در روزگاری که مدام از این پله به آن پله می پریدم و از آن خانه به این خانه ، مدتی هم مشق سه تار کردم . در آن ایام قطعه ای شنیدم از استاد فرهنگ شریف که سخت به دلم نشست . شب هایی که مهمان اتاق ساده ی دوست ، برادر و استاد بزرگوارم آقای خجسته بودم از نیمه شب که می گذشت با خواهش من این قطعه را با سه تارشان می زدند و مرا به عالم دیگری می بردند . به قول رضا قاسمی در همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها برای ما که دوازده ساعت با دیگران اختلاف زمانی داشتیم آن اتاق کوچک بهترین جای دنیا بود .
امروز که آه باران جدیدترین اثر استاد شجریان را می شنیدم عجیب یاد آن روزها افتادم . مخصوصا این آواز استاد در مایه دشتی که بدجوری هوایی ام کرد و مرا برد به استان گلستان ، گنبد کاووس ، خیابان سیاوش آپارتمان نقلی استاد و اتاق دوست داشتنی اش در طبقه سوم ساختمان ، با کتاب خانه ی جم و جورش و پشتی ای که به آن تکیه می دادم و عبایی که روبرویم به میخی آویزان بود و سه تاری که کنج اتاق جا خوش کرده بود :
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل
که دید در ره خود پیچ و تاب دام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
هزار حیله بر انگیخت حافظ از سر فکر
بدان هوس که شود آن نگار رام و نشد