معجزه ادبیات 

«کتاب به دست نشسته پشت میزی یا لم داده توی صندلی راحتی، یکی از زیباترین مناظر جهان است. صفحه به صفحه می‌خوانیم و ورق می‌زنیم، فارغ از چند و چون این زندگی روزمره و به دور از صداهای گوش خراش این جهان، در زندگانی موجود در کتاب غرق می‌شویم و چون سر بر می‌آوریم خود را و جهان را بهتر و عمیق‌تر شناخته‌ایم ...». این بهشت گمشده ی انسان را که مرحوم گلشیری چنین شرحش کرده، می توان بیش و کم با خواندن رمان «قیدار» رضا امیرخانی تجربه کرد. خصوصا این که این تازه ترین و خوشخوان ترین اثر داستانی امیرخانی، از جوانمردی می گوید و از آیین جوان مردان، آنهم در روزگاری که مردانگی ننگ است و عرصه بر مردان تنگ. «قیدار» را که می خوانی با آن زبان شسته رفته و تمیزش تلنگری می زند و پرتابت می کند به تهران دهه ی پنجاه تا برای ساعتی هم که شده تو را از آنچه دچارش هستی و گرفتار آن، رها کند و همنشین و دم خورت کند با مرام و سلک اهل فتوت، آنهم «به اسم اسمی قیدار»!

بعد که سر بر می آوری این سوال بی جواب در ذهنت نقش بسته که چه بر سرت آمده در این سالها که حال و روز امروزت چنین است و چنان که می دانی. و این معجزه ی ادبیات است و هنر داستان. همان که ماریو بارگاس یوسا برنده ی نوبل ادبی می گوید:

«وقتی جامعه ای ایدئولوژیک وارد بحران می شود، به نظر می آید زندگی عاری از هر گونه تمهیدات الزام آور، عقاید تعصب آمیز و قواعد اخلاقی می شود و به هرج و مرج می رسد. این مطلوب ترین زمان برای داستان است. نظم و ترتیب آن پناه و امنیت و بروز بدون هزینه آن، آرزوها و ترس هایی را در اختیار می گذارد که زندگی واقعی موجب بروز آنها شده و قادر به برآورده کردن یا رفع شان نیست. داستان جایگزین موقت برای زندگی است. بازگشت به واقعیت تقریبا بینواسازی بی رحمانه است، تایید این که ما کمتر از آنی هستیم که خیال کرده بودیم. این یعنی این که داستان با تحریک تخیل، هم به طور موقت عدم رضایت انسان را آرام می کند و هم زمان باعث برانگیختن آن می شود».

«قیدار» آخرین رمان و جدیدترین اثر رضا امیرخانی که در نمایشگاه کتاب امسال و از سوی نشر افق منتشر شد، شبیه ترین اثر اوست به «من او». شباهت های قیدار با علی فتاح «من او» کم نیستند. از تمکن مالی هر دو بگیر تا لوطی مسلکیشان و باورهای مذهبی این دو و ویژگی های مشترک دیگری که می توان با کمی دقت و کندوکاو در خلق و خوی ایشان یافت. به اینها که اضافه کنی فضا و لحن تهران دهه ی پنجاه را و شخصیتی چون سید گلپا را که قیدار عزلت نشین را تولدی دوباره می بخشد، به یاد می آوری درویش مصطفای «من او» را که علی فتاح معتکف را به خود می آورد و این چنین می توانی رد پای نوشته های پیشین امیرخانی را در «قیدار» بسیار پر رنگ ببینی.

در طول نه فصل این رمان سیصد صفحه ای که به اسامی ای چون «مرسدس کروک، تاکسی فیات دویست ودوی کبریتی، اسب اینترنشنال و بالاخره فصل انتهایی براق بالدار ...» مزین شده اند، قیدار در مسیری قرار می گیرد که طی آن به سیر و سلوکی می رسد که حاصلش نوعی بازتعریف است از خود: از خوش نامی به بد نامی و بعد گذر از بدنامی به گمنامی و بعد به غربت.  

با این وجود «قیدار» در مقایسه با سایر آثار داستانی نویسنده به خصوص دو رمان برجسته ی امیرخانی «من او» که در سال 1378 منتشر شده و «بیوتن» که در سال 1387 به بازار عرضه شده، به نسبت اثر ضعیفی به شمار می آید. اجزای داستانی اش به اندازه «من او» به دل نمی نشیند و شخصیتهایش قوت لازم را ندارند و روایتش نیز از استحکامی چون «بیوتن» برخوردار نیست. در واقع بعد از رمان جنجالی «بیوتن» و اقبال فوق العاده ی آن در فروش، تا پیش از «قیدار» امیرخانی سه کتاب منتشر کرده که هیچ یک اثری داستانی به شمار نمی آیند. «سرلوحه ها» در روزهای پایانی سال 1387 گزیده ی یادداشت های نویسنده، «نفحات نفت» مقاله ی بلندی که در سال 1389 و در نقد مدیریت نفتی منتشر شد و بالاخره «جانستان کابلستان» سفرنامه ای که حاصل سفر وی بود به افغانستان و در سال 1390 به بازار عرضه شد. شاید این دوری نویسنده از رمان نویسی و تبع آزمایی اش در فضایی به غیر از داستان، سبب شده که «قیدار» نتواند جایگاهی به دست آورد در حد و اندازه ی انتظارات از رضای امیرخانی.

 

فرهیختگان

| |
Design By : Night Melody