اینجایم مشهد . مشهد مقدس . ماشینی کرایه می کنم و به محل اقامتم می روم . اتاقم آماده است . طبقه چهارم شماره 407 . پرده ها را می کشم . پشت پنجره اتاق من شهری است که دنیای خودش را دارد . آدمهای خودش ، زن و مرد ، پیر و جوان . در رفت و آمد . پر از سر و صدا و بگو مگو ، ته مانده های سیگار مچاله ، ریخته زیر پا . سکوت پشت پنجره فریبی بیش نیست . خسته ام . هنوز از محلات برنگشته راهی مشهد شده ام و حالا اینجایم روی تخت خواب . چشم هایم را می بندم . صدای نفس هایم را می شنوم و از شنیدن صدایشان لذت می برم .
خسته ام و خستگی دلچسب آدمی را دارم که از کویری خاموش ، پر از فراز و نشیب ، گذر کرده و به سایه امن درختی کهن و جویباری جاری رسیده است . آفتاب پشت پنجره روی صورتم افتاده و رخت خواب گرم و نرم و دوست داشتنی است . دوست ندارم بلند شوم . از بیرون صدای رفت و آمد می آید ، صدای زندگی .
به طبقه اول می روم . وقت صبحانه است و آدم ها ، آدم های خواب آلود دسته به دسته دور میزی نشسته اند . پشت صورتهای خواب آلوده شان ، قصه ای خوابیده است . این غریبه ها از دورترین روزهای گذشته من می آیند .
تا شب درگیر کنگره ام . دختری دستپاچه ، تند و تند مقاله اش را می خواند ، داورها و حضار سوال پیچش می کنند . نمی تواند پاسخ دهد . حوصله ندارم . می زنم بیرون . یک روز دیگر . امشب . فردا غروب . آخرین روز . صبح روز بعد . تهران . شهر بی آسمان .
امشب عازم تهرانم . کنگره تمام شده . ماشینی کرایه می کنم برای خیابان امام رضا . اینجا هم از ترافیک و ازدحام خلاصی ندارم . پیاده می شوم و به حرم می روم . کفش هایم را تحویل می دهم . محو تماشای دیوار های بلند آینه کاری شده هستم . پشت اینها هنری نهفته است که ریشه در تار و پود این ملت دارد . به ضریح امام که نزدیک تر می شوی ازدحام دوچندان می شود .
اینجایم در جوار بارگاه امام هشتم . جماعتی در حال زیارتند با خواسته ای نهفته در دل . مردی زیر لب دعا می خواند . چشم هایش بسته است ، سرش را آهسته تکان می دهد و تسبیحی را دور انگشتانش می پیچاند ، باز می کند ، از نو می پیچاند . رویم را بر می گردانم . محال است به ضریح برسم . با فشار جمعیت جا به جا می شوم . تسبیح قرمز رنگ توی سرم می چرخد و به دور فکرهایم پیج می خورد . سرم گیج می رود . گوشه خلوتی می یابم . از جمعیت جدا می شوم و روبروی ضریح می ایستم . اینجا چه می کنم ؟ تا به حال کجا بودم ؟ دروغ می گویم . این جواب من نیست . دلم بی قرار است . چیزی در گلویم بالا و پایین می رود و از چشمانم بیرون می ریزد .
می گذرد . بلیط توی دستم است . کارت پرواز را می گیرم . دنیایی دیگر پیش رویم است . دنیایی با اوهام سرگیجه آور که خواهی نخواهی بدان تعلق دارم .
