«دلم برای خدا می سوزد که همیشه تنهاست. آن شبی که حاج آقا جوادی گفت این چیزها را، اصلن فکر نکردم تنهایی خوب است یا بد. اما حالا که می بینم تنهایی یعنی این که مثلا صبح تا شب توی خانه ای بمانی که آدم هایش با هم حرف نمی زنند و حوصله نداشته باشی پیک نوروزی ات را حل کنی و یا حتی میلت نکشد همراه مامان و خواهرت بروی سر قبر بابا بزرگت و همه اش یک جا بنشینی و هیچ پسر عمو و پسر عمه ای دورت نباشد، دلم می سوزد. دلم خیلی می سوزد برای خدا که هیچ کس مثل خودش را ندارد که سرش گرم شود ...».

این سطور بخشی از رمان 155 صفحه ای مهدی شریفی است که پیشتر توسط «نشر چشمه» روانه ی بازار شده. رمانی در نه بخش که به نامهای فرشته، بابابزرگ، کلاه حصیری، گوسفندها، آدم ها، ادوکلن، شمال و قبر نام گذاری شده. 

مهدی شریفی هم از آن دست نویسنده هایی است که هفته ی گذشته همین جا  در فرهیختگان در یادداشتی به بهانه ی انتشار رمان «اینجا نرسیده به پل» نخستین رمان آنیتا یارمحمدی و تحت عنوان «نویسنده هم نسل» از آنها نوشتم و از این که در این فضای رخوت و رکودی که حاکم شده بر ادبیات داستانی، امیدمان باید به آنها باشد، به نوشتن آنها و صد البته به تلاش و به کوششان. تلاش و کوششی که باید قدر دانسته شود و نوشتن از آنها و معرفی کارشان و بررسی نقاط و ضعف و قوتشان (در حد بضاعت) کمترین کاریست که از همچو منی بر می آید. کتابهای این نویسندگان هم نسل باید دیده شود، خوانده شود و نقد شود تا چراغ راهی باشد برای آینده ی شان و برای ادبیات این سرزمین. 

مهدی شریفی متولد پاییز هزار و سیصد وشصت هفت است. آن طور که شنیده ام دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد جامعه شناسی است و در عین حال هم درس طلبگی می خواند تا ملبس شود به لباس روحانیت. پیشتر شنیده بودم مرحوم آیت الله زنجانی هم داستان می نوشته. داستان هایی که نمی دانم منتشرشان کرده یا نه. عموی خودم نیز که خارج فقه و اصول خوانده داستان می نویسد و در دانشگاه ادبیات نمایشی تدریس می کند. همو که به اصرار مجبورم کرد به خواندن دوره ی ده جلدی «کلیدر» محمود دولت آبادی، اصراری که با وجود وقتی که ازم گرفت حاصلش برایم لذتی ناب بود و شیرینی اش را هنوز و گه گاه که بعد از چندی به سراغش می روم با ورق زدن دوباره اش مزه مزه می کنم. یک بار هم عمو نسخه ای از «منِ او» ی رضا امیرخانی را پیش رویم گذاشت و گفت بخوان. بعد البته انکار من بود و دست نگرفتن کتاب به این بهانه که احساس می کردم رضا امیر خانی نویسنده ای است حکومتی که تیراژ بالای کتابهایش را مدیون حمایتهای نهان و آشکار دولتی است، و فکر می کردم اگر نبود این حمایتها، ظرف چند روز کتابش از ارشاد مجوز نمی گرفت و چاپ نمی شد، آنهم وزارت ارشادی که سالهاست کتابی مثل «زوال کلنل» محمود دولت آبادی را که به چند زبان دیگر ترجمه شده و نامزد یکی دو جایزه ی معتبر بین المللی شده بلاتکلیف نگه داشته تا خوانندگان هم زبان این نویسنده در کشورش از خواندن اثری از نویسنده ی محبوب شان محروم شوند. این ها دلایلی بود که دوست نداشتم سراغ آثار امیرخانی بروم. اما همین اصرار عموی معمم ام بود که باعث شد «منِ او» را دست بگیرم و یک نفس بخوانم و بعد هم پشت بند آن «ارمیا» و «بیوتن» و هر چه که تا امروز منتشر کرده از مجموعه مقالاتش گرفته تا سفرنامه هایش و این آخری قصه ی سفرش به افغانستان «جانستان، کابلستان» را بخوانم و بشوم یکی از خوانندگان آثار امیرخانی که این طور که در سایت شخصی اش نوشته از مرز پانصد هزار تَن گذشته اند.  

راستش وقتی کتاب «تن ها» ی مهدی شریفی را که به نام «تنهای تنها» آغاز کرده می خواندم به همین چیزها فکر کردم. به این که چه احساس خوبی است وقتی کسی که لباس حضرتِ پیغمبر را پوشیده برایت داستان می گوید و داستانش برای توی جوانِ بیست و چند ساله خوش می آید و سخت به دلت می نشیند. به خصوص که می بینی همین اطرافت، همین خانه های دوستان و آشنایان دور و نزدیکت، چه طور مورد هجوم بی رحمانه ی انواع و اقسام برنامه ها و سریال های دست چندمی چون «حریم سلطان» قرار گرفته اند و مجریان فرهنگی کشورت را از صدا و سیما گرفته تا دیگران در خواب غفلت می بینی و وقتی نظاره می کنی دست هایشان را که چه طور به نشانه ی تسلیم بالا رفته، آن وقت بیشتر از قبل در دل تحسین می کنی کار این داستان نویسان هم میهن ات را. بعد به یاد می آوری کلام مقدس را و این پرسش در ذهنت نقش می بندد مگر حضرت حق به پیامبر رحمت اش نفرموده که «ما بهترین داستان سرایی را با وحی فرستادن همین قرآن بر تو می خوانیم»؟ چراغ راهی برای آینده. بعد می پرسی پس چرا باید در این کشور هفتاد میلیونی که داعیه ی فرهنگ و هنرش زبان زد عام است و خاص، تیراژ کتاب اش به جز معدودی استثنا در خوش بینانه ترین حالت از یکی دو هزار نسخه فراتر نرود. بعد شاید آن وقت باشد که تکه ی پایانی رمان مهدی شریفی در ذهنت نقش ببندد، آنجا که می گوید:

«صدای صلوات مردمی که جمع شده اند توی امام زاده شاه غیب می رسد به گوش هام. هوا تاریک شده. به چاله ای که نزدیک قبر بابا بزرگ است خیره می شوم و دنبال هیچ چیز نمی گردم توی تاریکی هاش. اول پاهایم را آویزان می کنم تویش و بعد همه ی خودم را جا می دهم بین دیواره های خاکی اش و حالا مثل جنازه ای بدون کفن می خوابم روی خاک نرم و خیره می شوم به آسمان. مداح دعای کمیل چند بار تکرار می کند: الهی و ربی من لی غیرک ...».


*********

فرهیختگان

| |

وقتی در روزهای کم فروغ و در فضای کم رونق ادبیات داستانی رمانی را دست می گیری که روی جلدش نام نویسنده ی جوانِ نام آشنایی نشسته که در سالیان گذشته هر ماه دست کم یک دو مقاله، یادداشت و یا نقد ادبی از او و در حوزه ی ادبیات داستانی و در نشریات مختلف مکتوب و دیجیتالی کشور خوانده ای، انتظارت از کتابی که پیش رویت است از جنس دیگری می شود و رنگ دیگری می گیرد متفاوت با آن فضا و حال و هوا. حتی اگر فکر کنی که سالی که گذشته چندان سال خوبی برای رمان ایرانی نبوده و به جرات به جز «من منچستر یونایتد را دوست دارم» مهدی یزدانی خرم رمان دیگری نخوانده ای که به قول آقای نویسنده بچسباندت به صندلی و حرفی نو داشته باشد و طرحی نو در اندازد.

کتابهایی که خوانده ای با وجود تمام نکات مثبتی که داشته اند یا مثل «قیدار» نویسنده ی پر مخاطبی چون رضای امیر خانی اثری بوده اند چند پله پایین تر از آثار دیگر نویسنده، آثاری چون «منِ او» و یا «بیوتن» و یا مثل «میمِ عزیز» محمد حسن شهسواری که در فضای مجازی منتشر شد، لذتی بیشتر و ناب تر از «شب ممکن» و با کمی تسامح «پاگرد» برایت همراه نداشته اند و یا چون بعضی کتابهای دیگر، تنها و تنها رگه هایی داشته اند از آنچه ادبیات می دانی و می خوانی و در عوض لبریز بوده اند از بازی و ادا و اطوار و آن قدر در این بازی پیش رفته اند که حاصل چیزی جز متنی بی سر و ته نبوده، گرچه همان طور که گفته شد، رگه هایی هم از ادبیات در خود داشته اند.

در چنین شرایطی است که امیدت تنها می شود آثار نویسندگان هم نسل که شاید هوایی تازه باشند و نفسی تازه در کالبد بی جان ادبیات سرزمین ات. نویسندگانی که توانسته اند در اولین قدمهای شان کمی این رخوت را بشکنند و مخاطبانی هم برای خود دست و پا کنند. گر چه البته این نویسندگان حضورشان بیشتر و پر رنگ تر بوده در فضای مجازی و سایبری. شاید این حضور و همین استفاده از امکانات فضای مجازی هم از خصوصیات این نسل است و از معدود داشته هایش. باری این طورهاست که وقتی «سیب ترش» فرشته ی نوبخت را دست می گیری امیدی داری متفاوت. حتی اگر این کتاب اولین رمان نویسنده هم باشد (که هست)، باز احساست چیزی است مثل چشم انتظاری برای خواندنِ یک رمانِ خوب.

تا پیش از «سیب ترش» جدا از فعالیتهای مطبوعاتی و ادبی، فرشته ی نوبخت دو مجموعه ی داستان هم منتشر کرده. اولی «مرغ عشق های همسایه ی روبرویی» که در سال 1388 و توسط انتشارات افراز منتشر شده. و دومی «کلاغ»، متشکل از یازده داستان کوتاه و یک داستانِ نیمه بلند به نام «بهشت کوچک»، در مجموعه ای با فرم های متنوع که در سال 1390 توسط نشر چشمه منتشر و روانه ی بازار کتاب شده. آن طور که نویسنده خود می گوید کلاغ داستان تجربه های اوست در شکل روابط آدم ها: «کلاغ داستان تجربه های من در شکل روابط آدم هاست که وقتی می نوشتم شان لا به لای کلمه ها، جمله ها و پاراگراف ها، به دنبال تکه های گم شده ی خودم بودم. تکه هایی که شاید یک روزی، یک جایی گم شان کرده ام».

نمی دانم «سیب ترش» را می شود ادامه ی منطقی کارهای دیگر نویسنده دانست یا خیر. اما نمی شود منکر بود وجود نشانه های آشنا را در این کتاب. نشانه هایی که البته این بار و در سیب ترش در روایتی به گمانم پخته تر به چشم می آیند. پخته تر به لحاظ اندیشه و به لحاظ آفرینش زبان. روایتی در مکان و زمانی مشخص. تهرانِ امروز که البته گاه و بی گاه گریزی می زند به تهران دهه ی هفتاد و وارد فضاهای دانشجویی آن موقع می شود و در دل همین هاست که مثلثی عشقی را هم شکل می دهد و محور قصه اش می شود عشق و نفرت، می شود خیانت و دوستی، می شود حسادت و کینه و در مواردی هم گذشت البته.

 نویسنده که با توجه به حرفه و تجربه اش به خوبی می شناسد عناصری چون تعلیق و گره افکنی و گره گشایی را مدام از این ابزاری که در دست دارد در روایت قصه اش بهره می برد، زاویه ی دید را تغییر می دهد، فلاش بکی می زند و به گذشته می رود و با خرده روایت هایی حادثه محور و با تمهیداتی که می اندیشد و به کار می گیرد خواننده را تا آخر پای داستان نگه می دارد.

این همه در حالی است که در عین حال هم بی تفاوت نمی ماند به مسائل و تحولات تاریخی و اجتماعی خاص آن دوران و این دوران. نهایتا این که وقتی نویسنده تضاد ها و پریشانی های دنیای درونی راوی اش را می گذارد کنار واقعیات بیرونی، آن وقت داستانش با توجه به این برهه از تاریخ که برای روایتش انتخاب کرده، در این بازخوانی تاریخی ناچار و ناگزیر تبدیل می شود به مرثیه ای برای یک رویا.

***********

فرهیختگان

| |
Design By : Night Melody