امشب و در آخرین شب سال می نویسم . به اجبار . اجبار از این روی که حسی ناشناخته زیر پوستم می دود ، خیال ناشناسی آشنا رنگ . جوششی الهام گونه . رنگ و جلا می دهد ذوقم را و به همین کرشمه عاقبت حرفی برای گفتن می ماند و من . وقتی چیزی به تحویل سال نو نمانده (کمی بیش از چند ساعت) و هیچ حال و هوای عید را و نوروز را ندارم ، پس به ناچار می نویسم که جز نوشتن آرامم نمی کند . این یکی دو روزه که مرور می کردم سال گذشته را به وضوح دیدم ، عمرم ، این یک سال از زندگی ام ، همه یک سر تلف شده ، جز در مواقعی که چیزی خوانده یا نوشته ام . داستانی ، نقدی ، مقاله ای ، خاطره ای حتی . ظلمت چو چیره است ، می تابم از درون نوروزتان خجسته
سال هشتاد و هشت با همه ی آنچه بر ما رفت و می دانیم دست کم برای من سال چندان بدی نبود . در کنار روزهای تلخ ، روزهای خوب هم کم نداشتم ( مدتی است همه چیز را با معیار کاملا شخصی می سنجم . نه خانواده ، نه دوست و آشنا چون گذشته دل نگرانی و دل مشغولی ام نیستند . نمی دانم این بد است یا خوب ؟ خودم را تنها احساس می کنم و این تنهایی را در شرایطی می یابم که روز به روز در حال ریشه دواندن در سطوح مختلف زندگی فردی و اجتماعی ام است . رفیق یک دله ، غمخوار یار باید و نیست / فغان ! چها که در این روزگار باید و نیست ... ادب نماند و فضیلت نماند و درد نماند / مدار نقد سخن ، بر عیار باید و نیست ... مگر به زلف تو آویزم ای امید زوال ! / که رشته های دگر ، استوار باید و نیست ) . باری در این سال به چیزهایی رسیدم که مدتها شاید آرزویشان را داشتم . در همین عادت می کنیم از برخی شان نوشته ام پیشتر گرچه شکر گزارشان نبودم و شرمنده ام که گاه حتی قدرشان را آن طور که شایسته بود ندانستم . نه بنده ی شایسته ای بودم برای پروردگارم ، نه فرزندی نیکو برای پدرم و مادرم و نه برای دوستانم ، رفیق شفیق . مدتها هم هست که نه خود و نه دیگری را شهروند خدمتگزار برای ایران و ایرانی نمی یابم .
بهار اما مثل همیشه می رسد از راه ... ای تحول بخش دلهای خسته ، یا مقلب القلوب ، یا مدبر الیل و النهار ، دعای مرا نیز بشنو . تو را به رحمتت این طور مجازاتم نکن .
چون کرمکی که به شب می دهد فروغ ،
هر چند کوچکم !
فانوس می شوم .
ابری گرچه نیست ،
می بارم از صمیم اشک
چو باران نو بهار
سر سبز می شوم ، سر سبز می کنم .
با بهترین آرزوها
| Design By : Night Melody |




