مدتی است خطی ننوشته ام . خودم را در خلاء می بینم و عبور از این خلاء زمان می برد . مخصوصا اگر درگیری غریبی داشته باشی با محیط پیرامونت با زمان و البته با خودت . گاهی نمی نویسم چون فکر می کنم ذاتا نویسنده نیستم . زمانی دچار اندکی غرور می شوم نمی نویسم تا نوشته ام كاری در حد و حدود كارهای پيشين نباشد و اغلب نمی نویسم چون نمی توانم . تاب مقاومت در برابر بیگانه را ندارم ، پس به لاک خودم فرو می روم و این غربت را این تنهایی را به همراه شدن با دیگرانی که نمی شناسندم و نمی شناسمشان ترجیح می دهم .
تولد امام علی (ع) و روز پدر بهانه ای شد تا بنویسم و چه بهانه ای زیباتر از این . بهار امسال پدرم وارد چهل و نهمین سال عمرش شد . همیشه اولین خواسته ام از خدا طول عمر همراه با سلامتی برای پدر و مادرم بوده است .
زمانی که تبریز بودیم ساعت که به سه بعد از ظهر نزدیک می شد زیر پایم صندلی می گذاشتم به هر ترتیبی بود به پنجره می رسیدم تا پدرم را انتظار بکشم . یاد دارم وقتی پدرم کتاب می خواند گوشم را روی کمرش می گذاشتم تا صدایش را بشنوم . زمانی که دانشگاه قبول شدم با مادر و خاله ام شیراز بودیم و پدرم تهران بود ، به تهران که برگشتم با یک دسته گل در فرودگاه منتظرم بود .
در همه این سالها دوستش داشته ام . چه زمانی که کنارم بوده است و چه زمانی که کمترین نسیم مشترکی بینمان احساس نکرده ام . روزش مبارک .
