هفته ی پیش بود که لذت خواندن یک رمان دوست داشتنی آرام آرام در تنم فرو رفت ، و حالا امشب درست ساعت سه و یازده دقیقه ی بامداد با خواندن آخرین جمله و آخرین کلمه ، سراسر وجودم را فرا گرفت .
امشب باید در صفحه ی پروفایلم در بلاگفا تغییری بدهم . باید به لیست کتابهای مورد علاقه ام << رازهای سرزمین من >> نوشته ی بی مانند آقای رضا براهنی را اضافه کنم . شاید بعد از << مدار صفر درجه >> ی مرحوم احمد محمود هیچ کتابی با این وسعت مرا این طور درگیر خود نکرده بود . یکی دو ماه پیش بود که به قول یکی از دوستانم در یک حرکت انتحاری شروع کردم به خواندن << روزگار سپری شده ی مردم سالخورده >> ی جناب آقای محمود دولت آبادی نویسنده ی رمان درخشان جای خالی سلوچ . ولی هر چه جلو می رفتم داستان پیش نمی رفت . ساعتها پای کتاب بودم اما اتفاقی نمی افتاد . دقیقا عکس زمانی که مدار ... را می خواندم . با مدار ... زندگی کردم . همین جا در مطلبی با عنوان برای احمد محمود نوشتم که وقتی کتاب را زمین می گذارم ، دلم برای شخصیتهای رمان ، باران و نوذر و بلقیس و دیگران تنگ می شود و تا دوباره کتاب را به دست نگیرم آرام نمی شوم . این چند روز هم کم و بیش همین حس و حال را داشتم با این تفاوت که این بار قسمت بزرگی از داستان در محیطی می گذشت که بخشی از وجود من به آنجا تعلق دارد . آذربایجان . تازه رمان را شروع کرده بودم که برای یکی از دوستانم پیغام فرستادم برای شکار با تیمسار ، الی ، تهمینه و دیگران با دو ماشین به دره دیز ( بین مرند و جلفا ) می رویم ! این چند روز مدام در سفر بودم از پای کوه های سبلان تا کرانه های ارس ، از تبریز تا اردبیل و از تهران تا لندن ! اگر در این گیر و دار جواب نهایی کنکور لعنتی نمی آمد ، امشب می نوشتم چند روزی که سپری کرده ام از بهترین روزهای عمرم بوده اند . باری اگر عمری باشد در فرصتی دیگر از رازهای سرزمینم بیشتر خواهم نوشت .
| Design By : Night Melody |




