«بازدم» دومین رمان آنیتا یارمحمدی است که توسط انتشارات ققنوس منتشر می شود. ققنوس پیشتر رمان نخست وی را نیز با نام «اینجا نرسیده به پل» منتشر کرده بود، کتابی که سال گذشته به چاپ دوم رسید و در مجموع با استقبال خوبی مواجه شد. «اینجا نرسیده به پل» رمانی نسلی خوانده شد و شاید همین خوانده شدنش به عنوان رمانی متعلق به یک نسل (نسل سوم انقلاب) در استقبال مخاطب بی تاثیر نبود. آنیتا یارمحمدی در رمان نخستش روایتگر بخشی از زندگی 3 دختر دهه ی شصتی است که دور از خانواده اند و در تهران با یکدیگر همخانه. مهتاب، رویا و آیدا سه راوی این قصه اند که هر یک به نوعی درگیرند با مسائل و رویدادهای حال و گذشته شان، کشمکش هایی دارند از قبیل استقلال مالی و اجتماعی، ادامه تحصیل، روابط عاطفی و گاهی تضاد با نسل گذشته.
داستان با مختصات شهری، امروزی و جوانپسند روایت می شود. جمله ی پشت جلد کتاب هم به گونه ای انتخاب می شود که تاکیدی باشد بر نسلی بودن رمان: «... ما دهه ی شصتی ها نسلی هستیم که مهمترین حرف های زندگی مان را نگفتیم، تایپ کردیم...». به گمانم تجربه ی موفق نویسنده در رمان اول سبب شده این بار نیز (با قدری تسامح البته) قدم در راهی بگذارد که پیشتر آن را آزموده. نوع روایت اما فرق می کند، داستان به شیوه ی دانای کل روایت می شود و در این میان، جا به جا گریزی هم می زند به گذشته ی شخصیت های داستان، فلاش بک هایی که در بیشتر مواقع درست و به جا به کار برده شده اند. زبان اثر در قیاس با اثر قبلی نویسنده منسجم تر شده و بی شک گامی است رو به جلو، شکیل است و تمیز و خوشخوان البته. به گمانم دیالوگ های به کار رفته در «بازدم» ابزار دیگری است که به خوبی به پیشبرد قصه کمک کرده اند و با این کمک شایان تبدیل شده اند به یکی از نقاط قوت کار. درون مایه اثر اما بی شباهت نیست به «اینجا نرسیده به پل»، فضا اما قدری تیره تر است اینجا. کسری، جیران، لاله، بهار، آرش، روزبه و دیگر شخصیت های قصه جوانانی هستند که چون مهتاب، رویا و یا آیدا، انگار هر یک در خود گرهی گم اند با یک تفاوت بزرگ اما؛ اینجا در «بازدم» آدم های قصه طلب کار نسل های گذشته اند: «آدم ها همیشه تاوان می دهند. تاوان سکوت، ترس یا خواست پدرهاشان را! زندگی ما هم چیزی بیشتر از این نبوده». پاشنه ی آشیل رمان به گمانم همین جاست. فضای تیره و تاری است که در این رمان ترسیم می شود. آدم های داستان یا مثل بهار بریده اند و قدم در پله ی آخر گذاشته اند و رنج و دردی عمیق را تقدیم خانواده، دوستان و آشنایانشان کرده اند، یا مانند روزبه وارد فضایی شده اند که هیچش حاصل نیست و نویسنده در یکی از بخش های درخشان رمان به خوبی شرح کرده زندگی وی را. آدم های «بازدم» وقتی هم که تشکیل خانواده می دهند، حاصل اما شکستی است مطلق، یا تحمل می کنند این شکست را و می سوزند و می سازند به اصطلاح و یا راه دیگری بر می گزینند؛ رهایی، جدایی و طلاق. کسری هم که به نوعی شخصیت محوری داستان است، دم از ماندن نباید بزند و «بازدم» اش در یک کلمه خلاصه می شود: مهاجرت. حال خواسته یا ناخواسته، از روی اتفاق یا برنامه ریزی شده، مهم نیست، مهم انگار رها کردن است و رفتن.

 

*******

روزنامه فرهیختگان

| |
Design By : Night Melody