خداوند مثلی زده است: منطقه ی آبادی که امن و آرام و مطمئن بود و همواره روزیش می رسید از هرجا، اما ناسپاسی کردند نعمتهای خدا را و خداوند به خاطر اعمالی که انجام می دادند پوشانید لباس گرسنگی و ترس را بر اندمشان. (قرآن کریم، سوره النحل، آیه ی 112)
1- چراغ سر چهار راه سبز می شود و زرد و قرمز بی آنکه ماشینی از جایش تکان بخورد. ماشین ها پشت به پشت هم ایستاده اند و گره ترافیک باز نمی شود و در میان بوق های پیاپی و ممتد باز این قرمزی رنگ چراغ است که توی چشم می زند. ماشینها در هم پیچیده اند و اندکی جا به جایی کافی است که آینه ی بغل پراید مشکی رنگی بخورد به ماشین مدل بالایی و دشنام باشد که از هر سو به سوی دیگر پرتاب شود. دقایقی بعد و اندکی دورتر در خیابانی خلوت صدای جیغ ترمز پراید مشکی رنگ بلند می شود. سرنشینان پراید از ماشین پیاده شده و با راننده ماشینی که راهش را سد کرده اند درگیر می شوند. راننده قوی هیکل است و ورزشکار، بلند قامت و عضلانی و چهارشانه. یک تنه جلو می رود و ناگاه دشنه ی تیزی بلند می شود و بر گردن و سینه اش می نشیند. نشستن دشنه بر سینه و گردن همان و پارگی شاهرگ همان. خون است که می پاشد همه جا و بعد پیکر قوی ترین مرد ایران است نقش بر زمین، غرق در خون.
2- ظهر یک روز گرم تابستانی است که دختر دانشجویی همراه دوستش در راه برگشت است به خانه. مهسا دانشجوی رشته ی ادبیات است. سال چهارم است و امتحانات پایان ترم را داده و برای دیدن و بررسی نمراتش سری به دانشگاه زده و حالا به خانه بر می گردد. پله های پل عابر را که بالا می رود گرم صحبت است با دوست همکلاسی و در این میان گاه لبخندی می زند و احساس رضایتی می کند در دل از پایان چهار سال تلاش و کوشش شبانه روزی و دل خوش است از رهایی از شب زنده داری های شبهای امتحان و خوشحال که خلاص شده از دست مزاحمت های گاه و بی گاه پسرک همکلاسی. مدتی از ورودش به دانشگاه نگذشته که پسرکی کوشا نام عاشق و دل باخته ی او می شود. عشقی یک طرفه و بی فرجام. اصرار از کوشاست و انکار از مهسا. پافشاری کوشا ره به جایی نمی برد و هر بار جز نه پاسخی نمی گیرد. حالا امروز مهسا سرخوش از پایان این چهار سال در فکر فرداهایی است بهتر. به انتهای پل عابر نرسیده که صدای قدمهایی را می شنود که تند و نا منظم از پی هم برداشته می شوند و به سمت او می آیند. کسی انگار روی پل عابر می دود. صدا نزدیک و نزدیک تر می شود و مهسا نفس های تند را پشت گردنش احساس می کند. لحظه ای بر می گردد و آنگاه ضربات چاقو است که بر سر و بدنش وارد می شود و خون است که بر پل عابر می پاشد و پیکر بی جان دختر است غرق در خون، نقش بر زمین.
این دو تصویر، تنها روایتگر بخشی از واقعیت هولناکی است که بر ما می گذرد. آینه ای است در برابر ما که هر روزمان مجموعه تصاویری است از چهرهها و نگاههایی کلافه و خسته و سرگردان. مایی که بوقی نامربوط کافی است تا عنان از کف دهیم و قداره به دست فریاد هل من مبارز سر دهیم؟ مایی که عاشق هم اگر شدیم و خدای نکرده جواب نه شنیدیم معشوق را غرق در خون می خواهیم که چو من بهره از این ماه ندیدم، نبیند هیچ بدخواه! می توانید به این تصاویر اضافه کنید پرونده های آزار کودکان توسط والدین و آنچه را که در خمینی شهر اصفهان رخ داد و این اواخر تجاوز گروهی به زنی در ملارد کرج را و ده ها ناهنجاری مشابه دیگر را که تازه این ها به علت عمق فاجعه ی شان بیشتر مورد توجه رسانه ها قرار گرفتند که تا شاید زنگ خطری شوند و بشکنند خواب این خفته ی چند را شاید البته وگرنه صفحات حوادث روزنامه هایمان پر است از حوادثی از این قبیل و ما دیگر عادت کرده ایم بخوانیم و بگذریم. که دیگر تعجبی بر نمی انگیزد خبر پزشکی قانونی که طی 10 سال اخیر به طور متوسط هر 8 ساعت یک نفر با سلاح سرد کشته شده. و یا این سخن مشاور کمیسیون اجتماعی مجلس که در هر ۴ دقیقه یک و هر ساعت ۱۵ طلاق در کشور به وقوع می پیوندد. و هشدار روان شناسان که یک سوم جمعیت ایران دچار بیماری روانی هستند. که دست و پا می زنیم در منجلاب مواد مخدر و غرقیم در مشکلات جنسی و مبتلا به بیماری های لاعلاجیم و افسرده و عاصی و نا امید و بی حوصله و زودرنج. عادت کرده ایم در شهری زندگی کنیم دفن در لایه ای از غبار و نا امنی، زیر چتری از هراس و دلهره. شاید اگر فراموش نکرده بودیم سخن حضرت امیر را حال و روزمان این نبود: هرگاه مردم حقوق والی را ادا کنند و حاکم نیز حقوق مردم را ادا نماید، حق در بین ایشان عزیز خواهد شد و قواعد دین برقرار خواهد شد و نشانه های عدالت استوار و سنّتها در بستر خود قرار خواهد گرفت. در اینجا است که روزگار صالح خواهد شد و امید به بقا و پایداری دولت خواهد بود و دشمنان مأیوس خواهند شد و امنیت پایدار و برقرار خواهد ماند. (نهج البلاغه، خطبه 216)
| Design By : Night Melody |




