آخر هفته گذشته ام را در آذربایجان سپری کردم . سری به زعفرانیه زدم . کوی شبنم هشت متری سی ام . محله ای که هشت سال در آنجا زندگی کرده ام . نه تنها در مقایسه با زمانی که ساکن آنجا بودیم که نسبت به چند سال قبل که گذری از آنجا رد شده بودم تغییرات فراوانی کرده بود . امروز برای مادرم تعریف می کردم که آپارتمانهای چند طبقه جایگزین خانه های ویلایی شده اند . آقای علیزاده شش طبقه ساخته ، حاج یوسف خانه اش را کوبیده . خانه ما اما فقط نمایش تغییر کرده . سوپر مارکت محله مان که معمولا از آنجا خرید می کردیم ، همچنان پا برجا بود . شاید از معدود مکان هایی است که دستخوش تغییر نشده . از ماشین پیاده شدم . نیم ساعتی در حوالی منزل سابقمان قدم زدم . اگر چه گذر زمان رنگی نو به کوچه ها و خانه های آشنایم زده بود ، اما خاطرات شیرین گذشته برایم زنده شد . روزهایی که بعد از آمدن از مدرسه با شور و شوق فراوان تکالیفم را انجام می دادم تا عصر که هوا خنک شد بزنم بیرون و تا تاریک شدن هوا فوتبال بازی کنم . زمانی که ما تبریز بودیم اگر اغراق نباشد تمامی اهل محل را می شناختیم و با همه سلام و علیکی داشتیم ، دراین شهر بی آسمان اما همسایگان دیوار به دیوار خود را  نمی شناسیم .
 درسفر کوتاهم به تبریز و مرند و جلفا دیداری تازه کردم با تعدادی از دوستانم . هنگام بازگشت خسته بودم ، خواب در خواب می شدم ، رویا به رویا . از تبریز به تهران . با صدای مهمان دار بیدار شدم که اعلام می کرد تا دقایقی دیگر در فرودگاه مهرآباد به زمین خواهیم نشست و من از پنجره دریایی را دیدم که  ثانیه ای دیگر چون قطره ای به آن خواهم پیوست .

| |
Design By : Night Melody