باد شدیدی می وزید و تمام تنش را می لرزاند. سرما تا مغز استخوان را می سوزاند. برای ساعتها بود که پالتویی روی دوشش انداخته بود و نشسته بود روی صندلی کهنه ی گوشه ی حیاط و خیره شده بود به تاریکی. به جایی که جایی نبود. گاهی فقط صندلی جیر جیری می کرد و این جیر جیر آزارش می داد. گاهی هم ناله ی سگی بود از دوردست. دوست داشت گوش دهد به حجم سنگین سکوتی که گاه از هر طرف احاطه اش می کرد. از هر طرف و از در و دیوار می ریخت روی سرش. می ریخت روی سرشو دفن می شد زیر آن اگر این جیر جیر صندلی می گذاشت، اگر ناله ی باد می گذاشت، اگر این سگ مادر مرده می گذاشت. نمی دانست چند وقت است که همین طور روی این صندلی نشسته؟ به یاد نمی آورد کی و چگونه و چرا ناگهان راهی این روستا شده؟ حالا که فکر می کرد نمی دانست شهرش، خانه اش، چه داشتند که ترکشان کرد و ناگاه عزم سفر کرد و بی خداحافظی و شبانه راهی شد، سفری به عزلت، به تنهایی به جایی که فقط خودش بود و او. به این امید که شاید حالا که نشسته اینجا و دور شده از همه چیز از دور بتواند راحت تر ببیند و بکاود خاطراتش را و بشناسد و بیابد او را. در این رفتن و آمدن دنبال چیزی می گشت. نشانه ای. معجزه ای شاید. معجزه ای که مرحمی باشد برای وقت های بی قراری اش. برای اینها بود که آمده بود به روستایش. به خانه ای که در آن متولد شده بود. خانه ای که حالا که پناه آورده بود بهش و حالا که پناهگاهش شده بود با این همه حالا در آن احساس غربت می کرد. فقط چند بار او را دیده بود و هر بار چیز هایی به گوشش خوانده بود. چیزهایی که بی قرارش کرده بودند. بعد تنها مانده بود و او بود و سوالهای بی پاسخی که در ذهنش شکل گرفته بود. بعد حجم سوال بود که آوار شده بود روی سرش، سوالهای بی جواب. اول بار کجا دیده بودش؟ چه به گوشش خوانده بود؟ نمی دانست و پاسخ اش جز هیچ نبود. از وقتی او را شنید صدای دیگری برایش مفهوم نبود. از وقتی او را دید تصویری دیگر برایش آشنا نبود. نمی شناختش اما خویشاوندی نزدیکی با او حس می کرد. همه پارادوکس بود. وقتی با او حرف می زد، تاریکی انگار جایش را می داد به روشنایی، دیدگانش چنان روشن می شد که گویی هیچ وقت رنگ شب را ندیده اند، تنش لمس میشد، اراده اش زایل، تمام بدنش گوش می شد و سعی می کرد با تمام وجود او را درک کند. بعد تر اما احساس کرد نمی شناسدش. درست از وقتی سوالاتش بیشتر شد. از آن وقت دیگر غریبه بود برایش. غریبه ای که سرگشته اش می کرد و آزارش می داد. اول بار اما چنان خویشی ای با او احساس کرده بود که برای لحظاتی گمان کرده بود، آن چه که روبرویش ایستاده چیزی است از درون. از خویشتن. هولوگرافی از خودش بود انگار. دیگر همه چیز برایش پشت پرده ای از راز پنهان شده بود. اوهام. رویا بود یا واقعیت؟ نمی دانست. به مرز بین رویا و واقعیت فکر می کرد. جایی که این طور ویران پرسه می زد آن میان. برای فهمیدن همین ها بود که به زندگی پشت کرده بود و به دنبال او راه افتاده بود. وقت هایی هم بود البته که فکر می کرد برای فرار از اوست که کوچ کرده. وقتهایی مثل حالا که بی پناه می افتاد روی صندلی و خیره می شد به روبرو. هر چه بود اما بفهمی نفهمی عادت کرده بود و از حالی که هنگام روبرو شدن با او پیدا می کرد لذت می برد. پر بیراه نیست که انتظارش را هم می کشید. در همین افکار بود که روشن شد همه جا، سفیدی شب را راند. طنین صدایش در هوا افکنده شد، می دانست فرصت چندانی ندارد. تلاش کرد با او سخن بگوید، که فکر می کرد درمان دردش اوست. که فکر می کرد چه کسی جز او می تواند کمکش کند؟ عزمش را جزم کرد تا بگوید با او از درد دلش. بگویدش که چگونه در بند گرفتارش کرده و چگونه برای یافتنش دیوانه و نزار در پی اوست. بگوید با او آنچه را که ویرانش کرده بود. لب از لب اما نتوانست باز کند، زبانش بند آمد، دندانهایش قفل شد روی هم. مثل وقتی بختک رویش می افتاد. با فریاد از خواب می پرید. سیاهی رویش می افتاد و مجال جنبیدن بهش نمی داد. لال می شد انگار، نفسش بالا نمی آمد. تمام توانش را صرف کشیدن نعره ای می کرد که ناگاه از اعماق وجودش جان می گرفت و تنها وقتی بلند می شد که سیاهی دیگر رفته بود. بعد هم عرق بود و عطش. عرق می ریخت و عطش داشت. عطشی جان فرسا. مدتی طول کشید تا به خود بیاید. چشم هایش را باز کرد و سعی کرد نگاهش تاریکی را بدراند. های و هویی دورا دور در باد می پیچید. صدای سگی از دور دست که هنوز ناله می کرد. پالتو را محکم دور خود پیچید و در جیب های پالتو دنبال پاکت سیگارش گشت. حالتی مثل منگی و گیجی، دوار در درون سرش شروع شده بود که می بردش به فراموشی ای خواب آلود، به جایی که رها شود از همه چیز و همه کس. سیگاری روشن کرد و چشمهایش را بست. *********
| Design By : Night Melody |




