قرمز رنگ توی سرم می چرخد و به دور فکرهایم پیج می خورد . سرم گیج می رود . گوشه خلوتی می یابم . از جمعیت جدا می شوم و روبروی ضریح می ایستم . اینجا چه می کنم ؟ تا به حال کجا بودم ؟ دروغ می گویم . این جواب من نیست . دلم بی قرار است . چیزی در گلویم بالا و پایین می رود و از چشمانم بیرون می ریزد .
می گذرد . بلیط توی دستم است . کارت پرواز را می گیرم . دنیایی دیگر پیش رویم است . دنیایی با اوهام سرگیجه آور که خواهی نخواهی بدان تعلق دارم .
درسفر کوتاهم به تبریز و مرند و جلفا دیداری تازه کردم با تعدادی از دوستانم . هنگام بازگشت خسته بودم ، خواب در خواب می شدم ، رویا به رویا . از تبریز به تهران . با صدای مهمان دار بیدار شدم که اعلام می کرد تا دقایقی دیگر در فرودگاه مهرآباد به زمین خواهیم نشست و من از پنجره دریایی را دیدم که ثانیه ای دیگر چون قطره ای به آن خواهم پیوست .
×××
تولد امام علی (ع) و روز پدر بهانه ای شد تا بنویسم و چه بهانه ای زیباتر از این . بهار امسال پدرم وارد چهل و نهمین سال عمرش شد . همیشه اولین خواسته ام از خدا طول عمر همراه با سلامتی برای پدر و مادرم بوده است .
زمانی که تبریز بودیم ساعت که به سه بعد از ظهر نزدیک می شد زیر پایم صندلی می گذاشتم به هر ترتیبی بود به پنجره می رسیدم تا پدرم را انتظار بکشم . یاد دارم وقتی پدرم کتاب می خواند گوشم را روی کمرش می گذاشتم تا صدایش را بشنوم . زمانی که دانشگاه قبول شدم با مادر و خاله ام شیراز بودیم و پدرم تهران بود ، به تهران که برگشتم با یک دسته گل در فرودگاه منتظرم بود .
در همه این سالها دوستش داشته ام . چه زمانی که کنارم بوده است و چه زمانی که کمترین نسیم مشترکی بینمان احساس نکرده ام . روزش مبارک .
بر می گردم و بیرون را نگاه می کنم . تپه ای در دو سه کیلومتری دانشگاه ، پوشیده از درختان جنگلی ، انعکاسی از سبزی چمن . خیابانی که دانشگاه را به شهر می رساند و ماشینهایی که گاه و بی گاه رد می شوند . خانه های بزرگ و کوچک با سقفهای شیروانی . آسمان آبی و ابرهای روان .
مهم نیست چه نوابغ لعنت گرفته ای هستند
این آقایان
من حوصله ام سر رفت .
شهید چمران در دبیرستان هایی چون البرز و دارلفنون تحصیل کرد ، وارد دانشکده فنی دانشگاه تهران شد . با استفاده از یک بورس تحصیلی به دانشگاه های تگزاس و برکلی در ایالات متحده رفت . تحصیل در بالاترین سطوح علمی مانع از این نشد که چمران که روزی در قیام ملی سی تیر به پشتیبانی از نهضت مقاومت ملی و رهبرش زنده یاد دکتر محمد مصدق برخواسته بود از مبارزه سیاسی غافل بماند . مبارزه ای که ریشه در تعالیم مرحوم آیت الله طالقانی در مسجد هدایت تهران داشت .
دکتر چمران به عالی ترین مراتب در رشته الکترونیک و فیزیک پلاسما رسید . وی به لحاظ علمی از مفاخر کشور محسوب می شود ، اما افتخارات علمی و مبارزات سیاسی برای آرام کردن دل بیتابش کافی نبود . می نویسد می خواهد از این به بعد آدم باشد . همه جلوه های رفاه را ترک می کند و برای آموزش های نظامی به مصر و الجزایر می رود و سرانجام به مبارزان لبنانی می پیوندد . دکتر چمران پس از انقلاب با آغاز جنگ تحمیلی خود را وقف دفاع از میهن کرد و جنگهای چریکی و نامنظم را سامان بخشید و سرانجام در دهلاویه شهید شد .
عباس امیر انتظام در کتاب خاطراتش ( آن سوی اتهام ) خاطره ای از شهید چمران نقل می کند . می نویسد در تعطیلات عید در نخست وزیری آن کال بوده است که شهید چمران به دیدنش می آید و با چهره ای گرفته و ناراحت می گوید می خواهد ایران را ترک کند . عباس امیر انتظام به او می گوید من و تو هر دو دوست داشتیم در یک دولت ملی به کشور خدمت کنیم ، درست نیست که در این شرایط مهندس بازرگان را تنها بگذاریم . مرحوم دکتر چمران می گوید از دخالتهای بی جای روحانیت در امور دولت عاصی شده است . از شدت ناراحتی منقلب شده و می گرید . فکر می کنم خدا او را خیلی دوست داشت که به افتخار شهادت نایل اش کرد و نگذاشت که بماند و ببیند چه بر سر آرمانهایش آمده است .
شرایطی که در این سه سال پس از ریاست جمهوری احمدی نژاد در کشور ایجاد شده ، به گمانم زمینه ای را فراهم کرده است که اقبال مردم روز به روز نسبت به او کمتر شود و ادامه این روند منجر به انتخاب مجدد سید محمد خاتمی خواهد شد .
حداقل برای من خاتمی رییس جمهور مطلوب نیست . فکر می کنم کسانی هستند که مدیریت بهتر و صداقت بیشتری نسبت به او دارند و برای ریاست جمهوری شایسته ترند از او . اما نباید فراموش کرد در دولت اصلاحات ، تورم ، گرانی ، مشکل بنزین ، بیکاری ، شکاف طبقاتی ، اعتیاد ، فساد ، مساله هسته ای و ... این طور مردم را اسیر خود نکرده بود . در سطح بین الملل چهره ایران بسیار مقبول تر از حالا بود . فضای فرهنگی کشور و آزادی های اجتماعی هم در آن سالها قابل مقایسه با شرایط امروز نبودند .
به هر حال امیدوارم انتخاب مردم در انتخابات سال آینده از روی آگاهی باشد و به فردایی بهتر برای ایران منتهی شود .
صبح ، هنگام خداحافظی در کتابخانه استاد چشمم به کتاب مائده های زمینی آندره ژید افتاد . کتاب را امانت گرفتم و یک نفس خواندم . حیفم آمد بخشی از کتاب را در عادت می کنیم ننویسم :
عزیمت وحشت انگیز در گرگ و میش پیش از سپیده دم . لرزش روح و جسم . سرگیجه.آنچه را هنوز می توان با خود برد جستن.- منالک در عزیمتهای خویش چه چیز را اینهمه دوست می داری ؟ درپاسخ گفت : پیش مزه مرگ را. یقینا دیدار چیزهای دیگر به قدر جدایی از چیزهایی که مرا ضرور است اهمیتی ندارد. آه ! ای ناتانائیل ، از چه بسا چیزها می توان گذشت ! جانها هرگز به آنقدر که باید میان تهی نمیشوند تا عاقبت آنقدر که باید از عشق سرشار شوند - ازعشق و انتظارو امید که تنها مایملک حقیقی ماست . - وه ! تمامی آن جایها که در آنها نیز می توان به خوبی زیست !- آن جایها که از سعادت سرشارست. مزارع پر کاه ، کارهای بی بها در دشتها ، خستگی ، آرامش عظیم در خواب ... رهسپار شویم ! و هر کجا که پیش آید درنگ کنیم !
تا بهمن ماه که آزمون سراسری برگزار می شود چند ماهی وقت دارم . الحمد الله برای ترم هفتم و هشتم واحدی نمانده که مجبور شوم کلاس بروم . بیست و چهار واحد این ترم انتخاب کرده ام و علاوه بر این ، هفت واحد دیگر را با هماهنگی اساتیدشان کلاس می روم تا ترم آینده فقط امتحان بدهم . سی و یک واحد کلاس رفتن در یک ترم کمی خسته ام کرده است . از طرفی از این هفته تا هشتم تیر ماه مدام امتحان دارم . هم به لحاظ جسمی و هم به لحاظ روحی خسته ام . باید استراحت کنم . به هوای تازه نیاز دارم .
امروز بعد از مدتها کتابی به دست گرفتم . کلاه کافکا ، گزیده شعرهای ریچارد براتیگان . بعضی از شعرهایش بیشتر به دلم نشست ، به قول مقدمه کتاب ساده و فریبنده بودند . از جمله این شعر . شعری به نام عاشقانه .
که صبح بیدار شوی
به تنهایی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
دوست اش داری
وقتی دوستش نداری
دیگر
| Design By : Night Melody |




