تبليغاتX
عادت می کنیم

  عنوان این مطلب ترجمه ای است از آیه ی نوزدهم سوره ی شوری . در آیه ی بیست و پنجم همین سوره می خوانیم که خداوند می فرماید : او کسی است که توبه را از بندگانش می پذیرد و بدیها را می بخشد ... نمی دانم خانه ی خدا را از نزدیک زیارت کرده اید یا خیر ؟ اگر مثل من این توفیق برای اولین بار نصیبتان شود  ، پیش از ورود به مسجد الحرام ، بعد از گذشتن از شعب علی (ع) از شما می خواهند به جای نگاه کردن به روبرو ، سرتان را کمی رو به پایین بگیرید و جلوی پا را نگاه کنید . از پله های برقی که پایین رفتید ، مسافت خیلی کوتاهی روی سنگ های مرمر سفید و بعد چند پله . پله ها را که بروید بالا و سرتان را بلند کنید آنگاه خانه ی کعبه پیش روی شماست . اینجاست که حتی اگر دلی از سنگ داشته باشید و کارنامه ای به سیاهی کارنامه ی من ، تاب نخواهید آورد و به پهنای صورت اشک خواهید ریخت . بعد که زانوهایتان شروع کردند به لرزیدن به سجده خواهید افتاد . هر بار هم که سر از سجده بردارید خانه ی کعبه را می بینید با همه ی عظمتش . به قول یکی از دوستان هر اندازه مدینه مملو از غم بود اینجا سراسر عظمت است . این سفر تجربه و فرصت غریبی است . امروز مدام به روزهای زیارتم فکر میکردم . راستش آنجا که بودم یکی از بزرگترین آرزوهایم قبولی در کنکور کارشناسی ارشد بود . اما نتایج که اعلام شد با این که مجاز به انتخاب رشته هم شده بودم خبری از اسمم نبود . دانشگاه آزاد هم همین طور . آن شب قرآن که می خواندم به این آیه رسیدم ، خداوند هر چه را بخواهد می گوید باش و فورا می شود . گذشت و دقیقا از فردای روز عید فطر شروع کردم به درس خواندن برای کنکور امسال . از خواب که بیدار میشدم به انباری خانه ی مان می رفتم و تقریبا تا نزدیکی های ساعت نه شب مشغول بودم . این برنامه را تا امروز ادامه دادم . امروز اما از خواب که بیدار شدم چند پیغام داشتم از دوستان مختلف که نتیجه ی تکمیل ظرفیت دانشگاه آزاد اعلام شده . بماند که چه طور کامپیوتر را روشن کردم و وارد سایت آزمون شدم . مشخصات فردی را که وارد کردم تا صفحه ی جدید باز شود ، تصویری پیش رویم بود که فکر کنم تا عمر دارم در دل و جانم هک شده باشد . آنجا که در دو سه قدمی درب خانه ی خدا به نماز ایستاده بودم . فکر میکنم یکی از بهترین لحظات عمرم بود . صفحه کارنامه که باز شد در ستون آخرش این کلمات نوشته شده بود : نتیجه ی کلی آزمون قبول در انتخاب اول ، واحد قبولی علوم و تحقیقات تهران . چند ثانیه بعد آغوش مادر بود و تلفن به پدر و دو رکعت نماز شکر . بعد از نماز که قرآن را باز کردم به آیه ی آشنایی برخوردم :
خداوند هر چه را بخواهد می گوید باش و فورا می شود .

+ محمد امامی |


  1. ماه رمضان امسال هم به روزهای پایانی خود نزدیک می شود . به قول شاه نعمت الله ولی : رمضان آمد و روان بگذشت ، بود ماهی ، به یک زمان بگذشت / گوئیا عمر بود ، زود برفت ، تا که گفتم چنین ، چنان بگذشت / زود بیدار شو ، درآ در راه ، تو بخوابی و کـاروان بگذشت ... دبیرستان که بودیم رییس مدرسه ای داشتیم به نام حجت الاسلام صمیمی که بیشتر روزها بین نماز ظهر و عصر برایمان صحبت می کرد . ماه رمضان که می شد می گفت ان شاالله روزهای بعد از رمضانتان بهتر و پربارتر از روزهای پیش از این ماهتان باشد . امروز که نگاهی به ترجمه ی دعای وداع با ماه رمضان می کردم پرتاب شدم به نماز خانه ی دبیرستانمان و صدایش را شنیدم و صورت چاقش را دیدم که با لهجه ی شیرین آذری می گفت و می خندید . خدا رحمتش کند .
  2. بعد از مدتها انتظار بالاخره فرصت کردم فیلم وقتی همه خوابیم اثر تحسین برانگیز بهرام بیضایی را تماشا کنم . این که می گویم تحسین برانگیز نه به خاطر ارادتی است که به این استاد سینمای ایران دارم بلکه به دلیل تاثیری است که فیلم چه به لحاظ محتوا و چه به لحاظ فرم در من گذاشته . در حقیقت فیلم همان بود که از سینمای بیضایی انتظار داشتم . سینمایی که در کارنامه اش فیلم هایی چون : باشو غریبه ای کوچک ، شاید وقتی دیگر ، مسافران و سگ کشی را دارد که به نظرم هر کدام اثری تامل برانگیز محسوب می شوند . می توان فیلم را تماشا کرد و لذت برد از چهره پردازی و دکور از نورپردازی از فیلمبرداری از بازی‌های حساب شده ( به خصوص بازی مژده شمسایی و علیرضا جلالی تبار ) از موسیقی و بالاخره از نوع روایت فیلم و دیالوگهایی که در این میان رد و بدل می شوند . می توان از این که دختر از مادرش می پرسد هنوزم می خوای من بزرگ شم تلنگری خورد و وقتی تیتراژ پایانی فیلم پخش می شود به فکر فرو رفت که چرا بهرام بیضایی باید هر ده سال فیلم بسازد ؟
  3. چند روزی بود که تصمیم داشتم با این نوشته ، عادت می کنیم را به روز کنم . اما بلاگفا متاسفانه از سرویس خارج بود .

+ محمد امامی |


  هر سال شبهای قدر به همراه دوستانم در حسینه ی مدرسه ی روشنگر جمع می شدیم . امسال اما به لطف حکومت اسلامی مراسم شبهای قدر در این مدرسه که توسط حضرت آیت الله فاطمی نیا انجام می شد لغو شد . امشب در خلوتم صحیفه ی سجادیه را میخوانم :

  اي آن كه خبرهاي شكوه كنندگان از ستم بر او پنهان نيست و اي آن كه در سرگذشتهاي ايشان از گواهيهاي گواهان بي نياز است و اي آن كه ياري او به ستم رسيدگان نزديك است . و اي آن كه مدد او از ستمگران دور است . اي خداي من ، تو مي داني آنچه از فلان فرزند فلان به من رسيده از آنچه كه آن را نهي كرده اي ، و از آنچه از من هتك حرمت نموده و آن را بر او منع نموده اي ، و ستم او از طغيان و سركشي در نعمت توست كه به او رسيده و از بي باكي و نترسيدن از كيفر توست بر او .
 بار خدايا بر محمد و آل او درود فرست ، و ستم كننده و دشمن من را به قدرت خود از ستم بر من بازدار ، و با توانايي خود برندگي او را از من بشكن و براي او كاري كه در خور اوست قرار ده بپوشد و او را در برابر كسي كه با او دشمني مي كند ناتوان گردان .
 بار خدايا بر محمد و آل او درود فرست ، و او را به ستم كردن به من رخصت مده ، و من را در تسلط بر او نيكو كمك فرما ، و از بجا آوردن مانند كارهاي او نگهدار ، و در مانند حال او قرار مده . بار خدايا بر محمد و آل او درود فرست ، و من را در برابر او ياري نما ياري نمودن آماده اي كه تا خشم به او بهبودي من باشد ، و كينه ام را به سر رساند .
بار خدايا بر محمد و آل او درود فرست ، و در عوض ستمي كه او به من كرده من را مشمول عفو و بخشش خود گردان ، و به جاي بد رفتاري او رحمتت به من عطا فرما ، زيرا هر ناپسندي در برابر خشم تو اندك و هر اندوهي با پيشامد غضب تو هموار است .
 بار خدايا همچنان كه ناپسند من گردانيدي كه ستم بكشم من را از اين كه ستم كنم نگهدار .
به كسي جز تو شكوه نمي كنم ، و از حكم كننده اي ( بين ظالم و مظلوم ) جز تو ياري نمي طلبم ، آراسته و پاك مي دانم تو را كه چنين كنم ، پس بر محمد و آل او درود فرست ، و دعاي من را به اجانب پيوند و شكوه من را با تغيير و از بين بردن همراه ساز .
بار خدايا من را به نوميدي از عدل و دادگري خود آزمايش مفرما ، و ستمگرم را به آسودگي از ناداني به خويش مياز ، تا بر ستم بر من ادامه دهد و بر حقم دست يابد ، و به زودي آنچه كه به ستمگران وعده داده اي به او بنما ، و اجابت را كه به بيچارگان وعده داده اي به من هويدا ساز
 بار خدايا بر محمد و آل او درود فرست ، و من را به پذيرفتن آنچه بر سود و زيانم مقدر نموده اي توفيق ده ، و به آنچه براي من و از من گرفته اي خشنودم گردان ، و به راستترين راه راهنماييم نما ، و به آنچه سالمتر است بگمارم .
 بار خدايا و اگر نيكي من نزد تو در تأخير گرفتن حق من و به كيفر نرساندن ستمگر من است تا روز رستاخيز و جاي گرد آمدن دشمنان ، پس بر محمد و آل او درود فرست ، و من را  به تصميم نيكو و شكيبايي هميشگي كمك فرما و از خواهش بد و حرص آزمندان پناه ده ، و در دل من نمونه پاداشي كه برايم اندوخته اي و كيفري كه براي دشمنم آماده ساخته اي را بنگار ، و آن را وسيله خشنودي من به آنچه مقدر فرموده و اطمينانم به آنچه برگزيده اي قرار ده . پروردگار جهانيان دعايم به اجابت رسان ، زيرا تو داراي احسان بزرگ و تواناي بر هر چيزي .

+ محمد امامی |


 هفته ی پیش بود که لذت خواندن یک رمان دوست داشتنی آرام آرام در تنم فرو رفت ، و حالا امشب درست ساعت سه و یازده دقیقه ی بامداد با خواندن آخرین جمله و آخرین کلمه ، سراسر وجودم را فرا گرفت .
 امشب باید در صفحه ی پروفایلم در بلاگفا تغییری بدهم . باید به لیست کتابهای مورد علاقه ام << رازهای سرزمین من >>  نوشته ی بی مانند آقای رضا براهنی را اضافه کنم . شاید بعد از << مدار صفر درجه >> ی مرحوم احمد محمود هیچ کتابی با این وسعت مرا این طور درگیر خود نکرده بود . یکی دو ماه پیش بود که به قول یکی از دوستانم در یک حرکت انتحاری شروع کردم به خواندن << روزگار سپری شده ی مردم سالخورده >> ی جناب آقای محمود دولت آبادی نویسنده ی رمان درخشان جای خالی سلوچ . ولی هر چه جلو می رفتم داستان پیش نمی رفت . ساعتها پای کتاب بودم اما اتفاقی نمی افتاد . دقیقا عکس زمانی که مدار ... را می خواندم . با مدار ... زندگی کردم . همین جا در مطلبی با عنوان برای احمد محمود نوشتم که وقتی کتاب را زمین می گذارم ، دلم برای شخصیتهای رمان ، باران و نوذر و بلقیس و دیگران تنگ می شود و تا دوباره کتاب را به دست نگیرم آرام نمی شوم . این چند روز هم کم و بیش همین حس و حال را داشتم با این تفاوت که این بار قسمت بزرگی از داستان در محیطی می گذشت که بخشی از وجود من به آنجا تعلق دارد .  آذربایجان . تازه رمان را شروع کرده بودم که برای یکی از دوستانم پیغام فرستادم برای شکار با تیمسار ، الی ، تهمینه و دیگران با دو ماشین به دره دیز ( بین مرند و جلفا ) می رویم ! این چند روز مدام در سفر بودم از پای کوه های سبلان تا کرانه های ارس ، از تبریز تا اردبیل و از تهران تا لندن ! اگر در این گیر و دار جواب نهایی کنکور لعنتی نمی آمد ، امشب می نوشتم چند روزی که سپری کرده ام از بهترین روزهای عمرم بوده اند . باری اگر عمری باشد در فرصتی دیگر از رازهای سرزمینم بیشتر خواهم نوشت .

+ محمد امامی |


 سفره ای چیده شده ، صدای آسمانی استاد شجریان جاری است ، خانواده ای کنار هم نشسته اند ، زیر لب دعایی می خوانند ، نگاه پر مهری به یکدیگر می کنند ، لبخندی زده می شود و عاقبت اذان شادروان موذن زاده ی اردبیلی ...
 این تصویر ، تصویر آشنای بیشتر ما در ماه رمضان است . تنها ماهی که نام آن در قرآن ذکر شده :

ماه رمضان است ، ماهی که قرآن برای راهنمایی مردم ، و نشانه های هدایت ، و فرق میان حق و باطل ، در آن نازل شده است . پس آن کس از شما که در ماه رمضان در حضر باشد ، روزه بدارد . و آن کس که بیمار یا در سفر است ، روزهای دیگری را به جای آن روزه بگیرد . خداوند راحتی شما را می خواهد ، نه زحمت شما را ... (سوره ی بقره آیه ی صد و هشتاد و پنج ) .

 

+ محمد امامی |


یکی از اساتید عزیزم که پیشتر همین جا درباره اش نوشته بودم ، شعر زیر را برایم فرستاده . با حال و روزی که این روزها داریم سخت به دلم نشست که به قول شاملوی بزرگ دل در این برهوت دگر گونه چشم اندازی می طلبید !


سفر...!
آه مي جوشد دلم ...
بار ديگر
بي تو در
آوارگي هاي سفر!
مي شتابد،
مي خروشد
بي درنگ.
مي ستيزد؛
مي گريزد ...
بي ثمر!
مي رود؛
آشفته و آسيمه سر.
تا كند پيدا تو را ...
زودتر؛
از هر زماني
زودتر ...!

 

********************
صحبت از سفر شد . عکسهای سفر اخیرم را اینجا ببینید .

+ محمد امامی |


 امشب در سوره روم به آیاتی برخوردم که حیفم آمد شما نخوانیدشان . خداوند در این سوره ضمن این که گوشه ای از طرز فکر و حالات افراد بی ایمان را بیان می کند ، به شرح عظمت و قدرت خداوند در آسمان ها و زمین و در وجود انسان می پردازد و در نهایت به نکته ای تکان دهنده اشاره می کند .
می فرماید :
فساد در خشکی و دریا بخاطر کارهایی که مردم انجام داده اند آشکار شده است ، خدا می خواهد تنیجه ی بعضی از اعمالشان را به آنان بچشاند شاید بازگردند . (آیه ی 41 )
 این آیه بیانگر ارتباط مستقیم گناه و فساد در وضع جامعه است . هر کار خلاف و قانون شکنی موجب نوعی فساد در اجتماع می شود . دروغ اعتماد را در جامعه کمرنگ می کند ، خیانت در امانت ، برهم زننده ی روابط اجتماعی است و ظلم همیشه منشا ظلم دیگری می شود . در حدیثی از پیامبر اکرم می خوانیم :
<< بعد از من ، هنگامی که زنا در میان مردم آشکار شود ، مرگ های ناگهانی فزونی می یابد و هنگامی که کم فروشی کنند ، خداوند خشک سالی و کمبود را برای آنان می فرستد و هنگامی که منع زکات کنند ، زمین برکات خود را از زراعت و میوه و معادن باز می دارد و هنگامی که در داوری ها ظلم کنند ، بر ظلم و دشمنی یکدیگر را یاری خواهند کرد و هنگامی که پیمان شکنی کنند ، خداوند دشمنانشان را بر آنها مسلط می کند و هنگامی که قطع رحم کنند ، اموال به دست اشرار می افتد و هنگامی که امر به معروف و نهی از منکر را ترک گویند و از نیکان اهل بیت من پیروی نکنند ، خداوند بدان را به آنها مسلط خواهد کرد . پس خوبانشان دعا می کنند ولی دعایشان مستجاب نمی شود . >>

+ محمد امامی |


 دوره ی کارشناسی را در یکی از شعبه های دانشگاه آزاد اسلامی در یکی از شهرهای کوچک استان گلستان که سه خیابان اصلی بیشتر نداشت گذراندم . نه به رشته ام علاقه داشتم و نه به شهری که در آن تحصیل می کردم . برای من که تهران متولد شده و در تبریز بزرگ شده بودم ، تطبیق با محیط جدید قدری دشوار بود . از آن گذشته دبیرستان هم که بودم هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بخواهم دروسی مثل انتقال حرارت ، ارتعاشات مکانیکی و (...) از این دست را بخوانم و پاس کنم . ترم اول دانشگاه برایم جهنمی بود . زمان گذشت تا عادت کردم . هم به رشته ی تحصیلی ام هم به مردمان اطرافم . طوری شد که تهران که می آمدم دلم هوای آنجا را می کرد . درس را هم به کمک خدا و با لطف دوستانم به جایی که باید ، رساندم . برای ترم هفتم پانزده واحد بیشتر نداشتم . چند واحدی هم نگه داشتم به عنوان معرفی به استاد تا به امید خدا ان شا الله تکلیف کارشناسی ارشدم مشخص شود . در هفته ای که گذشت برای انجام کارهای فارغ التحصیلی راهی استان گلستان شدم و در ضمن دیداری هم با دوستان تازه کردم . دوستانی که همیشه نسبت به من لطف و محبت داشتند . اگر عمری باشد روزی از خاطرات دوران تحصیلم خواهم نوشت . خاطراتی که این روزها بیشتر از هر زمان دیگری همراهم هستند .

+ محمد امامی |


 الان که این مطلب را می نویسم به یاد ندارم در کدام آیه و از کدام سوره خوانده ام که خداوند به جان رسولش قسم می خورد ، اما می دانم از ابن عباس نقل شده ، تنها کسی که خداوند به جانش قسم خورده محمد (ص) است . همو که رحمت برای جهانیان نامیدش ، همو که علی با همه ی بزرگی اش خود را یکی از بندگان او می داند و می نامد .
 اینجایم ، اینجایی . تکیه داده بر ستونی مرمرین و روبرویت مرقد پاک او . در شهر اویی ، در مسجد اویی ، در خانه ی او ، خانه ای که آرزو داری که کاش جای خشت خشت اش بودی .
 تو ، تو که در سفرت از فرش به عرش و در فرو غلتیدنت از عرش به فرش همه چیزت را باخته ای ، آمده ای اینجا چه کنی ؟ تو ، تو که از گل بد بوی پست کم ارزش آفریده شده بودی و چون روح خدا در تو دمیده شد هم نشین اش شدی ، خلیفه و جانشین اش شدی بر روی زمین و هر آنچه در آن بود و هست مسخر تو ، این همه را چه کردی و حالا آمده ای اینجا چه کنی ؟
تو ، تو که شانه هایت تاب امانت اش را نیاورد ، اینک یک سر پول و شکم و شهوت اینجا نشسته ای که چه شود ؟ اینجا چه می کنی با این کوله بار سنگین از گناه و با گناهانی که از هم اینک در انتظارشان نشسته ای ؟ پی چه آمده ای ؟ با چه رویی آمده ای ؟
 آمده ای آنچه را که تا امروز از کف داده ای به کف آری اش ، در سفری چند روزه ، آنهم نه زیارتی که بیشتر سیاحتی ؟ آمده ای تا نقطه ی پایان سفرت مقام ابراهیم باشد و آنجا آرام و قرار یابی ؟ آمده ای ابراهیم شوی ؟ خلیل و حبیب خدا شوی ؟
 در خلوتت با خود و وجدانت می پرسی مگر می شود گذشته ی پر از نیرنگ و ریا و هوس را از یاد برد ؟مگر می شود آن همه سیاهی را فراموش کرد و یکسر سپید شد ؟ گلویت گرفته ، آهی می کشی و به مرقدش نگاه می کنی . به یاد می آوری که کجا نشسته ای . در شهر پیامبر و در مسجد اش . از ذهنت می گذرد نام و یاد مسیحا دمانی که اینجا روزی محل گذرشان بوده است ، فاطمه ... علی ... حسن ... حسین ... و آنگاه جواب می گیری که آری ، اینجا می شود . اینجا هر چه بخواهی می شود . اینجا نابینا را بینا می کند ، اینجا مرده را زنده می کند . مگر تو به همین امید نیامده ای ؟ تو با همه ی بدی ات به امید شفاعت خوبان آمده ای . با همه ی کوچکی ات ، بزرگی پیامبرت را امید داشتی و آمده ای به شفاعت بطلبی اش نزد آن که مهربان ترین مهربانان است ... مرقدش را از نظر می گذرانی و آرام آرام شانه هایت می لرزند و ناگاه به پهنای صورتت اشک می ریزی و آنگاه این واژگان بر زبانت جاری می شود :
جانم فدایت یا رسول الله ...

+ محمد امامی |


 برای یکی از دوستانم نوشتم که بعد از خواندن نامه ی نهم تیر ماه آقای کروبی خطاب به ملت ایران سخت متاثر شدم . بغضی در گلویم مانده بود که سرانجام مجالی یافت بترکد و رهایم کند . چیزی در گلویم بالا و پایین رفت تا عاقبت از چشمانم جاری شد ، آنجا که خواندم مهدی کروبی تا آخر عمر پای این مردم ایستاده است . چه قدر دلم گرفت و چه قدر هوایش را کردم . دوست داشتم آن لحظه در دفترش می بودم ، شاید دیدارش آرامم می کرد که حتما می کرد . همانجا که بعد از چند دقیقه ای انتظار وارد می شدی و شیخ با روی گشوده و قامت رعنا به پیشوازت می آمد ، بغلت می کرد ، صورتش را می بوسیدی و با رویی پر مهر و خندان دعوتت می کرد بنشینی و خودش کنارت یا بغل دست پدرت می نشست و اگر مهمان دیگری به همراه برده بودی صدایت می زد که محمد بلند شو از مهمانمان پذیرایی کن . با لحن صمیمی اش از حال مادر و خواهرت می پرسید و اگر فرصتی بود می گفت تلفن شان را بگیر ، می گرفتی و چند کلمه ای هم با آنها صحبت می کرد . اکنون که در تنهایی شب دچار آمده ای و دیگر لبریز نیستی از شور و شیطنت ، لحن پدرانه و شیرین اش همراه با لبخند دوست داشتنی اش جوری در ذهنت حک شده که نمی توانی از خودت بتارانی اش . مدام تصویر کسانی از برابر چشمانت می گذرد که دچار مشکلی شده اند و چنان درگیر و گرفتارند که مجال نفس کشیدن ندارند و وقتی از همه جا رانده می شوند دست آخر به منزل شیخ به پناه می روند چرا که جز او یار و یاور دیگری نمی یابند . همانها که در انتخابات برای دیگری هنجره ها پاره کردند .
  روزهای پر فشار تبلیغات انتخابات نهمین دوره ی ریاست جمهوری است و شیخ مدام در سفر . از این استان به آن استان ، از استانهای زاگرس نشین گرفته تا سیستان و بلوچستان . هر چه به پایان تبلیغات نزدیک تر می شویم زمان کم تر و نایاب تر می شود . به دوستانم در چلچراغ قول گفتگوی اختصاصی با شیخ اصلاحات را داده ام و حالا شیخ فرصت نمی کند حتی برنامه های تلویزیونی اش را ضبط کند . با بهروز افخمی تماس می گیرم گلایه می کنم که دفتر همکاری نمی کند ، می گوید خبرم می کند . عصر همان روز است که با منصور ضابطیان روی مبلی در خانه ی شیخ نشسته ایم که وضو گرفته و با لباسی سرتاسر سپید وارد می شود . حسین کروبی هم آنجاست ، حوله ای دست پدر می دهد ، شیشه های عینکش را تمیز می کند و کمکش می کند آماده شود . شیخ می گوید اگر من انتخاب شوم کاری می کنم در سراسر ایران جوانان بگویند ما یک دوست داریم و آن هم مهدی کروبی است منتها دوست پیر مرد . به من نگاه می کند و لبخند می زند . لبخند دوست داشتنی اش با همه ی صمیمیت و سادگی که در آن موج می زند این روزها بیشتر از هر زمان دیگری پیش رویم است . واقعیت این است که آقای کروبی برای ما و روزگار ما غنیمتی است . در گرانبهایی است که آسان به دست نیامده و وای بر ما اگر بخواهیم آسان از دستش بدهیم . چه کم اند امثال ایشان و چه زیاد است نیاز ما به امثال او . فردا تولد حضرت امیر المومنین است خداوند به برکت حضرت امیر به ایشان طول عمر با عزت و برکت بدهد و سایه اش را از سر ما کم نکند .

+ محمد امامی |


 دوستی دارم که در تنگنایی عجیب گرفتار شده . آن طور که دورادور شنیده ام جایی و زمانی قولی داده به مادر دختری مبنی بر این که با دختر او ازدواج خواهد کرد و حالا که سه سال از آن تاریخ گذشته از چند طرف در فشار است . اول وضعیت خانوادگی دختر مذکور ، دوم شرایط خانه و خانواده ی خودش ، سوم  مخالفت شدیدی که با این ازدواج می شود و نهایتا قولی که داده و وجدانی که پایش این وسط گیر کرده است .
 وضعیت این دوست که کدورتی هم از من به دل دارد ، دردناک است . گفت : بهشت آن جاست که آزاری نباشد ، این برادر من در جهنمی دست و پا می زند که اول خودش و بعد اطرافیانش برای او بوجود آورده اند . کم نیستند افرادی که این روزها آسمان زندگی شان تیره و تار است . قرآن مجید درباره ی ازدواج تعبیر درخشانی دارد می گوید : و از نشانه های او اینکه همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید . اگر ازدواجی که هنوز شکل نگرفته چنین دل و جان را بی قرار کند و آیتی شود عذاب اندوهش که بر هیچ کس حاجت تفسیرش نبو-د چه اجباری است به انجامش ؟ شاید بگویید قولی که داده شده و احساس دختری که جریحه دار شده پس چه ؟در این مورد از یکی از حضرات آیات که از شاگردان مرجع عالیقدر مرحوم آیت الله بهجت بودند شنیدم که فرمودند وقتی دور نمایی تیره و تاریک در انتظارشان است و خدای نکرده مسیری که در پیش گرفته اند به طلاق منتهی می شود ، حتی شکستن قسم هم به شرط ادای کفاره محل اشکال نیست . که طلاق عرش خدای را به لرزه می اندازد . در سوره ی بقره هم می خوانیم : خداوند شما را به خاطر سوگندهایی که بدون توجه یاد می کنید ، مواخذه نخواهد کرد . در ضمن نباید فراموش کنیم که بارها قرآن فرزندان را به اطاعت از والدین توصیه کرده و شرط سعادت دنیا و آخرت را در گرو رضایت والدین قرار داده است . 
 امیدوارم نه تنها این دوستم که همه ی برادران و خواهرانم که این روزها بغضی در گلو دارند این آیات آخرین سوره ی مبارکه ی بقره را با من بخوانند. که در روایتی از پیامبر (ص) می خوانیم :
دعا ، سلاح مومن ، ستون دین و نور آسمانها و زمین است .

ربنا لا تواخذنا ان نصینا او اخطانا ربنا و لا تحمل علینا اصرا کما حملته علی الذین من قبلنا ربنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا به واعف انا والغفرلنا و ارحمنا انت مولئنا فانصرنا علی القوم الکافرین .

+ محمد امامی |


احساس می کنم هر چه تا امروز فکر می کردم اشتباه بوده . مانند سربازی هستم که به جز گریه پناهی ندارد . از بر بندهایی از دعای کمیل می خوانم و به خدایم پناه می برم :
اللهم الغفرلی الذنوب التی تنزل النقم
اللهم الغفرلی الذنوب التی تغیر النعم
اللهم الغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا
اللهم الغفرلی الذنوب التی تنزل البلا
اللهم الغفرلی الذنوب التی تقطع الرجا
+ محمد امامی |


 چند روزی تلاش نافرجامی داشتم برای نوشتن . هربار که قصد نوشتن می کردم در نیمه های راه ذهنم یاری نمی کرد . نمی دانم از خستگی اسباب کشی و نقل مکانی بود که فراتر از تصور از شر و شورم انداخت یا علت دیگری داشت . باری امروز توفیقی حاصل شد تا از محضر مبارک مرجع عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی صانعی بهره مند شوم . مجلسی به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا برگزار شده بود که مقام مرجعیت شیعه نیز در این مراسم شرکت کرده و سخنرانی مختصری هم در انتهای مراسم ایراد فرمودند .
 اولین بار بود که از نزدیک ایشان را می دیدم . از خصایل نیکوی ایشان زیاد شنیده بودم اما شنیدن کی بود مانند دیدن . در عین حال که بسیار جدی و مقتدارنه از گرانی و عوام فریبی و ... انتقاد کردند و به صراحت از لزوم تغییر وضع موجود سخن گفتند ، ساده و صمیمی به گفتگو با مردم نشستند و با وجود ازدحام وحشتناک جمعیت برای دیدارشان و با سن و سالی که دارند لحظه ای لبخند از لبانشان محو نشد . چه شوخیها که در همان چند لحظه که کنارشان بودم با اطرافیان نکردند .
 در خاطرم جمله ای از ایشان نقش بسته که فرموده بودند : ما نمی خواهیم اسلام را مدرن و به روز کنیم بلکه می خواهیم با کنار زدن پرده ها اسلام ناب محمدی را به همگان نشان دهیم . به نظرم تلاشهای ایشان برای به تصویر کشیدن اسلام ناب محمدی ، اسلام تساهل و تسامح ، اسلامی که در آن زن و مرد برابرند و اسلامی که معتقد به کرامت انسان است به بار نشسته که با وجود همه ی محدودیتهایی که بر علیه ایشان در جریان است امروز اینچنین در دل و جان مردم جای دارند .

( عکسی که از ایشان انداختم را اینجا ببنید . )

+ محمد امامی |


 اینجا طبقه ی هفتم ساختمان شیک و مدرنی است در حوالی میدان فلسطین که رئیسش قصد کرده از اینجا راهی خیابان پاستور و کاخ ریاست جمهوری شود . از درب ورودی شیشه ای ساختمان تا اینجا هفت خوانی را رد کردم و در هر خوان با مردان قوی هیکلی روبرو شدم که ته ریشی داشتند و گوشی کوچکی به گوش که مشغول هماهنگی برای کسب اجازه ی ورود مهمان ناخوانده ای بودند که من باشم . یکی از همین مردان قوی هیکل وقتی توجه مرا به ساختمان می بیند با خنده می گوید طراحی اینجا کار خود مهندس است . طراحی و معماری و نقاشی و هنر و فرهنگستان هنر تنها لغاتی است که در این سالها در کنار نام مهندس شینده ام و حالا آمده ام ببینم که این مهندس معمار چه طرح و نقشه ای برای مدیریت کشور دارد . من و هم نسلانم از دوران صدارت مهندس چیزی در خاطر نداریم . اما از پدر و مادرهایمان شنیده ایم که آن دوران با وجود جنگ و تحریم و نفت هشت دلاری مردم حال روز بهتری داشتند و فشار زندگی به شدت امروز آزارشان نمی داده .
 با کمی تاخیر مهندس با مشایعت مردان قوی هیکلی که ذکرشان رفت می آید . کت و شلوار  توسی رنگ مرتب و هماهنگی با رنگ پیراهنش پوشیده است . موها و محاسن شانه زده ای که گذر زمان سفیدشان کرده آرامش خاصی به چهره اش می بخشد .
 اینجایم پشت پنجره ای رو به خیابان ولیعصر . خبری از ترافیک و ازدحام جمعیت نیست ،  ماشینها و تک و توکی عابر پیاده آرام و روان و خسته از کار روزانه در پی خانه هایشان هستند . در این فکرم که دغدغه های این مردم چه قرابتی با دغدغه های مهندس دارد . مهندس آمد و رفت اما کلی پرسش در ذهنم باقی ماند که مجالی برای طرحشان نیافتم . بین اندیشه های من و مهندس فاصله ای است به درازای این سالها که  من و هم نسلانم در اجتماع رشد می کردیم ، پر و بال می گرفتیم و خبری از مهندس نبود ، در تمام این سالها مهندس سکوت کرده بود ، سالهایی که شاید بیش از امروز به او نیاز بود . به یاد دارم عصری در حسینه ی ارشاد برای گرامی داشت یاد و خاطره ی مرحوم مهندس بازرگان جمع شده بودیم . یکی از سخنرانان دانشمند گران قدر جناب آقای محسن کدیور بودند . در بخشی از سخنانشان با ذکر جزئیاتی از زندگی سیاسی مرحوم بازرگان اشاره کردند که مهندس بازرگان می دانست کی وارد قدرت شود و کی از قدرت کناره گیری کند ، اما سرور عزیز من آقای خاتمی هنوز نمی داند کی باید از قدرت کناره گیری کند . این سخن استاد با شعارهای یک صدای حاضرین مواجه شد که فریاد می زدند خاتمی خاتمی استعفا استفعا ...
 آن روز کمی دورتر از حسینه ی ارشاد نمایندگان مردم در مجلس شورا تحصن کرده بودند ، تحصنی که به استعفای صد و بیست و نه نفر از آنان انجامید و اگر با همراهی و حمایت خاتمی همراه می شد ، اقلیتی که امروز زمام امور را به دست گرفته اند در آن انتخابات اکثریت کرسی های پارلمان را از آن خود نمی کردند و راهی که از آن روز تا امروز و تا ریاست جمهوری احمدی نژاد پی گرفته اند به سرانجام نمی رسید .
 حکایت امروز هم همان حکایت دیروز ماست ، اگر آن روز خاتمی نمی دانست که کی باید قدرت را ترک کند و کجا ایستادگی کند ، امروز مهندس نمی داند که چه زمانی باید وارد قدرت شود . در تمام سالهایی که به حضور او نیاز بود سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد . اما امروز در شرایطی وارد رقابت انتخاباتی شده که اصلاح طلبان بیش از پیش به کاندیدای واحد نیاز دارند .
 به خانه که بر می گردم در دل میخوانم :
یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال

+ محمد امامی |


 در روزگاری که مدام از این پله به آن پله می پریدم و از آن خانه به این خانه ، مدتی هم مشق سه تار کردم . در آن ایام قطعه ای شنیدم از استاد فرهنگ شریف که سخت به دلم نشست . شب هایی که مهمان اتاق ساده ی دوست ، برادر و استاد بزرگوارم آقای خجسته بودم از نیمه شب که می گذشت با خواهش من این قطعه را با سه تارشان می زدند و مرا به عالم دیگری می بردند . به قول رضا قاسمی در همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها برای ما که دوازده ساعت با دیگران اختلاف زمانی داشتیم آن اتاق کوچک بهترین جای دنیا بود . 
 امروز که آه باران جدیدترین اثر استاد شجریان را می شنیدم عجیب یاد آن روزها افتادم . مخصوصا این آواز استاد در مایه دشتی که بدجوری هوایی ام کرد و مرا برد به استان گلستان ، گنبد کاووس ، خیابان سیاوش آپارتمان نقلی استاد و اتاق دوست داشتنی اش در طبقه سوم ساختمان ، با کتاب خانه ی جم و جورش و پشتی ای که به آن تکیه می دادم و عبایی که روبرویم به میخی آویزان بود و سه تاری که کنج اتاق جا خوش کرده بود :
 
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل
که دید در ره خود پیچ و تاب دام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
هزار حیله بر انگیخت حافظ از سر فکر
بدان هوس که شود آن نگار رام و نشد

+ محمد امامی |


 شب گذشته برای من یک شب خاطره انگیز و به یاد ماندنی بود . کنسرت بزرگ علیرضا عصار در سالن وزارت کشور و همراهی خانواده ام شبی فراموش نشدنی برایم رقم زد . عصار و گروهش بعد از کنسرت فرهنگ سرای بهمن در سال هشتاد و سه در تهران برنامه ی مستقلی اجرا نکرده بودند . امسال اما بعد از چهار سال در قالب گروهی هفتاد نفره به رهبری فواد حجازی به اجرای چندین قطعه ی قدیمی و یکی دو قطعه ی جدید پرداختند . عصار که همزمان با پخش آهنگ خیابان خوابها و بعد از تشویق وحشتناک حضار به روی سن آمده بود ، دکلمه ی معروفش را با صدایی مردانه و رسا که مختص به خود اوست اجرا کرد :
ساقی امشب باده از بالا بریز ، باده از خم خانه ی مولا بریز / باده ای بی رنگ و آتش گون بده ، زانچه دوشم داده ای افزون بده / شاهد اقبال بر آغوش کیست ، کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست / کیست آن کس کز علی یادی کند ، بر یتیمان من امدادی کند / ای که هر دم دم ز حیدر می زنی ، بر یتیمان علی سر می زنی / بر یتیمان علی پرداختن ، بهتر از هفتاد مسجد ساختن / باده ی ما باده ی انگور نیست ، شهد ما در لانه ی زنبور نیست / هر کسی نوشد دگرگون می شود ، لیلی اینجا همچو مجنون می شود / هر کسی نوشد چنان آتش شود ، اهل دل گردد ولی سرکش شود / هر کسی نوشد سلیمانی کند ، آنچه می دانیم و می دانی کند / یا علی نیک می دانم که جز دندان تو ، هیچ دندان لب نزد بر نان جو / یا علی لعل عقیقی جز تو نیست ، هیچ درویشی حقیقی جز تو نیست ...
 در ادامه عصار ترانه های قدیمی اش را از کوچ عاشقانه گرفته تا عشق الهی با همراهی هوادارانش خواند . هوادارانی که به معنای واقعی کلمه هوادار هستند ، کارهای عصار را تعقیب می کنند و همیشه منتظر خبر جدیدی از او هستند . مشخص است که سکوت چهار ساله ی عصار تاثیری بر محبوبیت این سوپر استار دوست داشتنی نداشته است .
 ترانه های جدیدی هم که در این کنسرت اجرا شد نوید اتفاقاتی بسیار خوشایند برای عصار و گروهش می دهد . به شخصه معتقدم آلبوم جدید عصار موفقیت آلبومهای پیشین او را تکرار خواهد کرد . شاهد مدعایم این که یکی دو ماه دیگر ترانه ای از عصار را با این ترجیع بند همه جا خواهید شنید :
بیا تکلیفو روشن کن ، نه اون جوری که مجبوری / بیا تکلیفو روشن کن ، نه اون جوری که مغروری / کسی عاشق تر از من نیست خودتم اینو می دونی ، بیا تکلیفو روشن کن بهم بگو که می مونی ...
اما کنسرت دیشب علاوه بر خاطراتی که برایم زنده کرد ، سبب شد دیداری هم با عصار تازه کنم . فکر می کنم آخرین بار سه سال پیش بود که در دانشگاه تهران نیم ساعتی با هم بودیم . از آن تاریخ به این طرف یکی دوبار آنهم تلفنی با هم ارتباط داشتیم . عکسی که دیشب همراه خانواده ام با عصار انداختیم را اینجا ببینید .

+ محمد امامی |


 فکر می کنم شب عید فطر بود که شبکه ی چهارم سیما تله تئاتری پخش کرد با نام خرده جنایتهای زن و شوهری به کارگردانی فرهاد آییش ، بازی درخشان هنرمندان برجسته ی کشورمان خانم نیکی کریمی و آقای محمد رضا فروتن و نمایشنامه ای از اریک امانوئل اشمیت . یک هفته بعد مهمان سرای دو دنیا ترجمه ی خانم شهلا حائری اولین آشنایی من با متون نمایشی اریک امانوئل اشمیت بود . نمایشنامه ای به واقع تاثیر گذار از نویسنده ای توانا .
 اریک امانوئل اشمیل فارغ التحصیل رشته ی فلسفه از دانش سرای عالی پاریس است و سالها فلسفه را در دانشگاه های فرانسه تدریس کرده است . از نمایشنامه های او می توان به شب والوین ، میلارپا ، زلزله ی احساست و مهمان ناخوانده اشاره کرد . که این آخری نمایشنامه ای است تک پرده ای که داستان دیدار فروید با خدا را در شب 22 آوریل 1938 یعنی پس از هجوم ارتش هیتلر به اتریش و پیش از رفتن فروید به پاریس روایت می کند . فروید که دخترش دستگیر شده با شتاب عازم پاریس است . در این حال خداوند در هیئت شبح نویسنده یی با فروید گفت و گو می کند و خدا ناباوری او را مورد انتقاد قرار می دهد و می گوید : تا امشب تو فکر می کردی زندگی پوچه . حالا می دونی زندگی اسرار آمیزه .
اما آنچه که سبب نوشتن این نوشتار شده نه نمایشنامه های او که داستان کوتاهی است از او به نام ابراهیم آقا و گلهای قرآن از کتاب گل های معرفت ترجمه ی سروش حبیبی که دیروز خواندم . پیشتر مجموعه ی یک روز قشنگ بارانی شامل پنج داستان کوتاه و اسکار و خانم صورتی را از اشمیت خوانده بودم . نکته ی برجسته ی داستان های اشمیت نه فرم داستان هایش که محتوا و درون مایه ی آنهاست . داستان اسکار و خانم صورتی نامه های پسر بچه ی ده ساله ای است به خدا که در عین روایت ساده اش داستانی است بسیار تاثیر گذار . چه در داستانهای اشمیت و چه در نمایشنامه هایش اعتقادات مذهبی او نقشی تاثیر گذار دارند اعتقاداتی که وجهه ی عرفانیشان پر رنگ تر است.
 خود اشمیت در مصاحبه ای می گوید :  خانواده ام با این که لا مذهب بودند در یازده سالگی مرا به کلاس شرعیات فرستادند و خیلی ساده گفتند : معهذا آن را باید بدانی ! آن جا ذوق بحث و گفت و گوی فلسفی در من پیدا شد اما پس از یک سال چیز زیادی از مقدسات درک نکردم . این نخستین آثار ذوقی شرعیات و تعلیمات دینی بعدها با خواندن آثار نیچه ، سارتر و فروید از بین رفت . اما سال های بعد با کشف دکارت ، کی یرکه گور ، لایب نیتس و به ویژه پاسکال خدا ناباوری ام سست شد و به آگنوستی سیسم ( انکار وجود مطلقات ذهنی ) گراییدم .
 ابراهیم آقا و گل های قرآن داستان دوست داشتنی است در پنجاه صفحه با درون مایه ای از عرفان اسلامی که حیفم آمد شما آن را نخوانید .

+ محمد امامی |


 آخر هفته گذشته ام را در شیراز سپری کردم . از تابستان 84 فرصت نکرده بودم سفری به شیراز داشته باشم . آن سال نتیجه کنکور کارشناسی اعلام  می شد . منزل خاله ام بودیم . دوستم قرار بود نتیجه ام را ببیند و تلفنی خبرم کند . پشت خط بود و نتیجه را نمی گفت ، مژدگانی می خواست . پدرم تهران بود و پشت خط دیگر به انتظار . دوستم قول مژدگانی را از پدرم گرفت و خبر قبولی ام را داد که البته هنوز مژدگانی اش را نگرفته !
 روزگار خوشی بود آن روزها یاد باد. لباس پوشیدم و زدم بیرون ، ابتدا به شاهچراغ و سپس به حافظیه . امسال هم روز اولی که به شیراز رسیدیم رفتم به زیارت جناب حافظ . گوشه ای نشستم ، همانجا که سه سال پیش نشسته بودم . با این تفاوت که امسال درسم تمام شده و منتظر اعلام نتایج کنکور دیگری هستم . غزلی از بر خواندم :
من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت ...

×××××××
صفحه جدیدی دارم در وب فتو که با عکس های این سفرم به روز شده است . اینجا ببیندش .

+ محمد امامی |


 استاد عزیزم جناب آقای معروفی مدتی پیش در کامنتی در زیر یکی از پست های عادت می کنیم نوشته اند :

مهندس جان، آقای محمد امامی عزيزم، سلام
امشب که دوباره اين داستان را خواندم فکر کردم ازت بخواهم يکبار همين داستان را از ته بنويسی. امتحان کن ببين چی از آب در می آيد. از «همه چیز آرام پیش می رفت ...» شروع کن مثلاً، و با فلاش بک زمان حال داستان را پربار کن . می خواهم ببينم اين بار چی کشف می کنی.

و در انتهای کامنت پر از محبتشان اضافه کرده اند :
راستی شما ديگر داستان نمی نويسی؟

 امروز عادت می کنیم من وارد چهارمین سال اش می شود . عادت می کنیم یکی از عزیز ترین چیزهایی است که دارم . اول به خاطر نوشته هایم و دو دیگر به عشق مخاطبانم . نوشته هایم در این مدت بیشتر از هزار و پانصد بار خوانده شده اند و همین مختصر برای من همه ارزش است . در نوشتن و در کنار آن خواندن نقد و نظر دوستانم لذتی وجود دارد که سخن گفتن از آن اگر نگویم ناممکن، می توان گفت بسیار دشوار است . در این مدت عزیزان زیادی وب لاگم را خوانده اند و صمیمانه نوشته هایم را نقد کرده اند از این طریق هم بسیار آموخته ام هم دوستان زیادی پیدا کرده ام . در گوشه و کنار ایران از مشهد و اصفهان و شیراز و گرگان گرفته تا آذربایجان ، دوستانی دارم که با توجه و دقت سخنم را ارزیابی می کنند و این برایم افتخار بزرگی است .
  بعد از خواندن چند باره کامنت استاد ، نه تنها داستانم را دوباره خواندم که نگاهی به بیشتر مطالب عادت می کنیم انداختم . مدتهاست مطلب قابل توجهی ننوشته ام . به صفحات دوستان هم سر نزده ام . در کنار مشکلات کوچک و بزرگ ، تنبلی شاید مهمترین دلیل دوری از جایگاهی که دوستش می دارم باشد . امیدوارم بتوانم بر این عادت ناپسند غلبه کنم .

+ محمد امامی |


در آیه ی 86 سوره نسا می خوانیم :
هرگاه به شما تحیت گویند ، پاسخ آن را بهتر بدهید ، یا لا اقل به همان گونه پاسخ گویید . خداوند حساب همه چیز را دارد .
تحیت به معنای دعا برای زندگانی و سلامت دیگری است . از امام باقر (ع) نقل شده است :
منظور از تحیت در آیه ، سلام و هرگونه نیکی کردن است .
همچنین در روایتی می خوانیم که کنیزی یک شاخه گل به امام حسن مجتبی (ع) هدیه کرد . امام در مقابل آن وی را آزاد کرد . هنگامی که از دلیل این کار سوال کردند ، فرمود :
خداوند این ادب را به ما آموخته است ، آنجا که فرمود : هرگاه به شما تحیت گویند ، پاسخ آن را بهتر از آن بدهید .
فکر می کنید ما چه قدر به آموخته های قرآن و بزرگان دین مان پایبندیم ؟ در آیه ی 94 همین سوره می خوانیم : به کسی که اظهار اسلام می کند ، نگویید مسلمان نیستی . اما در عمل سالهاست شاهد رد صلاحیت بسیاری به جرم عدم التزام عملی به اسلام هستیم . نتیجه این رفتارها اوضاع امروز ماست . در مقابل در همسایگی ما در کشور ترکیه سیاستمدارانی هستند چون رجب طیب اردوغان که گرچه در فرم حکومت سکولاریسم را پذیرفته اند اما محتوای عملشان چیزی جز اسلام نیست . از حق و حقیقت دفاع می کنند در مقابل ظلم قد علم می کنند و روز به روز مسلمان تر می شوند .

+ محمد امامی |


 همه ساله در این روزها به فراخور حال کتاب های درخشان انقلاب عاشورا و پیام آور عاشورا از آثار دکتر عطا الله مهاجرانی یا حماسه ی حسینی نوشته مرحوم مطهری و یا راه حسین استراتژی پیروز نوشته مهندس لطف الله میثمی را می خواندم . محرم امسال به علت پیش رو بودن آزمون کارشناسی ارشد و امتحانات پایان ترم و مشکلات دیگر فرصت خواندنشان را نداشتم ، اما توفیق دیگری نصیبم شد . روزنامه محترم اعتماد ملی در شماره امروز خود مقاله ای ارزشمند از مهندس عزت الله سحابی به نام << مدیریت راهبردی در نهضت کربلا >> چاپ کرده است . (مقاله را اینجا بخوانید ) مهندس سحابی در این مقاله به تبیین وجه مديريت و عقلا‌نيت امام حسین (ع) در طراحي و برنامه‌ريزي نهضت کربلا پرداخته اند و ضمن بررسی ماهیت قیام و اهداف نهضت ، توفیقات و آثار حرکت امام حسین (ع) را تشریح کرده اند . مقاله را که خواندم جمعیت عزاداران زنجیر زنان از خیابان رد می شدند . پشت پنجره ایستادم و نگاه کردم . جامه های سیاه و زنجیر هایی که هماهنگ بالا می رفتند و بر دوش سیاه پوشان فرو می آمدند در برابرم بود و بندی از مقاله در گوشم زنگ می زد . آنجا که به اولین مجلس یادبود و بزرگداشت امام حسین (ع) و یاران باوفایش اشاره شده است و این که این مجلس بيش از آنكه جنبه عزاداري و تعزيه داشته باشد، صورت بزرگداشت امام حسين و تاييد خط و راهبرد او را داشته است . ‌
 فکر کردم کاش به جای ناله و زاری و عزاداری در ذائقه و حافظه ی ما نگاه و تفکری که منجر به شکل گیری انقلاب عاشورا شد نقش ببندند .

+ محمد امامی |


 چند روزی است عمویم به علت دفع شدید خون در بیمارستان بستری است ( اخبار مربوط به بستری شدن عمویم را به همراه تصاویرش اینجا ببینید ) . این چند روز خانواده آرام و قرار نداشتند ، پدرم بیشتر از همه نگران بود ، نگرانی را به وضوح در صدایش و نگاهش می دیدم . مادرم دعای توسل می خواند . عمو و مادر بزرگ و عمه ام از تبریز به تهران آمدند ، همه نگران از شرایط عمویم بودیم و در این نگرانی هم دل و یکرنگ . پزشکان معالج اش هم با وجود آزمایشهای گوناگون نوع و علت بیماری را مشخص نمی کردند و همین بیشتر نگرانمان می کرد . تا این که امروز همزمان با بهبودی نسبی حال عمویم در نتیجه یکی از آزمایشات علت بیماری مشخص شد و الحمد الله نگرانی ها تا حدود زیادی برطرف شد .
 در این چند روز اخیر مخصوصا بعد از عمومی شدن خبر بستری شدن عمویم دوستان زیادی به بیمارستان مراجعه کردند و عده بسیاری هم از تبریز و مرند و جلفا و ... تماس گرفتند و تلفنی جویای احوال عمویم بودند . وظیفه خودم دانستم که از طرف خانواده ام از همه این عزیزان مخصوصا آقای محمد صالح علای عزیزم تشکر و قدردانی کنم و برای همه آروزی عافیت و سلامتی داشته باشم .

×××××××

 امروز متوجه شدیم استاد شهناز در اتاق کناری بستری است . عکس عمویم و استاد شهناز را اینجا ببینید .
 

+ محمد امامی |


 امروز قرآن ترجمه آیت الله مکارم شیرازی را می خواندم ، در شرح آیات هفتاد و پنج تا هفتاد و نهم سوره بقره چنین نوشته اند :
 آیات 75 تا 79 سوره بقره یهودیان را به دو گروه تقسیم می کند :
گروه یکم ، کتاب آسمانی خود را می خواندند ولی آن را بنا به میل خود می نوشتند و تحریف می کردند و گروه دوم ، خواندن و نوشتن بلد نبودند و از کتاب آسمانی جز همان تحریف ها و دروغ هایی که گروه یکم به آنها می گفتند ، چیزی نمی دانستند . در ذیل این آیه نقل شده است : مردی به امام صادق (ع) عرض کرد : با این که عوام یهود اطلاعی از کتاب آسمانی خود جز از طریق عالمانشان نداشتند ، چگونه خداوند آنها را به خاطر تقلید از علما و پذیرش آنان مذمت می کند ؟ آیا عوام یهود با عوام ما که از علمای خود تقلید می کنند ، تفاوت دارند ؟
 امام فرمود  : << عوام ما و  عوام یهود از یک جهت فرق دارند و از جهتی مانند هم هستند . از آن جهت که مانند هم هستند خداوند عوام ما را هم مذمت کرده ، همان گونه که عوام یعود را نکوهش فرموده است . فرق آنها این است که عوام یهود از وضع علمای خود آگاه بودند و می دانستند که آنها با صراحت دروغ می گویند ، حرام و رشوه می خورند و احکام خدا را تغییر می دهند . آنها با وجدان خود این حقیقت را دریافته بودند که چنین اشخاصی فاسق اند و جایز نیست سخنان آنها را درباره خدا و احکام او بپذیرند و گواهی آنها را درباره پیامبران قبول کنند . به این دلیل ، خداوند آنها را نکوهش کرده است . اگر عوام ما هم از علمای خود فسق آشکار و تعصب شدید و حرص به دنیا و اموال حرام ببینند و از آنها پیروی کنند مثل یهود خواهند بود که خداوند آنان را به خاطر پیروی از علمای فاسق نکوهش کرده است . >> سپس امام فرمود : << عوام باید از دانشمندانی تقلید کنند که پاکی روح خود را حفظ می کنند ، دین خود را نگه می دارند و مخالف هوی و هوس و مطیع فرمان خداوند هستند . >>

+ محمد امامی |


  ششم و هفتم شهریور ماه پنجمین کنگره ملی مهندسی مکانیک ماشینهای کشاورزی و مکانیزاسیون با محورهای مکانیک موتور و ماشین های کشاورزی ، مکانیک محصولات کشاورزی ، فن آوری های نوین و مدیریت و مکانیزاسیون در دانشگاه فردوسی مشهد برگزار شد . از نکات مثبت این دوره بالا رفتن سطح کیفی و کمی مقالات نسبت به ادوار پیشین بود . بنا به اعلام دبیرخانه کنگره در این دوره بیش از 530 مقاله به دبیرخانه ارسال شده ، این در حالیست که اولین کنگره ملی مهندسی مکانیک ماشین های کشاورزی و مکانیزاسیون با تعداد کمتر از پنجاه عنوان مقاله و شرکت کنندگان کمتر از دویست نفر برگزار شده است . به گمانم برگزاری چنین نشستهایی نقش مهمی در حرکت به سمت توسعه دارد. کشاورزی امروزه ، با توجه به توسعه روز افزون صنعت ، بدون استفاده از توان موتور و ماشین نمی تواند جای خود را ثابت و استوار نگه دارد . در کشور ما استفاده از تراکتور و ماشینهای کشاورزی خیلی دیرتر از کشورهای اروپایی و آمریکا شروع شده و علاوه بر این عدم هماهنگی و تناسب ادوات وارداتی با شرایط کشاورزی ایران ، پایین بودن سطح دانش و مهارت در استفاده صحیح از وسایل و حفظ و نگهداری آنها و عواملی از این قبیل ، باعث جلوگیری از پیشرفت این رشته از علم مهندسی در ایران گردیده است .
  در حالی که امروزه در کشورهای توسعه یافته در کشاورزی دید سنتی به دید صنعتی و فرا صنعتی تبدیل شده است ، عصر ماشین نیز به نهایت خود رسیده است. در عصر جدید کشاورزی ارگانیگ، استفاده از ربتیک و هوش مصنوعی در کشاورزی مطرح می¬باشد . نانو تکنولوژی راه خود را به صنعت کشاورزی باز کرده است. با استفاده از ماهواره و حسگرها ( sensors ) و سنجش از راه دور ( remote sensing ) امکان کشاورزی دقیق ( precisoin farming ) بدون مداخله¬ی انسان امکان پذیر شده است . با این وجود در ایران رشته های فنی کشاورزی ( مکانیک ماشین آلات و مکانیزاسیون ) با کم توجهی و برخی ناملایمات دست و پنجه نرم می کنند.
  بخش خصوصی و تولید کنندگان از نبود اعتبار لازم ، اساتید دانشگاه از بی توجهی دولت و فارغ التحصیلان از نبود امنیت شغلی گله مندند . نکته ای که در قطع نامه پایانی کنگره هم به آن اشاره شده است . باید کاری کنیم که صنعت و کشاورزی به نیروهای متخصص این رشته اطمینان کنند. تا با ارتباط تنگاتنگ دانشگاه و صنعت به پیشرفت کشاورزی مان کمک کنیم.
  حقیقت این است که برای رسیدن به توسعه پایدار چاره ای جز پیشرفت در کشاورزی با استفاده از تکنولوژی روز نداریم و این امر چه در بحث خرد و چه در بحث کلان جز در سایه توجه بیشتر به مکانیزاسیون امکان پذیر نیست.
  نکته کلیدی در مورد رشته مهندسی ماشینهای کشاورزی محدود نکردن آن به تراکتور و ماشین آلات می باشد و تمام دانشجویان و متخصصین باید بدانند که معنای این رشته استفاده از کلیه ی ابزار مهندسی(الکترونیک، مکانیک، کامپیوتر و غیره) در پیشبرد کشاورزی مدرن می باشد.

********

این یاد داشت را برای روزنامه جهان صنعت نوشته ام .

+ محمد امامی |


  اینجایم مشهد . مشهد مقدس . ماشینی کرایه می کنم و به محل اقامتم می روم . اتاقم آماده است . طبقه چهارم  شماره 407 . پرده ها را می کشم . پشت پنجره اتاق من شهری است که دنیای خودش را دارد . آدمهای خودش ، زن و مرد ، پیر و جوان . در رفت و آمد . پر از سر و صدا و بگو مگو ، ته مانده های سیگار مچاله ، ریخته زیر پا . سکوت پشت پنجره فریبی بیش نیست . خسته ام . هنوز از محلات برنگشته راهی مشهد شده ام و حالا اینجایم روی تخت خواب . چشم هایم را می بندم . صدای نفس هایم را می شنوم و از شنیدن صدایشان لذت می برم .
 خسته ام و خستگی دلچسب آدمی را دارم که از کویری خاموش ، پر از فراز و نشیب ، گذر کرده و به سایه امن درختی کهن و جویباری جاری رسیده است . آفتاب پشت پنجره روی صورتم افتاده و رخت خواب گرم و نرم و دوست داشتنی است . دوست ندارم بلند شوم . از بیرون صدای رفت و آمد می آید ، صدای زندگی .
به طبقه اول می روم . وقت صبحانه است و آدم ها ، آدم های خواب آلود دسته به دسته دور میزی نشسته اند . پشت صورتهای خواب آلوده شان ، قصه ای خوابیده است . این غریبه ها از دورترین روزهای گذشته من می آیند .
 تا شب درگیر کنگره ام . دختری دستپاچه ، تند و تند مقاله اش را می خواند ، داورها و حضار سوال پیچش می کنند . نمی تواند پاسخ دهد . حوصله ندارم . می زنم بیرون . یک روز دیگر . امشب . فردا غروب . آخرین روز . صبح روز بعد . تهران . شهر بی آسمان .
 امشب عازم تهرانم . کنگره تمام شده . ماشینی کرایه می کنم برای خیابان امام رضا . اینجا هم از ترافیک و ازدحام خلاصی ندارم . پیاده می شوم و به حرم می روم . کفش هایم را تحویل می دهم . محو تماشای دیوار های بلند آینه کاری شده هستم . پشت اینها هنری نهفته است که ریشه در تار و پود این ملت دارد . به ضریح امام که نزدیک تر می شوی ازدحام دوچندان می شود .
اینجایم در جوار بارگاه امام هشتم . جماعتی در حال زیارتند با خواسته ای نهفته در دل . مردی زیر لب دعا می خواند . چشم هایش بسته است ، سرش را آهسته تکان می دهد و تسبیحی را دور انگشتانش می پیچاند ، باز می کند ، از نو می پیچاند . رویم را بر می گردانم . محال است به ضریح برسم . با فشار جمعیت جا به جا می شوم . تسبیح قرمز رنگ توی سرم می چرخد و به دور فکرهایم پیج می خورد . سرم گیج می رود . گوشه خلوتی می یابم . از جمعیت جدا می شوم و روبروی ضریح می ایستم . اینجا چه می کنم ؟ تا به حال کجا بودم ؟ دروغ می گویم . این جواب من نیست . دلم بی قرار است . چیزی در گلویم بالا و پایین می رود و از چشمانم بیرون می ریزد .
 می گذرد . بلیط توی دستم است . کارت پرواز را می گیرم . دنیایی دیگر پیش رویم است . دنیایی با اوهام سرگیجه آور که خواهی نخواهی بدان تعلق دارم .

+ محمد امامی |


  آخر هفته گذشته ام را در آذربایجان سپری کردم . سری به زعفرانیه زدم . کوی شبنم هشت متری سی ام . محله ای که هشت سال در آنجا زندگی کرده ام . نه تنها در مقایسه با زمانی که ساکن آنجا بودیم که نسبت به چند سال قبل که گذری از آنجا رد شده بودم تغییرات فراوانی کرده بود . امروز برای مادرم تعریف می کردم که آپارتمانهای چند طبقه جایگزین خانه های ویلایی شده اند . آقای علیزاده شش طبقه ساخته ، حاج یوسف خانه اش را کوبیده . خانه ما اما فقط نمایش تغییر کرده . سوپر مارکت محله مان که معمولا از آنجا خرید می کردیم ، همچنان پا برجا بود . شاید از معدود مکان هایی است که دستخوش تغییر نشده . از ماشین پیاده شدم . نیم ساعتی در حوالی منزل سابقمان قدم زدم . اگر چه گذر زمان رنگی نو به کوچه ها و خانه های آشنایم زده بود ، اما خاطرات شیرین گذشته برایم زنده شد . روزهایی که بعد از آمدن از مدرسه با شور و شوق فراوان تکالیفم را انجام می دادم تا عصر که هوا خنک شد بزنم بیرون و تا تاریک شدن هوا فوتبال بازی کنم . زمانی که ما تبریز بودیم اگر اغراق نباشد تمامی اهل محل را می شناختیم و با همه سلام و علیکی داشتیم ، دراین شهر بی آسمان اما همسایگان دیوار به دیوار خود را  نمی شناسیم .
 درسفر کوتاهم به تبریز و مرند و جلفا دیداری تازه کردم با تعدادی از دوستانم . هنگام بازگشت خسته بودم ، خواب در خواب می شدم ، رویا به رویا . از تبریز به تهران . با صدای مهمان دار بیدار شدم که اعلام می کرد تا دقایقی دیگر در فرودگاه مهرآباد به زمین خواهیم نشست و من از پنجره دریایی را دیدم که  ثانیه ای دیگر چون قطره ای به آن خواهم پیوست .

+ محمد امامی |


 پس از سفر کوتاهی که به استان لرستان داشتم ، آثار عباس معروفی را دوباره خوانی کردم تا این که امشب تصمیم گرفتم صفحات سیاسی هفته نامه شهروند امروز را ورق بزنم . مطالب شهروند امروز همیشه پر محتواست و این یعنی اینکه نمی توان شهروند را در دست گرفت و چند ساعتی وقت نگذاشت .
 
×××

در این مدت که به خواندن آثار عباس معروفی مشغول بودم شبها سر آسوده بر بالین می گذاشتم . شاد و زفت و فربه و گلگون از گشت و گذار در بهشت گمشده ام .

×××

 امشب اما آسوده خوابم نبرد . خسته بودم اما خواب نمی آمد . احساس کسی را داشتم که در دریای طوفانی رها شده است و کشتی نجات را نمی بیند . پشیمان بودم از اینکه ذهن درگیر داستانم را آلوده سیاست کرده ام .

×××

 دو سه خطی نوشتم تا آرام شوم .

+ محمد امامی |


 مدتی است خطی ننوشته ام . خودم را در خلاء می بینم و عبور از این خلاء زمان می برد . مخصوصا اگر درگیری غریبی داشته باشی با محیط پیرامونت با زمان و البته با خودت . گاهی نمی نویسم چون فکر می کنم ذاتا نویسنده نیستم . زمانی دچار اندکی غرور می شوم نمی نویسم تا نوشته ام كاری در حد و حدود كارهای پيشين نباشد و اغلب نمی نویسم چون نمی توانم . تاب مقاومت در برابر بیگانه را ندارم ، پس به لاک خودم فرو می روم و این غربت را این تنهایی را به همراه شدن با دیگرانی که نمی شناسندم و نمی شناسمشان ترجیح می دهم .
 تولد امام علی (ع) و روز پدر بهانه ای شد تا بنویسم و چه بهانه ای زیباتر از این . بهار امسال پدرم وارد چهل و نهمین سال عمرش شد . همیشه اولین خواسته ام از خدا طول عمر همراه با سلامتی برای پدر و مادرم بوده است .
 زمانی که تبریز بودیم ساعت که به سه بعد از ظهر نزدیک می شد زیر پایم صندلی می گذاشتم به هر ترتیبی بود به پنجره می رسیدم تا پدرم را انتظار بکشم . یاد دارم وقتی پدرم کتاب می خواند گوشم را روی کمرش می گذاشتم تا صدایش را بشنوم . زمانی که دانشگاه قبول شدم با مادر و خاله ام شیراز بودیم و پدرم تهران بود ، به تهران که برگشتم با یک دسته گل در فرودگاه منتظرم بود .
 در همه این سالها دوستش داشته ام . چه زمانی که کنارم بوده است و چه زمانی که کمترین نسیم مشترکی بینمان احساس نکرده ام . روزش مبارک .

+ محمد امامی |


 در یک روز گرم بهاری سر یکی از کلاسهای کسل کننده دانشگاهی نشسته ام . طبق معمول در ردیف یکی مانده به آخر کنار پنجره ، کاغذ و قلمی روبرویم است و سعی می کنم خودم را با حرفهای استاد سرگرم کنم . استاد محترم به قدری فرمول و x و y روی تابلو می نویسد و توضیح می دهد که دیگر از حرفهایش سر در نمی آورم . شروع می کنم تصنیف بوسه های باران استاد شجریان را روی کاغذ می نویسم . طنین صدای آسمانی اش در سرم می افتد .  شعرش از شفیعی کدکنی است و آهنگش از حسین علیزاده . ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران،بیداری ستاره در چشم جویباران/آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل،لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران / ... / پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند ، دیوار زندگی را اینگونه یادگاران / وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند ، تا در زمانه باقیست آواز باد و باران ...
 بر می گردم  و  بیرون را نگاه می کنم . تپه ای در دو سه کیلومتری دانشگاه ، پوشیده از درختان جنگلی ، انعکاسی از سبزی چمن . خیابانی که دانشگاه را به شهر می رساند و ماشینهایی که گاه و بی گاه رد می شوند . خانه های بزرگ و کوچک با سقفهای شیروانی . آسمان آبی و ابرهای روان .

 دردوردست ، سر سبزی نخلها چشمه ای را وعده می داد ، گاه چشمه پر آب بود و گلهای خرزهره برآن خمیده بود . دلفریبی گلهای این باغ چنان بود که دیگر نمی خواستم بگذارم و بگذرم ... آن بعدی بسی زیباتر بود ، از گلها و نواها انباشته تر بود . درختان عظیم تری بر آبهای فراوان تری خمیده بود . باز بایست می گذاشتیم و می گذشتیم .

  بر می گردم به کلاس . تقریبا همه مشغول نوشتن هستند و استاد مثال حل می کند . شعری از ریچاردبراتیگان برایم تداعی می شود ، روی کاغذ می نویسم اش . نام شعر هست در پژوهشکده فن آوری کالیفرنیا :
مهم نیست چه نوابغ لعنت گرفته ای هستند
این آقایان
من حوصله ام سر رفت .

+ محمد امامی |


 سی و یک خرداد سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران است . وی از جمله  شخصیتهایی است که به گمانم نسل من باید آنها را از نو بشناسد . سال اول دبیرستان ، سال آشنایی من با شهید چمران بود . دبیرستان ما ساختمانی داشت که به نام شهید چمران نام گذاری شده بود . بعدها فهمیدم او از دانش آموختگان همین دبیرستان است . تا آن زمان تصویری که از وی در ذهن داشتم مردی بود با محاسن بلند و شلوار نظامی . همان سال بود که مناجات اش را خواندم . به دلم نشست با او همراه شدم ، با او گریستم و شیفته نثر زلال و آسمانی اش شدم ، نثری که حکایت از دل دردمند نویسنده اش داشت .
 شهید چمران در دبیرستان هایی چون البرز و دارلفنون تحصیل کرد ، وارد دانشکده فنی دانشگاه تهران شد . با استفاده از یک بورس تحصیلی به دانشگاه های تگزاس و برکلی در ایالات متحده رفت . تحصیل در بالاترین سطوح علمی مانع از این نشد که چمران که روزی در قیام ملی سی تیر به پشتیبانی از نهضت مقاومت ملی و رهبرش زنده یاد دکتر محمد مصدق برخواسته بود از مبارزه سیاسی غافل بماند . مبارزه ای که ریشه در تعالیم  مرحوم آیت الله طالقانی در مسجد هدایت تهران داشت .
 دکتر چمران به عالی ترین مراتب در رشته الکترونیک و فیزیک پلاسما رسید . وی به لحاظ علمی از مفاخر کشور محسوب می شود ، اما افتخارات علمی  و مبارزات سیاسی برای آرام کردن دل بیتابش کافی نبود . می نویسد می خواهد از این به بعد آدم باشد . همه جلوه های رفاه را ترک می کند و برای آموزش های نظامی به مصر و الجزایر می رود و سرانجام به مبارزان لبنانی می پیوندد . دکتر چمران پس از انقلاب با آغاز جنگ تحمیلی خود را وقف دفاع از میهن کرد و جنگهای چریکی و نامنظم را سامان بخشید و سرانجام در دهلاویه شهید شد .
 عباس امیر انتظام در کتاب خاطراتش ( آن سوی اتهام ) خاطره ای از شهید چمران نقل می کند . می نویسد در تعطیلات عید در نخست وزیری آن کال بوده است که شهید چمران به دیدنش می آید و با چهره ای گرفته و ناراحت می گوید می خواهد ایران را ترک کند . عباس امیر انتظام به او می گوید من و تو هر دو دوست داشتیم در یک دولت ملی به کشور خدمت کنیم ، درست نیست که در این شرایط مهندس بازرگان را تنها بگذاریم . مرحوم دکتر چمران می گوید از دخالتهای بی جای روحانیت در امور دولت عاصی شده است . از شدت ناراحتی منقلب شده و می گرید . فکر می کنم خدا او را خیلی دوست داشت که به افتخار شهادت نایل اش کرد و نگذاشت که بماند و ببیند چه بر سر آرمانهایش آمده است .

+ محمد امامی |


 تصمیم داشتم بلافاصله بعد از امتحانات به مشهد بروم و اگر فرصتی شد ان شا الله تابستان امسال سفری داشته باشم به شیراز ، اصفهان و تبریز . شرکت در پنجمین کنگره ملی مهندسی مکانیک ماشین های کشاورزی و مکانیزاسیون که شهریور ماه امسال در مشهد برگزار میشود سفر مشهدم را به تاخیر انداخت . اما تعطیلات هفته گذشته باعث شد زودتر از زمانی که برنامه ریزی کرده بودم به تبریز بروم . با وجود اینکه صبح زود از تهران حرکت کردیم ، با ترافیک سنگینی مواجه شدیم که چند ساعتی مسیرمان را طولانی تر کرد . بخشی از این زمان را با پدرم در رابطه با دولت صحبت کردیم . تبریز هم در هر جمعی صحبت از احمدی نژاد و عملکردش بود . در جمع های صمیمی تر مطالبی راجع به احمدی نژاد بیان می شد که حقیقتا نمی شود آنها را نوشت . مطالبی که مودبانه آنها را حتما در قالب اس . ام . اس خوانده اید .
 شرایطی که در این سه سال پس از ریاست جمهوری احمدی نژاد در کشور ایجاد شده ، به گمانم زمینه ای را فراهم کرده است که اقبال مردم روز به روز نسبت به او کمتر شود و ادامه این روند منجر به انتخاب مجدد سید محمد خاتمی خواهد شد .
 حداقل برای من خاتمی رییس جمهور مطلوب نیست . فکر می کنم کسانی هستند که مدیریت بهتر و صداقت بیشتری نسبت به او دارند و برای ریاست جمهوری شایسته ترند از او . اما نباید فراموش کرد در دولت اصلاحات ، تورم ، گرانی ، مشکل بنزین ، بیکاری ، شکاف طبقاتی ، اعتیاد ، فساد ، مساله هسته ای و ... این طور مردم را اسیر خود نکرده بود . در سطح بین الملل چهره ایران بسیار مقبول تر از حالا بود . فضای فرهنگی کشور و آزادی های اجتماعی هم در آن سالها قابل مقایسه با شرایط امروز نبودند . 
 به هر حال امیدوارم انتخاب مردم در انتخابات سال آینده از روی آگاهی باشد و به فردایی بهتر برای ایران منتهی شود .

+ محمد امامی |


هفته گذشته یک شب مهمان یکی از اساتیدمان ( که مدتی قبل  درهمین جا مطلبی راجع به ایشان نوشتم ) بودم . صحبت از کنسرت اخیر لطفی با گروه شیدا شد و اینکه اگر امثال لطفی و مشکاتیان و شجریان این سالهایی را که  دور از هم بودند ، با یکدیگر همکاری داشتند ، آثاری که در زمینه موسیقی  تولید میشد ، پربار تر و چه بسا ماندگار تر از آثاری میشد که هر یک جداگانه ساخته اند . نمونه اش ایران سرای امید ساخته محمد رضا لطفی که با صدای استاد شجریان جاودانه شده است . البته من اشاره کردم برای کشوری که نمایش ساز در تلویزیونش ممنوع است ، با وجود نظریات مختلفی که درباره موسیقی مطرح است و هفت خوانی که سر راه هر هنرمند قرار دارد ، فعالیت این عزیزان قابل تقدیر است .
 صبح ، هنگام خداحافظی در کتابخانه استاد چشمم به کتاب مائده های زمینی آندره ژید افتاد . کتاب را امانت گرفتم و یک نفس خواندم . حیفم آمد بخشی از کتاب را در عادت می کنیم ننویسم : 
عزیمت وحشت انگیز در گرگ و میش پیش از سپیده دم . لرزش روح و جسم . سرگیجه.آنچه را هنوز می توان با خود برد جستن.- منالک در عزیمتهای خویش چه چیز را اینهمه دوست می داری ؟ درپاسخ گفت : پیش مزه مرگ را. یقینا دیدار چیزهای دیگر به قدر جدایی از چیزهایی که مرا ضرور است اهمیتی ندارد. آه !  ای ناتانائیل ، از چه بسا چیزها می توان گذشت ! جانها هرگز به آنقدر که باید میان تهی نمیشوند تا عاقبت آنقدر که باید از عشق سرشار شوند - ازعشق و انتظارو امید که تنها مایملک حقیقی ماست . - وه ! تمامی آن جایها که در آنها نیز می توان به خوبی زیست !- آن جایها که از سعادت سرشارست. مزارع پر کاه ، کارهای بی بها در دشتها ، خستگی ، آرامش عظیم در خواب ... رهسپار شویم ! و هر کجا که پیش آید درنگ کنیم !

+ محمد امامی |


 امروز آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی برگزار شد . منهم شرکت کرده بودم . خیلی ناراحت کننده است که سر جلسه کنکور سوال برایت آشنا باشد و نتوانی جواب بدهی ، یا بین دو گزینه شک داشته باشی و نتوانی گزینه صحیح را انتخاب کنی .
 تا بهمن ماه که آزمون سراسری برگزار می شود چند ماهی وقت دارم . الحمد الله برای ترم هفتم و هشتم واحدی نمانده که مجبور شوم کلاس بروم . بیست و چهار واحد این ترم انتخاب کرده ام و علاوه بر این ، هفت واحد دیگر را با هماهنگی اساتیدشان کلاس می روم تا ترم آینده فقط امتحان بدهم . سی و یک واحد کلاس رفتن در یک ترم کمی خسته ام کرده است . از طرفی از این هفته تا هشتم تیر ماه مدام امتحان دارم . هم به لحاظ جسمی و هم به لحاظ روحی خسته ام . باید استراحت کنم . به هوای تازه نیاز دارم .
 امروز بعد از مدتها کتابی به دست گرفتم . کلاه کافکا ، گزیده شعرهای ریچارد براتیگان . بعضی از شعرهایش بیشتر به دلم نشست ، به قول مقدمه کتاب ساده و فریبنده بودند . از جمله این شعر . شعری به نام عاشقانه .

چه قدر خوب است
که صبح بیدار شوی
به تنهایی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
دوست اش داری
وقتی دوستش نداری
دیگر

+ محمد امامی |


 تقریبا سه یا چهار ماه پیش بود که عمویم تصمیم گرفت در انتخابات دوره هشتم مجلس شرکت کند . از همان موقع پدرم و سایر اعضای خانواده و بعدها دوستان نزدیک ، مستقیم و غیر مستقیم مخالفتشان را باکاندیداتوری آقای دکتر اعلام کردند . دوستان مسائل مختلفی مطرح می کردند از جمله نداشتن زمان کافی برای تبلیغات ، پراکنده شدن برخی از اعضای ستاد ، تبلیغات سو کاندیداهای دیگر و ... نهایتا این طور نتیجه می گرفتند که فضای این دوره از انتخابات فضای سالمی نیست . با وجود مخالفتهایی که شد ، عمویم با توجه به اعتقاداتش و احساس وظیفه ای که می کرد بر تصمیم اش پا فشاری کرد و نهایتا وارد رقابتی شد که نتیجه اش از قبل قابل پیش بینی بود .
 با این همه  فرصتی برای من فراهم شد که کمتر برایم پیش آمده بود و آن هم سفر شدن با شعرا و اساتیدی چون احمد شفیعی ، مهندس احمدی ، دکتر آذر ، خانم دکتر هایده حائری ، دکتر محسن هاشمی ، دکتر نصر الله قادری و خانم عرفان نظر آهاری بود . ستاد ما هفته فرهنگی برگزار کرد که این عزیزان مهمانانش بودند و من میزبانشان .
 با مهندس احمدی و آقای شفیعی از تهران همسفر شدم و چند ساعتی هم در خدمت بقیه دوستان بودم . از ساعت هشت صبح که از هواپیما پیاده می شدند تا شروع مراسمشان و مجددا پروازشان به سمت تهران با هم بودیم .
 همان طور که عمویم در اختتامیه ی مراسم از من تشکر کرد منهم لازم می بینم به خاطر فرصتی که در اختیارم قرار گرفت از او تشکر کنم . فرصتی که تبدیل به کلاس درس شد . با برخی از اساتید به دیدن کلیسای سنت استپانوس در جلفا رفتیم . کنار رود ارس ایستادیم . ارس را و امواج خروشانش را تماشا کردیم و از هر دری سخن گفتیم ، از صمد بهرنگی که در ارس غرق شده است از داستان و داستان نویسی ، از سینما ، تئاتر ، موسیقی ، هنر ، معماری ، باستان شناسی ، عرفان ، مذهب ، ملیت ، تاریخ و ... .
 استاد قادری ، دکتر هاشمی ، مهندس احمدی و آقای شفیعی ، داستان خاکستری ام را خواندند و نیم ساعتی درباره داستانم و داستان نویسی صحبت کردند و تشویقم کردند به ادامه نوشتن . با دکتر قادری برای شنیدن سخنرانی پدرم به مسجد بازار رفتیم ، شام و نهار را با استاد هاشمی در جلفا خوردیم ، یک شب را با استاد شفیعی و مهندس احمدی با شعر خواندن گذراندیم از شعرای معاصر خودمان تا ریچارد براتیگان . خلاصه این که هفته خاطره انگیزی سپری کردم و این نوشته ام ادای احترامی است به اساتیدی که چند ساعتی در کلاس درسشان نشستم .

+ محمد امامی |


 گرچه زمستان هر ساله با سپیدی ها و سردی هایش رخ می نماید و درختان سبز را بر بوم روزگار ، چون اسکلت های بلور آجین بر زمین دل مرده ترسیم می کند ، اما در این نبرد هماره ، این بهار سبز پیروز است که آرام و رقصان از راه می رسد و همگان را آن چنان به شوق می آورد که می خوانند :

با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

پیش پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

+ محمد امامی |


 آقای دکتر سروش اخیرا مطالبی را مطرح کرده اند که با واکنش های تندی مواجه شده است . هر چند معتقدم شك آغاز انديشيدن است اما شخصا دوست ندارم به بعضي از مسائل شک كنم . من اگر نمازم را گاه به گاه می خوانم ، اگر برخی از واجبات را ترک می کنم و به برخی از محرمات مبادرت می کنم ، اما باورهایم را دوست دارم .
 احساس سرشار از شادی و غروری که بعد از خواندن نماز در من ایجاد می شود را با چیز دیگری عوض نمی کنم . خواندن قرآن ، دعای کمیل یا دعای ابوحمزه ثمالی چنان آرامش دلچسبی در من ایجاد می کند که از وصفش عاجزم . چه چیزی زیباتر از این که پاک و مطهر در خلوتت قرآن به دست بگیری ، بخوانی به نام خدای بخشنده بخشایشگر . ورق بزنی آیاتی را از خدای توبه پذیر مهربان که پیامبرش را رحمت للعالمین نامیده و در دلهای پیروانش رافت و مهربانی نهاده است .
 من شیرین ترین لحظات عمرم را کنار سفره افطار با خانواده ام گذرانده ام . بهار گذشته مینو دشت بودم برای نماز مغرب به مسجد جامع شهر می رفتم ، از این که می دیدم مسجد لبریز از جمعیت است و پیر و جوان با عشق و علاقه دوش به دوش هم به نماز می ایستند لذت می بردم .
 با این همه معتقدم باید شهامت اندیشیدن داشت و به همین دلیل دکتر سروش را تحسین می کنم و افسوس می خورم به حال کسانی که هنوز در تفکرات بیست سال پیش دکتر سروش سیر می کنند و خود را اهل اندیشه و تفکر می دانند و می نامند . بررسي تفكرات دكتر سروش از آغاز تا امروز به خوبي بيانگر سير روشن فكري ديني در ايران است و كمتر كسي است كه چنين جايگاهي داشته باشد .
 افرادی مانند مجید مجیدی که تندترین الفاظ را نسبت به دکتر سروش به کار می برند در مقامی نیستند که به گفتگو با او بنشینند . آخرین فیلمی که از مجیدی دیدم بید مجنون بود . فیلمی که به غیر از بازی خوب پرویز پرستوی چیز دیگری نداشت . کل داستان را میشود در ده دقیقه خلاصه کرد . در جهانی که قوم مجیدی می خواهند بسازند ، نباید عاشق شد . حقیقت را ، زیبایی را نباید دید ، باید کور بود تا زندگی کرد .

+ محمد امامی |


 هفته نامه شهروند امروز به مناسبت صدمین سال تولد مهندس بازرگان جشن نامه ای را منتشر کرده است .
 امروز این هفته نامه را خواندم . پرونده جالبی بود ، مهندس بازرگان از نگاه دوستان و منتقدان . به گواهی دوست و دشمن ، مرحوم مهندس بازرگان در طول دوران نخست وزیری خود ، در روزهای پر آشوب بعد از انقلاب ، گام به گام و با صداقت به آنچه اعتقاد داشت عمل کرد .
 در بخشی از این ویژه نامه گفتگویی شده است با عباس عبدی که حکایتش را با عباس امیر انتظام می دانیم . در طول گفتگو عباس عبدی به این دلیل از مهندس بازرگان انتقاد می کند که بازرگان سیاست نکرده است . اهل سازش نبوده است . جالب اینجاست ، عباس عبدی که این طور مهندس بازرگان را به باد انتقاد می گیرد امروز اصلاح طلب محسوب می شود و جالب تر اینکه از نظریه پردازان این جریان محسوب می شود . از سویی امیر محبیان نظریه پرداز جناح مقابل که اتفاقا ادعای اصلاح طلبی و روشن فکری ندارد ، عمل کردن مرحوم بازرگان را به آنچه می اندیشید را بسیار ارزشمند می داند .
 به گمانم اگر اصلاح طلبانی که هشت سال دولت را در اختیار داشتند از تبار عباس عبدی ها نبودند ، امروز نگران سلطه اقلیت بر اکثریت نبودیم .

+ محمد امامی |


 می گویند شب یلدا طولانی ترین شب سال است . نمی دانم چرا شب یلدا مرا یاد تبریز می اندازد . سیزده سالی که در تبریز زندگی می کردیم ، شبهای چله معمولا در خانه خودمان بودیم یا در کنار خانواده پدری . تبریز که باشی شب را ، سرمایش را و بلند بودنش را بیشتر می فهمی .
 تهران هم که آمدیم به رسم دیرینه این شب را در کنار خانواده بودیم . خانواده مادری . امسال اما شب چله برای من متفاوت تر از هر سال گذشت . در تنهایی و خلوت . دوست داشتم این تنهایی را احساس کنم ، آنهم در بلندترین شب سال . آزمایشگاه مقاومت مصالح بهانه ای شد که تجربه اش کنم :
 شعله های آبی بخاری اتاق را گرم می کنند و عقربه های ساعت آرام و روان در حرکتند . ثانیه ای پی ثانیه دیگر و حضرت استاد می خواند :
کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود

+ محمد امامی |


به گمانم ما بیشتر از جوامع دیگر عادت میکنیم . همین عادت کردن سبب شده
فراموش کار هم بشویم . کم نیستند چیز هایی که از یاد برده ایم .
 مثلا فراموش کرده ایم این کشور با موقعیت جغرافیایی اش ، با آب های آزاد جنوبش ، با معادن غنی اش ، با جنگل های شمالش و حتی با کویر کم نظیرش و مهمتر از همه با مردم باهوش و زیرکش سهمش از دنیای امروز خیلی بیش از این باید باشد که هست .
فراموش کرده ایم با داشتن کارخانه های ذوب آهن ، فولاد سازی ، پتروشیمی ، تراکتور سازی و ...
که مولفه های یک کشورصنعتی محسوب میشوند و با وجود برخوردار بودن از در آمد مجانی نفت ، در بسیاری از ابعاد در ردیف کشورهای عقب مانده دنیا به شمار می رویم .
اگر به فرصت طلبی ، بی برنامگی ، شعار زدگی و قانون گریزی عادت کرده ایم ، اگر مسولیت ناپذیر ، ریا کار ، احساساتی ، خود محور ، برتری جو ، حقیقت گریز و ظاهر ساز هستیم به این دلیل است که خود را فراموش کرده ایم .
با تاریخ بیگانه ایم از گذشته دیگران بی خبر و گذشته خود را از یاد برده ایم .

هفته نامه چلچراغ

+ محمد امامی |



  پشت پنجره اتاقم ایستاده ام . پرده را کنار می زنم . لایه ای گرد و خاک شیشه را پوشانده است . نور سربی رنگی می تابد .
 شب به شهرک غرب  می روم  . اینجایم . مدرسه روشنگر .  روی زمین نشسته ام . تکیه به جایی نداده ام . بلند گو می خواند  . از هر طرف ناله ای بلند است . گریه و شیون سراسرسالن را پر کرده است . بوی گلاب با بوی عرق مخلوط شده است . کسی از کنارم رد می شود بوی تند عطر می دهد . شانه ها می لرزند . مرد میانسالی در نزدیکی ام با آه جانسوزی که می کشد بر سر و صورت خود می زند . چراغها را خاموش می کنند . بلند گو فریاد می کشد ، ضجه می زند . دستم را روی پیشانی ام می گذارم و روی زانوهایم خم میشوم . بلندگو بالای سرم ناله می کند . چشمهایم را می بندم . به گذشته می روم . همین شب ، همین سالن . صورتم غرق اشک است . فریاد ادرکنی ادرکنی ام گم می شود . عقب تر می روم . یکسال . هوا سردِِِ سرد است . ایستاده ام . جا برای نشستن نیست . در حیاط ایستاده ام . از هر طرف بانگ هو ... هو ... بلند می شود . بهارستان ام  ، خانقاه شیخ صفی .
  بلند گو می خواهد بلند شویم  . می ایستیم . دستها هماهنگ بالا می روند و روی سینه ها آرام می گیرند . حواسم پرت است . منتظرم . آقا دیر کرده است . عده زیادی دم در ایستاده اند . می دانم  خیابانهای اطراف هم همین وضعیت را دارند . پیر و جوان .
  از در چشم بر نمی دارم . صدای صلوات بلند می شود . کوچه ای باز می شود و آقا می آید . جمعیت فشار می آورد ، غفلت کنم زیر دست و پا له می شوم . یکی دست آقا را می بوسد ، دیگری شانه اش را . دست بر عبایش می کشند و به سر و صورت خود می مالند . نمی توانم نزدیک شوم . کفشهایم را دستم گرفته ام و با فشار جمعیت جا به جا می شوم . پشت سر هم چند صلوات فرستاده می شود و می نشینیم . از این فاصله آقا را ندیده بودم . غرق تماشایش می شوم . دوستش دارم . آمده ام در هوایش تنفس کنم . دو سال پیش دوستم مرا اینجا آورد  . خودش و پدرش از مریدان آقا هستند . از آن شب بارها خواسته ام به دست بوسش روم ، اما خجالت می کشم . گنه کارم و روی سیاه . شرمنده ام . صلوات دیگری بلند می شود . تمام وجودم گوش می شود . شاید بتوانم شیطان را چند دقیقه ای فراموش کنم و قطره ای از زلال سخنان آقا بر جانم بنشیند. یک سال بیمه ام تا شب قدری دیگر .
 قرآن به سر می گیریم . گلویم گرفته است . سخت نفس می کشم . چیزی در گلویم بالا و پایین می رود ، به صورتم می آید و از چشمهایم بیرون می ریزد . شانه هایم می لرزند . سبک شده ام . راحت به تخت خواب می روم ، صدای نفس کشیدنم را می شنوم و از صدای یکنواختش لذت می برم . خواب دلچسبی می کنم .
  پشت پنجره اتاق می ایستم . دستمال را خیس می کنم و روی شیشه می کشم . آسمان آبی است . چشمانم پر از اشک می شود ، مانده ام از شوق است یا از آفتاب .

تهران
مهر هشتاد و شش

+ محمد امامی |


 راجع به تاثیر گزاری یک رمان خوب چیزهایی شنیده بودم و فکر می کردم داستان بهشت گمشده انسان است .
  همسایه های احمد محمود را که خواندم فکر کردم بهترین رمانی است که احمد محمود نوشته ، همین احساس را نسبت به داستان یک شهر داشتم و تا حدودی زمین سوخته .
 با مدار صفر درجه زلف گره زدم ، با شخصیتهایش زندگی کردم ، در ساعاتی که کتاب را نمی خواندم بی قرار بودم ، انگار کسی یا کسانی منتظرم بودند ، تا کتاب را به دست نمی گرفتم آرام نمی شدم ، نوذر ، باران ، بلقیس همه را احساس می کردم ، فردای روزی که مدار صفر درجه را خواندم کلاس آمار مهندسی داشتم ، در فاصله استراحت بیست دقیقه ای ، شروع کردم به نوشتن اسامی شخصیتهای مدار صفر درجه ، سی و سه مورد به ذهنم رسید و یادداشت کردم . مدار صفر درجه شاهکار بود ، کاش این توانایی را داشتم که بیشتر از مدار صفر درجه می نوشتم .
 چند روز بعد حکایت حال ( گفتگوی لیلی گلستان ) با احمد محمود را خواندم . گلستان از محمود می خواهد توصیه ای به نویسندگان جوان بکند . پاسخ می شنود :
  (( فقط یک توصیه دارم . جوانها وقتشان را با محفل بازی تلف نکنند ... بخوانند و بنویسند . کار بکنند . برای مطرح شدن وقت هست . عجله نکنند ... جوان اگر به خودش اعتقاد دارد ، به کارش اعتقاد دارد ، باید کار کند . فقط کار ... ))
  از صبح درخت انجیر معابد را خوانم . به صفحه 734 رسیده ام . امروز تاثیر یک رمان اثر گزار را با تمام وجود درک کردم . دو بار زمانی که کتاب را می خواندم ، چشمانم پر از اشک شد ...
 احساس کردم که باید راجع به احمد محمود بنویسم ، نسبت به ایشان احساس دین کردم ، عجیب این که شب جمعه هم هست ، فاتحه ای برای شادی روحش می فرستم .
 روحش شاد .

+ محمد امامی |


  فکر می کنم مهمترین چیزی که فراموش کرده ایم ، خودمان هستیم . ایرانی بودن ، مسلمان بودن ، شیعه بودن و وجودمان دست خوش فراموشی شده است . به گمانم این بدترین دردی است که دچارش هستیم .
  روزگاری وطن پرستی مان به تاراج رفت ، سالیانی گذشت تا مسلمانی مان فراموش شد و دیری نگذشت که هویتمان را فراموش کردیم .
 باری دل در این برهوت دگر گونه چشم اندازی می طلبد ... هستند کسانی که امید را و فردا را از یاد نبرده اند :

گفتمش خالیست شهر از عاشقان
مرد اینجا نماند
مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش
گفت چون روح بهاران آید
مردها جوشد ز خاک
آنسان که از باران و گیاه و آنچه می باید کنون
صبر مردان و دل امیدواران بایدش

 میلاد منجی بشریت مبارک

+ محمد امامی


 هر چه به زمان برگزاری انتخابات نزدیک تر می شویم ، روزنامه ها رنگ و بوی دیگری می گیرند . سالهاست طرح آزادی می ریزند و لاف دموکراسی می زنند هر روز از صلح صحبت است و هر شب از جنگ حکایت . چرا ؟
در این میان آن چه آزار دهنده است ، فراموش شدن ایران است . کمتر می بینم کسی یادی از ایران بکند ، تلاش همه برای تصاحب قدرت است .در این نبرد نابرابر اصولگراها تلاش می کنند حاکمیت را هم چنان یک دست در اختیار خود داشته باشند و اصلاح طلبان در جستجوی راهی برای ورود به حاکمیتند که بدون داشتن اهرم قدرت نمی توان کاری از پیش برد . متاسفانه در گفتمان رایج دوستان نشانی از این سرزمین کهن نیست . ایران غریب واقع شده است ، قدرتمندان باده قدرت را چنان سر کشیده اند که مست مست اند ، سیاستمداران در پی سیاستی دیگر ، مردم هم گرفتار خود .فراموش کرده اند :
<< آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری ... >>
 برای یک لحظه هم کسی نمی اندیشد که این سرزمین با موجودیت تاریخی اش ، با فرهنگ و تمدن اش با گذشته و امروزش به کجا خواهد رفت .روزگار غریبی است و بازار دروغ را فروغ . نشانی از عشق به این آب و خاک در بزرگ و کوچک نیست .
حضرت امیر در جایی فرموده اند :
حکومت درست نمی شود مگر این که مردم استقامت کنند .
 کدام مردم ؟ کدام استقامت ؟

+ محمد امامی |


دیشب نشست هم اندیشی نمایندگان اصلاح طلب ادوار مجلس به میزبانی آقای کروبی برگزار شد .
 نکته ای که بیش از همه توجه مرا به خود جلب کرد ، حضور گرایش های مختلف در کنار هم بود . تقریبا از تمامی گروه های اصلاح طلب نماینده ای در جمع حضور داشت ، از مجمع روحانیون مبارز و جبهه مشارکت و خانه کارگر گرفته تا ملی مذهبی ها .
 گرد هم آمدن اصلاح طلبان با گرایش های مختلف اتفاق مبارکی بود که به همت آقای کروبی رخ داد . شخصیتی که صداقت ، صمیمیت و تجربه اش وی را به یکی از لیدرهای اصلاحات تبدیل کرده است .
کنار هم قرار گرفتن کروبی ، هاشمی رفسنجانی و سید محمد خاتمی از نظر من ، برگ برنده اصلاح طلبان در اتخابات آتی خواهد بود .
دیشب که امیدوار به آینده در حال بازگشت به منزل بودم ، دعا می کردم این بار قدر فرصتها را بدانیم و مانند دوم خرداد به هدر ندهیم تا بار دگر روزگار چون شکر آید .

+ محمد امامی |


با ما گفته بودند :
<< آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت ،لیکن به خاطر آن عقوبتی جانفرسای را تحمل می بایدتان کرد.>>
عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم آری
که کلام مقدس مان باری از خاطر گریخت.
                                                                    احمد شاملو

به گمانم ما بیشتر از جوامع دیگر عادت میکنیم . همین عادت کردن سبب شده
فراموش کار هم بشویم . کم نیستند چیز هایی که از یاد برده ایم .
 مثلا فراموش کرده ایم این کشور با موقعیت جغرافیایی اش ، با آب های آزاد جنوبش ، با معادن غنی اش ، با جنگل های شمالش و حتی با کویر کم نظیرش و مهمتر از همه با مردم باهوش و زیرکش سهمش از دنیای امروز خیلی بیش از این باید باشد که هست .
فراموش کرده ایم با داشتن کارخانه های ذوب آهن ، فولاد سازی ، پتروشیمی ، تراکتور سازی و ...
که مولفه های یک کشورصنعتی محسوب میشوند و با وجود برخوردار بودن از در آمد مجانی نفت ، در بسیاری از ابعاد در ردیف کشورهای عقب مانده دنیا به شمار می رویم .
اگر به فرصت طلبی ، بی برنامگی ، شعار زدگی و قانون گریزی عادت کرده ایم ، اگر مسولیت ناپذیر ، ریا کار ، احساساتی ، خود محور ، برتری جو ، حقیقت گریز و ظاهر ساز هستیم به این دلیل است که خود را فراموش کرده ایم .
با تاریخ بیگانه ایم از گذشته دیگران بی خبر و گذشته خود را از یاد برده ایم .

+ محمد امامی |


تصویری که از روزهای بعد از امتحانات در ذهن داشتم ، با واقعیت جور درنیامد . قصد داشتم مطابق برنامه ای که تنظیم کرده ام روند مطالعاتی ام را در زمینه داستان نویسی با جدیت ادامه دهم و در کنارش به مطالعه زبان و دروس کارشناسی ارشد بپردازم .
اما مثل برنامه ریزی های گذشته ام ، همه چیز به هم خورد با این تفاوت که این بار چندان مقصر نبودم . پروژه یک درس سه واحدی مورد قبول استاد واقع نشد و متاسفانه قسمت زیادی از وقتم صرف کار کردن بر روی پروژه جدید شد و علاوه بر این مجبورم سفری دو سه روزه به شهرستان محل تحصیلم داشته باشم .
البته چندان هم ناراضی از تعطیلات نیستم ، به لطف خدا چند روزی استراحت کردم و چند فیلمنامه خوب از کریستف کیشلو فسکی خواندم ، ده فرمان و قرمز و سفید و آبی اش را به همراه چند فیلم از پولانسکی دیدم ، داستان یک شهر احمد محمود را خواندم و بالاخره دیداری با دوستان و اقوام تازه کردم .
در طول شبانه روز بیشتر ساعات را در اتاقم سپری میکنم و کمتر از خانه بیرون می روم ، چند روز پیش که برای کاری از منزل خارج شدم در کوچه و خیابان با مردمی مواجه شدم با چشمان بسته ، یا عبوس و اخمو .این تصویر را طی ماه ها و سالهای گذشته به یاد دارم . احساس میکنم چیزهای هستند که فراموششان کرده ایم ، در زندگیمان بس به همه چیز و  همه کس عادت کرده ایم که دچار فراموشی شده ایم.
این را داشته باشید تا بعد.

+ محمد امامی |


این آیه قرآن را خیلی دوست دارم :
<< و ما در دلهای پیروان محمد رافت و مهربانی نهادیم ... >> آیه ای است که به دل مینشیند ، در عمق جان اثر می کند ، به خود میبالم که پیروی از پیروان محمد (ص)هستم . پیام آوری که از جنس مردم بود ، رابطه اش با مردم مثل پدر و دوست بود ، توی روی همه لبخند می زد و در یک کلام رحمت للعالمین بود .

میلاد پیامبر اکرم مبارک

+ محمد امامی |


دلم میخواد با تو و بوی گلاب و سبزی سبزه تازه بشم.
نا گفته هام مثل همیشه نیست ، کمتر شده ، شاید همه را گفتم.
نه ...
خدایا ! چرا همه چیز فراموشم شده ؟
چرا حرف تازه ای ندارم ! چرا اینبار دلتنگ نیستم ؟
کجا رفته اونهمه بغض ؟
کجا رفته شوق موندن ؟
خدایا ! میدونم ، گناهکارم ، بنده ای نیستم که به فرشته هات با افتخار نشونش بدی و بگی:  "فتبارك الله احسن الخالقين"
تو هستی ، من هم گوشه ای تاریکم ، سرد شده ام ، میدونم .
گرفتارم ، نا کجا رفتم ، خطا کردم .
اما به همین قرآن و به همین زیبایی و طراوت ، میخوام دوباره سبز بشم.
خدایا به عظمتت قسم ... اینطور مجازاتم نکن.
يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

 

+ محمد امامی |


محمود دولت آبادی در مصاحبه ای که با هفته نامه چلچراغ داشته بیان کرده :
<<نسل شما به هیچ چیز ایمان ندارد>>
قصد نقد سخن ایشان را ندارم چرا که می بینم نسلی که من هم جزئی از آن هستم شناسنامه ای ندارد ، امروزی دردناک را سپری میکند و فردایی اسفناک را به انتظار نشسته است.
 ما را چنان دچار کرده اند که نمی دانیم دردمان چیست ، نمی دانیم کیستیم و چه میخواهیم و از همه بدتر نمی دانیم نسلی که ما تربیت خواهید کرد چه بر سر این سرزمین خواهد آورد ؟
نسل ما با انواع و اقسام مشکلات دست و پنجه نرم میکند ، بیکاری و مسکن کوچکترین مشکلات او برای ادامه مسیرند ،همواره خطراتی چون اعتیاد و فساد و ... در کمینش نشسته اند با این وجود اوست که غیرت میکند و به فردایش امید دارد.
اگر این نسل متهم به بی هویتی و بی ایمانی میشود خود بیگناه است ، او را این طور بار آورده اند ، مگر نه این است که هر بذری در خاک مساعدش ریخته شود ، پرورش می یابد ؟

+ محمد امامی |


انتخابات ریاست جمهوری نزدیک بود.همکاری دوری با ستاد رسانه های دکتر محسن رضایی داشتم.
برای کاری به منزل ایشان رفتم ، قرار بود متن مصاحبه ایشان را با یکی از شبکه های خارجی تصحیح کرده و به ستاد ارسال کنم.
از قضا باید پشت همان کامپیوتری مینشستم که مرحوم رسول ملا قلی پور از آن استفاده می کرد ، اولین بار بود که ایشان را میدیدم ، شلوار شش جیب پوشیده بود با پیراهن سیاهی که یقه اش باز بود ، خوش برخورد بود و مهربان
خلاف آن چیزی که شنیده بودم.
خبر فوتش را که شنیدم ، شوکه شدم ، باورم نمیشد ، همین چند هفته پیش بود که میم مثل مادرش  را دیدم.عجیب بی حوصله شدم ... 

+ محمد امامی |