باد شدیدی می وزید و تمام تنش را می لرزاند. سرما تا مغز استخوان را می سوزاند. برای ساعتها بود که پالتویی روی دوشش انداخته بود و نشسته بود روی صندلی کهنه ی گوشه ی حیاط و خیره شده بود به تاریکی. به جایی که جایی نبود. گاهی فقط صندلی جیر جیری می کرد و این جیر جیر آزارش می داد. گاهی هم ناله ی سگی بود از دوردست. دوست داشت گوش دهد به حجم سنگین سکوتی که گاه از هر طرف احاطه اش می کرد. از هر طرف و از در و دیوار می ریخت روی سرش. می ریخت روی سرشو دفن می شد زیر آن اگر این جیر جیر صندلی می گذاشت، اگر ناله ی باد می گذاشت، اگر این سگ مادر مرده می گذاشت. نمی دانست چند وقت است که همین طور روی این صندلی نشسته؟ به یاد نمی آورد کی و چگونه و چرا ناگهان راهی این روستا شده؟ حالا که فکر می کرد نمی دانست شهرش، خانه اش، چه داشتند که ترکشان کرد و ناگاه عزم سفر کرد و بی خداحافظی و شبانه راهی شد، سفری به عزلت، به تنهایی به جایی که فقط خودش بود و او. به این امید که شاید حالا که نشسته اینجا و دور شده از همه چیز از دور بتواند راحت تر ببیند و بکاود خاطراتش را و بشناسد و بیابد او را. در این رفتن و آمدن دنبال چیزی می گشت. نشانه ای. معجزه ای شاید. معجزه ای که مرحمی باشد برای وقت های بی قراری اش. برای اینها بود که آمده بود به روستایش. به خانه ای که در آن متولد شده بود. خانه ای که حالا که پناه آورده بود بهش و حالا که پناهگاهش شده بود با این همه حالا در آن احساس غربت می کرد. فقط چند بار او را دیده بود و هر بار چیز هایی به گوشش خوانده بود. چیزهایی که بی قرارش کرده بودند. بعد تنها مانده بود و او بود و سوالهای بی پاسخی که در ذهنش شکل گرفته بود. بعد حجم سوال بود که آوار شده بود روی سرش، سوالهای بی جواب. اول بار کجا دیده بودش؟ چه به گوشش خوانده بود؟ نمی دانست و پاسخ اش جز هیچ نبود. از وقتی او را شنید صدای دیگری برایش مفهوم نبود. از وقتی او را دید تصویری دیگر برایش آشنا نبود. نمی شناختش اما خویشاوندی نزدیکی با او حس می کرد. همه پارادوکس بود. وقتی با او حرف می زد، تاریکی انگار جایش را می داد به روشنایی، دیدگانش چنان روشن می شد که گویی هیچ وقت رنگ شب را ندیده اند، تنش لمس میشد، اراده اش زایل، تمام بدنش گوش می شد و سعی می کرد با تمام وجود او را درک کند. بعد تر اما احساس کرد نمی شناسدش. درست از وقتی سوالاتش بیشتر شد. از آن وقت دیگر غریبه بود برایش. غریبه ای که سرگشته اش می کرد و آزارش می داد. اول بار اما چنان خویشی ای با او احساس کرده بود که برای لحظاتی گمان کرده بود، آن چه که روبرویش ایستاده چیزی است از درون. از خویشتن. هولوگرافی از خودش بود انگار. دیگر همه چیز برایش پشت پرده ای از راز پنهان شده بود. اوهام. رویا بود یا واقعیت؟ نمی دانست. به مرز بین رویا و واقعیت فکر می کرد. جایی که این طور ویران پرسه می زد آن میان. برای فهمیدن همین ها بود که به زندگی پشت کرده بود و به دنبال او راه افتاده بود. وقت هایی هم بود البته که فکر می کرد برای فرار از اوست که کوچ کرده. وقتهایی مثل حالا که بی پناه می افتاد روی صندلی و خیره می شد به روبرو. هر چه بود اما بفهمی نفهمی عادت کرده بود و از حالی که هنگام روبرو شدن با او پیدا می کرد لذت می برد. پر بیراه نیست که انتظارش را هم می کشید. در همین افکار بود که روشن شد همه جا، سفیدی شب را راند. طنین صدایش در هوا افکنده شد، می دانست فرصت چندانی ندارد. تلاش کرد با او سخن بگوید، که فکر می کرد درمان دردش اوست. که فکر می کرد چه کسی جز او می تواند کمکش کند؟ عزمش را جزم کرد تا بگوید با او از درد دلش. بگویدش که چگونه در بند گرفتارش کرده و چگونه برای یافتنش دیوانه و نزار در پی اوست. بگوید با او آنچه را که ویرانش کرده بود. لب از لب اما نتوانست باز کند، زبانش بند آمد، دندانهایش قفل شد روی هم. مثل وقتی بختک رویش می افتاد. با فریاد از خواب می پرید. سیاهی رویش می افتاد و مجال جنبیدن بهش نمی داد. لال می شد انگار، نفسش بالا نمی آمد. تمام توانش را صرف کشیدن نعره ای می کرد که ناگاه از اعماق وجودش جان می گرفت و تنها وقتی بلند می شد که سیاهی دیگر رفته بود. بعد هم عرق بود و عطش. عرق می ریخت و عطش داشت. عطشی جان فرسا. مدتی طول کشید تا به خود بیاید. چشم هایش را باز کرد و سعی کرد نگاهش تاریکی را بدراند. های و هویی دورا دور در باد می پیچید. صدای سگی از دور دست که هنوز ناله می کرد. پالتو را محکم دور خود پیچید و در جیب های پالتو دنبال پاکت سیگارش گشت. حالتی مثل منگی و گیجی، دوار در درون سرش شروع شده بود که می بردش به فراموشی ای خواب آلود، به جایی که رها شود از همه چیز و همه کس. سیگاری روشن کرد و چشمهایش را بست. ********* ماشین را که می خواهی پارک کنی، مچ دستت تیر می کشد و همین طور که با دست دیگرت سعی می کنی گرمش کنی می فهمی باز این درد کهنه به سراغت آمده. بعد فکر می کنی چند سالی میشده که دیگر خبری از این درد نبوده و گویی فراموشش کرده بودی و حالا نمی دانی چرا باز تازه شده این درد. بعد ماشین را بین دو ماشینی که پیش از تو پارک کرده اند، پارک می کنی و بعد قفل فرمان را که زدی و بعد که کیفت را انداختی روی دوش، از ماشین پیاده می شوی. بعد همین طور که داری مثل همیشه آهسته و سنگین قدم بر می داری، از جیب بغل، گوشی موبایل را در می آوری و نگاهی می اندازیش که نکند که مبادا او تماسی گرفته یا پیغامی فرستاده باشد و تو متوجهش نشده باشی. اما خب خبری نیست. مثل چند دقیقه ی پیش که همین کار را کرده بودی و خبری نبود. مثل دفعات پیش، مثل روزهای پیشین. خبری نیست مثل اینباکس ایمیلت که مدام رفرش اش می کنی شاید ایمیلی از او رسیده باشد، ایمیلی که هیچ وقت نرسیده و خبری که نشده هیچ وقت. مثل صفحه ی مسنجرت که بی توقف روشن است و چشمت است که مدام از میان چراغها به چراغی دوخته شده که شاید روشن شود و نمی شود، که شاید روشن شود و سلامی این میان رد و بدل شود. به این شاید ها فکر می کنی و می رسی به ورودی دانشگاه. بعد مامور حراست جلوی درب دانشگاه است که کارت شناسایی می خواهد از تو و بعد تویی که کارتت را با اکراه از جیب پشتی در می آوری و نشانش می دهی و نمی دانی چرا بعد چهار سال هر هفته همین مرد سه بار از تو کارت شناسایی می خواهد. بعد پله هاست که روبرویت هستند و باید یکی یکی با صد کیلو وزنت ردشان کنی و بروی بالا. اول هفته است و دانشگاه شلوغ. چند نفری از پله ها پایین می آیند و چند نفری هم تو را می زنند کنار و پله ها را می روند بالا. تو اما آرام آرام، پله به پله به راهت ادامه می دهی و بعد که پله ی آخر را رد می کنی، روبرو می شوی با او. همانجا می ایستی و نگاه می کنی. نگاه می کنی. نگاه می کنی که چه طور از میان این همه آدم آرام می آید به سمت پله ها و به سمت تو، نگاه می کنی که چه طور مشغول است با گوشی موبایل و چه طور فهمیده یا نفهمیده، دانسته یا ندانسته، چیزی را به رخت می کشد که سالهاست نداشته ای. چیزی که فراموش کرده ای. چیزی که سالهاست در وجودت کشته ای. به قول نویسنده ی محبوبت در کتاب آخرش فراموش کرده ای که میشود عاشق شد، میشود دل بست و در بی قراری اش سوخت، میشود مرد. بعد فکر می کنی آن طور که آقای نویسنده نوشته می شود با یک نگاه مرد. نمی فهمی مشغول نوشتن پیغام است یا خواندن پیغام. نگاه می کنی و فکر می کنی به این چند روز، به این که می شد از این گوشی قرمز رنگ کوچک که حالا در دست اوست پیغامی به تو برسد و به قول شاعر برهاندت از بند ملامت! فکر می کنی به این که حالا هر بار بخواهی از این پله ها بگذری، او را خواهی دید که گوشی قرمز رنگ به دست و کیف چرمی به شانه ی چپ از سمت دیگر می آید پایین. نگاه می کنی و ناگهان چشمت می افتد به مچ دستش که در آتل بسته شده و بعد مچت است که ناگهان تیر می کشد و نگاهت که می افتد روی آن. بعد سعی می کنی با دست دیگرت گرمش کنی. بعد اما سر که بلند می کنی، او را می بینی که از کنارت رد شده و به جمعیت خیابان پیوسته. ******* در زندگی فرصتهایی هست که به سرعت میگذرند، این فرصتها را تا نگذشتهاند قدرشان را نمیدانی و بعد که گذشت و بعد که به یادشان افتادی و افسوسشان را خوردی آنوقت تازه میشوند زخم، زخمهایی که مثل خوره روحت را آهسته و در انزوا میخورند، زخمهایی که نمیتوانی به کسی بگوییشان که خودت هستی و این زخمها، که خودت هستی و گرفتار جستوجوی بیامانی در خود و کندوکاوکنان لابهلای خاطرات گم و گور شده زندگیات که کی و کجا فرصتی از کفت رفته و اگر فلان میکردی و بهمان چنین میشد و چنان. اینها حالا با هر قدمی که روی برف میگذارم و با هر خش خشی که در زیر پایم ایجاد میشود از ذهنم میگذرند. برف همهجا نشسته و خیابان آرام خفته است. روی هره دیوار، روی پشتبامها، روی شانه لخت درختها و روی سقف ماشینها برف یکدست سفید نشسته. کمی عقبتر از پدرم راه میروم. آسمان به سرخی میزند انگار و سایه روشن غروب به تیرگی میگراید. وارد خانه که میشویم روی پیشانیاش، پشت ابروها، رد و جای رنجی عمیق میبینم. با نوک انگشتان بلندش در را فشار میدهد. در به آرامی باز میشود. همانجا جلوی چارچوب در میایستد. بوی مخصوصی از درون اتاق تاریک بیرون میزند. بوی نا و بوی نفتالین و بویی که نمیفهمم چیست. بویی که شاید حضور فرسوده اسباب و اثاثیه تاریخ گذشته را در این سرمای کرخت کننده پخش میکند. کلیدِ در توی دست چپش است و تسبیح سبز رنگ شاهمقصودش که حالا دیگر دانههایش را پس و پیش نمیکند، در دست راست. کلید را در جیب میگذارد و دمی میایستد و پس از مکث کوتاهی کمی دیگر در را فشار میدهد و اینبار در ناله میکند و تماما باز میشود، دستش را روی چارچوب در میکشد، احساس میکنم زبری چوبی که سالهاست گویا رنگ نخورده، به دستش آشنا میآید که یکی دوبار همین کار را تکرار میکند. به چارچوب در تکیه میدهد و از توی جیب پالتو بلندش پاکت سیگار را بیرون میآورد. منتظرم فندک زیپوی نقرهایاش را بیرون بیاورد و سیگاری آتش بزند که پاکت را دوباره در جیب میگذارد. بعد چند قدم برمیدارد و داخل اتاق میشود. دست میکشم روی دیوار و چراغ را روشن میکنم و میروم روبهروی در به دیوار تکیه میزنم. حدس میزنم پدر به کدام سمت خواهد رفت و او به سوی تنور کشیده میشود. بیاراده انگار جذب تنور سرد و بیخاکستر میشود. تنور خاموش. با خودم میگویم همین الان پای تنور خواهد ایستاد. میایستد پای تنور و دست بر لب تنور، درون آن را مینگرد. به چشمهایش خیره میشوم. چشمهایی که در پس آن شعلههای تنور زبانه میکشد؛ شعلههایی در گذر سالهای دور. تنوری شعلهور در دستان زنی با قامتی خمیده و چادری کهنه بسته به کمر و به کار پختن نان. میدانم حالا دیگر پدر از اینجا کنده میشود و میافتد به سالهایی که تازه از روستایشان به شهر آمدهاند و پدربزرگم که معلم همان روستا بوده، بعد از یکی دو بار دستگیری توسط اداره امنیت آن زمان و چند ماهی حبس و نهایتا اخراج از کار، هرچه در «کراب» داشته و نداشته را فروخته و با پولش همین خانه را خریده و مدتی اینجا و آنجا کارگری کرده و بعد هم گوشهنشین شده و عاقبت خودش را با ذکر و دعا مشغول کرده. بعد این مادربزرگم بوده که با نانوایی چرخ روزگار را به سختی چرخانده و بعدها هم که بچهها سر و سامانی گرفتهاند، نذر داشته برای عاشورا هیات عزاداری محلهشان را، هیات عزاداران قاسم(ع) را به خانه دعوت کند و خودش برایشان نان بپزد. نان را میپخته و خودش پخش میکرده بین عزاداران و برایشان دعا میکرده و قربان صدقه عزاداران اباعبدالله میرفته. میدانم حالا پدر به همینها فکر میکند و منتظرم شانههایش باز شروع کنند به لرزیدن. تکان شانهها شروع میشود و بعد اشک است که از چشمانش میجوشد. سیگاری برایش روشن میکنم و دست بر شانهاش میگذارم. پک اول را غلیظ میزند و دود را به هوا میفرستد. سیگار خودم را که میخواهم روشن کنم کبریت را از دستم میگیرد ناگهان و میافتد به جان تنور. بعد آتش است که زبانه میکشد و بعد هر دو لب تنور تکیه به دیوار زدهایم و نشستهایم به تماشای هرم آتش ... ********** بخشی از یک داستان بلند به همین نام که امروز در فرهیختگان چاپ شد. با فشار جمعیت از جا کنده شد و پرتاب شد به داخل واگن. اواسط تابستان بود. آفتاب از دیوار بالا می کشید که بیدار شد. مثل همیشه اول دوش گرفت بعد دندانهایش را مسواک زد، دو سه جرعه از محلول ضد عفونی کننده دهان قرقره کرد، ریشش را جلوی آینه دستشویی تراشید، لباس پوشید، سر و صورتش را ادوکلن زد و راه افتاد. پیاده ده پانزده دقیقه طول می کشید تا به مترو برسد. نانوایی خلوت بود. اول صبحی نفسش راحت بالا نمی آمد و خس خس می کرد. در میان مه آلودگی و گرد و غبار احساس کرد به سختی قدم بر می دارد. آن طرف خیابان جلو آموزشگاه کنکور چند نوجوان قهقهه می زدند. چهار راه اول را که رد کرد، کج کرد به سمت خیابانی که به ایستگاه مترو منتهی می شد. شلوغ بود. عابران با سرعت و اتومبیل ها آهسته و زنجیر وار به سمت انتهای خیابان جاری بودند. به دکه روزنامه فروشی رسید، چند لحظه نگاهی به روزنامه ها و مجلات انداخت. روزنامه صبح را برداشت و تا کرد و در کیفش گذاشت. چند کار اداری داشت که باید انجام می داد و برای پرداخت اقساط ماهیانه به بانک هم باید سر می زد. مترو شلوغ تر از روزهای قبل بود. با فشار جمعیت جا به جا شد. *** کارتش را که زد، چند نامه را امضا کرد، سری به کارگزینی زد، با دو سه نفر هم کلام شد و از اداره زد بیرون. درست روبروی اداره اتومبیل سفید رنگی کوبیده بود به جدول سیمانی وسط میدان. مردم، اطراف اتومبیل جمع شده بودند و صحبت می کردند. سر خیابان خلوت بود. صدای ترمز اتوبوس آمد، سر بر گرداند و دوید به طرف اتوبوس. *** از اتوبوس که پیاده شد نیم ساعت به پایان وقت اداری مانده بود. با دوندگی زیاد تنها موفق به انجام یکی از کارهایش شده بود و بانک هم نرفته بود. کتش را دستش گرفته و پیراهنش جابه جا خیس عرق از پشت شلوارش بیرون زده بود، کمر بندش در چند جا خوردگی داشت، کفش های رنگ باخته اش کهنه تر از چیزی که بودند به نظر می رسیدند. تمام مدت را با فشار انبوه جمعیت سر پا ایستاده بود. دو سه نامه جدید روی میزش بود، آنها را سرسری نگاهی کرد و امضایی پایشان انداخت. از کیفش روزنامه را بیرون آورد و به عادت صفحه ورزشی را باز کرد. خبرنگار روزنامه با دقت فراوان جدولی فراهم کرده و در گزارشی به دستمزد مربیان لیگ برتری در سال گذشته پرداخته بود. احساس کرد با فکری که پشت نوشتن مقاله است نسبتی ندارد، اما ارقام نجومی را که می خواند و در ذهنش ضرب و تقسیم می کرد و مقایسه می کرد با دریافتی اش، نا خودآگاه سری تکان می داد و به جایی که جایی نبود خیره می شد. صفحه ی حوادث را باز کرد: جزئیات تازه از تجاوز گروهی به 6 زن در خمینیشهر اصفهان. در این چند روز به قدر کافی اینجا و آنجا مطالب مشمئز کننده در رابطه با این حادثه خوانده بود که دیگر تحمل خواندن یک کلمه بیشتر در این مورد را نداشت. ورق زد روزنامه را: اختصاص جایگاه گرم ترین دوره ی تاریخ به دهه ی اول قرن بیست و یکم ... نگاهی به تیترها می انداخت و می گذشت تا رسید به خبری که می گفت از ابتدای سال تا کنون تهران هوای پاک نداشته، می دانست و با تمام وجود این آخری را هم احساس کرده بود. روزنامه را تا کرد و در کیفش گذاشت، کارتش را زد و راهی مترو شد. *** خیس عرق بود. لا به لای آدمها احساس خفه گی می کرد. حرفها بریده بریده به گوشش می رسید و از تکه پاره حرفها چیزی دستگیرش نمی شد. با فشار جمعیت از جا کنده شد و پرتاب شد به داخل واگن.
****************** استاد که رفت چند صفحه ی سیاه شده ازعدد و خط روی میزم بود. اعداد مختلط. اعداد موهومی. هیچ فکر نمی کردم ریاضیات هم با وهم سرو کار داشته باشد اما گویا ریاضی دانان هم دچار توهم می شوند گاهی، مثل خیلی چیزهای دیگر که فکرشان را هم نمی کنی اما هستند. همه با هم با صدای بلند حرف می زدند، همهمه ای بود. وقت نماز بود و کلاسها تعطیل. تا دوباره خط ها و عدد ها توی هم نروند و من بمانم و فضای تیره و تو در توی ذهنم، دفتر را بستم. گوشه ی خلوتی و رژ لبی سرخ روی لبها، یک خط قرمز محو دورش، کمی رنگ روی گونه ها و بعد کمی عطر روی دست و زیر مقنعه بین سینه ها. به چشم بهم زدنی دانشکده ی شما بودم. جلوی ورودی، روبروی پله ها با کسی صحبت می کردی. یعنی او حرف می زد و تو گوش می دادی. هروقت می دیدم با دختری حرف می زنی، خون خونم را می خورد. متوجه من نشدی. محو دستها و زیبایی شان بودی. مطمئن بودم فردا روزی از کشیدگی انگشتان یا به قول خودت انحنای مقدس شان خواهی نوشت. اولین بار که دستم را گرفتی، چیزی در اعماق جانم جوشید، احساس عجیبی داشتم. احساسی بود که پیشتر در خود ندیده بودم. وجود جدیدی درونم شکل گرفته بود، وجودی بسیار ناشناختنی. یک حس تازه و ناب. نفسی تازه در کالبدی بی جان. حس می کردم بر حسب اتفاق با تو روبرو نشده ام. دوست داشتم صاف توی روی همه بایستم و هرچه دارم و ندارم را دور بریزم فقط برای این که لحظه ای دستم در دستت باشد. رگهای آبی شان را تماشا می کردی. به چین های پیشانی ات خیره شدم. هیچ وقت چین ها را این طور ندیده بودم، عمیق و به هم پیوسته. سلام کردم. منتظر بودم بگویی چرا آمدی اینجا ؟ اما نگفتی، فقط جوری نگاهم کردی که پیش او خجالت کشیدم. معرفی ام کردی، گفتی دختر دایی ات هستم. صحبتش را ادامه نداد. می دانستم باید بروم اما دلم نمی خواست. دوست داشتم کنارت باشم. آمده بودم پیشنهاد کاری را که بهم شده بود بگویم. برای من پیشنهاد مهمی بود. دوست داشتم عکس العمل تو را ببینم و قبل از تصمیم گیری نظرت را بدانم. از او که خداحافظی کردی گفتی می خواهی پیاده بروی و افتادی جلو. همه ی توانم را در پاهایم جمع کرده بودم تا عقب نمانم. حواسم به تو بود و به چشمهایت. کم کم چشمهایت همان شد که همیشه بود. دستم را توی بازویت انداختم و گفتم چرا بهش گفتی من دختر دایی ات هستم ؟ گفتی بازخیالات برت داشته، مگر نیستی ؟! اخم کردم و گفتم نه نیستم. ما با هم نسبت دیگری هم داریم. گفتی دست بردار، کدام نسبت؟ گفتم خوب غرق صحبت بودید. نگاهم کردی اما چیزی نگفتی. دست ام را از دستت جدا کردم و گفتم داری ترکم می کنی مگه نه؟ در نگاهت بی تفاوتی بود، همین تحمل را ازم گرفت. گفتم ببین من دیگر کارم از این حرفها گذشته. من به خاطر تو از همه بریده ام. تو روی همه، حتی خانواده ایستاده ام. ببینم حالا تو می خواهی ترکم کنی؟ حالم دارد از خودم از تو به هم می خورد. بغضی در گلویم مانده بود که آن طور نفس می کشیدم. تو پیش پایت را نگاه می کردی. در صورتت چیزی پیدا نبود. با صدایی که نفهمیدم از کجای گلو بیرون آمد پیشنهاد کار را گفتم. سیگارت را از جیبت در آوردی و جوری گفتی خوبه که معنای برایم تفاوتی ندارد را می داد. صدای آرام و خونسردت هیجان زده نشد. سیگارت را روشن که کردی گفتی: اتفاقا مشغول می شی و کمتر فکر و خیال می کنی. روی ات را کردی طرف مغازه ها و آدم های توی پیاده رو. می دانستم می خواهی بروم سر کار تا خلاص شوی از دستم. می دانستم مثل خیلی چیزهای دیگر. مثل روزهایی که نشد که برایم گلی بخری یا هدیه ای که مبادا نگه اش دارم. همه ی اینها را می دانستم. اما چه می توانستم بکنم؟ تو همه کس من بودی. همه کاره ی من، همه ی فکر و ذکرم بودی. چون غریقی بودم که هرچه بیشتر دست و پا می زند بیشتر در آب فرو می رود. با هزار امید به قایق تو آویختم اما تو دستهایم را قطع کردی. به تو ایمان داشتم. باورت داشتم. حالا اما باورهایم تبدیل شده اند به شک، شکی مسجل. حالا دیگر من مانده ام و اینجا و انتظار تو. -------------------- پیشتر همین جا داستانی داشتم به نام خاکستری . داستانی که با وجود همه ی ضعف هایش در تکنیک و در زبان ، دوستش داشتم . همان موقع داستان را برای استاد عزیزم آقای عباس معروفی فرستادم . برایم نوشتند در مسابقه ی رادیو زمانه شرکت کنم . گذشت و من چنان درگیر گذراندن واحدهای درسی و پس از آن آمادگی برای کنکور شدم که از داستان و داستان نویسی برای مدتی طولانی دور ماندم . تا اینکه چند ماه پیش عباس معروفی در کامنتی که برای یکی از پستهای عادت می کنیم نوشته بودند از من خواستند که خاکستری را دوباره نویسی کنم . سخن استاد را اطاعت کردم و اینک حاصلش در ادامه ی همین مطلب پیش روی شماست . با فریاد از خواب پریدم . سیاهی مثل بختک خودش را رویم انداخته بود و مجال جنبیدن بهم نمی داد . لال شده بودم ، نفسم بالا نمی آمد . تمام توانم را صرف کشیدن نعره ای کردم که از اعماق وجودم جان گرفت و تنها وقتی بلند شد که سیاهی دیگر رفته بود . عرق ... عطش ... عرق می ریختم و عطش داشتم . پارچ آب را از کمد کنار تخت برداشتم و سر کشیدم . دستم می لرزید و قلبم درون سینه به شدت می تپید . پارچ آب را که بالا می کشیدم می شنیدم صدای نفس و ضربان تند قلبم را . صدا ... صدا ... صدا ... از پشت پنجره از جایی دور صدایی می آمد . صدایی گنگ شبیه ناله یا زوزه ، زوزه ی حیوانی درمانده و در این میان کسی مرا می خواند که نه می شناختمش و نه می دانستم از کجا می خواندم ، اما بوی مرگ یا چیزی شبیه آن را می شنیدم . ترس برم داشت . نتوانستم در خانه بشینم و در و دیوار را نگاه کنم . زدم بیرون . شب تاریک و سردی بود . همه چیز در خاموشی غریبی فرو رفته بود . بعد از کمی پیاده روی رسیدم به میدان . دکه ی کوچکی که شبها چای داغی ازش می گرفتم و همانجا گوشه ای می نشستم و بعد از آن که چای ام را نرم نرم خوردم سیگاری آتش می زدم ، بسته بود . هر گوشه ی میدان خیابانی بود بی انتها که به تاریکی ختم می شد . هوا سرد بود ، سرما به پوست و استخوانم نفوذ می کرد . قدم هایم را تند کردم . باد مستقیم به صورتم می خورد .پیچیدم به خیابانی که تک و توک چراغی روشن داشت و بعد خیابانی که چشم چشم را نمی دید . پیچیدم به راست ، به چپ ، پیش رفتم تا عاقبت رسیدم به یک دره . آهسته سرازیر شدم . از ته دره رود کوچکی آرام می گذشت . ماه بود و آبی کند و گسترده و فریبنده . با مکافات از رویش پریدم و شروع کردم به بالا رفتن . بالا که رفتم ماه پشت ابرها پنهان شده بود . روی تخته سنگی نشستم تا نفسی تازه کنم . سیگاری روشن کردم . با سر آستین آب چشمها را گرفتم و پلک زدم . چراغها به کلی ناپدید شده بود و سکوتی مطلق حکمفرما . سکوتی وهم انگیز . نه صدایی بود و نه کسی مرا می خواند . از درون احساس سردی و سرما می کردم . تنها نشانه ی گرما دود سیگار نیم سوخته ام بود . کتاب اگزیستانسیالیسم اصالت بشر تو دستم بود که پیداش شد . با همان لبخند همیشگی . همان لبخندی که دندانهای سفید و مرتبش را نشان می داد . با موهای صاف و براقی که روی شانه هاش ریخته بود . با شیطنتی که مخصوص خودش بود یکی از مبلها را کشید جلو و نشست روبرویم . مهربانترین دختری است که به عمرم دیدم . مهربانترین ، زیباترین ، صمیمی ترین و بی شیله و پیله ترین دختری که خدا آفریده. از همان روز اول چنان گرم و راحت و صمیمی بود که انگار سالهاست مرا می شناسد . با چشمهایش گرفتارم کرد . چشمهای آهویی اش . و برقی که در چشمهایش است . برق زندگی ، برق شادی و جنب و جوش . گاهی از مهربانی و خوشقلبی اش می ترسم . او زیادی خوب است و من ؟! هیچ خودنمایی در رفتارش نیست . آرایش نمی کند اما یک دختر اثیری است . از آشپز خانه بوی آشغال می آید . بر می گردم و به سقف خیره می شوم . سفید است با ترکهایی که به سیاهی می زنند. چشمانم را می بندم ، سعی می کنم بخوابم ، اما خوابم نمی برد. *** به دو مامور حراست دم در دانشگاه سلام داد . حیاط دانشگاه خلوت بود . یک ربعی تا شروع کلاسش وقت داشت . همان چیزهای همیشگی را آماده کرده بود تا امروز هم تکرارشان کند . مثالی بزند و به قیافه های احمق دانشجویانش نگاه کند و به حال خود و آنها افسوس بخورد . *** مانتو خاکستری تنش است ، کیفش را دستش گرفته و با شتاب می آید . بعد از نهار در اتاق اساتید می بینمش . جلو می روم و سلام و احوال پرسی می کنم . دستهایش را پشت کمر می گیرد . با لبخند همیشگی اش جوابم را می دهد . تا به حال یک نیروی درونی شاید شرم اجازه نداده بود به صورتش دقیق شوم . حالا برای اولین بار به چهره اش دقت می کنم . چه صورت دل نشینی . رنگ گندم گونش به چهره اش نشاط می بخشد . انحنای ملایم پلک ها و ابروها یش عاطفه ای عمیق را منعکس می کند . *** حیاط دانشگاه خلوت بود ، باران می بارید و انعکاس نور چراغ ها بر آسفالت خیس می درخشید . هیچ کاری نداشت ولی فکر می کرد دیر کرده است . دیر رسیدن یا زود رسیدنش فرقی نداشت ، امشب تنها بود و کسی منتظرش نبود . دلش راحتی بیرون را می خواست . اینجا زمان کند می گذشت . می خواست سریعتر به خانه اش برسد ، زیر کتری را روشن کند ، بنشیند روزنامه اش را بخواند ، چای اش را بخورد ، سیگارش را بکشد و به فردا شب فکر کند . *** همه ملافه هایی را که روی مبلهای اتاق پذیرایی بود برداشت . با جارو افتاد به جان اتاق ها . کف راهرو میان اتاقها را شست و سرامیکها را برق انداخت . آینه و پا تختی و میز و صندلی را دستمال کشید و افتاد روی یکی از مبلهای پذیرایی . به دور و برش نگاه کرد که ببیند همه چیز روبه راه هست یا نه . فقط مانده بود میوه و شیرینی را روی میز بچیند . جلوی آینه رفت . شلوار جین وتی شرت تنش بود . کمی باسنش بزرگ شده بود اما بقیه اندامش متناسب بودند . لباسش را عوض کرد . پیراهنی که تازه خرید بود پوشید . آرایش ملایمی کرد و نگاهش به سمت ساعت چرخید . *** فشار انگشتهایش را کف دستش حس کرد . لبهایشان تماس اندکی پیدا کردند. حرارتی سوزان تمام بدنش را فرا گرفت . دلش می خواست تا ابد نقش لبها و سردی دستهای او را حس کند . *** کمر بندم را می بندم . هواپیما دور می گیرد و بلند می شود . دلم گرفته . خسته ام . احساس می کنم چیزی کم دارم . عینکم روی بینی ام سنگینی می کند ، برش می دارم . سرم را به صندلی تکیه می دهم اما خوابم نمی برد . مردی که بغل دستم نشسته بوی عطرchic می دهد . مردی است با ریش تراشیده و عینک دور سیاه . روزنامه می خواند . بر می گردم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم . دلم بیشتر می گیرد . مرد بغل دستی ام سر صحبت را باز می کند . وقتی حرف می زند صورت چاقش حالتی مهربان می گیرد . مهندس ماشین آلات کشاورزی است . از آلمان ادوات کشاورزی وارد می کند . کار و بارش بد نیست . نمایندگی یکی از کارخانه های بزرگ تراکتورسازی را دارد . شروع می کند از مشکلات واردات گفتن و از نرخ بالای عوارض و مالیات . وقتی بی توجهی ام را می بیند سر تکان می دهد ، شانه بالا می اندازد و لب بر می گرداند . *** فکش شل شد . نوک زبانش را از گوشه ای به گوشه دیگربرد . لبهایش را خیس کرد . کت تنش بود . دکمه های جلیقه اش بسته بود ، از داخل جیبش یک روان نویس سبز پیدا بود . پیراهنش به پشتش چسبیده بود . آنچه که فکرش را نمی کرد به سرش آمده بود . زنش تمام دار و ندارش را فروخته بود و تقاضای طلاق کرده بود . وقتی شنید ، شروع به عرق ریختن کرد . دستش را بالا برد تا دانه های عرق را که حس می کرد روی پیشانی اش جمع شده است پاک کند . دکمه بالای پیراهنش را باز کرد . عرق خیس را روی پاها و زیر بغلش حس می کرد . دستش به سمت پاکت سیگار رفت . *** دستهایش را در جیب پالتو اش کرده و قدم می زند . روی شیشه ها عرق کرده و خط آب افتاده است . در ساختمان آن طرف خیابان زنی به پنجره تکیه داده و بیرون را نگاه می کند . زیر پایش برگها خش خش می کنند و او را به دور دستها می برند . بچه هایی را می بیند که با جیغ و فریاد به سر یکدیگر می زنند . پارک پر گل و درختی را می بیند که ازلای سنگ فرشهایش چمن سبز شده است . حوض خزه بسته وسط پارک پر است از ماهی های قرمز. زیر درختی که شاخه هایش را گلهای ریزپوشانده روی نیمکتی چوبی می نشیند . محسن را می بیند . نزدیک می شود . شلوار و کت کبریتی پوشیده است . بازوهایش را دور بدن اش می اندازد و او را در آغوش می کشد . *** من و او آن قدر با هم تفاوت داشتیم که شبیه هم شده بودیم . مثل شب که در اوج شب بودنش به روز تبدیل می شود . برای من صورت گندمگونش ، چشمان خاکستری اش ، بینی کوچکش و لبخند دلپذیری که همیشه به لب داشت ، غنیمتی بود . حالا می فهمم که او دو شخصیت کاملا متفاوت داشت . شخصیت اولش زنی بود ، زیبا ، باهوش ، خنده رو ، خوش برخورد که هر کسی را عاشق خود می کرد . وقتی با روزنامه به خانه بر می گشتم ، روی صندلی می نشست ، آرنجش را روی دسته صندلی می گذاشت و با دقت گوش می داد . مهم نبود که برایش چی می خوانم . گوش می داد . اما روی دیگر سکه زنی بود مرموز و تودار . گاهی هیچ کدام از این دو نبود . دختری میشد ضعیف و شکننده . *** بوی تند سیگاربا بوی آشغالی که از آشپز خانه می آید ناراحتش می کند . ساعت روی دیوار خوابیده است . به سقف خیره می شود . سفید است با ترک هایی که به سیاهی می زنند . رختخوابش وسط اتاق پهن است . ظرفهای نشسته اش روی میز پخش اند . کنار تشکش پر است از روزنامه ها ، مجلات و کتابهایی که روی هم ریخته شده است . زیر سیگاری بالای سرش پر است از ته سیگارهای له شده . باید بلند شود زیر سیگاری را خالی کند ، رخت خواب را مرتب کند . پرده ها را بکشد ، پنجره ها را باز کند ، کیسه آشغال را بگذارد دم در ، ظرفهای نشسته را بشوید ، ریش چند روزه اش را بتراشد ، دوشی بگیرد و وقتی می زند بیرون یادش باشد برای ساعت باطری بگیرد . *************************************************** داستان خاکستری را زمانی نوشتم که درگیر امتحانات پایان ترم بودم . با این حال از نتیجه کار راضیم و داستانم را دوست دارم .خاکستری را برای استاد معروفی فرستادم ، در پاسخم نوشتند که در مسابقه رادیو زمانه شرکت کنم . آینه را نگاه می کنم ، پوستم سیاه شده ، گودی دور چشمانم بیشتر شده است . به چشمم خیره می شوم . تصویر او را در عمق چشمم می بینم . پسری دوست داشتنی ، با چشمهای درشت و لبخندی که جزئی از صورتش است . ردیف دندانهای سفیدش پیدا است . لبهایش روی هم جمع می شوند ، نگاهش رنگ می بازد ، خنده اش محو می شود . تکان های قطارناراحتم می کند . قطار که حرکت کرد دلهره آمد . دلهره از روبرو شدن با او . افکارم آشفته است . از برخوردش می ترسم . تصویر آرام او در ذهنم رنگ باخته . دیگر فکر نمی کنم آماده پذیرش هر ستمی باشد . مضطربم . فکر رودررویش ایستادن و نگاه کردن به چشمهایش رعشه بر اندامم می اندازد . چشمم سیاهی می رود . سرم را تکیه می دهم . با فشار جمعیت از جا کنده شد و به واگن پرتاب شد . روز های آخر تیر بود . آفتاب از دیوار بالا کشیده بود که بیدار شد . مثل همیشه اول دوش گرفت بعد دندانهایش را مسواک زد ، دو سه جرعه از محلول ضد عفونی کننده دهان قرقره کرد ، ریشش را جلوی آینه دستشویی تراشید ، لباس پوشید ، سر و صورتش را ادوکلن زد و راه افتاد . *** کارتش را که زد ، چند نامه را امضا کرد ، سری به کارگزینی زد ، با دو سه نفر هم کلام شد و از اداره زد بیرون . درست روبروی اداره اتومبیل سرمه ای رنگی کوبیده بود به جدول سیمانی وسط میدان . مردم ، اطراف اتومبیل جمع شده بودند و صحبت می کردند.سر خیابان خلوت بود . صدای ترمز اتوبوس آمد ، سر بر گرداند و دوید به طرف اتوبوس . *** از اتوبوس که پیاده شد نیم ساعت به پایان وقت اداری مانده بود . با دوندگی زیاد ، یکی از کارهایش را انجام داده بود . بانک نرفته بود . کتش را دستش گرفته و پیراهنش جابه جا خیس عرق از پشت شلوارش بیرون زده بود ، کمر بندش در چند جا خوردگی داشت ، کفش های رنگ باخته اش کهنه تر از چیزی که بودند به نظر می رسیدند . تمام مدت را با فشار انبوه جمعیت سر پا ایستاده بود . *** به سقف خیره شده بودم ، سفید بود با گچ بری ساده و ترک هایی که به سیاهی میزدند . لامپ خاموش بود و سایه ای از آن بر دیوار نقش بسته بود . باد محکم به پنجره میکوبید ، ضجه اش آزارم میداد ، تیک تیک ساعت بی طاقتم می کرد ، دستها و پاهایم کرخت شده بود ، بد جوری عذاب میکشیدم ، روی تخت جا به جا شدم اما خواب نمی آمد . تهران
صدای تلفن را احساس کردم و پریدم. نور ضعیف صبح از شیشه ی پنجره روی دیوار روبرویم افتاده بود. بیدار بودم و نبودم. خیره شدم به سقف. سفید بود با ترکهایی که به سیاهی می زدند. گوش دادم به صدای چک چک آب که از آشپزخانه می آمد. نشستم روی تخت و زانوهایم را تا توی سینه جمع کردم. نور رنگ پریده ی سحر توی اتاق می تابید. تا باز وقت بی قراری شود و بزنم بیرون، به تو و شعری که شب گذشته در آخرین پست وب لاگت خوانده بودم فکر کردم. شعر را زمزمه می کنم باز:
«از شما به تو،
از خودم به تو،
از تو هم به تو نرسیدم.
تنها رسیدهام
به این افسوس که:
تو هم «تو» نبودی ...»۱
فکر می کنم به تو، به من، به من و تو که هیچ وقت ما نشدیم و باز این کلاف تو درتوست و من. چند رفتگر گرد آتشی جمع شده اند. قد و بالای شعله بلند است. خیره می شوم به آتش. جرقه ای نارنجی می زند و مواج و رقصان زبانه می کشد. یک روز برایم خواندی حرف زدن از بعضی چیزها مثل آتش زدن و از بین بردنشان است. روزهایی بود که غیر از سلام و احوالپرسی حرف های دیگری هم برای گفتن داشتیم. برایم درباره ی کتاب تازه ای که خوانده یا فیلمی که دیده بودی صحبت میکردی و من چه لذتی می بردم همان حرفها را فهمیده و نفهمیده جوری که انگار حرفهای خودم باشد، برای دیگران تعریف کنم. کاش می شد خاطرات را جایی دراعماق ذهن دفن کرد آن وقت شاید رها می شدم از این آواری که گذشته ریخته روی سرم. از کابوسهای شبانه حتی. می خواهم خودم را از این خوابهای خاکستری بیرون بیاورم اما نمی توانم. مثل حالا که در این خیابان شلوغ و پر هیاهو به دنبال خودم می گردم اما نمی یابم. گم شده ای هستم در روده ی هزار پیچ این شهر خاکستری. فقط تو فراموشم نکردی. از یاد خودم هم رفتم. فراموش شدم. مثل آدمی که از همه جا طرد شده، مثل روحی گرفتار برزخ. سرگردان. مثل سرگردانی ام بین تنهایی و بی کسی. به نظر تو چه فرقی هست بین تنهایی و بی کسی؟ من مدتهاست که بین این دو سرگردانم. خودم را گم کرده ام و باید پیدا کنم، ولی ای لعنت بر من که خودم را نمی خواهم، تو را می خواهم.
ازهر سه ماشینی که رد می شود یکی برایم بوق می زند. ورودی پارک شلوغ است، چنان نگاهم می کنند که انگار لخت جلویشان راه می روم. از برابر چشم های دریده می گذرم. آفتاب هم نمی آید. آسمان هم مثل من سرگردان است، یا ببار یا روشن شو. وارد پارک می شوم. پشت سرم هیاهوی صدا و حرکت کم و کمتر می شود. زن و مرد اغلب با صورتهای خسته و بی نشاط در رفت و آمدند. روی نیمکتی نزدیک استخر می نشینم. دیگر هیچ صدایی نمی آید جز صدای بادی ملایم که برگهای زرد را روی آب می ریزد. خسته ام. کیف را می گذارم روی صندلی و صورتم را بین دستها پنهان می کنم. هر وقت خسته بودی این کار را می کردی. بعد انگشتانت سر می خوردند روی موها. خوشم می آمد از این حالتت. خورشید غروب کرده و هوا سرد است. سردم است. بعد از تو همیشه سردم بوده. با بخار دهان دستهایم را گرم می کنم و آنها را می گذارم در جیب پالتو.
این پارک را و این خیابان را با طاق بلندی که شاخه های در هم رفته ی چنارهایش درست می کنند دوست دارم حتی حالا که برگهای درختان ریخته و گرد و خاک تیره رنگی روی تنه و شاخه هایشان نشسته است. دلم می خواست می آمدی سراغم، نه مثل این اواخر بد اخم و بی حوصله، همینجا گوشه ی خلوتی می نشستیم و حسابمان را از دنیا و از آدم هایش جدا می کردیم. چند نیمکت آن طرف تر دختر و پسر جوانی کنار هم نشسته اند. چند لحظه طول می کشد تا آن دختر جایش را بدهد به من. پاهایت را انداخته ای روی هم و هر چند دقیقه یکبار آنها را عوض می کنی. مثل طلب کارها روبرویت می نشینم. اخم می کنم که بپرسی چرا ناراحتی؟ حرف نمی زنم که بگویی آخر چرا لال شدی؟ خیال می کنم نگاهم که کردی، عذر خواهی می کنی. اما سرت را حتی بلند نمی کنی. لعنت بر این سکوتت. نمی دانم چه کار کنم که مرا نگاه کنی نه آدم های دور و بر را، نه دود سیگارت را که بالا که می رود کمرنگ وکمرنگ تر می شود. نگاهم می افتد به صندلی خالی. دستهایم را می گذارم روی پاهایم اما نمی توانم جلوی لرزش شان را بگیرم. بغض گلویم را می گیرد، احساس می کنم چشمانم سرخ شده اند. بلند می شوم. هوا سنگین است. همه چیز سنگین است. مثل آن روز، جمعه. سر می خورم به عصر جمعه، درکه. دست هایت را پشت کمر گرفته بودی، قدم های آهسته ات را می شمردم، شمرده صحبت می کردی: رابطه ها گسیخته می شود خواهی نخواهی، مدتی که گذشت زن و مرد همه اش در پی نفوذ در یکدیگرند و افزایش قلمرو خود تا بی نهایت هم. از توقعات بی جا، فراموش کردن حقوق یکدیگر، نادیده گرفتن آزادی هم، خود را بر حق دانستن و توقع همه نوع فداکاری را از طرف مقابل داشتن شروع می شود تا این که آرام آرام خصوصیات یک مالک را هم پیدا می کنند. می شوند بپای هم. بعد دیگر عشقی نیست. تمام شده. یک نیاز فیزیکی و بس. عادی، یکنواخت و خسته کننده. همین ها بود گمانم. آن اوایل کلمه به کلمه اش در یادم بود. بعد چیزهای دیگری گفتی درباره ی دوستانت که با عشق و عاشقی ازدواج کرده بودند اما بعد از یکی دو سال کارشان به طلاق کشیده بود. طرف صحبتت رویا و مجید بودند. اما برای من می گفتی. لبخند زدم تا دلخور به نظر نرسم. من خیلی مسخره بودم. نمی دانستم مسخرگی خودم را و نفرت تو را از خودم. حالا می دانم. دیگر نمی خندم. دیگر مسخره نمی کنم خودم را. به خانه که برگشتم کیف را پرت کردم روی تخت و بعد خودم را. خانه برایم غیر قابل تحمل شده. نمی دانم از کجا پرتاب شده ام به اینجا و در این خانه سقوط کرده ام. خانه ای که به هر طرف نگاه می کنی آینه ای است و تصویر تنهای زنی در آن. اگر می توانستم لحظه ای پایم را درش نمی گذاشتم. حوصله ی پدر و مادر بدبختم را و نصیحتهای مزخرفشان را ندارم. نمی فهمند، افسردگی را نمی شناسند. نمی فهمند دلمردگی را. می خواهند به من بقبولانند که مرا بیشتر از خودم دوست دارند اما حالت چشمها و خطوط صورتشان حکایت از چیز دیگری دارد. حالم از دل سوزی به هم می خورد، وقتی از بیمارستان برگشتم ترحمشان دوچندان شد.
با دو دلی رفتم به سمت کابینت آشپزخانه. مردد بودم. حال آدمی ترسان از ارتفاع را داشتم که درون آسانسور شیشه ای برج بلندی بالا و بالاتر می رود و ممکن است هر لحظه سقوط کند. به خودم گفتم زودباش. قلبم تند می زد. روزها و شب های زیادی به این لحظه فکر کرده بودم. با خودم درگیر شده بودم. گاه منصرف و گاه مصمم شده بودم. شب اش خوابم نبرده بود. تا سحر با تو بودم. فکر و خیالهای جور واجوری به سرم زده بود که نمی توانستم جمع و جورشان کنم، همین به قول تو پرت و پلاهای همیشگی، همین فرو رفتن، همین فرو رفتن در این احساس تلخ که قدرت را ندانستم و قدرت نبودم. جعبه ی قرصها را باز کردم و ریختم در مشتم. پشت مه رقیقی شانه به شانه ی هم قدم می زدید. صدایت زدم. به پچپچه ای حتی صدایی بر نیامد. چشمانم سیاهی می رفت، منگ شده بودم، دهانم بو و طعم خون می داد. مه غلیظ تر و شما دورتر و دورتر می شدید. چشمانم را بستم. دردی نداشتم دیگر. خواب آمده بود توی چشمانم سفید و سرد، بدنم رفته رفته سرد شد.
از همه ی روزگار خسته شده ام. یک چیزی مثل یک عقده روی دلم سنگینی می کند. دلم می خواهد با تو بازش کنم. دلم می خواهد بنشینی، سرم را بگذارم روی پایت و ساعتها گریه کنم. بعد بغلم کنی و با دستهایت اشکهایم را پاک کنی و من با موهای خرمایی پرپشت دستت بازی کنم، سرم را روی بغلت بگذارم و بخوابم برای همیشه. دلم می خواست به همه می گفتم چه کیفی می کنم وقتی کنارت می نشینم و نگاهت می کنم. دل ام می خواست، اما خب، نمی توانستم بگویم. فقط حس اش بود و آه اش، مثل حالا که یادش هست و آه اش. نمی دانم چرا امروز هوای تو را کرده ام. حالا که از همه چیز بریده ام. حالا که من مانده ام و چشم انداز پیش رویم تیره و تار. حالا که این حرفها دیگرهیچ فایده ای ندارد نه برای من، نه برای تو. وقت تلف کردن است یکسر. می دانم. اما نمی توانم فراموششان کنم. من نمی توانم مثل تو همرنگ هر وضع شوم. دلخوش بودن با این همه ناخوشی و تن به روزگار دادن، تلخ یا سخت، نه نمی توانم. نمی توانم مثل تو بگویم شد آنچه که باید. چیزی مرا می کشد و می برد. نمی دانم چی و کجا. می چرخم تا نمی دانم ساعت چند، تا کلافه شوم از این همه شلوغی و این همه آدم و ماشین و موتور که توی هم وول می خورند. سوار تاکسی می شوم. راننده مرد میانسالی است که بی خیال از ترافیک سنگین و بی توجه به مسافرانش سیگار می کشد. سوز سردی از پنجره ی نیمه باز ماشین به داخل می خزد. دود سیگار، صدا و لحن کوچه بازاری خواننده و صحبت های دو مسافر صندلی عقب، کلافه ام می کند، نگاهم به ساعت ماشین می افتد و زوم می شود روی آن. روی دو نقطه ی سبزرنگی که مدام خاموش و روشن می شوند. روشن و خاموش. خاموش، روشن، خاموش. مگر چه می خواستم من؟ من که وبال گردنت نبودم، من، من فقط زندگی می خواستم، توقع زیادی بود؟ راننده می زند روی ترمز. چشمی ای که از آینه آویزان است می رود و می آید. می رود و می آید. می رود و می آید. ماشین قدم به قدم پیش می رود. ترافیک روان تر که می شود، نه تصادفی است، نه مانعی و من نمی دانم دلیل این ترافیک ملال آور را.
در را که پشت سر می بندم، چراغی روشن نمی کنم. لباسهایم را پرتاب می کنم روی تخت. شیر آب چکه می کند. شیر را باز می کنم. همراه با ریختن قطرات آب گذشته باز آوار می شود روی سرم و من نمیفهمم این اشک است که از سر و گردنم روانه شده یا آب که از کنار گوشها می سرد روی گردن و سینه ام. شیر دوش را می بندم و از حمام بیرون می روم. حوله را می پیچم دور خودم و می نشینم این طرف میز. سر کشیدن همه جا و نیافتن، ویران ام کرده است. تلخ و سخت. چشم می بندم و می گذارم در ذهنم شکل بگیری. غریب بودی و صمیمی، مثل کابوس و رویایی درهم. یک سوال بی جواب. عکس بودی انگار، اما واضح و زنده. اولین نگاه کافی بود تا گمان کنم کسی را یافته ام که سالها پیش گویا گمش کرده بودم. نمی دانم کدام سال و ماه و روز از زندگی ام بود که سهم من بودی. نمی دانم دیروز بود یا امروز، یا فردا. نمی دانم کی و کجا گمت کردم باز. دلم آشوب می شود باز. نمی توانم تحمل کنم تنگنای اتاق را. پرده های پشت پنجره را کنار می زنم و پنجره را باز می کنم. باد سردی توی اتاق می وزد. خیره می شوم به سوسوی چراغهای شهر تا دورترین نقطه. فکر می کنم میان این چند میلیون جمعیت تو کجایی و چه می کنی. ناگهان بغض می کنم و شهر با همه ی چراغهایش پشت پرده ی نازکی از آب می رود و محو می شود.
۱.شعر از خانم مریم ملک دار
ادامه مطلب
هوا روشن شده بود که آنجا بودم ، ایستاده روی یک سنگ گور شکسته . دم در قبرستان سید پیری نوحه می خواند جماعت سیاه پوش که از کنارش رد می شدند ناله اش بلند می شد . کمی آن طرف تر کلنگ می زدند . صدای خفه ای از زمین بر میخاست که در میان همهمه ی مردم و ناله ی سید گم می شد .
قبرستانی بود با دیوارهای ریخته و سنگ قبرهای درب و داغون که بیشتر از سنگ قبرهای تازه به چشم می آمدند . روبروی غسالخانه روی سنگ قبری نشستم . مرد های سیاه پوش به سایه ها یی می مانستند که از جلو نظرم می گذشتند تا می رسیدند لب جوی آب و کنار تخته سنگ مرده شوری آنگاه می ایستادند به تماشای شستشوی تن میتی که نمی توانستم تشخیص بدهم کیست .
صدای لا اله الا الله در زبان این و آن واگو شد تا همه جا را فرا گرفت . زن ها گوشه ای ایستادند و مردها پشت جنازه صف بستند . صدای شیخ را شنیدم که بلند بلند شروع کرد به نماز خواندن ...
کتاب را از دستم گرفت و ورق زد . در سکوت خنک اتاق فقط من بودم و او . به چشمهایش نگاه کردم . چشمهای سیاه و درشتش . دوستش دارم . یک حالت سادگی در چهره اش موج می زد . دستش را گرفتم . انگشتهای دستش به فشار دستم پاسخی محبت آمیز داد . دستش را روی صورتم کشید و کنار لبهایم را آهسته بوسید و حرفی نزد . بعد عقب عقب رفت و روی مبل نشست و مرا غرق در چشمهایش رها کرد .
احساس سرما می کنم . احساس ترس و تنهایی مطلق . سرم سنگین شده است . پیشانی سفید و مهتابی اش با لبخندی که به لب دارد جلوی چشمم است . با ابروهای باریک و کشیده اش و بینی کوچک و موهای سیاه و براقش . در انتظارش روز و شب را دوره می کنم . دلم برایش تنگ شده ، دلم هوایش را کرده . اما نیست . خاطره ای شده ، رویایی شاید . رویایی شیرین .
ظرفهایی که این چند روز خورده ام روی میز پخشند . کنار تشکم پر است از کتابها ، روزنامه ها و مجلاتی که روی هم ریخته شده اند . رخت خوابم میان اتاق پهن است . باید بلند شوم . رخت خواب را مرتب کنم . پرده ها را بکشم ، پنجره ها را باز کنم ، کیسه آشغال را بگذارم دم در ، ظرفهای نشسته را بشویم ، ریش چند روزه ام را بتراشم ، دوشی بگیرم و بزنم بیرون .
جلوی انتشارات ، پای پله ها شلوغ بود . چند نفر کتاب به دست از پله ها پایین می آمدند . جواب سلامشان را داد و پله ها را بالا رفت .
گوشه سالن دو دختر پهلوی هم ایستاده بودند و به او نگاه می کردند . پوست صورتشان برق می زد ، سفید بودند و خوشگل ، دخترهای کلاسش همه زشت و سبیلو بودند . راهرو باریکی سالن را به کلاسش وصل می کرد . ساعتش را نگاه کرد ، هنوز کمی وقت داشت . انتهای سالن درست روبروی پله ها ، پنجره بزرگی بود که از آنجا ورودی دانشگاه و محوطه را به خوبی میشد دید . حیاط هنوز خلوت بود اما ورودی دانشگاه شلوغ بود . از مینی بوسی که دم در دانشگاه پارک کرده بود ، چند نفر پیاده می شدند . در میان جمعیت زهره را دید . کیفش را دستش گرفته بود و با شتاب می آمد .
وقتی صحبت می کند روی پاهایش بلند می شود . می پرسم با پدر و مادرش صحبت کرد ؟ نتیجه چه شد ؟ گوشه لبش چال می افتد و می گوید فردا خانواده اش منتظرم هستند .
سوار تاکسی می شوم . چشمهایم غرق خواب است . دم در مجتمع کرایه را می دهم و راننده را مرخص می کنم . به طبقه پنجم که میرسم . زنگ می زنم . کلید را به در می اندازم اما نمی چرخد . دو سه بار امتحان می کنم . باز نمی شود . چشمم به یاد داشتی روی جا کفشی می افتد . آقای دکتر لطفا با این شماره تماس بگیرید .
تنها چیزی که برایش مانده خاطره ای است از او ، رویایی دور . با علاقه تمام حرفهایش را گوش می داد . اغلب وقتی صحبت می کردند نکاتی را مطرح می کرد که نشانه توجه عمیقش بود . گاهی برایش کتاب می خواند . صدایش را می شنود ، آهنگ صدایش و تصاویری که صدایش انتقال می داد :
« در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. »
خم می شود برگی را از روی زمین بر می دارد . زرد است و رگه های قرمز دارد .
همه چیز آرام پیش می رفت . صبحها دانشگاه بودیم ، بعد از ظهرها خانه . من فقط سه روز در هفته کلاس داشتم . اما زهره چند شاگرد خصوصی هم داشت که به خانه آنها می رفت . شبها کتاب می خواندیم . روی دو سه طرح پژوهشی کار می کردیم . چند تا از مقاله هایم در دانشگاه های اروپایی پذیرش گرفتند . مجبور بودم مدام در سفر باشم . چند سفر زهره هم همراهم بود . به برادرم وکالت داده بودم تا برایم یورو بفرستد و به کارهایم برسد . زهره از این که به مجید وکالت داده بودم ناراحت بود . تا اینکه در این سفر آخر به خودش وکالت دادم . قرار بود دو هفته در برلین بمانم . از آنجا هر چه تماس گرفتم جواب نداد . نگران شده بودم . بعد از چند روز پیدایش کردم . خانه پدرش بود . گفت مدتی کار داشته و سرش شلوغ است . گفت خسته شده و می خواهد چند روزی برود خانه روستایی پدرش تا آب و هوایی تازه کند . وقتی برگشتم ، فهمیدم وکیل گرفته است . در دفتر وکیلش دیدمش . یک کلمه حرف نزد . تمام مدتی که آنجا بودم حالت صورتش هیچ تغییری نکرد . از این که روبرویش نشسته بودم احساس خوبی نداشتم . رفتار خونسرد او که با آرامش بر خودش مسلط بود ، این حالت را تشدید می کرد .
***
مسیر طولانی و تکانهای پیاپی قطار خسته ام کرده است . باد گرمی از پنجره های باز واگن می آید و مدام مجبورم می کند روسری را جا به جا کنم و موهایم را از جلو چشمم کنار بزنم . بیابان پیش رو است ردیف بته های خار ، پایه های بلند برق ، سیمهای فشار قوی ، خاک سرخ و برق آفتاب .از جیب کیف،آینه را بیرون می آورم . رد انگشتهایم رویش مانده . با لبه روسری پاکشان می کنم و خیره می شوم . چشمهایم گود افتاده است . صورتم سیاه شده . در عمق چشمم تصویر او را می بینم . افسون این چشمها شده . یکی از نامه هایش وصف چشمهایم بود ، نوشته بود دوست دارد ساعتها به این چشمها نگاه کند . پلک زدنشان را ببیند ، نگاهش از این چشم به آن چشم برود ، نشستن پلک ها روی هم و فرو رفتن مژه ها را در هم تماشا کند . بارها گفته بود درون این چشمها چیزی است که نمی داند چیست ، یک علامت سوال.
باز دل شوره می آید .
***
اوایل توجهی به او نداشتم ، یک نفر بود مثل بقیه . دفعه اولی که نهار دعوتم کرد ، دست و پایش راگم کرده بود . به لکنت افتاده بود ، حرف زدنش آشفته بود، دستانش لرزش خفیفی داشت . نیمه های پاییز بود ، شش ماه بعد از اولین برخوردمان.
مدتی که گذشت ، حرفهایش برایم تازگی نداشت ، نامه هایش را خوانده و نخوانده دور می ریختم . دوستی با او شیطنت بود . بازی بود ، بازی ای که برنده نداشت. روزی رسید که دلم برایش تنگ شد ، احساس کردم ذرات وجودم ، تمام ذراتم پرند از او ، دلم هوایش را کرد ، اما او دیگر نبود ، خاطره ای شده بود ، رویایی دور .
***
یک طره از مویم اریب روی پیشانی ام افتاده است با دست زیر روسری پنهانشان می کنم. تا ایستگاه راهی نمانده . سرعت قطار کم می شود . دستمال مرطوب را از داخل کیف پیدا می کنم و دور چشمهایم می کشم . دستمال دیگری را روی پیشانی ،گونه ها و زیر گلویم می کشم . آینه و دستمال را سر جایشان می گذارم و زیب کیف را می بندم . صدای ترمز قطارهراسم را بیشتر می کند .
قطار پس از دو سه تکان شدید می ایستد . خیلی از ظهر نمی گذرد ، خیابان پر است آفتاب . پایم را روی پله اول که می گذارم ، می بینمش . موهای سینه اش اززیر یقه بیرون زده ، پیشانی اش برق می زند ، نگاهش بین مسافران می چرخد . دستمال را از جیب بیرون می کشد وعرق گونه ها و گردن را می گیرد .یک لحظه گذرا نگاهم می کند و رد می شود . سر بر می گرداند و نگاهم می کند ، عرق به چشمش می شکند او را لرزان می بینم . هراس همه وجودم را می گیرد . با ترس و لبخندی تصنعی برایش دست تکان می دهم . می ایستد . به چشمهایم خیره می شود . نگاهش گنگ است . ساکم را بلند می کنم و به سمتش راه می افتم . تکان نمی خورد ، بهت زده است . با هر قدم تصویری از گذشته در چشمم زنده می شود . خنده هایش ، راه رفتنش ، دویدنش ، اضطرابش ، التماسش ، گریه هایش ... . قطار سوت می زند ، سوت می زند و دور می شود . چشمهایش قرمزاند ، لبهایش آرام می لرزند ، دستی برپیشانی می کشد لرزش لبهایش بیشتر می شود ، قامتش خم می شود بر می گردد و شروع می کند به دویدن . دور می شود . می ایستم و رفتنش را نگاه می کنم . از میدان دیدم خارج می شود . سست می شوم . نگاهم روی زمین ثابت می ماند .
سرم درد می کند . تمام وجودم بی اندازه خسته است . خستگی در سلولهای بدنم جاری است . باید بنشینم . روی نیمکتی می نشینم . ساکم را می کشم کنار دیوار . ایستگاه که خلوت می شود می زنم بیرون .
اینجایم . در پیاده رو . پیاده رویی که می شناسمش . کمی دورتر از ایستگاه یک باجه تلفن است ، بعد از آن یک سوپر مارکت . شهر عوض شده . جنب و جوش بیشتری دارد ، مردم بیشتر عجله دارند . اجناس مغازه ها جذاب ترند ، تابلوهای قدیمی عوض شده اند . من اینجا چه می کنم ؟ دنبال چه هستم ؟ ماشین ، آدم ، چراغ ، دود ... هوا نا آرام است . سرد می شود ، گرم می شود . . دم می کند ، عرق می ریزم . شاید از نا آرامی من است که هوا این طور آَشفته است . خسته ام . مانتو ام سنگین به نظر می رسد . کفشهایم سبک نیستند ، ساکم و راهی که آمده ام . مسیر طولانی و تکانهای قطار . شبی که نخوابیده بودم . یا بد خوابیده بودم ، مثل هرشب . و کسی که برای دیدنش آمده ام . اتاق کوچکش ، کتابهایش ، رختخواب همیشه پهنش در گوشه اتاق و لبخند مهربان اش . چرا پیدایش نمی شود تا نجاتم دهد ؟
با پاهایی که از خستگی راه رفتن را فراموش کرده اند ، پیش می روم .
***
نفسهای سنگینی پشت سرم احساس می کنم. نفسش ، بویش ، قدم هایش آشناست. نزدیک تر می شود ، آهسته و آرام .
احساس سستی می کنم ، پاهایم تحمل نگه داشتنم را ندارند ، عرق سردی می ریزم . می ایستم . بر می گردم و نگاهش می کنم . چینهای پیشانیش عمیق تر شده است ، چهره اش جا افتاده تر شده اما چشمهایش همان است که بود . همان که انتظارش را داشتم . چشمهایش مرا به گذشته می برد :
گیرم که مجبورت کردند. تو جا زدی ، تو نخواستی . می دونی هوس بازی . می دونم . از اولش تظاهر کردی ، خودت نبودی ، تهدید و فشار خانوادت همه اش حقه بود . هق هق ات چی ؟ اشکهات چی ؟ حقه بود ؟ بود ... بوووود ؟
***
جلوتر می آید . چشمهایش رنگ گرفته . ردیف سفید دندانهایش آرام آرام کنار هم می نشینند .و باز همان لبخند ، همان لبخند آشنا ، همان لبخند مهربان . نگاهش آرامم می کند . هوا مهربان می شود . ساکم را می گیرد و می گوید :
سلام .
پیاده ده پانزده دقیقه طول می کشید تا به مترو برسد . نانوایی خلوت بود . نرمه بادی می آمد و هوا خنک میشد . آن طرف خیابان جلو آموزشگاه کنکور چند نوجوان ققهقه می زدند .
چهار راه اول را که رد کرد ، کج کرد به سمت خیابانی که به ایستگاه مترو منتهی می شد . شلوغ بود . عابران با سرعت و اتومبیل ها آهسته و زنجیر وار به سمت انتهای خیابان جاری بودند .
به دکه روزنامه فروشی رسید ، چند ثانیه نگاهی به روزنامه ها و مجلات انداخت . روزنامه صبح را برداشت تا کرد و در کیفش گذاشت . چند کار اداری داشت که باید انجام می داد ، برای پرداخت قبوض آب و برق و گاز و تلفن ، بانک هم باید می رفت . مترو شلوغ تر از روزهای قبل بود . با فشار جمعیت جا به جا شد .
دو سه نامه جدید روی میزش بود ، آنها را امضا کرد و از کیفش روزنامه را بیرون آورد : قیمت نفت به بی سابقه ترین نرخ خود رسیده است . روزنامه را ورق زد : حساب ذخیره ارزی دیگر وجود ندارد. ورق زد ، نظارت امنیتی با کمک حشرات : دانشمندان ، تجهیزات میکرو سیالی مبتنی بر فناوری نانو را در بدن حشرات ، قبل از بیرون آمدن از تخم و تبدیل به حشره بالغ کاشتند ...ترکیبی از ماشین و موجود زنده با قابلیت عملکردی ... شصتمین قمر کیوان کشف شد ... ترکیبات ماه فاش می شود ... ورق زد : چون فحش داد او را کشتم ... او را کشتم چون به پدرم گفت سیگار میکشم ... دختران جوان طعمه استاد زبان ... ورق زد: مر بی در حد و اندازه تیم ما نبود ... عدم برنامه ریزی صحیح ... روزنامه را تا کرد و در کیفش گذاشت ، کارتش را زد و راهی مترو شد .
خیس عرق بود . لا به لای آدمها احساس خفه گی کرد . حرفها بریده بریده به گوشش رسید و از تکه پاره حرفها چیزی دستگیرش نشد . با فشار جمعیت از جا کنده شد و به واگن پرتاب شد .
تهران مرداد 86
به پهلو بر گشتم و از کمد سه طبقه کنار تخت جعبه قرصها را بیرون آوردم ، قرصی به دهان انداختم ، والیوم ده ، سابق که بی خوابی به سرم میزد ، نصف قرص والیوم پنج مست خوابم میکرد ، اما مثل این که قرار نبود خواب به سراغم بیاید ، تا چشمانم روی هم میرفت تصویرش در ذهنم نقش می بست . چهره درمانده اش ، موهای پریشان و چشمان قرمز و خسته اش ، لبریز از التماس .
بلند شدم و روی تخت نشستم ، پارچ آب را دستم گرفتم وسر کشیدم ، پیراهنم خیس شد. به کنار پنجره رفتم پرده را کنار زدم و از میان بخار پنجره ، پارک روبروی خانه را تماشا کردم ، غروب که میشد روی یکی از صندلی های پارک مینشستیم و نگاهمان در میان برگهای سبز درختان گم میشد .
از میان نرده های پارک رد شدیم ، یک برگ هم روی درختان نبود ، دستش را گرفتم ، نگاهش را روی زمین انداخته بود ، صورتش هاله ای غم داشت ، ساکت بود ، نگاهم نمی کرد ، هوا بغ کرده بود و مه سنگینی روی شهر نشسته بود . سیگاری گیراندم و دودش را بلعیدم ، حرفی بینمان رد و بدل نمیشد ، فقط بی هدف و سرد قدم میزدیم . چهار راه دوم را که رد کردیم ، نگهش داشتم ، به چشمهایش خیره شدم ، چشم هایش مثل عمق دریا بود ، شروع کردم همان حرفهای تکراری را زدن.از این حرفها که در این شش سال بارها برایش گفته بودم ، گوشش پر بود از این چرندیات ، اما گوش میداد ، لب پایینش را میگزید و گوش میداد ، نگاهم میکرد اما نگاهش مات و مبهم بود ، لبش را میگزید ، لبش لرزید ...
سرما از میان در به اتاق نفوذ کرده بود ، سردم شد ، رعشه ای در بدنم افتاده بود ، پرده را کشیدم و به تخت خواب برگشتم و زیر پتو جمع شدم ، پاهایم را روی شکمم جمع کردم . دوباره به سقف خیره شدم .سیگاری گیراندم و به چشمهایش فکر کردم ، چشمهایش مثل عمق دریا بود.
فروردین ۸۶
چه شد به اینجا آمد؟ نمی دانست چند وقت است روی این صندلی نشسته است ، به یاد نمی آورد کی و چگونه به این نا کجا آباد سفر کرده است ، شهرش ، خانه اش ، چه ایرادی داشتند که آنجا را ترک کرد ، چه شد عزم سفر کرد و بی خداحافظی شبانه راهی شد ، سفری به غربت به تنهایی به جایی که فقط خودش بود و آن صدا...
اولین بار صدا را کجا را شنیده بود ؟ چه به گوشش خوانده بود ؟
نمی دانست ... از وقتی گوشهایش این صدا را شنیدند ، هیچ صدای دیگری برایش مفهوم نبود . صاحب صدا را نمی شناخت ، اما خویشاوندی نزدیکی با او احساس میکرد ، وقتی صدا با او حرف می زد ، تاریکی جایش را به روشنایی می داد ، دیدگانش چنان روشن می شد که گویی هیچ وقت شب را ندیده اند.
صدای لطیف و مهربانی بود ، اما وقتی صدا را می شنید ، تنش لمس میشد ، اراده اش زایل میشد ، تمام بدنش گوش می شد و سعی می کرد با تمام وجود صدا را درک کند.
اواخر صدا را که می شنید ، احساس می کرد ، نمی شناسدش ، سر گشته اش می کرد ، در حالی که اول بار که صدا را شنیده بود ، چنان نزدیکی با او احساس کرده بود که برای لحظاتی گمان کرده بود ، از درونش است که او را می خواند.
صدا برایش راز آلود شده بود . رویا بود یا واقعیت ؟ نمی دانست . به مرز بین رویا و واقعیت فکر می کرد به پرده خاکستری اتاقش . برای فهمیدن همین ها بود که به زندگی پشت کرده بود و به دنبال صدا راه افتاده بود یا شاید برای فرار از صدا ، کوچ کرده بود .
هر چه بود عادت کرده بود ، از بی حسی که هنگام شنیدن صدا به او دست می داد لذت می برد و انتظارش را می کشید .
در همین افکار بود که همه جا روشن شد ، سفیدی شب را رانده بود ، طنین صدا در هوا افکنده شد ، می دانست فرصت چندانی ندارد و شب بار دیگر بر زندگی اش سایه خواهد افکند . تلاش کرد با صدا حرف بزند ، چه کسی جز او می توانست کمکش کند ؟ عزمش را جزم کرد تا با او درد و دل کند به صدا بگوید که چگونه در بند گرفتارش کرده و چگونه برای یافتنش دیوانه و نزار در پی اوست.
اما صدا را که شنید ، نتوانست لب از لب باز کند ، زبانش بند آمد ، دندانهایش روی هم قفل شدند . مدتی طول کشید تا به خود آمد ، شب شده بود ، این بار هم نتواسته بود ، صدا نیامده رفته بود و او را با سکوتش تنها گذاشته بود .
شیراز
مهر 84
بازنویسی تهران مهر 1385
| Design By : Night Melody |




