وقتی اولین رمان نویسنده ای منتشر می شود که پیشتر برای نخستین مجموعه ی داستانش جایزه ی بهترین مجموعه ی داستان اول بنیاد گلشیری را از آن خود کرده و برنده ی کتاب سال گام اول وزارت ارشاد شده و همچنین در جوایز منتقدین مطبوعات و مهرگان نامزد نهایی بوده، انتظار داری اولین تجربه ی وی در رمان نویسی، برای توی خواننده نیز تجربه ای دل نشین باشد. مدتی پیش جایی از نویسنده ی محبوبت خوانده ای که «نوشتن اگر خود زندگی نباشد آینهی تمامنمای زندگی ست». پس برای کشف و درک زندگی ای تازه، کتاب را دست می گیری. به خصوص که در پشت جلد رمان هم می خوانی که با رمانی سیاسی و تاریخی روبرو هستی. با رمانی که بر بستر اسطوره و معما نوشته شده و این همان چیزی است که کمتر در ادبیات داستانی این سال های سرزمینت سراغ داری. در پشت جلد کتاب آمده: «لکنت رمانی سیاسی ـ تاریخی بر بستر اسطوره، معما و بر اساس حوادثی مستند است. محورکتاب، ماجرای درگیری نویسنده با زندگی جاسوسی از فعالان سیاسی آذربایجان در دههی بیست است. پای نویسنده در پی حوادثی پیچیده به افغانستان و قلب نیروهای نظامی آمریکا و ناتو کشیده میشود. رمزگشایی وجه بارز این اثر است». امیر حسین یزدان بد نیز جایی در توضیح اثرش گفته که رمان را برای مخاطب هوشیار نوشته. این ها همه و همه دلیلی می شوند بر شعله ور شدن عطش ات به خواندن. کتاب درباره ی نویسنده ای است که پیشتر داستانی را منتشر کرده و حالا اعتراف می کند آن داستان را او ننوشته. لکنت این گونه آغاز می شود: «اعتراف می کنم "جنوار" را من ننوشته ام». در واقع پس از انتشار داستان «جنوار» است که تماسی از شماره ای ناشناس با نویسنده گرفته می شود. مکالمه ای بسیار کوتاه شکل می گیرد. که کلیدی ترین بخش مکالمه شاید این جاست که مرد ناشناس پشت خط نویسنده را مورد خطاب قرار می دهد که «داستان رو تو ننوشتی شازده» و «داستان داره تو رو می نویسه»، درست بعد از این مکالمه است که داستان شکل می گیرد یا آن طور که نویسنده می نویسد، داستان صدایش می زند. بعد از این مکالمه و سوالات بی جوابی که در ذهن نویسنده شکل می گیرد وی برای رمزگشایی از این سوالات بی پاسخ مدام درگیر ماجراهایی پیچیده می شود که نهایتا او را تا افغانستان و تا پایگاه نظامی نیروهای آمریکایی و ناتو می کشانند. داستان «جنوار» که در رمان «لکنت» به آن اشاره می شود و در قسمت ضمایم و صفحات پایانی کتاب عینا نقل می شود، داستانی است از مجموعه داستان «پرتره ی مرد ناتمام» امیر حسین یزدان بد، اولین اثر وی که پیشتر توسط نشر چشمه منتشر شده. اثری که مورد تحسین واقع شده و برای نویسنده عناوین مختلفی کسب کرده. «جنوار» داستان خان زاده ای است به نام «دکتر آیدین عنایت السلطنه» که همزمان با حوادث فرقه ی دموکرات آذربایجان در دهه ی 1320 کشته می شود. وی به بهانه ی شناسایی و شکار جانوری شگفت انگیز از انگلیس به ایران فراخوانده می شود و دست آخر هم ترور می شود. پرونده ی قتل هم از سوی دربار مختومه اعلام می گردد. دفترچه ی خاطرات او بهانه ای است برای بازگشت به گذشته. دفترچه ای که خطاب به همسرش دایان نوشته شده. مرور این دفترچه وکشف جنبه های پنهان آن، پرده از واقعیت هایی بر می دارد که نویسنده را با ابعاد جدیدی از زندگی آیدین و پدرش عنایت الله خان آشنا می کند و به این وسیله پلی می شود برای مرور قیام پیشه وری و در خلال آن بررسی نقش بیگانگان به خصوص اتحاد جماهیر شوروی و تلاشش برای جدا کردن آذربایجان از خاک ایران. بعد بخش هایی از همین دفترچه تکه های پازلی می شوند که قرار گرفتنشان در کنار یکدیگر امکانی می شود برای مرور آنچه بر خانواده ی عنایت السلطنه از دیروز تا امروز گذشته، بستری برای خلق رمان لکنت. امکانی برای در هم تنیدن اسطوره، تاریخ و معما. داستان رستم و سهراب هم سایه ی سنگینی در بخش های مختلف این رمان و بر زندگی این خاندان دارد. نام های که برای بخش های مختلف رمان نیز انتخاب شده گواه است بر همین مدعا: «زالنامه»، «رستمنامه» و بالاخره «سهرابنامه». این سایه ی سنگین اسطوره همان تجربه ی دل نشینی است که پیشتر با خواندن آثار نویسندگان برجسته ای چون عباس معروفی و یا محمد محمدعلی تجربه کرده ای ولی آنچه لکنت را برایت متمایز می کند، در هم تنیدن این اسطوره است با معما، جایی که حتی رمان به داستان های جاسوسی پهلو می زند. در واقع لکنت فضایی معماگونه دارد که با الگوهایی اسطوره ای بیان شده. همین تجربه است که وقتی با تاریخ و تخیل و عشق در می آمیزد، برای توی خواننده در انتها و پس از زمانی که صرف کرده ای احساسی خوشایند باقی می گذارد. احساسی خوشایند از تلاش برای باز شدن پنجره هایی جدید در ادبیات داستانی سرزمین ات. تلاشی که می دانی قابل تقدیر است. ******* «گذشته ها را می شود جز به جز احضار کرد. آن وقت است که اگر پلک روی هم بگذارم، وقتی روی کاناپه لمیده ام یا مثل حالا که پشت پنجره نشسته ام، از پشت تاریکی، ناگهان گذشته حی و حاضر طلوع می کند جلو چشمم. دیروزها می شود همین امروز. اصلا همین حالا. هر چند اغلب گوشه ای تاریک هست که تاریک می ماند، اما آن را هم می شود فرا خواند از هزار توی حافظه. مثلا می شود بینابینِ حرف زدن مکث کوتاهی کرد، سیگاری گیراند و دقیقه ای هم فقط سکوت کرد. بعد بالاخره آن گوشه ی تاریک مانده، روشنایی می گیرد و بر می گردد به ذهن». این جملات که از قول بهرام راوی رمان «اندوهِ مونالیزا» بیان می شود بیش و کم شرح همان کاری است که شاهرخ گیوا نویسنده ی جوان سرزمین مان در اثر تازه ی خود که توسط نشر زاوش منتشر شده می کند، همانند آن چه که پیشتر در اثر تحسین شده ی پیشین خویش «مونالیزای منتشر» انجام داده. اثری که از پاییز 79 تا زمستان 85 را صرف نوشتنش کرده و موفق شده با این اثر عنوان رمان برتر جایزه مهرگان ادب را در سال 1388 از آن خود کند و در جایزه ی واو در همان سال مورد تقدیر قرار گیرد. شاهرخ گیوا در هر دو اثر مخاطبانش را به سیر و سفری تاریخی می برد، مخاطبانی که به گفته ی شاعر حافظه ی تاریخی ندارند. در «مونالیزای منتشر»، با نه فصل روبرو هستیم که نه داستان مستقل اما به نوعی به هم پیوسته و در هم تنیده را روایت می کنند. هر فصل گویی قطعه ای است از قطعات یک پازل که به هشت قطعه ی دیگر متصل شده. شاهرخ گیوا در این اثر عشقی را روایت می کند که در خانواده ای منتسب به قاجار (قیونلوها) نسل به نسل به ارث می رسد و هر کس در این خاندان گرفتارش شود، دست آخر و پس از زجری جان فرسا، آن عشق منتهی می گردد به جنون و به مرگ. این افسانه گرچه حلقه ی اتصال است و خط ربط قطعات این پازل، باری همه ی داستان نیست. نویسنده ی جوان رمان در کنار روایت مکرر این عشق جنون آور، در هر فصل از داستان خود بخشی از تاریخ معاصر ایران را از دوران قاجار تا وقایع زمانه ی خویش نقل می کند. ماجراها و اتفاقات مهم سیاسی و اجتماعی ای همچون شکست مفتضحانه در برابر روس و انگلیس، جدا شدن بخش هایی از ایران در دوران قاجار، انقلاب مشروطه و به دنبال آن شکست انقلاب و به توپ بسته شدن مجلس، کودتای 28 مرداد و سرنگونی دولت ملی دکتر محمد مصدق، انقلاب سال 57، جنگ تحمیلی و ... همه در کنار این ورطه ی جنون آمیز و پریشان و صد البته خواندنی و جذاب فصل به فصل روایت می شوند و این همان نقطه ی قابل تامل و درخور توجه داستان است. شاهرخ گیوا برای خلق «مونالیزای منتشر» ایده ی بکرش را همراه با زبانی کرده که در فصول ابتدایی داستان به واقع تحسین بر انگیز است و بدون تردید نقطه ی قوت کار. باری این روند را به هر دلیل نتوانسته ادامه دهد و هر چه به انتهای داستان نزدیک می شویم، نویسنده ناگزیر از دلایلی، شاید به دلیل توجه به روایت خطی داستان و مقتضیات زمانه ای که روایت می کند از زبان و لحن پخته و درخشانش فاصله می گیرد، به گونه ای که در فصل نهم که موخره نام گذاری شده دیگر اثری از میناگری های نویسنده باقی نمی ماند. با قدری تسامح شاهرخ گیوا در «اندوه موناليزا» نیز قصد دارد به گونه ای از همان تجربه ی پیشین استفاده کند. نویسنده داستانش را با خرده روایت هایی که در گفت و گوهای راوی با دیگر شخصیت ها یا در گفته های خود او شکل می گیرند در برهه ای از تاریخ این سرزمین روایت می کند: از ابتدای به قدرت رسیدن پهلوی اول تا سالهای آغازین دهه ی 1370 شاید. که در طی روایت هر جا لازم شده اشاره ای به گذشته می شود. «اندوه مونالیزا» داستان بهرام است و خانواده اش که در خانه ای در محله ی میر عماد زندگی میكنند. شهرداری میخواهد پلی در آن حوالی احداث کند و در نتیجه قصد تخریب این خانه را دارد. خانه ای که مرور خاطرات ساخته شدن آن توسط بهرام بهانه ای است برای رجوع به گذشته و به همین ترتیب شکل گیری روایت داستان. شاهرخ گیوا با خلق این دو اثر، که در مجموع، زمانی در حدود ده سال، برای این هر دو وقت گذاشته، خود را به عنوان نویسنده ای جدی معرفی نموده است. نویسنده ای که برای کاری که می کند وقت می گذارد و برای نتیجه اش ارزش قائل است و با وسواس می نویسد. نویسنده ای که به گمانم سهم پر رنگی در آینده ی ادبیات داستانی این سرزمین ایفا خواهد کرد. ********* باد شدیدی می وزید و تمام تنش را می لرزاند. سرما تا مغز استخوان را می سوزاند. برای ساعتها بود که پالتویی روی دوشش انداخته بود و نشسته بود روی صندلی کهنه ی گوشه ی حیاط و خیره شده بود به تاریکی. به جایی که جایی نبود. گاهی فقط صندلی جیر جیری می کرد و این جیر جیر آزارش می داد. گاهی هم ناله ی سگی بود از دوردست. دوست داشت گوش دهد به حجم سنگین سکوتی که گاه از هر طرف احاطه اش می کرد. از هر طرف و از در و دیوار می ریخت روی سرش. می ریخت روی سرشو دفن می شد زیر آن اگر این جیر جیر صندلی می گذاشت، اگر ناله ی باد می گذاشت، اگر این سگ مادر مرده می گذاشت. نمی دانست چند وقت است که همین طور روی این صندلی نشسته؟ به یاد نمی آورد کی و چگونه و چرا ناگهان راهی این روستا شده؟ حالا که فکر می کرد نمی دانست شهرش، خانه اش، چه داشتند که ترکشان کرد و ناگاه عزم سفر کرد و بی خداحافظی و شبانه راهی شد، سفری به عزلت، به تنهایی به جایی که فقط خودش بود و او. به این امید که شاید حالا که نشسته اینجا و دور شده از همه چیز از دور بتواند راحت تر ببیند و بکاود خاطراتش را و بشناسد و بیابد او را. در این رفتن و آمدن دنبال چیزی می گشت. نشانه ای. معجزه ای شاید. معجزه ای که مرحمی باشد برای وقت های بی قراری اش. برای اینها بود که آمده بود به روستایش. به خانه ای که در آن متولد شده بود. خانه ای که حالا که پناه آورده بود بهش و حالا که پناهگاهش شده بود با این همه حالا در آن احساس غربت می کرد. فقط چند بار او را دیده بود و هر بار چیز هایی به گوشش خوانده بود. چیزهایی که بی قرارش کرده بودند. بعد تنها مانده بود و او بود و سوالهای بی پاسخی که در ذهنش شکل گرفته بود. بعد حجم سوال بود که آوار شده بود روی سرش، سوالهای بی جواب. اول بار کجا دیده بودش؟ چه به گوشش خوانده بود؟ نمی دانست و پاسخ اش جز هیچ نبود. از وقتی او را شنید صدای دیگری برایش مفهوم نبود. از وقتی او را دید تصویری دیگر برایش آشنا نبود. نمی شناختش اما خویشاوندی نزدیکی با او حس می کرد. همه پارادوکس بود. وقتی با او حرف می زد، تاریکی انگار جایش را می داد به روشنایی، دیدگانش چنان روشن می شد که گویی هیچ وقت رنگ شب را ندیده اند، تنش لمس میشد، اراده اش زایل، تمام بدنش گوش می شد و سعی می کرد با تمام وجود او را درک کند. بعد تر اما احساس کرد نمی شناسدش. درست از وقتی سوالاتش بیشتر شد. از آن وقت دیگر غریبه بود برایش. غریبه ای که سرگشته اش می کرد و آزارش می داد. اول بار اما چنان خویشی ای با او احساس کرده بود که برای لحظاتی گمان کرده بود، آن چه که روبرویش ایستاده چیزی است از درون. از خویشتن. هولوگرافی از خودش بود انگار. دیگر همه چیز برایش پشت پرده ای از راز پنهان شده بود. اوهام. رویا بود یا واقعیت؟ نمی دانست. به مرز بین رویا و واقعیت فکر می کرد. جایی که این طور ویران پرسه می زد آن میان. برای فهمیدن همین ها بود که به زندگی پشت کرده بود و به دنبال او راه افتاده بود. وقت هایی هم بود البته که فکر می کرد برای فرار از اوست که کوچ کرده. وقتهایی مثل حالا که بی پناه می افتاد روی صندلی و خیره می شد به روبرو. هر چه بود اما بفهمی نفهمی عادت کرده بود و از حالی که هنگام روبرو شدن با او پیدا می کرد لذت می برد. پر بیراه نیست که انتظارش را هم می کشید. در همین افکار بود که روشن شد همه جا، سفیدی شب را راند. طنین صدایش در هوا افکنده شد، می دانست فرصت چندانی ندارد. تلاش کرد با او سخن بگوید، که فکر می کرد درمان دردش اوست. که فکر می کرد چه کسی جز او می تواند کمکش کند؟ عزمش را جزم کرد تا بگوید با او از درد دلش. بگویدش که چگونه در بند گرفتارش کرده و چگونه برای یافتنش دیوانه و نزار در پی اوست. بگوید با او آنچه را که ویرانش کرده بود. لب از لب اما نتوانست باز کند، زبانش بند آمد، دندانهایش قفل شد روی هم. مثل وقتی بختک رویش می افتاد. با فریاد از خواب می پرید. سیاهی رویش می افتاد و مجال جنبیدن بهش نمی داد. لال می شد انگار، نفسش بالا نمی آمد. تمام توانش را صرف کشیدن نعره ای می کرد که ناگاه از اعماق وجودش جان می گرفت و تنها وقتی بلند می شد که سیاهی دیگر رفته بود. بعد هم عرق بود و عطش. عرق می ریخت و عطش داشت. عطشی جان فرسا. مدتی طول کشید تا به خود بیاید. چشم هایش را باز کرد و سعی کرد نگاهش تاریکی را بدراند. های و هویی دورا دور در باد می پیچید. صدای سگی از دور دست که هنوز ناله می کرد. پالتو را محکم دور خود پیچید و در جیب های پالتو دنبال پاکت سیگارش گشت. حالتی مثل منگی و گیجی، دوار در درون سرش شروع شده بود که می بردش به فراموشی ای خواب آلود، به جایی که رها شود از همه چیز و همه کس. سیگاری روشن کرد و چشمهایش را بست. ********* باز از راه محرم غم رسید، بر زمین و آسمان ماتم رسید... محرم كه مي رسد، مردم سياه پوش می شوند، چهره ها غم زده می شود و گه گاه چشمان اشكبار. طبل و سنج و شيپور، زنجير و دست هايي هماهنگ که بر شانه می نشینند و بر سر و بر سينه، می شود تصوير و صداي آشناي این روزها. نشانه های عزا بر در و دیوار شهر پاشیده می شود انگار. شهر می شود ماتم زده و غرق در اندوه. درست بعد از 1373 سال. انگار همین دیروز بوده و تازه است این داغ هنوز. در طول این قرون و اعصار هر کس بنا به درک خود از این واقعه با آن ارتباط یافته. مهم نبوده صوفی بوده، شیخ بوده، عارف بوده یا زاهد، سیاستمدار بوده یا اهل ادب، مسلمان یا غیر مسلمان، شیعه بوده یا سنی. در هر مرام و مسلکی بوده و در هر مقام و جایگاهی اقدام کرده به تفسیر و روایت این واقعه برای خویشتن. گاه آهی عمیق از آشتفشان قلبی شعله کشیده و چشمی جوشیده چون چشمه و مردی به فکر فرو رفته که در آن سال 61 هجری این جفا از کجا آمد؟ چه بر سر امت مسلمان آمد که چنین کرد با خاندان پیام آور بزرگ اسلام که پیشتر اهل بیتش را به امانت نزدشان گذشته بود. تا زمان یافتن پاسخی برای چنین پرسشی این حادثه انگار دیروز رخ داده و این داغ هم چنان تازه خواهد بود. اين حادثه ی سهمگين چرا اتفاق افتاد و چگونه؟ ابن سعد در روز عاشورا فرمان حمله به اردوگاه سيد الشهدا را چنين صادر مي كند: يا خيل الله اركبي و بالجنه ابشري (اي لشگر خدا سوار شويد و به سوي بهشت حركت كنيد). سر امام حسين (ع) بر نیزه شده و در کوفه و در شام گردانده می شود و خاندانش در اسارت اند، مردم نه تنها اندوه نمي خورند كه به كشتن خاندان پيامبر رحمت افتخار مي كنند و برای خود لقب و کنیه و عنوان دست و پا می کنند. اين مردم چگونه تربيت شدند كه تيغ به روي حسين بن علي مي كشند و خود را مستحق پاداش اخروي مي دانند. چه بر سر اسلام و بر سر مسلمين آمده كه اطاعت از يزيد تبعيت از اسلام تلقي مي شود و امتناع امام حسين (ع) از بيعت با او خروج از اسلام. به گمانم با پيش بيني چنين روزهايي است كه امام با نيمه تمام گذاشتن مراسم حج خود، ضمن اعتراض به اسلام حاكم، به اسلام زر و زور و ريا، از پذيرش نمادهاي مشترك با حاكميت سر باز مي زند و به فرموده خویش براي اصلاح امت جدش، رو به كوفه مي كند. امتي كه امام مشفقانه می بیند از مدار اسلام خارج شده و با ايمان به طاغوت كارهاي او را توجيه مي كند و خود بدون ناراحتي وجدان و به نام دين دروغ مي گويد و مرتكب جنايت و خيانت مي شود. پس کمر به اصلاح امت جدش می بندد در حالی که می داند قدم در چه راهی گذاشته و چه فرجامی در انتظارش است. امام حسين (ع) نماد و نشانه ی حقيقي اسلام محمدي است و يزيد و حكومت اموي نماد و نشانه اسلام سلطنتي. امام حسين (ع) به روشني مي بیند كه ريشه ی تمام مشكلات امت مسلمان حكومت فاسد اموي است. امام خميني ره مي فرمايد: «حضرت سيدالشهدا سلام الله عليه به همه آموخت كه در مقابل ظلم، در مقابل ستم، در مقابل حكومت جائر چه بايد كرد. با اين كه از اول مي دانست كه اين راه كه مي رود، راهي است كه بايد همه اصحاب خودش و خانواده خودش را فدا كند و اين عزيزان اسلام را براي اسلام قرباني كند. لكن عاقبتش را هم مي دانست...». حركت امام حسين (ع) گرچه به ظاهر در گامهاي نخستين از اقبال عمومي لازم برخوردار نمی شود و بهره مند نيست از حمایت مردمی، باری با ثبات قدم و در مسيري سخت و دشوار با نگاهي نو و راهي نو الگويي مي شود براي حركت از خود دوستي به دگر دوستي و گذر از منافع فردي براي تحقق منافع اجتماعي. بنيانگزار كبير جمهوري اسلامي هم در تعبيري درخشان به همين مورد اشاره مي كنند: «امام حسين (ع) نيروي چنداني نداشت و قيام كرد. او هم اگر نعوذبالله تنبل مي بود مي توانست بنشيند و بگويد تكليف شرعي من نيست كه قيام كنم، دربار اموي خيلي خوشحال مي شد كه سيدالشهدا بنشيند و حرف نزند و آنها بر خر مراد سوار باشند...». همان که معاویه به یزید سفارش می کند که اگر چنین شد، حسین هر چه خواست از او دریغ نکن. اما امروز و در حالي که نزدیک به چهارده قرن از قيام امام حسين (ع) مي گذرد، در گردباد حوادث تاريخي هر یک در كدام جهت و غايت و رو به كدام قبله ايستاده ايم. مگر تاريخ نديد كه مي شود عبدالله ابن جعفر بود. همسر زينب و پسر عموي حسين اما در كربلا نبود. مگر نشد كه محمد حنفيه باشي و در كربلا حضور نداشته باشي. مگر نشد كه ابن عباس باشي اما سعادت همراهي و شهادت در جوار سيد الشهدا را نداشته باشي. شايد این شهر ماتم گرفته، این روزهای سوگواری، فرصتی فراهم کند برای پاسخ به این پرسش، برای بازگشت به خود و و برای يافتن نسبت خود با انقلاب عاشورا. انقلابي كه هرگز به عاشوراي 61 هجري اختصاص نيافت كه كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا. ******** وقتی به تماشای «گذشته» ی اصغر فرهادی می نشینی، با درام پیچیده ای روبرو می شوی که بسیار ظریف و البته بسیار هوشمندانه نوشته شده. اصغر فرهادی گرچه این بار نیز چون فیلم های گذشته اش توجه ویژه ای داشته به خانواده و در این میان سعی کرده با طرح مضامینی چون دروغ، خیانت، شک، طلاق و ... سرگردانی شخصیت هایش را در دنیای امروز و در قالب خانواده ای در آستانه ی فروپاشی به تصویر بکشد و با این تدبیر اثری ساخته که می توان آن را به نوعی ادامه ی منطقی کارهای پیشین او دانست، باری با فیلمنامه ای دقیق و خوش ریتم و با نگاهی بسیار جزئی نگر به گمانم این بار در نقش یک مهندس ظاهر شده. مهندسی که البته وجه تمایزی دارد با سایر همکارانش. مهندس طراحی که دنیای اطرافش را به خوبی می شناسد و با توجه به بهره ای که از این شناخت می گیرد، اثری متفاوت را خلق می کند. جهان امروز جهان پیچیده ای است که پیوسته در حال تغییر است و تحول. این تغییر و تحول و این پیچیدگی در تمام شئونات زندگی امروز به وضوح قابل مشاهده است. از پیچیدگی های ارتباطات و فن آوری اطلاعات بگیر تا مسائل اجتماعی و اقتصادی و زیست محیطی حتی، همگی مدام در تغییرند و درتحول. روز به روز بر پیچیدگی شان افزوده می شود و همزمان با این تحولات شناخت این تغییرات و پیچیدگی شان نیز هر روز مشکل تر می شود. به همین دلیل است که از ملزومات این دنیای جدید یکی هم می شود تئوری سیستم ها (Systems theory) که کاربردش تجزیه و تحلیل سیستم ها (System analysis) نامیده می شود. گام بعدی داشتن تفکری است سیستمی که پایه ی آن بر اثر پذیری و اثر گذاری ریخته شده، به بیان دیگر ارتباط و اثر هر موضوع با موضوعات پیرامونی خود و در بیانی جامع تر با جهان اطراف خود. در واقع تفکر سیستمی (System thinking) روشی است جهت مشاهده ی دنیا از چشم اندازی وسیع تر. که این چشم انداز شامل ساختارها، الگوها و وقایع است و نه فقط اکتفا به مشاهده ی وقایع. نه این که نگاه کنی و بگذری. این نگاه در تلاش است تا کمکی باشد به تشخیص علل واقعی مسائل. به همین دلیل است که تفکر سیستمی فرآیند شناخت است مبتنی بر تحلیل در جهت دستیابی به درک کامل و جامع یک موضوع در محیط پیرامون خویش. این نوع تفکر درصدد فهم کل سیستم و اجزای آن، روابط بین اجزا و کل و روابط بین اینها با محیط یا همان فراسیستم است. به بیان ساده تر تفکر سیستمی به دنبال تشخیص عناصر تشکیل دهنده موضوع و پیوندهای موجود میان این عناصر است، نه در جستجوی تنها مجموعه ای از ویژگی های موضوع. به گمانم این همان چیزی است که این آخرین ساخته ی اصغر فرهادی سعی در بیان آن دارد. فرهادی در «گذشته» با طراحی دقیق و پازل گونه ی خود با چنین تفکری می خواهد به چیزی برسد که پیشتر در اثر قبلی خود سعی در بیان آن داشته و بی تردید این بار در «گذشته» به آن نزدیک تر شده است. اگر در «جدایی نادر از سیمین» در همان ابتدای فیلم با زیرکی مخاطبش را در جایگاه قضا می نشاند و او را بدل می کند به قاضی دادگاه نادر و سیمین، و بعد تر هر چه فیلم پیش می رود او را در موقعیتی قرار می دهد که مجبور شود به قضاوت و درست اندکی از قضاوتش نگذشته با رو کردن اطلاعات جدیدی او را به نقطه ای می رساند که حاصلش شماتت خود است و فهم این نکته که در جایگاه متزلزی نشسته، که قضاوت چندان هم کار آسانی نیست، که به سادگی نمی توان قضاوت کرد، که شاید اصلن نباید قضاوت کرد. در «گذشته» هم بی آنکه به قضاوت دست بزند به دروغ و پنهان کاری می پردازد و این جا هم قضاوتی در کار نیست. فرهادی از تفکر سیستمی مدد می گیرد تا هم خط بطلانی بکشد بر دنیای سیاه و سفید و هم مخاطبش را در درک پیچیدگی های دنیای خاکستری یاری کند. دنیایی که در آن هر چیز، جزئی از کل است و هر لحظه و هر ثانیه، هر تصمیم و هر حرکت این اجزاء کوچک سبب تغییر جهان می شوند. دنیایی که بال زدن پروانه ای در یک گوشه از آن می تواند سبب توفانی شود عظیم در کیلومتر ها دورتر و در گوشه ای دیگر از دنیا. در این دنیا به سادگی نمی توان قضاوت کرد. به سادگی نمی توان شانه را از بار مسئولیت خالی کرد. همان طور که احمد «گذشته» با بازی دوست داشتنی علی مصفا نمی تواند شانه از آنچه در گذشته انجام داده خالی کند. برای همینم هست که در ابتدای فیلم آن طور سبک بال و با شال سفیدی بر دوش می آید و وقتی غبار معرکه نشست، وقتی بعد از همه ی ماجراها، بعد از همه شوکه شدن ها (که این یکی را با مخاطب شریک بوده)، خانه را ترک می کند، وقتی گذشته آوار شده بر سرش، وقتی کندن از گذشته برایش ناممکن شده آن وقت آن طور سنگین و این بار با شال سیاهی بر دوش و چمدانی بر دست می رود و خود را به خیابان می سپارد. وقتی که فهمیده نبودنش در این چهار سال چه بر این خانواده آورده و چه طور موجب رنج و اندوه شان شده و چه طور به آنها آسیب زده و در نگاهی کلی تر و نه جزئی نگر چه طور نبودن او باعث خودکشی زن سمیر شده. این اتفاق تنها برای احمد رخ نمی دهد. همه با آنچه که انجام داده اند در سرنوشت این زن که روی تخت بیمارستان افتاده مسئولند. خود فرهادی هم در مصاحبه ای به این موضوع اشاره می کند: «در خودکشی این زن، احمد، مرد ایرانی، که اصلن در مملکتش و در قاره ای دیگر زندگی می کرده و موقع خود کشی نبوده سهم دارد، آن دختری که از شمال آفریقا آمده و در خشک شویی کار می کند نقش و سهم دارد. یک زن آرژانتینی الاصل سهم و نقش دارد، زنی که مشتری خشک شویی است و لباسش در خشک و شویی و موقع شست و شو لک پیدا کرده، سهم دارد. همه ی آدم ها، در گوشه و کنار دنیا، با فرهنگ های گوناگون، مسائل و مشکلات مختلف، همه و همه در خودکشی این زن سهم، نقش و مسئولیت دارند، اندازه ی سهم ها البته فرق دارد، اما همه سهیم اند». این دقیقا همان نگاهی است که تفکر سیستمی بر پایه ی آن بنا شده است. اثر پذیری و اثر گذاری تک تک اجزا بر کل سیستم و بر فراسیستم. فیلم ساز برجسته ی سرزمینمان با داشتن چنین تفکری است که با هوشیاری تمام، همچون یک مهندس، اتفاقات هزار تکه ی پازلش را می چیند و طراحی می کند تا با احضار گذشته، سایه ی سنگین آن و بار سنگین مسئولیت را بر دوش مایی بیندازد که همیشه سعی در فرار از آن داریم: «این موضوع دغدغه ی من بود و هست، فقط آدم های نزدیک و مشخص و وابسته به اتفاقی که دارد می افتد سهیم نیستند، بلکه آدم های دورتر، در قاره های دیگر، با یک یا دو حلقه ی واسطه هم در این اتفاق سهم دارند... اتفاقاتی که در هر لحظه و در هر کجای جهان می افتد، به تک تک آدم ها، کم و بیش و با درجاتی متفاوت ربط دارد. این در واقع کشف مسئولیت آدم و احساس مسئولیت اوست». ********** «دلم برای خدا می سوزد که همیشه تنهاست. آن شبی که حاج آقا جوادی گفت این چیزها را، اصلن فکر نکردم تنهایی خوب است یا بد. اما حالا که می بینم تنهایی یعنی این که مثلا صبح تا شب توی خانه ای بمانی که آدم هایش با هم حرف نمی زنند و حوصله نداشته باشی پیک نوروزی ات را حل کنی و یا حتی میلت نکشد همراه مامان و خواهرت بروی سر قبر بابا بزرگت و همه اش یک جا بنشینی و هیچ پسر عمو و پسر عمه ای دورت نباشد، دلم می سوزد. دلم خیلی می سوزد برای خدا که هیچ کس مثل خودش را ندارد که سرش گرم شود ...». این سطور بخشی از رمان 155 صفحه ای مهدی شریفی است که پیشتر توسط «نشر چشمه» روانه ی بازار شده. رمانی در نه بخش که به نامهای فرشته، بابابزرگ، کلاه حصیری، گوسفندها، آدم ها، ادوکلن، شمال و قبر نام گذاری شده. مهدی شریفی هم از آن دست نویسنده هایی است که هفته ی گذشته همین جا در فرهیختگان در یادداشتی به بهانه ی انتشار رمان «اینجا نرسیده به پل» نخستین رمان آنیتا یارمحمدی و تحت عنوان «نویسنده هم نسل» از آنها نوشتم و از این که در این فضای رخوت و رکودی که حاکم شده بر ادبیات داستانی، امیدمان باید به آنها باشد، به نوشتن آنها و صد البته به تلاش و به کوششان. تلاش و کوششی که باید قدر دانسته شود و نوشتن از آنها و معرفی کارشان و بررسی نقاط و ضعف و قوتشان (در حد بضاعت) کمترین کاریست که از همچو منی بر می آید. کتابهای این نویسندگان هم نسل باید دیده شود، خوانده شود و نقد شود تا چراغ راهی باشد برای آینده ی شان و برای ادبیات این سرزمین. مهدی شریفی متولد پاییز هزار و سیصد وشصت هفت است. آن طور که شنیده ام دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد جامعه شناسی است و در عین حال هم درس طلبگی می خواند تا ملبس شود به لباس روحانیت. پیشتر شنیده بودم مرحوم آیت الله زنجانی هم داستان می نوشته. داستان هایی که نمی دانم منتشرشان کرده یا نه. عموی خودم نیز که خارج فقه و اصول خوانده داستان می نویسد و در دانشگاه ادبیات نمایشی تدریس می کند. همو که به اصرار مجبورم کرد به خواندن دوره ی ده جلدی «کلیدر» محمود دولت آبادی، اصراری که با وجود وقتی که ازم گرفت حاصلش برایم لذتی ناب بود و شیرینی اش را هنوز و گه گاه که بعد از چندی به سراغش می روم با ورق زدن دوباره اش مزه مزه می کنم. یک بار هم عمو نسخه ای از «منِ او» ی رضا امیرخانی را پیش رویم گذاشت و گفت بخوان. بعد البته انکار من بود و دست نگرفتن کتاب به این بهانه که احساس می کردم رضا امیر خانی نویسنده ای است حکومتی که تیراژ بالای کتابهایش را مدیون حمایتهای نهان و آشکار دولتی است، و فکر می کردم اگر نبود این حمایتها، ظرف چند روز کتابش از ارشاد مجوز نمی گرفت و چاپ نمی شد، آنهم وزارت ارشادی که سالهاست کتابی مثل «زوال کلنل» محمود دولت آبادی را که به چند زبان دیگر ترجمه شده و نامزد یکی دو جایزه ی معتبر بین المللی شده بلاتکلیف نگه داشته تا خوانندگان هم زبان این نویسنده در کشورش از خواندن اثری از نویسنده ی محبوب شان محروم شوند. این ها دلایلی بود که دوست نداشتم سراغ آثار امیرخانی بروم. اما همین اصرار عموی معمم ام بود که باعث شد «منِ او» را دست بگیرم و یک نفس بخوانم و بعد هم پشت بند آن «ارمیا» و «بیوتن» و هر چه که تا امروز منتشر کرده از مجموعه مقالاتش گرفته تا سفرنامه هایش و این آخری قصه ی سفرش به افغانستان «جانستان، کابلستان» را بخوانم و بشوم یکی از خوانندگان آثار امیرخانی که این طور که در سایت شخصی اش نوشته از مرز پانصد هزار تَن گذشته اند. راستش وقتی کتاب «تن ها» ی مهدی شریفی را که به نام «تنهای تنها» آغاز کرده می خواندم به همین چیزها فکر کردم. به این که چه احساس خوبی است وقتی کسی که لباس حضرتِ پیغمبر را پوشیده برایت داستان می گوید و داستانش برای توی جوانِ بیست و چند ساله خوش می آید و سخت به دلت می نشیند. به خصوص که می بینی همین اطرافت، همین خانه های دوستان و آشنایان دور و نزدیکت، چه طور مورد هجوم بی رحمانه ی انواع و اقسام برنامه ها و سریال های دست چندمی چون «حریم سلطان» قرار گرفته اند و مجریان فرهنگی کشورت را از صدا و سیما گرفته تا دیگران در خواب غفلت می بینی و وقتی نظاره می کنی دست هایشان را که چه طور به نشانه ی تسلیم بالا رفته، آن وقت بیشتر از قبل در دل تحسین می کنی کار این داستان نویسان هم میهن ات را. بعد به یاد می آوری کلام مقدس را و این پرسش در ذهنت نقش می بندد مگر حضرت حق به پیامبر رحمت اش نفرموده که «ما بهترین داستان سرایی را با وحی فرستادن همین قرآن بر تو می خوانیم»؟ چراغ راهی برای آینده. بعد می پرسی پس چرا باید در این کشور هفتاد میلیونی که داعیه ی فرهنگ و هنرش زبان زد عام است و خاص، تیراژ کتاب اش به جز معدودی استثنا در خوش بینانه ترین حالت از یکی دو هزار نسخه فراتر نرود. بعد شاید آن وقت باشد که تکه ی پایانی رمان مهدی شریفی در ذهنت نقش ببندد، آنجا که می گوید: «صدای صلوات مردمی که جمع شده اند توی امام زاده شاه غیب می رسد به گوش هام. هوا تاریک شده. به چاله ای که نزدیک قبر بابا بزرگ است خیره می شوم و دنبال هیچ چیز نمی گردم توی تاریکی هاش. اول پاهایم را آویزان می کنم تویش و بعد همه ی خودم را جا می دهم بین دیواره های خاکی اش و حالا مثل جنازه ای بدون کفن می خوابم روی خاک نرم و خیره می شوم به آسمان. مداح دعای کمیل چند بار تکرار می کند: الهی و ربی من لی غیرک ...». ********* وقتی در روزهای کم فروغ و در فضای کم رونق ادبیات داستانی رمانی را دست می گیری که روی جلدش نام نویسنده ی جوانِ نام آشنایی نشسته که در سالیان گذشته هر ماه دست کم یک دو مقاله، یادداشت و یا نقد ادبی از او و در حوزه ی ادبیات داستانی و در نشریات مختلف مکتوب و دیجیتالی کشور خوانده ای، انتظارت از کتابی که پیش رویت است از جنس دیگری می شود و رنگ دیگری می گیرد متفاوت با آن فضا و حال و هوا. حتی اگر فکر کنی که سالی که گذشته چندان سال خوبی برای رمان ایرانی نبوده و به جرات به جز «من منچستر یونایتد را دوست دارم» مهدی یزدانی خرم رمان دیگری نخوانده ای که به قول آقای نویسنده بچسباندت به صندلی و حرفی نو داشته باشد و طرحی نو در اندازد. کتابهایی که خوانده ای با وجود تمام نکات مثبتی که داشته اند یا مثل «قیدار» نویسنده ی پر مخاطبی چون رضای امیر خانی اثری بوده اند چند پله پایین تر از آثار دیگر نویسنده، آثاری چون «منِ او» و یا «بیوتن» و یا مثل «میمِ عزیز» محمد حسن شهسواری که در فضای مجازی منتشر شد، لذتی بیشتر و ناب تر از «شب ممکن» و با کمی تسامح «پاگرد» برایت همراه نداشته اند و یا چون بعضی کتابهای دیگر، تنها و تنها رگه هایی داشته اند از آنچه ادبیات می دانی و می خوانی و در عوض لبریز بوده اند از بازی و ادا و اطوار و آن قدر در این بازی پیش رفته اند که حاصل چیزی جز متنی بی سر و ته نبوده، گرچه همان طور که گفته شد، رگه هایی هم از ادبیات در خود داشته اند. در چنین شرایطی است که امیدت تنها می شود آثار نویسندگان هم نسل که شاید هوایی تازه باشند و نفسی تازه در کالبد بی جان ادبیات سرزمین ات. نویسندگانی که توانسته اند در اولین قدمهای شان کمی این رخوت را بشکنند و مخاطبانی هم برای خود دست و پا کنند. گر چه البته این نویسندگان حضورشان بیشتر و پر رنگ تر بوده در فضای مجازی و سایبری. شاید این حضور و همین استفاده از امکانات فضای مجازی هم از خصوصیات این نسل است و از معدود داشته هایش. باری این طورهاست که وقتی «سیب ترش» فرشته ی نوبخت را دست می گیری امیدی داری متفاوت. حتی اگر این کتاب اولین رمان نویسنده هم باشد (که هست)، باز احساست چیزی است مثل چشم انتظاری برای خواندنِ یک رمانِ خوب. تا پیش از «سیب ترش» جدا از فعالیتهای مطبوعاتی و ادبی، فرشته ی نوبخت دو مجموعه ی داستان هم منتشر کرده. اولی «مرغ عشق های همسایه ی روبرویی» که در سال 1388 و توسط انتشارات افراز منتشر شده. و دومی «کلاغ»، متشکل از یازده داستان کوتاه و یک داستانِ نیمه بلند به نام «بهشت کوچک»، در مجموعه ای با فرم های متنوع که در سال 1390 توسط نشر چشمه منتشر و روانه ی بازار کتاب شده. آن طور که نویسنده خود می گوید کلاغ داستان تجربه های اوست در شکل روابط آدم ها: «کلاغ داستان تجربه های من در شکل روابط آدم هاست که وقتی می نوشتم شان لا به لای کلمه ها، جمله ها و پاراگراف ها، به دنبال تکه های گم شده ی خودم بودم. تکه هایی که شاید یک روزی، یک جایی گم شان کرده ام». نمی دانم «سیب ترش» را می شود ادامه ی منطقی کارهای دیگر نویسنده دانست یا خیر. اما نمی شود منکر بود وجود نشانه های آشنا را در این کتاب. نشانه هایی که البته این بار و در سیب ترش در روایتی به گمانم پخته تر به چشم می آیند. پخته تر به لحاظ اندیشه و به لحاظ آفرینش زبان. روایتی در مکان و زمانی مشخص. تهرانِ امروز که البته گاه و بی گاه گریزی می زند به تهران دهه ی هفتاد و وارد فضاهای دانشجویی آن موقع می شود و در دل همین هاست که مثلثی عشقی را هم شکل می دهد و محور قصه اش می شود عشق و نفرت، می شود خیانت و دوستی، می شود حسادت و کینه و در مواردی هم گذشت البته. نویسنده که با توجه به حرفه و تجربه اش به خوبی می شناسد عناصری چون تعلیق و گره افکنی و گره گشایی را مدام از این ابزاری که در دست دارد در روایت قصه اش بهره می برد، زاویه ی دید را تغییر می دهد، فلاش بکی می زند و به گذشته می رود و با خرده روایت هایی حادثه محور و با تمهیداتی که می اندیشد و به کار می گیرد خواننده را تا آخر پای داستان نگه می دارد. این همه در حالی است که در عین حال هم بی تفاوت نمی ماند به مسائل و تحولات تاریخی و اجتماعی خاص آن دوران و این دوران. نهایتا این که وقتی نویسنده تضاد ها و پریشانی های دنیای درونی راوی اش را می گذارد کنار واقعیات بیرونی، آن وقت داستانش با توجه به این برهه از تاریخ که برای روایتش انتخاب کرده، در این بازخوانی تاریخی ناچار و ناگزیر تبدیل می شود به مرثیه ای برای یک رویا. *********** ماشین را که می خواهی پارک کنی، مچ دستت تیر می کشد و همین طور که با دست دیگرت سعی می کنی گرمش کنی می فهمی باز این درد کهنه به سراغت آمده. بعد فکر می کنی چند سالی میشده که دیگر خبری از این درد نبوده و گویی فراموشش کرده بودی و حالا نمی دانی چرا باز تازه شده این درد. بعد ماشین را بین دو ماشینی که پیش از تو پارک کرده اند، پارک می کنی و بعد قفل فرمان را که زدی و بعد که کیفت را انداختی روی دوش، از ماشین پیاده می شوی. بعد همین طور که داری مثل همیشه آهسته و سنگین قدم بر می داری، از جیب بغل، گوشی موبایل را در می آوری و نگاهی می اندازیش که نکند که مبادا او تماسی گرفته یا پیغامی فرستاده باشد و تو متوجهش نشده باشی. اما خب خبری نیست. مثل چند دقیقه ی پیش که همین کار را کرده بودی و خبری نبود. مثل دفعات پیش، مثل روزهای پیشین. خبری نیست مثل اینباکس ایمیلت که مدام رفرش اش می کنی شاید ایمیلی از او رسیده باشد، ایمیلی که هیچ وقت نرسیده و خبری که نشده هیچ وقت. مثل صفحه ی مسنجرت که بی توقف روشن است و چشمت است که مدام از میان چراغها به چراغی دوخته شده که شاید روشن شود و نمی شود، که شاید روشن شود و سلامی این میان رد و بدل شود. به این شاید ها فکر می کنی و می رسی به ورودی دانشگاه. بعد مامور حراست جلوی درب دانشگاه است که کارت شناسایی می خواهد از تو و بعد تویی که کارتت را با اکراه از جیب پشتی در می آوری و نشانش می دهی و نمی دانی چرا بعد چهار سال هر هفته همین مرد سه بار از تو کارت شناسایی می خواهد. بعد پله هاست که روبرویت هستند و باید یکی یکی با صد کیلو وزنت ردشان کنی و بروی بالا. اول هفته است و دانشگاه شلوغ. چند نفری از پله ها پایین می آیند و چند نفری هم تو را می زنند کنار و پله ها را می روند بالا. تو اما آرام آرام، پله به پله به راهت ادامه می دهی و بعد که پله ی آخر را رد می کنی، روبرو می شوی با او. همانجا می ایستی و نگاه می کنی. نگاه می کنی. نگاه می کنی که چه طور از میان این همه آدم آرام می آید به سمت پله ها و به سمت تو، نگاه می کنی که چه طور مشغول است با گوشی موبایل و چه طور فهمیده یا نفهمیده، دانسته یا ندانسته، چیزی را به رخت می کشد که سالهاست نداشته ای. چیزی که فراموش کرده ای. چیزی که سالهاست در وجودت کشته ای. به قول نویسنده ی محبوبت در کتاب آخرش فراموش کرده ای که میشود عاشق شد، میشود دل بست و در بی قراری اش سوخت، میشود مرد. بعد فکر می کنی آن طور که آقای نویسنده نوشته می شود با یک نگاه مرد. نمی فهمی مشغول نوشتن پیغام است یا خواندن پیغام. نگاه می کنی و فکر می کنی به این چند روز، به این که می شد از این گوشی قرمز رنگ کوچک که حالا در دست اوست پیغامی به تو برسد و به قول شاعر برهاندت از بند ملامت! فکر می کنی به این که حالا هر بار بخواهی از این پله ها بگذری، او را خواهی دید که گوشی قرمز رنگ به دست و کیف چرمی به شانه ی چپ از سمت دیگر می آید پایین. نگاه می کنی و ناگهان چشمت می افتد به مچ دستش که در آتل بسته شده و بعد مچت است که ناگهان تیر می کشد و نگاهت که می افتد روی آن. بعد سعی می کنی با دست دیگرت گرمش کنی. بعد اما سر که بلند می کنی، او را می بینی که از کنارت رد شده و به جمعیت خیابان پیوسته. ******* در زندگی فرصتهایی هست که به سرعت میگذرند، این فرصتها را تا نگذشتهاند قدرشان را نمیدانی و بعد که گذشت و بعد که به یادشان افتادی و افسوسشان را خوردی آنوقت تازه میشوند زخم، زخمهایی که مثل خوره روحت را آهسته و در انزوا میخورند، زخمهایی که نمیتوانی به کسی بگوییشان که خودت هستی و این زخمها، که خودت هستی و گرفتار جستوجوی بیامانی در خود و کندوکاوکنان لابهلای خاطرات گم و گور شده زندگیات که کی و کجا فرصتی از کفت رفته و اگر فلان میکردی و بهمان چنین میشد و چنان. اینها حالا با هر قدمی که روی برف میگذارم و با هر خش خشی که در زیر پایم ایجاد میشود از ذهنم میگذرند. برف همهجا نشسته و خیابان آرام خفته است. روی هره دیوار، روی پشتبامها، روی شانه لخت درختها و روی سقف ماشینها برف یکدست سفید نشسته. کمی عقبتر از پدرم راه میروم. آسمان به سرخی میزند انگار و سایه روشن غروب به تیرگی میگراید. وارد خانه که میشویم روی پیشانیاش، پشت ابروها، رد و جای رنجی عمیق میبینم. با نوک انگشتان بلندش در را فشار میدهد. در به آرامی باز میشود. همانجا جلوی چارچوب در میایستد. بوی مخصوصی از درون اتاق تاریک بیرون میزند. بوی نا و بوی نفتالین و بویی که نمیفهمم چیست. بویی که شاید حضور فرسوده اسباب و اثاثیه تاریخ گذشته را در این سرمای کرخت کننده پخش میکند. کلیدِ در توی دست چپش است و تسبیح سبز رنگ شاهمقصودش که حالا دیگر دانههایش را پس و پیش نمیکند، در دست راست. کلید را در جیب میگذارد و دمی میایستد و پس از مکث کوتاهی کمی دیگر در را فشار میدهد و اینبار در ناله میکند و تماما باز میشود، دستش را روی چارچوب در میکشد، احساس میکنم زبری چوبی که سالهاست گویا رنگ نخورده، به دستش آشنا میآید که یکی دوبار همین کار را تکرار میکند. به چارچوب در تکیه میدهد و از توی جیب پالتو بلندش پاکت سیگار را بیرون میآورد. منتظرم فندک زیپوی نقرهایاش را بیرون بیاورد و سیگاری آتش بزند که پاکت را دوباره در جیب میگذارد. بعد چند قدم برمیدارد و داخل اتاق میشود. دست میکشم روی دیوار و چراغ را روشن میکنم و میروم روبهروی در به دیوار تکیه میزنم. حدس میزنم پدر به کدام سمت خواهد رفت و او به سوی تنور کشیده میشود. بیاراده انگار جذب تنور سرد و بیخاکستر میشود. تنور خاموش. با خودم میگویم همین الان پای تنور خواهد ایستاد. میایستد پای تنور و دست بر لب تنور، درون آن را مینگرد. به چشمهایش خیره میشوم. چشمهایی که در پس آن شعلههای تنور زبانه میکشد؛ شعلههایی در گذر سالهای دور. تنوری شعلهور در دستان زنی با قامتی خمیده و چادری کهنه بسته به کمر و به کار پختن نان. میدانم حالا دیگر پدر از اینجا کنده میشود و میافتد به سالهایی که تازه از روستایشان به شهر آمدهاند و پدربزرگم که معلم همان روستا بوده، بعد از یکی دو بار دستگیری توسط اداره امنیت آن زمان و چند ماهی حبس و نهایتا اخراج از کار، هرچه در «کراب» داشته و نداشته را فروخته و با پولش همین خانه را خریده و مدتی اینجا و آنجا کارگری کرده و بعد هم گوشهنشین شده و عاقبت خودش را با ذکر و دعا مشغول کرده. بعد این مادربزرگم بوده که با نانوایی چرخ روزگار را به سختی چرخانده و بعدها هم که بچهها سر و سامانی گرفتهاند، نذر داشته برای عاشورا هیات عزاداری محلهشان را، هیات عزاداران قاسم(ع) را به خانه دعوت کند و خودش برایشان نان بپزد. نان را میپخته و خودش پخش میکرده بین عزاداران و برایشان دعا میکرده و قربان صدقه عزاداران اباعبدالله میرفته. میدانم حالا پدر به همینها فکر میکند و منتظرم شانههایش باز شروع کنند به لرزیدن. تکان شانهها شروع میشود و بعد اشک است که از چشمانش میجوشد. سیگاری برایش روشن میکنم و دست بر شانهاش میگذارم. پک اول را غلیظ میزند و دود را به هوا میفرستد. سیگار خودم را که میخواهم روشن کنم کبریت را از دستم میگیرد ناگهان و میافتد به جان تنور. بعد آتش است که زبانه میکشد و بعد هر دو لب تنور تکیه به دیوار زدهایم و نشستهایم به تماشای هرم آتش ... ********** بخشی از یک داستان بلند به همین نام که امروز در فرهیختگان چاپ شد. دو سه روز پیش زیر عکسی که حمید سوریان را نشان می داد در حالی که چند ثانیه ای از قهرمانی اش گذشته بود و در سالن دور افتخار می زد و پرچم سه رنگ ایران را در دست داشت، در صفحه ام در یکی از شبکه های اجتماعی نوشتم که احساس می کنم چه قدر به این گونه تصاویر نیاز دارم. دیشب شب برآورده شدن این آرزویم بود و زودتر از آنچه می پنداشتم این حاجتم مستجاب شد. شب پرافتخاری که لااقل برای من فراموش نشدنی بود. از آن شب ها که کمتر سراغ ما می آید، اما خب امان از وقتی که بیاید! دیدن قهرمانان میهنم بر سکوی افتخار همان قدر برایم ارزش داشت و لذت بخش بود که پا گذاشتن هنرمند توانای سرزمینم بر صحنه ی کداک تیاتر. آن شب پایان یک جدایی مبارک بود. جدایی پر افتخار نادر و سیمین پس از سالی افتخار آفرینی عاقبت با فتح بلند ترین قله ی سینمای جهان قرار یافت و دل بی قرار ما را لرزاند و اشک شوق بر دیدگانمان جاری ساخت و برای همیشه در تاریخ سینمای ایران و جهان ماندگار شد. آن شب هم وقتی اصغر فرهادی به زبان فرهنگ و به زبان هنر از صلح جویی و صلح طلبی ما برای جهانیان گفت اشک شوق ریختیم درست مثل دیشب. مثل وقتی که تلویزیون خانه ی بهداد سلیمی را نشان می داد و جماعتی را که جلوی درب منزل این هرکول پارسی جمع شده بودند و برای موفقیت فرزندشان دعا می کردند، مثل وقتی که آن گوشه ی سمت چپ تلویزیون تصویر مادر قهرمان را نشان می داد که قرآن به سر داشت و اشک شوق می ریخت. یا مثل وقتی که ایرانیان مقیم لندن، زن و مرد با حجاب و بی حجاب در سالن اکسل به تصویر کشیده می شدند در حالی که پرچم خوش رنگ جمهوری اسلامی ایران به دست داشتند و غرق شادی و نشاط بودند. و چه قدر خوب که مسئول پخش تلویزیونی بر خلاق سابق سعه ی صدر نشان داد و کمتر تصاویر را حذف کرد وقتی که فریاد ایران ایران سالن را منفجر کرده بود. خلاصه دیشب هر چه بود، شب عجیبی بود. کسب اولین مدال دو و میدانی در المپیک، هت تریک کشتی فرنگی کشور در کسب مدال طلا، قهرمانی و نایب قهرمانی دسته ی فوق سنگین وزنه برداری، رسیدن ایران به رتبه ی یازدهم جدول رده بندی المپیک و بالاتر از کشورهایی چون استرالیا، کانادا، ژاپن و غیره قرار گرفتن. این ها همه و همه در یک شب رخ داد. در شبی به یادماندنی که البته برای ایرانیان و به خصوص شیعیان امسال حال و هوای دیگری داشت. شبی که به نام نامی امیرالمومنین مزین شده بود. یکی از شب هایی که قرار بود سرنوشت یک سال ما مردم در آن نوشته شود. همان که یکی از روزنامه های ورزشی تیتر زد: «قدر این شب ها را بدانیم» و بعد زیرش بزرگ نوشت: «دیشب، شب یاعلی بود». دیشب خیلی ها مثل مادر من دست به دعا بردند که الهی که به برکت نام حضرت مولا ایران و ایرانی همیشه سرفراز و سربلند باشند و مثل همیشه بهترین. دیشب بهتر از هزار شب بود. ******* فرهیختگان پیشتر همینجا وعده کردیم از مدیریت منابع آب و نقشی که می تواند مدیریت بهینه ی آن در تامین امنیت غذایی ایفا کند بیشتر سخن بگوییم. آب بدون شک یکی از بزرگترین چالش هایی است که بشر در حاضر با آن روبروست که خود به تنهایی می تواند سر منشا بسیاری از تحولات آینده ی زمین باشد، به طوری که برخی حتی پیش بینی می کنند در آینده ای نه چندان دور آب چون نفت مورد معامله قرار گیرد. بر اساس مطالعات انجام شده توسط موسسه بین المللی مدیریت آب (IWMI)، در سال 1950 دوازده کشور با جمعیتی حدود 20 میلیون نفر با کمبود آب مواجه بوده اند. این رقم در سال 1990 به 26 کشور افزایش یافت با جمعیتی نزدیک به 300 میلیون نفر و پیش بینی می شود در سال 2025 تعداد 65 کشور جهان با جمعیتی میلیاردی با کمبود آب مواجه شوند. در واقع خلاء ای که بین توان تامین آب و شدت تقاضای آن ایجاد می شود مساله ای است بحران آفرین و اگر استفاده از آب با تکیه بر مدیریت عرضه آب ادامه یابد و قرار باشد امنیت آبی از این طریق تامین شود چندان دور از انتظار نخواهد بود اگر زبان مفاهمه در این بخش به مخاصمه تبدیل گردد. در همان یادداشت اشاره کردیم که کشور ما با توجه به میزان برداشتی که از منابع آب تجدید پذیر خود می کند، بر اساس شاخص فالکن مارک در آستانه ی تنش آبی قرار دارد و بر اساس شاخص سازمان ملل متحد نیز با بحران شدید آبی مواجه است. اهمیت این بحران دو چندان می شود وقتی این شرایط را در کنار سهم بیش از 90 درصدی بخش کشاورزی از مصرف آب در کشور قرار دهیم و بعد در ذهن مرور کنیم تاثیری که این مهم می تواند در برقراری امنیت غذایی کشور ایفا کند. از 165 میلیون هکتار مساحت کل کشور حدود 37 میلیون هکتار را اراضی مناسب جهت کشاورزی تشکیل می دهد که با توجه به محدودیت منابع آبی همه ی این اراضی مورد کشت و زرع قرار نمی گیرد. حدود 7.5 میلیون هکتار به صورت آبی و 6 میلیون هکتار هم به صورت دیم کشت می شود که با توجه به موقعیت اقلیمی کشور و هم چنین پراکنش نا مناسب زمانی و مکانی بارندگی در ایران، با وجود وسعت تقریبا یکسان کشت دیم و آبی کشور، این کشت فاریاب است که محور اصلی در تولید مواد غذایی است. همواره در چند سال گذشته نزدیک به 90 درصد کل تولید محصولات کشاورزی ایران از کشت های آبی حاصل شده اند. از طرفی برای آبیاری همین 7.5 میلیون هکتار سطح زیر کشت آبی شامل 6.3 میلیون هکتار زمین زراعی و 1.2 میلیون هکتار باغات حجمی نزدیک به 87 میلیارد متر مکعب آب مصرف می شود، بد نیست بدانید برای تامین مواد غذایی سه نفر در سال، یک هکتار زمین کشاورزی مورد نیاز است و خود محاسبه کنید با توجه به جمعیت هفتاد و پنج میلیونی کشور که همین هفته ی گذشته بر اساس سرشماری سال 90 اعلام شد، سطح زیر کشت آبی به چه میزان باید افزایش یابد. افزون بر این مساله ی مهمی که در اینجا مطرح می شود میزان راندمان آبیاری است که به طور کلی در سطح جهان پایین است و البته متغیر. برای مثال این مقدار از 20 درصد در شالیزارهای سنتی تا 90 درصد در سیستم های آبیاری قطره ای متغیر می باشد. بر اساس برآورد فائو متوسط راندمان آبیاری در کشورهای در حال توسعه 38 درصد بوده است. در کشور ما راندمان آبیاری دستخوش موارد متعددی است. مثلا همین نا مناسب بودن اندازه و شکل مزارع کشور در ارتباط با نحوه ی آبیاری تاثیر زیادی در کاهش این مقدار می گذارد. این مورد البته در بحث مکانیزاسیون کشاورزی هم یکی از عوامل تاثیر گذار است که ان شالله بعد ها در مورد آن در همین جا بیشتر سخن خواهیم گفت. فرسوده بودن شبکه ی توزیع آب در برخی موارد و بهره برداری نامناسب از تاسیسات آبیاری موجود از دیگر عوامل دخیل در راندمان آبی کشور هستند. در چنین شرایطی بهره وری آب کشاورزی است که امروزه در راستای رسیدن به توسعه ای پایدار مطرح می شود. بهره وری به طور کلی مفهومی است جامع و چند وجهی که افزایش آن به منظور ارتقاء سطح زندگی، رفاه و آرامش انسانها همان طور که گفتیم امروزه بسیار مورد توجه و مد نظر سیاستگذاران در کشورهای مختلف است. در واقع بررسی عملکرد کشورهایی که در طی سالیان اخیر رشد اقتصادی مناسب و در برخی موارد چشمگیری داشته اند بیان گر این واقعیت است که این رشد را مدیون افزایش بهره وری در حوزه های مختلف بوده اند. در بخش کشاورزی نیز تحقیقات نشان داده با بهبود بهره وری آب در اراضی آبی و دیم می توان روند نگران کننده کنونی را تعدیل کرد. امری که نیاز به یک سری مقدمات در حوزه های مختلف مدیریتی و اداری، سرمایه گذاری و زیر بنایی و ... دارد که در آینده از آنها بیشتر خواهیم نوشت. ****** عنوان این یادداشت برگرفته از نام رمان بلندی است نوشته ی
مرحوم احمد محمود که در سال 1372 و برای نخستین بار منتشر گردید. این رمان سه جلدی
در کنار «کلیدر» محمود دولت آبادی یکی از آثار برجسته و بلند ادبیات داستانی معاصر
محسوب می شود و به تعبیری شاید جز آخرین دسته از آنها. همین چند سال پیش هم شبکه ی
اول سیمای جمهوری اسلامی ایران فیلمی را به همین نام و به کارگردانی و نویسندگی
حسن فتحی به روی آنتن برد. فیلمی که در زمان خود جزو آثار پربیننده و موفق تلویزیونی
محسوب می شد و صد البته داستانش ربطی به «مدارصفردرجه» ی مرحوم احمد محمود نداشت و
تنها از آن نامی به عاریت گرفته بود. این یادداشت نیز به نوبه ی خود کمترین ارتباط
را با رمان بلند مرحوم محمود دارد و در نگاهی واقع بینانه به لحاظ محتوا هیچ
ارتباطی بین این دو نوشته نیست و تنها شاید بتوان گفت انتخاب این نام ادای احترامی
است به روان آقای نویسنده. مرحوم محمود در گفت و گویی با لیلی گلستان که در کتابی
به نام «حکایت حال» به چاپ رسیده، در پاسخ سوال گلستان درباره ی انتخاب این نام و
وجه تسمیه «مدار صفر درجه» چنین می گوید: « طول جغرافیایی قطبین مدار صفر درجه
است. تقاطع نصف النهار و مدار که همان طول جغرافیایی باشد، در قطب صفر درجه است.
به اعتبار طول مدار وقتی می گوییم مدار صفر درجه مراد، قطب شمال یا جنوب است، یعنی
نقطه ای که مدام دور خودش می گردد و سرد است و تار و یخ زده ...». این جایی
که محمود چنین شرحش کرده، یعنی جایی که مدام دور خودش می گردد و سرد است و تار و
یخ زده و به عبارت دیگر با گذشت زمان تغییری در آن ایجاد نمی شود و حکایت در آن
همچنان همان است که پیش از این بوده، این ناکجا آباد نامبارک بهانه ی نوشتن این
یادداشت است، این دور باطل. در مباحث
مربوط به امنیت غذایی با توجه به تعاریف جدیدی که امروزه از این مفهوم ارائه می
شود و در آنها بیشتر از موجودی غذا به دسترسی اقتصادی به غذا تاکید و توجه می شود،
این مقوله ی فقر است که بیش از هر چیز دیگری در چالش های مربوط به نا امنی غذایی
خودنمایی می کند. فقر پدیده ای است چند بعدی و چند وجهی. واژه فقر [Pauvre] از ریشه لاتین [Pauper] می آید که با [Penes] یونانی به معنی فقیر و [Peina] به معنی گرسنه، هم خانواده است و
با واژه [Ponos] به معنی
درد نیز قرابت دارد. فقر ابعاد مختلفی را از محرومیت که مربوط به قابلیت های انسانی شامل
سلامت، آموزش، امنیت، شان اجتماعی و ... می شود در بر می گیرد. حضرت امیر المومنین
علی (ع) در حدیثی می فرمایند: « هر کس به فقر مبتلا گردد به چهار خصلت گرفتار شود:
ضعف تعیین، نقصان عقل، سستی دین و کم حیایی. پس باید از فقر به خدا پناه برد». در حدود 75 درصد از فقرای جهان در مناطق روستایی زندگی می
کنند که بیشتر آنان به منظور تامین زندگی خود به کشاورزی وابسته اند. در واقع این فقر
و نابرابری است که امروزه یکی از علل مهم بهره برداری بی رویه خانوارهای محروم از
منابع طبیعی چون مراتع، جنگلها و دریاها است که برای تامین معیشت ناگزیر از آن می
شوند و این دقیقا شروع دور باطلی است که پیشتر شرحش رفت. این نکته زمانی اهمیت
بیشتری می یابد که بدانیم بار اصلی تامین امنیت غذایی در هر جامعه ای بر عهده ی
بخش کشاورزی است. باری یکی از عوامل اصلی ویرانی های زیست محیطی قرن حاضر در
کشورهای کمتر توسعه یافته، فقیر شدن روزافزون روستاییان بر اثر افزایش جمعیت است.
یکی از کوچکترین تبعات افزایش جمعیت، مواجه شدن با محدودیت زمین های مناسب برای
کشت است. همین می شود که کشاورز مجبور می شود برای تامین ابتدایی ترین نیازهای
زیستی اش در زمین های نامرغوب به کشت و کار بپردازد. همین امر تشدید می کند فرسایش
خاک را. بعد مجبور می شود درختان جنگلی را قطع کند تا سوخت و الوار تهیه کند و بعد
دام ها را بچراند در مراتع و بعد ده ها کار دیگری که می کند تنها به این بهانه که
زندگی اش شاید بگذرد و در حقیقت این دور باطل است که همچنان ادامه می یابد و به از
میان رفتن سرمایه های طبیعی می انجامد. از طرف دیگر فقر به سوء تغذیه می انجامد و
سوء تغذیه هم توانایی بدنی فقرا را کاهش می دهد و این یعنی از میان رفتن فرصت های
شغلی برای فرد فقیر. عکس قضیه نیز البته
صادق است. تامین امنیت غذایی در یک اجتماع
در نهایت منجر به ارتقا قابلیت و ظرفیت افراد می شود که این همان هدفی است که
فرآیند توسعه دنبال می کند و از سوی دیگر مساعد می کند زمینه را برای ایفای نقش
بهتر افراد در فرآیند توسعه. درین باره بیشتر سخن خواهیم گفت و در پی راه هایی
خواهیم بود برای فرار از این مدار صفر درجه. اما تا پیش از آن در این ماه مبارک که
برای شیعیان بسیار عزیز است و پر خیر و برکت، بد نیست خواندن حدیثی از موسس مذهب
جعفری. آنجا که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در
تعبیری دل نشین از ناپسنیده بودن فقر نزد خدای متعال می گویند و می فرمایند: اِنَّ
اللّهَ يُحِبُّ
الجَمالَ وَ التَّجميلَ وَ يَكرَهُ البُؤسَ وَ التَّباؤسَ فَاِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ
اِذا اَنعَمَ عَلى عَبدٍ نِعمَةً اَحَبَّ اَن يَرى عَلَيهِ اَثـَرَها. قيلَ: وَ كَيفَ
ذلِكَ؟ قالَ: يُنَظِّفُ ثَوبَهُ وَ يُطَيِّبُ
ريحَهُ وَ يُجَصِّصُ دارَهُ وَ يَكنِسُ أفنيَتَهُ حَتّى اِنَّ السِّراجَ قَبلَ
مَغيبِ الشَّمسِ يَنفِى الفَقرَ وَ يَزيدُ فِى الرِّزقِ. یعنی «خداوند زيبايى
و خودآرايى را دوست دارد و از فقر و تظاهر به فقر بيزار است. هرگاه خداوند به بندهاى
نعمتى بدهد، دوست دارد اثر آن را در او ببيند. عرض شد: چگونه؟ فرمودند: لباس
تميز بپوشد، خود را خوشبو كند، خانهاش را
گچكارى كند، جلوى در حياط خود را جاروكند، حتى روشن كردن چراغ قبل از غروب خورشيد
فقر را مىبرد و روزى را زياد مىكند». ************ خداوند در آیه ی
68 سوره ی مبارکه ی واقعه می فرماید: «افرءیتم الماءالذی تشربون» یعنی آیا به آبی
که می نوشید اندیشیده اید؟ واقعیت
این است که ما در بسیاری مواقع برای اندیشیدن نیاز به یک تلنگر اساسی داریم. مثلا
اگر نبود گرمای طاقت فرسای این روزهایِ این اولین ماهِ تابستانِ امسال شاید خیلی
از ما فراموش می کردیم که کشور ما به لحاظ وضعیت منابع آبی در شرایط مساعدی قرار
ندارد و برای ادامه ی حیاتش به شدت نیازمند مدیریتی پایدار در مصرف آب است. بارش
های خوب و مناسب سال گذشته هم به خصوص بعد از دوره ی خشکسالی اخیری که از سر
گذرانده ایم، نا خود آگاه موجب شده در همین کوچه و خیابان هر روز شهروندانی را
ببینیم که با خیال آسوده برای مثال شیر آب را تا انتها باز کرده اند و با آب شرب،
اتومبیل خود را می شویند و دغدغه ای هم ندارند از بابت آبی که در حال هدر دادنش
هستند. اما موج گرمای
شدیدی که امسال با آن مواجه شده ایم، گرمایی که برای مثال در ایالات متحده چند ده
کشته برجا گذاشته و یا همین هفته ی پیش سازمان حج و زیارت نسبت به وقوع بی سابقه ی
آن در عربستان به زائران ایرانی هشدار داده و یا همین تهران خودمان در روزهای اخیر
دمایی چهل درجه ای را تجربه کرده، تلنگری است شاید تا همان طور که کلام مقدس می
فرماید، به این موضوع بیندیشیم و نسبت به آینده آن بی تفاوت نباشیم. آب بدون شک
ارزشمندترین سرمایه طبیعی و ملی هر کشوری است. از دیر باز هم تمدن های بشری در
جاهایی شکل گرفته اند که دسترسی مناسبی به آب داشته اند. در جهان امروز نیز بخش
های مختلف زندگی بشر وابسته به آب است و واقعیت انکار ناپذیری است این که افزایش
مصرف و تخریب منابع آب امروزه در راستای تخریب پایه های توسعه یک کشور و ملت
ارزیابی می شود. بخشی از این موضوع به علت خلاء ای است که در بسیاری کشورها به
خصوص در کشور ما ایران (علی رغم تجدید پذیر بودن این منبع حیاتی)، بین توان تامین
از یک سو و شدت تقاضای آب در سوی دیگر وجود دارد. خلاء ای که پیش بینی می شود در
آینده ای نه چندان دور منشا بسیاری از تحولات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جهان باشد. امروز با رشد
روزافزون جمعیت، بالارفتن سطح رفاه و بهداشت عمومی، تحولات صنعتی و ... سرانه ی منابع
تجدید پذیر آب در بیشتر نقاط جهان روندی نزولی یافته است. و این موضوع در کشور ما
که با داشتن بارش متوسط 250 میلیمتری سالیانه، در زمره ی کشورهای خشک و کم آب جهان
به شمار می رود، از اهمیت ویژه ای برخوردار است به طوری که در سالیان پیش رو کمبود
آب در ایران، یکی از عوامل اصلیِ محدود کننده توسعه فعالیتهای اقتصادی به شمار
خواهد رفت. همین امروز حدود 89.5 میلیارد متر مکعب از 130 میلیارد مترمکعب آب
تجدید پذیر سالیانه کشور مورد استفاده قرار می گیرد و وقتی این میزان را با جمعیت
کشور مقایسه می کنیم و بعد که سرانه آب تجدید پذیر ایران را که در شرایط کنونی
رقمی معادل 1700 متر مکعب می باشد را با شاخص های جهانی مورد ارزیابی قرار می
دهیم، می بینیم که بر اساس شاخص فالکن مارک در آستانه ی تنش آبی قرار گرفته ایم و
از طرفی بر اساس شاخص سازمان ملل متحد با بحران شدید آبی مواجهیم (لازم به ذکر است
فالکن مارک سوئدی سرانه آب 1700 متر مکعب در سال را به عنوان شاخص تنش در نظر گرفت
و بر اساس شاخص سازمان ملل نیز کشوری که میزان برداشت آب در آن بیش از 40 درصد
منابع تجدید پذیر باشد، با بحران شدید آب روبرو است). در این میان این بخش کشاورزی است که بزرگترین مصرف کننده ی
آب به شمار می رود و طبیعتا هر گونه چالش در زمینه ی منابع آبی، این بخش را با
بحران مواجه خواهد کرد. بخشی که وظیفه ی اصلی تامین امنیت غذایی کشور بر دوش اوست.
به طور متوسط رقمی نزدیک به 93 درصد از منابع آبی کشور در بخش کشاورزی مورد مصرف
قرار می گیرد، حال آن که سهم بخش های شهری و صنعت نیز به ترتیب 5 و 2 درصد از کل
منابع آبی کشور می باشد. در یادداشتهای پیشین این ستون گفته شد که طبق خوش بینانه
ترین سناریوهای جمعیت شناسی، جمعیت ایران تا یکی دو دهه ی آینده به مرز 100 میلیون
نفر خواهد رسید. در این شرایط بخش کشاورزی برای تامین نیازهای غذایی این حجم از
جمعیت به 150 میلیارد متر مکعب آب سالانه نیاز خواهدداشت که متاسفانه این مقدار در
سبد آبی کشور موجود نمی باشد. و این یعنی امنیت غذایی کشور تحت این شرایط، به شدت
با چالش روبرو خواهد بود، شرایطی که پیش بینی می شود تحت آن سرانه ی آب تجدید پذیر
در کشور به 800 متر مکعب و یا حتی رقمی کمتر از
این مقدار تنزل پیدا کند. بنابر این همان طور که حضرت حق فرموده باید به
این موضوع اندیشید و در فکر راه چاره ای بود. مطلبی که در یادداشتهای بعدی بیشتر
از آن خواهیم گفت. ********* یکی از اساتید
با تجربه و برجسته ی بخش کشاورزی هم سرزمین مان اولین یادداشت این ستون را خوانده
بودند و گله می کردند از فضایی که در آن تصویر شده. فضایی که به گفته ی ایشان، تلخ
است و تاریک، فضایی که نا امیدی در آن اوج می زند. ضمن احترام فراوان به فرمایش
حضرت استادی، باری واقعیت این است که با توجه به تداوم روند کنونی، آینده ی روشنی در
تامین نیازهای غذایی و تغذیه ی بشر پیش روی نخواهد بود. در همان یادداشت به تفضیل
و با ذکر آمار و ارقامی چند، به این موضوع اشاره شد که ذکر مجددشان به گمانم تکرار
مکررات خواهد بود. مواردی که بر پایه ی خوش بینانه ترین پیش بینی های جمعیت شناسی
و هم چنین مستندات سازمان ملل متحد و سایر سازمان ها و ارگانهای بین المللی دخیل
در این امر نگاشته شده بودند. فارغ از سطح جهانی، در محدوده ملی نیز امنیت غذا و
تغدیه یکی از گامهای اساسی است در تامین امنیت ملی هر کشور. در طول تاریخ کمتر
کشور و حکومتی را می توان یافت که با خطر بی ثباتی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی،
اجتماعی و ... مواجه نبوده باشد و در نتیجه ی
این مواجهه پایه های نظام سیاسی و اجتماعی اش با چالش دست و پنجه نرم نکرده باشند.
به گواهی تاریخ گاه این آسیب پذیری از مواجهه ی با تهدیدات خارجی نشات گرفته و گاه
در مقابله ی با تهدیدات داخلی است که رخ برافروخته است. همواره نا امنی غذایی یکی
از تهدیدات داخلی نظام های سیاسی اجتماعی بوده که امروزه نیز به خصوص با افزایش
جمعیت ابعاد تازه ای به خود گرفته است. تغییرات اقلیمی، بحران آبی، افزایش قیمت
انرژی همه و همه عواملی هستند که متاسفانه در جهت نا امنی غذایی گام بر می دارند و
این در حالی است که دسترسی به غذای کافی و مورد نیاز برای هر فرد و در هر زمان یک
حق انسانی است که به هیچ وجه نباید خللی در برخورداری از آن ایجاد شود، مطلبی که
امروزه در تعاریف پذیرفته شده از امنیت غذایی، تاکید ویژه ای روی آن می شود. بدون شک سلامت
فکری، روانی و جسمی در یک جامعه وقتی در وضعیت مطلوب قرار می گیرد که امنیت غذا و
تغذیه در آن تامین شده باشد، شاید از این روست که امنیت غذایی را امروزه سنگ بنای
یک جامعه ی توسعه یافته می دانند. این گزاره وقتی قطعیت بیشتری می یابد که بدانیم
نا امنی غذایی سرمایه اجتماعی افراد در مواجهه ی با آن را شدیدا تحلیل می برد و
ارزش هایی که برای یک ملت حیاتی هستند، ارزشهای انسانی و اخلاقی را به طور معنی
داری در این گونه افراد با چالش روبرو می سازد و در نتیجه ی این امر بستری فراهم
می سازد از مخاطرات اخلاقی، بستری که به عرضه ی نا هنجاری ها و بی ثباتی هایی می
انجامد که خود، چالشی محسوب می شوند برای امنیت ملی. از سویی نباید فراموش کرد تاثیر
مستقیم آن را بر ناهنجاری های دینی و مذهبی. حدیثی که از حضرت امیرالمومنین علی
(ع) نیز در این رابطه نقل شده تاکید بیشتری است بر این مدعا، آنجا که حضرت می
فرمایند: «از دری که فقر وارد شود از در دیگر دین و ایمان خارج می شود». و این نا
امنی غذایی است که تسهیل می کند فقر و گرسنگی را از یک سو و محدود می کند دامنه ی
انتخاب افراد را از سوی دیگر و نهایتا این که کاهش می دهد سطح استانداردهای زندگی
مطلوب را در یک جامعه. نتیجه ی چنین امری در یک اجتماع رونق فساد است و رواج بزه
کاری. رشد و نمو افرادی سست بنیاد، ترسو، چاپلوس و فارغ از دغدغه های اخلاقی و
انسانی از دیگر نتایج آن به شمار می رود. همان که حضرت امیر به فرزندش محمد بن
حنفیه می گوید: يا بُنَىَّ! إنّى اخافُ عَلَيكَ الفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ فَإِنَّ
الفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّينِ؛ مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ؛ داعِيَةٌ لِلْمَقْتِ. یعنی
ای پسرم از تهیدستی بر تو می ترسم، از آن به خداوند پناه ببر، چرا که تهیدستی دین
را ناقص و عقل را سرگردان می کند و پدید آورنده دشمنی است. در یک کلام این
یعنی تهدید برای یک نظام سیاسی و اجتماعی. در چنین شرایطی است که افراد یک جامعه
نسبت به اجتماع خود و وظایف خود در قبال این اجتماع سست خواهند شد. هنجارها و ارزش
های حاکم بر آن را نادیده خواهند گرفت و در نتیجه ی این بی تفاوتی ارزش های ملی،
تمامیت ارضی، وفاق ملی و سایر مولفه های مربوط به امنیت ملی با تهدید مواجه خواهد
شد. همان که حضرت مولا از آن به عنوان مرگ بزرگتر نام می برد. و کشوری که دچار این
مرگ می شود فارغ از مشکلات و مصائب داخلی که با آن دست و پنجه نرم خواهد کرد، در
برابر تهدیدات خارجی، با جلوه گر شدن ناکارآمدی سیاسی و اجتماعی و از بین رفتن
مقبولیت و مشروعیتش، شکننده تر و آسیب پذیر تر خواهد شد. باز به گواهی تاریخ در آن
صورت است که کشورهای قدرتمند از آن به عنوان حربه ای سیاسی علیه کشورهای ناتوان در
تولید و تامین مواد غذایی استفاده می کنند و از وابستگی این گونه کشورها به واردات
مواد غذایی در جهتی استفاده خواهند کرد که قدرت سیاسی شان تضعیف شود و ناگفته
پیداست آسیب هایی که امنیت ملی یک کشور از این داستان خواهد خورد. همین چند وقت
پیش بود که ایالات متحده ی آمریکا از این ابزار فشار استفاده کرد. آمریکا اعلام
کرده بود کره ی شمالی برای دریافت کمک های غذایی باید برنامه ی هسته ای اش را کنار
بگذارد. فعالیت های هسته ای که شامل آزمایش
های هسته ای، آزمایش های موشکی دوربرد و فعالیت های غنی سازی در تاسیسات هسته ای
یونگ بیون می شد و دولت پیونگ یانگ برای دریافت غذا آنهم بعد از این همه کشمکش های فراوانی که با جامعه ی جهانی داشت ناچار بود فعالیت هایش
را به حالت تعلیق درآورد. تاثیر امنیت غذایی
بر امنیت ملی تنها یکی از وجوه آن می باشد. در واقع با درک این واقعیت ها است که باید در فکر راه چاره ای بود برای تامین پایدار
امنیت غذایی، واقعیت هایی که هر قدر هم تلخ باشند و تاریک، گریزی از آنها نیست. ****** خداوند در آیه ی
185 ام از سوره ی مبارکه ی بقره می فرماید: « ماهِ رمضان است، ماهی که قرآن، برای
راهنمایی مردم، و نشانه های هدایت، و فرق میان حق و باطل، در آن نازل شده است. پس
آن کس از شما که در ماه رمضان در حضر باشد، روزه بدارد. و آن کس که بیمار یا در
سفر است، روزهای دیگری را به جای آن، روزه بگیرد». در این آیه و آیه ی پیش از آن،
خداوند در باره ی ماه مبارک رمضان و روزه که یکی از بزرگترین عبادات اسلامی است و
به فرموده ی معصومین یکی از پنج چیزی است که اسلام برآن بنا نهاده شده سخن می راند
و در ادامه ی همین آیه ی شریفه می فرماید: « خداوند راحتی شما را می خواهد، نه
زحمت شما را. هدف این است که این روزها را تکمیل کنید...». در اهمیت این
ماه، همین بس که نه فقط قرآن بلکه کتاب های آسمانی تورات، انجیل و زبور نیز در این
ماه پر خیر و برکت نازل شده اند. نقل شده که نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی (ص)
در آخری جمعه ی ماه شعبان یکی از سالها به منظور آماده کردن اصحاب خود برای
استقبال از ماه رمضان، خطبه ای خواندند و اهمیت این ماه را چنین بیان کردند: « ای
مردم، ماه خدا همراه با برکت، آمرزش و رحمت به سوی شما روی آورده. این ماه نزد خدا
بهترین ماه هاست. روزهای آن، بهترین روزها و شب های آن، بهترین شب هاست و ساعات
این ماه، بهترین ساعات است. ماهی است که به میهمانی خدا دعوت شده اید و از کسانی
هستید که مورد اکرام خدا هستید. نفس های شما در این ماه، ثواب تسبیح حق دارد و
خوابتان ثواب عبادت. اعمالتان در آن مقبول و دعاهایتان در آن مستجاب است...». دبیرستان که
بودیم در ساعاتی که به نماز و ناهار اختصاص یافته بود، ریاست دبیرستانمان که
روحانی ای بود خوش سخن و دوست داشتنی یک ربعی برایمان صحبت می کرد. روحانی ای که
حالا به رحمت حق رفته و خدایش بیامرزد. روحانی ای که امروز بیشتر آنچه از احادیث و
روایات در ذهن دارم، حاصل نشستن پای صحبت های اوست. هیچ فراموش نمی کنم ماه رمضان
که می رسید بین نماز ظهر و عصر می گفتند این طور نشود که این سی روز روزه بگیرید،
سی روز گرسنگی و سختی و تشنگی بکشید و از من آخوند در این ماه بیشتر دعا و ذکر
بگویید، اما همین که این ماه سپری شد، باز روز از نو باشد و روزی از نو. هیچ
تفاوتی نباشد در کردار و رفتارتان بین ماه بعد و قبل از رمضان. شاید باید اندکی
زمان سپری می شد تا ما که در آن روزگار پسر بچه هایی بودیم که در گذر از نوجوانی
به جوانی بودیم و طبیعتا پر از شور و شوق مخصوص آن ایام، برداشت درستی از سخن
ایشان داشته باشیم. امروز اما گمان می کنم می شود از برکات این ماه مبارک در همه ی
ابعاد زندگی سود برد. یک مثال کوچک و عینی این قضیه شاید همین باشد که در این ماه
آمار جرم و جنایت با کاهش معنی داری روبرو می شود. کافی است در این ماه نگاهی به
اطراف خود بیاندازیم و ببینیم تاثیری که این ماه بر زندگی ما و اطرافیانمان داشته
است. در همین مقوله امنیت، غذا و سیاست که این ستون به این نام و بهانه نوشته می
شود فکر می کنم شاید اگر در این ماه توجه بیشتری به نحوه ی مصرف داشته باشیم، آن
وقت با کاهش ضایعات روزانه بتوان گام بزرگی در جهت تحقق امنیت غذایی برداشت. بد
نیست بدانید بر خلاف بیشتر نقاط دنیا حجم مواد آلی موجود در ترکیب پسماند شهری ما
رقمی است نزدیک به شصت درصد. رقمی که می شود در سایه ی نه فقط صرفه جویی که در
سایه ی مصرف بهینه میزان آن را تا حد قابل توجهی کاهش داد و در نتیجه از خروج
میلیون ها دلار ارز مملکت برای واردات مواد مختلف، جلوگیری کرد. بد نیست در انتهای این
یادداشت ضمن التماس دعا، هم صدا با امام چهارم شیعیان حضرت امام سجاد علیه السلام
آن طور که در صحیفه سجادیه می فرمایند دست به دعا برداریم و بخوانیم: «پروردگارا!
به روح مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست و معرفت فضیلت و جلال حرمت و شرایط اعظام و
احترام این ماه را بقلب ما الهام فرمای و از آنچه در این ماه نهی فرموده ای ما را
باز دار و به روزه ای که پسندیده ی ذات اقدس تو باشد توفیقمان بخش و چنان کن که در
این ماه چشم و گوش و دست و پای ما دور از مناهی و منکرات در راه طاعت و عبادات تو
بکار افتند و همواره رضای تو جویند. در این ماه گوش ما را از شنیدن یاوه ها و چشم
ما را از دیدن منکرات فروبند و کمک کن تا دستهای ما بسوی منهیات دراز نشود و پای
ما براه خطا و معصیت نجنبد و شکم ما جز از حلال سیر نگردد و زبان ما جز بذکر تو
نگشاید. چنان که جز ثواب تو نجوئیم و جز از خشم و غضب تو نگریزیم ... عبادت ما را
ای پرورگار متعال از لکه ریا و تظاهر پاکیزه دار تا در عبادت تو دیگری را شریک
نگذاریم و جز ذات اقدس و اعلای تو معبود دیگری نشناسیم ...». ******** فرهیختگان
| Design By : Night Melody |




