«گذشته ها را می شود جز به جز احضار کرد. آن وقت است که اگر پلک روی هم بگذارم، وقتی روی کاناپه لمیده ام یا مثل حالا که پشت پنجره نشسته ام، از پشت تاریکی، ناگهان گذشته حی و حاضر طلوع می کند جلو چشمم. دیروزها می شود همین امروز. اصلا همین حالا. هر چند اغلب گوشه ای تاریک هست که تاریک می ماند، اما آن را هم می شود فرا خواند از هزار توی حافظه. مثلا می شود بینابینِ حرف زدن مکث کوتاهی کرد، سیگاری گیراند و دقیقه ای هم فقط سکوت کرد. بعد بالاخره آن گوشه ی تاریک مانده، روشنایی می گیرد و بر می گردد به ذهن». این جملات که از قول بهرام راوی رمان «اندوهِ مونالیزا» بیان می شود بیش و کم شرح همان کاری است که شاهرخ گیوا نویسنده ی جوان سرزمین مان در اثر تازه ی خود که توسط نشر زاوش منتشر شده می کند، همانند آن چه که پیشتر در اثر تحسین شده ی پیشین خویش «مونالیزای منتشر» انجام داده. اثری که از پاییز 79 تا زمستان 85 را صرف نوشتنش کرده و موفق شده با این اثر عنوان رمان برتر جایزه مهرگان ادب را در سال 1388 از آن خود کند و در جایزه ی واو در همان سال مورد تقدیر قرار گیرد. شاهرخ گیوا در هر دو اثر مخاطبانش را به سیر و سفری تاریخی می برد، مخاطبانی که به گفته ی شاعر حافظه ی تاریخی ندارند. در «مونالیزای منتشر»، با نه فصل روبرو هستیم که نه داستان مستقل اما به نوعی به هم پیوسته و در هم تنیده را روایت می کنند. هر فصل گویی قطعه ای است از قطعات یک پازل که به هشت قطعه ی دیگر متصل شده. شاهرخ گیوا در این اثر عشقی را روایت می کند که در خانواده ای منتسب به قاجار (قیونلوها) نسل به نسل به ارث می رسد و هر کس در این خاندان گرفتارش شود، دست آخر و پس از زجری جان فرسا، آن عشق منتهی می گردد به جنون و به مرگ. این افسانه گرچه حلقه ی اتصال است و خط ربط قطعات این پازل، باری همه ی داستان نیست. نویسنده ی جوان رمان در کنار روایت مکرر این عشق جنون آور، در هر فصل از داستان خود بخشی از تاریخ معاصر ایران را از دوران قاجار تا وقایع زمانه ی خویش نقل می کند. ماجراها و اتفاقات مهم سیاسی و اجتماعی ای همچون شکست مفتضحانه در برابر روس و انگلیس، جدا شدن بخش هایی از ایران در دوران قاجار، انقلاب مشروطه و به دنبال آن شکست انقلاب و به توپ بسته شدن مجلس، کودتای 28 مرداد و سرنگونی دولت ملی دکتر محمد مصدق، انقلاب سال 57، جنگ تحمیلی و ... همه در کنار این ورطه ی جنون آمیز و پریشان و صد البته خواندنی و جذاب فصل به فصل روایت می شوند و این همان نقطه ی قابل تامل و درخور توجه داستان است. شاهرخ گیوا برای خلق «مونالیزای منتشر» ایده ی بکرش را همراه با زبانی کرده که در فصول ابتدایی داستان به واقع تحسین بر انگیز است و بدون تردید نقطه ی قوت کار. باری این روند را به هر دلیل نتوانسته ادامه دهد و هر چه به انتهای داستان نزدیک می شویم، نویسنده ناگزیر از دلایلی، شاید به دلیل توجه به روایت خطی داستان و مقتضیات زمانه ای که روایت می کند از زبان و لحن پخته و درخشانش فاصله می گیرد، به گونه ای که در فصل نهم که موخره نام گذاری شده دیگر اثری از میناگری های نویسنده باقی نمی ماند. با قدری تسامح شاهرخ گیوا در «اندوه موناليزا» نیز قصد دارد به گونه ای از همان تجربه ی پیشین استفاده کند. نویسنده داستانش را با خرده روایت هایی که در گفت و گوهای راوی با دیگر شخصیت ها یا در گفته های خود او شکل می گیرند در برهه ای از تاریخ این سرزمین روایت می کند: از ابتدای به قدرت رسیدن پهلوی اول تا سالهای آغازین دهه ی 1370 شاید. که در طی روایت هر جا لازم شده اشاره ای به گذشته می شود. «اندوه مونالیزا» داستان بهرام است و خانواده اش که در خانه ای در محله ی میر عماد زندگی میكنند. شهرداری میخواهد پلی در آن حوالی احداث کند و در نتیجه قصد تخریب این خانه را دارد. خانه ای که مرور خاطرات ساخته شدن آن توسط بهرام بهانه ای است برای رجوع به گذشته و به همین ترتیب شکل گیری روایت داستان. شاهرخ گیوا با خلق این دو اثر، که در مجموع، زمانی در حدود ده سال، برای این هر دو وقت گذاشته، خود را به عنوان نویسنده ای جدی معرفی نموده است. نویسنده ای که برای کاری که می کند وقت می گذارد و برای نتیجه اش ارزش قائل است و با وسواس می نویسد. نویسنده ای که به گمانم سهم پر رنگی در آینده ی ادبیات داستانی این سرزمین ایفا خواهد کرد. *********
| Design By : Night Melody |




