در یک روز گرم بهاری سر یکی از کلاسهای کسل کننده دانشگاهی نشسته ام . طبق معمول در ردیف یکی مانده به آخر کنار پنجره ، کاغذ و قلمی روبرویم است و سعی می کنم خودم را با حرفهای استاد سرگرم کنم . استاد محترم به قدری فرمول و x و y روی تابلو می نویسد و توضیح می دهد که دیگر از حرفهایش سر در نمی آورم . شروع می کنم تصنیف بوسه های باران استاد شجریان را روی کاغذ می نویسم . طنین صدای آسمانی اش در سرم می افتد . شعرش از شفیعی کدکنی است و آهنگش از حسین علیزاده . ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران،بیداری ستاره در چشم جویباران/آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل،لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران / ... / پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند ، دیوار زندگی را اینگونه یادگاران / وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند ، تا در زمانه باقیست آواز باد و باران ... دردوردست ، سر سبزی نخلها چشمه ای را وعده می داد ، گاه چشمه پر آب بود و گلهای خرزهره برآن خمیده بود . دلفریبی گلهای این باغ چنان بود که دیگر نمی خواستم بگذارم و بگذرم ... آن بعدی بسی زیباتر بود ، از گلها و نواها انباشته تر بود . درختان عظیم تری بر آبهای فراوان تری خمیده بود . باز بایست می گذاشتیم و می گذشتیم . بر می گردم به کلاس . تقریبا همه مشغول نوشتن هستند و استاد مثال حل می کند . شعری از ریچاردبراتیگان برایم تداعی می شود ، روی کاغذ می نویسم اش . نام شعر هست در پژوهشکده فن آوری کالیفرنیا :
بر می گردم و بیرون را نگاه می کنم . تپه ای در دو سه کیلومتری دانشگاه ، پوشیده از درختان جنگلی ، انعکاسی از سبزی چمن . خیابانی که دانشگاه را به شهر می رساند و ماشینهایی که گاه و بی گاه رد می شوند . خانه های بزرگ و کوچک با سقفهای شیروانی . آسمان آبی و ابرهای روان .
مهم نیست چه نوابغ لعنت گرفته ای هستند
این آقایان
من حوصله ام سر رفت .
| Design By : Night Melody |




