چه شد به اینجا آمد؟ نمی دانست چند وقت است روی این صندلی نشسته است ، به یاد نمی آورد کی و چگونه به این نا کجا آباد سفر کرده است ، شهرش ، خانه اش ، چه ایرادی داشتند که آنجا را ترک کرد ، چه شد عزم سفر کرد و بی خداحافظی شبانه راهی شد ، سفری به غربت به تنهایی به جایی که فقط خودش بود و آن صدا...
اولین بار صدا را کجا را شنیده بود ؟ چه به گوشش خوانده بود ؟
نمی دانست ... از وقتی گوشهایش این صدا را شنیدند ، هیچ صدای دیگری برایش مفهوم نبود . صاحب صدا را نمی شناخت ، اما خویشاوندی نزدیکی با او احساس میکرد ، وقتی صدا با او حرف می زد ، تاریکی جایش را به روشنایی می داد ، دیدگانش چنان روشن می شد که گویی هیچ وقت شب را ندیده اند.
صدای لطیف و مهربانی بود ، اما وقتی صدا را می شنید ، تنش لمس میشد ، اراده اش زایل میشد ، تمام بدنش گوش می شد و سعی می کرد با تمام وجود صدا را درک کند.
اواخر صدا را که می شنید ، احساس می کرد ، نمی شناسدش ، سر گشته اش می کرد ، در حالی که اول بار که صدا را شنیده بود ، چنان نزدیکی با او احساس کرده بود که برای لحظاتی گمان کرده بود ، از درونش است که او را می خواند.
صدا برایش راز آلود شده بود . رویا بود یا واقعیت ؟ نمی دانست . به مرز بین رویا و واقعیت فکر می کرد به پرده خاکستری اتاقش . برای فهمیدن همین ها بود که به زندگی پشت کرده بود و به دنبال صدا راه افتاده بود یا شاید برای فرار از صدا ، کوچ کرده بود .
هر چه بود عادت کرده بود ، از بی حسی که هنگام شنیدن صدا به او دست می داد لذت می برد و انتظارش را می کشید .
در همین افکار بود که همه جا روشن شد ، سفیدی شب را رانده بود ، طنین صدا در هوا افکنده شد ، می دانست فرصت چندانی ندارد و شب بار دیگر بر زندگی اش سایه خواهد افکند . تلاش کرد با صدا حرف بزند ، چه کسی جز او می توانست کمکش کند ؟ عزمش را جزم کرد تا با او درد و دل کند به صدا بگوید که چگونه در بند گرفتارش کرده و چگونه برای یافتنش دیوانه و نزار در پی اوست.
اما صدا را که شنید ، نتوانست لب از لب باز کند ، زبانش بند آمد ، دندانهایش روی هم قفل شدند . مدتی طول کشید تا به خود آمد ، شب شده بود ، این بار هم نتواسته بود ، صدا نیامده رفته بود و او را با سکوتش تنها گذاشته بود .
شیراز
مهر 84
بازنویسی تهران مهر 1385
| Design By : Night Melody |




