وقتی در روزهای کم فروغ و در فضای کم رونق ادبیات داستانی رمانی را دست می گیری که روی جلدش نام نویسنده ی جوانِ نام آشنایی نشسته که در سالیان گذشته هر ماه دست کم یک دو مقاله، یادداشت و یا نقد ادبی از او و در حوزه ی ادبیات داستانی و در نشریات مختلف مکتوب و دیجیتالی کشور خوانده ای، انتظارت از کتابی که پیش رویت است از جنس دیگری می شود و رنگ دیگری می گیرد متفاوت با آن فضا و حال و هوا. حتی اگر فکر کنی که سالی که گذشته چندان سال خوبی برای رمان ایرانی نبوده و به جرات به جز «من منچستر یونایتد را دوست دارم» مهدی یزدانی خرم رمان دیگری نخوانده ای که به قول آقای نویسنده بچسباندت به صندلی و حرفی نو داشته باشد و طرحی نو در اندازد. کتابهایی که خوانده ای با وجود تمام نکات مثبتی که داشته اند یا مثل «قیدار» نویسنده ی پر مخاطبی چون رضای امیر خانی اثری بوده اند چند پله پایین تر از آثار دیگر نویسنده، آثاری چون «منِ او» و یا «بیوتن» و یا مثل «میمِ عزیز» محمد حسن شهسواری که در فضای مجازی منتشر شد، لذتی بیشتر و ناب تر از «شب ممکن» و با کمی تسامح «پاگرد» برایت همراه نداشته اند و یا چون بعضی کتابهای دیگر، تنها و تنها رگه هایی داشته اند از آنچه ادبیات می دانی و می خوانی و در عوض لبریز بوده اند از بازی و ادا و اطوار و آن قدر در این بازی پیش رفته اند که حاصل چیزی جز متنی بی سر و ته نبوده، گرچه همان طور که گفته شد، رگه هایی هم از ادبیات در خود داشته اند. در چنین شرایطی است که امیدت تنها می شود آثار نویسندگان هم نسل که شاید هوایی تازه باشند و نفسی تازه در کالبد بی جان ادبیات سرزمین ات. نویسندگانی که توانسته اند در اولین قدمهای شان کمی این رخوت را بشکنند و مخاطبانی هم برای خود دست و پا کنند. گر چه البته این نویسندگان حضورشان بیشتر و پر رنگ تر بوده در فضای مجازی و سایبری. شاید این حضور و همین استفاده از امکانات فضای مجازی هم از خصوصیات این نسل است و از معدود داشته هایش. باری این طورهاست که وقتی «سیب ترش» فرشته ی نوبخت را دست می گیری امیدی داری متفاوت. حتی اگر این کتاب اولین رمان نویسنده هم باشد (که هست)، باز احساست چیزی است مثل چشم انتظاری برای خواندنِ یک رمانِ خوب. تا پیش از «سیب ترش» جدا از فعالیتهای مطبوعاتی و ادبی، فرشته ی نوبخت دو مجموعه ی داستان هم منتشر کرده. اولی «مرغ عشق های همسایه ی روبرویی» که در سال 1388 و توسط انتشارات افراز منتشر شده. و دومی «کلاغ»، متشکل از یازده داستان کوتاه و یک داستانِ نیمه بلند به نام «بهشت کوچک»، در مجموعه ای با فرم های متنوع که در سال 1390 توسط نشر چشمه منتشر و روانه ی بازار کتاب شده. آن طور که نویسنده خود می گوید کلاغ داستان تجربه های اوست در شکل روابط آدم ها: «کلاغ داستان تجربه های من در شکل روابط آدم هاست که وقتی می نوشتم شان لا به لای کلمه ها، جمله ها و پاراگراف ها، به دنبال تکه های گم شده ی خودم بودم. تکه هایی که شاید یک روزی، یک جایی گم شان کرده ام». نمی دانم «سیب ترش» را می شود ادامه ی منطقی کارهای دیگر نویسنده دانست یا خیر. اما نمی شود منکر بود وجود نشانه های آشنا را در این کتاب. نشانه هایی که البته این بار و در سیب ترش در روایتی به گمانم پخته تر به چشم می آیند. پخته تر به لحاظ اندیشه و به لحاظ آفرینش زبان. روایتی در مکان و زمانی مشخص. تهرانِ امروز که البته گاه و بی گاه گریزی می زند به تهران دهه ی هفتاد و وارد فضاهای دانشجویی آن موقع می شود و در دل همین هاست که مثلثی عشقی را هم شکل می دهد و محور قصه اش می شود عشق و نفرت، می شود خیانت و دوستی، می شود حسادت و کینه و در مواردی هم گذشت البته. نویسنده که با توجه به حرفه و تجربه اش به خوبی می شناسد عناصری چون تعلیق و گره افکنی و گره گشایی را مدام از این ابزاری که در دست دارد در روایت قصه اش بهره می برد، زاویه ی دید را تغییر می دهد، فلاش بکی می زند و به گذشته می رود و با خرده روایت هایی حادثه محور و با تمهیداتی که می اندیشد و به کار می گیرد خواننده را تا آخر پای داستان نگه می دارد. این همه در حالی است که در عین حال هم بی تفاوت نمی ماند به مسائل و تحولات تاریخی و اجتماعی خاص آن دوران و این دوران. نهایتا این که وقتی نویسنده تضاد ها و پریشانی های دنیای درونی راوی اش را می گذارد کنار واقعیات بیرونی، آن وقت داستانش با توجه به این برهه از تاریخ که برای روایتش انتخاب کرده، در این بازخوانی تاریخی ناچار و ناگزیر تبدیل می شود به مرثیه ای برای یک رویا. ***********
| Design By : Night Melody |




