از آشپز خانه بوی آشغال می آید . بر می گردم و به سقف خیره می شوم . سفید است با ترکهایی که به سیاهی می زنند. چشمانم را می بندم ، سعی می کنم بخوابم ، اما خوابم نمی برد. *** به دو مامور حراست دم در دانشگاه سلام داد . حیاط دانشگاه خلوت بود . یک ربعی تا شروع کلاسش وقت داشت . همان چیزهای همیشگی را آماده کرده بود تا امروز هم تکرارشان کند . مثالی بزند و به قیافه های احمق دانشجویانش نگاه کند و به حال خود و آنها افسوس بخورد . *** مانتو خاکستری تنش است ، کیفش را دستش گرفته و با شتاب می آید . بعد از نهار در اتاق اساتید می بینمش . جلو می روم و سلام و احوال پرسی می کنم . دستهایش را پشت کمر می گیرد . با لبخند همیشگی اش جوابم را می دهد . تا به حال یک نیروی درونی شاید شرم اجازه نداده بود به صورتش دقیق شوم . حالا برای اولین بار به چهره اش دقت می کنم . چه صورت دل نشینی . رنگ گندم گونش به چهره اش نشاط می بخشد . انحنای ملایم پلک ها و ابروها یش عاطفه ای عمیق را منعکس می کند . *** حیاط دانشگاه خلوت بود ، باران می بارید و انعکاس نور چراغ ها بر آسفالت خیس می درخشید . هیچ کاری نداشت ولی فکر می کرد دیر کرده است . دیر رسیدن یا زود رسیدنش فرقی نداشت ، امشب تنها بود و کسی منتظرش نبود . دلش راحتی بیرون را می خواست . اینجا زمان کند می گذشت . می خواست سریعتر به خانه اش برسد ، زیر کتری را روشن کند ، بنشیند روزنامه اش را بخواند ، چای اش را بخورد ، سیگارش را بکشد و به فردا شب فکر کند . *** همه ملافه هایی را که روی مبلهای اتاق پذیرایی بود برداشت . با جارو افتاد به جان اتاق ها . کف راهرو میان اتاقها را شست و سرامیکها را برق انداخت . آینه و پا تختی و میز و صندلی را دستمال کشید و افتاد روی یکی از مبلهای پذیرایی . به دور و برش نگاه کرد که ببیند همه چیز روبه راه هست یا نه . فقط مانده بود میوه و شیرینی را روی میز بچیند . جلوی آینه رفت . شلوار جین وتی شرت تنش بود . کمی باسنش بزرگ شده بود اما بقیه اندامش متناسب بودند . لباسش را عوض کرد . پیراهنی که تازه خرید بود پوشید . آرایش ملایمی کرد و نگاهش به سمت ساعت چرخید . *** فشار انگشتهایش را کف دستش حس کرد . لبهایشان تماس اندکی پیدا کردند. حرارتی سوزان تمام بدنش را فرا گرفت . دلش می خواست تا ابد نقش لبها و سردی دستهای او را حس کند . *** کمر بندم را می بندم . هواپیما دور می گیرد و بلند می شود . دلم گرفته . خسته ام . احساس می کنم چیزی کم دارم . عینکم روی بینی ام سنگینی می کند ، برش می دارم . سرم را به صندلی تکیه می دهم اما خوابم نمی برد . مردی که بغل دستم نشسته بوی عطرchic می دهد . مردی است با ریش تراشیده و عینک دور سیاه . روزنامه می خواند . بر می گردم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم . دلم بیشتر می گیرد . مرد بغل دستی ام سر صحبت را باز می کند . وقتی حرف می زند صورت چاقش حالتی مهربان می گیرد . مهندس ماشین آلات کشاورزی است . از آلمان ادوات کشاورزی وارد می کند . کار و بارش بد نیست . نمایندگی یکی از کارخانه های بزرگ تراکتورسازی را دارد . شروع می کند از مشکلات واردات گفتن و از نرخ بالای عوارض و مالیات . وقتی بی توجهی ام را می بیند سر تکان می دهد ، شانه بالا می اندازد و لب بر می گرداند . *** فکش شل شد . نوک زبانش را از گوشه ای به گوشه دیگربرد . لبهایش را خیس کرد . کت تنش بود . دکمه های جلیقه اش بسته بود ، از داخل جیبش یک روان نویس سبز پیدا بود . پیراهنش به پشتش چسبیده بود . آنچه که فکرش را نمی کرد به سرش آمده بود . زنش تمام دار و ندارش را فروخته بود و تقاضای طلاق کرده بود . وقتی شنید ، شروع به عرق ریختن کرد . دستش را بالا برد تا دانه های عرق را که حس می کرد روی پیشانی اش جمع شده است پاک کند . دکمه بالای پیراهنش را باز کرد . عرق خیس را روی پاها و زیر بغلش حس می کرد . دستش به سمت پاکت سیگار رفت . *** دستهایش را در جیب پالتو اش کرده و قدم می زند . روی شیشه ها عرق کرده و خط آب افتاده است . در ساختمان آن طرف خیابان زنی به پنجره تکیه داده و بیرون را نگاه می کند . زیر پایش برگها خش خش می کنند و او را به دور دستها می برند . بچه هایی را می بیند که با جیغ و فریاد به سر یکدیگر می زنند . پارک پر گل و درختی را می بیند که ازلای سنگ فرشهایش چمن سبز شده است . حوض خزه بسته وسط پارک پر است از ماهی های قرمز. زیر درختی که شاخه هایش را گلهای ریزپوشانده روی نیمکتی چوبی می نشیند . محسن را می بیند . نزدیک می شود . شلوار و کت کبریتی پوشیده است . بازوهایش را دور بدن اش می اندازد و او را در آغوش می کشد . *** من و او آن قدر با هم تفاوت داشتیم که شبیه هم شده بودیم . مثل شب که در اوج شب بودنش به روز تبدیل می شود . برای من صورت گندمگونش ، چشمان خاکستری اش ، بینی کوچکش و لبخند دلپذیری که همیشه به لب داشت ، غنیمتی بود . حالا می فهمم که او دو شخصیت کاملا متفاوت داشت . شخصیت اولش زنی بود ، زیبا ، باهوش ، خنده رو ، خوش برخورد که هر کسی را عاشق خود می کرد . وقتی با روزنامه به خانه بر می گشتم ، روی صندلی می نشست ، آرنجش را روی دسته صندلی می گذاشت و با دقت گوش می داد . مهم نبود که برایش چی می خوانم . گوش می داد . اما روی دیگر سکه زنی بود مرموز و تودار . گاهی هیچ کدام از این دو نبود . دختری میشد ضعیف و شکننده . *** بوی تند سیگاربا بوی آشغالی که از آشپز خانه می آید ناراحتش می کند . ساعت روی دیوار خوابیده است . به سقف خیره می شود . سفید است با ترک هایی که به سیاهی می زنند . رختخوابش وسط اتاق پهن است . ظرفهای نشسته اش روی میز پخش اند . کنار تشکش پر است از روزنامه ها ، مجلات و کتابهایی که روی هم ریخته شده است . زیر سیگاری بالای سرش پر است از ته سیگارهای له شده . باید بلند شود زیر سیگاری را خالی کند ، رخت خواب را مرتب کند . پرده ها را بکشد ، پنجره ها را باز کند ، کیسه آشغال را بگذارد دم در ، ظرفهای نشسته را بشوید ، ریش چند روزه اش را بتراشد ، دوشی بگیرد و وقتی می زند بیرون یادش باشد برای ساعت باطری بگیرد . *************************************************** داستان خاکستری را زمانی نوشتم که درگیر امتحانات پایان ترم بودم . با این حال از نتیجه کار راضیم و داستانم را دوست دارم .خاکستری را برای استاد معروفی فرستادم ، در پاسخم نوشتند که در مسابقه رادیو زمانه شرکت کنم .
ظرفهایی که این چند روز خورده ام روی میز پخشند . کنار تشکم پر است از کتابها ، روزنامه ها و مجلاتی که روی هم ریخته شده اند . رخت خوابم میان اتاق پهن است . باید بلند شوم . رخت خواب را مرتب کنم . پرده ها را بکشم ، پنجره ها را باز کنم ، کیسه آشغال را بگذارم دم در ، ظرفهای نشسته را بشویم ، ریش چند روزه ام را بتراشم ، دوشی بگیرم و بزنم بیرون .
جلوی انتشارات ، پای پله ها شلوغ بود . چند نفر کتاب به دست از پله ها پایین می آمدند . جواب سلامشان را داد و پله ها را بالا رفت .
گوشه سالن دو دختر پهلوی هم ایستاده بودند و به او نگاه می کردند . پوست صورتشان برق می زد ، سفید بودند و خوشگل ، دخترهای کلاسش همه زشت و سبیلو بودند . راهرو باریکی سالن را به کلاسش وصل می کرد . ساعتش را نگاه کرد ، هنوز کمی وقت داشت . انتهای سالن درست روبروی پله ها ، پنجره بزرگی بود که از آنجا ورودی دانشگاه و محوطه را به خوبی میشد دید . حیاط هنوز خلوت بود اما ورودی دانشگاه شلوغ بود . از مینی بوسی که دم در دانشگاه پارک کرده بود ، چند نفر پیاده می شدند . در میان جمعیت زهره را دید . کیفش را دستش گرفته بود و با شتاب می آمد .
وقتی صحبت می کند روی پاهایش بلند می شود . می پرسم با پدر و مادرش صحبت کرد ؟ نتیجه چه شد ؟ گوشه لبش چال می افتد و می گوید فردا خانواده اش منتظرم هستند .
سوار تاکسی می شوم . چشمهایم غرق خواب است . دم در مجتمع کرایه را می دهم و راننده را مرخص می کنم . به طبقه پنجم که میرسم . زنگ می زنم . کلید را به در می اندازم اما نمی چرخد . دو سه بار امتحان می کنم . باز نمی شود . چشمم به یاد داشتی روی جا کفشی می افتد . آقای دکتر لطفا با این شماره تماس بگیرید .
تنها چیزی که برایش مانده خاطره ای است از او ، رویایی دور . با علاقه تمام حرفهایش را گوش می داد . اغلب وقتی صحبت می کردند نکاتی را مطرح می کرد که نشانه توجه عمیقش بود . گاهی برایش کتاب می خواند . صدایش را می شنود ، آهنگ صدایش و تصاویری که صدایش انتقال می داد :
« در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. »
خم می شود برگی را از روی زمین بر می دارد . زرد است و رگه های قرمز دارد .
همه چیز آرام پیش می رفت . صبحها دانشگاه بودیم ، بعد از ظهرها خانه . من فقط سه روز در هفته کلاس داشتم . اما زهره چند شاگرد خصوصی هم داشت که به خانه آنها می رفت . شبها کتاب می خواندیم . روی دو سه طرح پژوهشی کار می کردیم . چند تا از مقاله هایم در دانشگاه های اروپایی پذیرش گرفتند . مجبور بودم مدام در سفر باشم . چند سفر زهره هم همراهم بود . به برادرم وکالت داده بودم تا برایم یورو بفرستد و به کارهایم برسد . زهره از این که به مجید وکالت داده بودم ناراحت بود . تا اینکه در این سفر آخر به خودش وکالت دادم . قرار بود دو هفته در برلین بمانم . از آنجا هر چه تماس گرفتم جواب نداد . نگران شده بودم . بعد از چند روز پیدایش کردم . خانه پدرش بود . گفت مدتی کار داشته و سرش شلوغ است . گفت خسته شده و می خواهد چند روزی برود خانه روستایی پدرش تا آب و هوایی تازه کند . وقتی برگشتم ، فهمیدم وکیل گرفته است . در دفتر وکیلش دیدمش . یک کلمه حرف نزد . تمام مدتی که آنجا بودم حالت صورتش هیچ تغییری نکرد . از این که روبرویش نشسته بودم احساس خوبی نداشتم . رفتار خونسرد او که با آرامش بر خودش مسلط بود ، این حالت را تشدید می کرد .
| Design By : Night Melody |




