نگاه انتقادی ، طنز گزنده و بازیهای حساب شده از جمله مواردی بود که از مجموعه ی مرد هزار چهره در خاطر داشتم . به اینها اضافه کنید اعتراض ها و حواشی مربوط به این سریال را در سال گذشته تا انتظارم برای پخش سریال مرد هزار چهره ی 2 رنگی معقول به خود بگیرد .
مرد دو هزار چهره پخش شد اما چنگی به دل نزد . لا اقل در تجربه ی شخصی ام چنین است . مسعود شصت چی پس از موفقیت سال گذشته اش امسال در چند موقعیت جدید قرار گرفت اما نه از سیر حوادث بلکه از روی آگاهی . بر خلاف سری اول سریال که قرار گرفتن مسعود شصت چی در هر موقعیت باز خورد اجتماعی زیادی به همراه داشت موقعیت های جدید محافظه کارانه انتخاب شده بودند . به جز قسمت هایی که اشاره ی مختصری شد به مناسبات پشت پرده ی فوتبال ، سایر قسمتها به نظرم حرف تازه ای برای گفتن نداشتند . اتفاق خاصی رخ نداد و سریال چه به لحاظ لحن و چه محتوا ادامه ی سریال سال گذشته بود با این تفاوت که از بازیهای درخشان بازیگرانش خبری نبود و اثری هم از وسواس کارگردان بر روی اثر دیده نمی شد .
به نظرم در مواردی که ذکر شد نقش مهران مدیری برجسته تر است . اگر آنچه که مهران مدیری در این سالها ساخته را مرور کنیم با مجموعه ای مواجه می شویم که هر کدام خاطره ای خوش در ذهن ما به جا گذاشته اند . سریالهایی که در زمان پخش بینندگان بسیاری را پای تلویزیون می نشاندند از ساعت خوش گرفته تا پاورچین و نقطه چین و شبهای برره . به بیراهه نرفته ایم اگر بگوییم موفقیت این برنامه های تلویزیونی مدیون نبوغ مهران مدیری در مقام کارگردانیشان بوده است . مدیری از تک ستارگان تلویزیون ماست . چه در عرصه کارگردانی و چه در عرصه ی بازیگری . با مقایسه ی فیلم های اخیر او با کارهای پیشین اش به سادگی متوجه رشد چشمگیر او در بازیگری می شویم . استعداد و پشتکار او به عنوان بازیگر علاوه بر رشد چشمگیرش ، ضعف های او را تبدیل به ویژگی های منحصر به فرد کرده است که بیننده برای دیدن آنها پای تلویزیون می نشیند .
امسال که مرد دو هزار چهره پخش شد به نظرم رسید مهران مدیری در تلویزیون اشباع شده است . شاید مدتها یکه تازی او را بی انگیزه کرده باشد ، وقتش رسیده شانسش را در جای دیگری بیازماید ، جایی مثل سینما .
جعفر مدرس صادقی از جمله نویسندگان توانای ماست . داستان را می شناسد ، خوب و سنجیده می نویسد ، نوشته هایش موجز است و وقت تلف نمی کند . درهمین کتاب آخرش بیژن و منیژه نه زیاده گویی کرده و نه از چیزی فروگذار کرده است می شود کتاب را راحت تا آخر خواند و از آن لذت برد . مدرس صادقی با نثر ساده و روانی که دارد به ساختی رسیده که مختص خود اوست و او را از دیگران تمییز می دهد . وجه تمایزش با سایرین اما محدود به فرم اثرش نیست که در محتوا و درون مایه و نوع نگاه وی به جامعه است .
در بیژن و منیژه با گزارش های تکه تکه ای که می دهد تصویری پیش روی خواننده اش می گذارد که حکایت از جامعه ای ایستا دارد . تصویری ساختاری و مفهومی از سرگردانی . در کل داستان هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و تلاشی هم برای رخ دادن چنین رویدادی نمی شود . شخصیت های داستان نه قهرمان که بیشتر یک ضد قهرمانند . سعید شخصیت اصلی داستان با این که امروزی است ، به شدت به دیروز چشم دوخته و همواره سعی در یاد آوری خاطرات کودکی و نوجوانی خود دارد . هما یا بنفشه ، اردلان و دیگران یا مردمی هستند فریب کار و یا مردمی فریب خورده و متوهم . گویی مدرس صادقی با رمان نسبتا کوتاهش آینه ای در برابر خواننده می گذارد تا زندگی فرسوده و زنگ زده اش را به تماشا بنشیند . بیژن و منیژه روایت انسانهای خسته ، بیمار و مجنونی است که زندگی را فراموش کرده اند . به همین دلیل است که در آن اثری از تلاش و کوشش و پشتکار برای رسیدن به آرمان یا هدفی نیست . گویی نویسنده می کوشد تا به خواننده اش فرصتی بدهد برای فکر کردن و به او شوکی وارد کند تا گوشه ای از زندگی ملال آورش را زیر و رو کند ، بیاندیشد و فرصتی برای نفس کشیدن داشته باشد . بیژن و منیژه داستان ماست و جعفر مدرس صادقی نویسنده ی روزگار ما .
هم زمان با امتحانات پایان ترم فیلم هایی از استنلی کوبریک که به دستم رسیده بود را دیدم .
2001 یک اودیسه فضایی (2001: A Space Odyssey) ، لوليتا (lolita) ، پرتغال کوکی (A Clockwork Orange) ، درخشش (The shining) ، غلاف تمام فلزي (Full Metal Jacket) و چشمان کاملا بسته (Eyes Wide Shut) فیلم هایی بودند که تماشايشان كردم .
كوبريك با اقتباس از آثار بزرگ ادبي و در ژانرهاي مختلف سينمايي فيلمهايش را ساخته است . "درخشش " سينماي وحشت ، "2001 يك اوديسه فضايي" سينماي تخيلي ، "چشمان كاملا بسته" سينماي مجهول و رازگونه ، "غلاف تمام فلزي" سينماي جنگ و بالاخره لوليتا در ژانر كمدي .
در اين ميان پرتغال كوكي كه بر اساس داستاني از آنتوني بورخس ساخته شده ، چيز ديگري بود . اگر كوبريك در فيلم 2001 يك اوديسه فضايي با تصوير كردن كامپيوتر سخن گو در قالب يك زن نشان مي دهد كه ماشين ، انسان مي شود ، در پرتغال كوكي انسان رو به زوال را به تصوير مي كشد كه تبديل به ماشين مي شود ، ماشيني كوكي بدون كوچكترين قدرت اراده و اختيار .
الكس جواني كه در هيچ قيد و بندي نيست به زندان مي افتد و سپس تحت درمان برنامه درماني جديد دولت براي مبارزه با جرم و جنايت قرار مي گيرد و در نهايت پس از گذراندن دوران درمان تبديل به انساني مي شود كه توانايي انجام جرم و گناه را ندارد . كوبريك به زيبايي انساني كه تحت سلطه حكومت در اثر شستشوي مغزي و كنترل فكري به ماشين تبديل شده را به تصوير مي كشد . امروز ديگر زندان مكاني كه تا ديروز جسم انسان در آن تحت اسارت و كنترل بوده صاحبان قدرت و حكومت را ارضا نمي كند .
امروز حكومتها خواهان تسلط بر ذهن و روان و اراده مردمند و اين چيزي است كه پرتغال كوكي كوبريك هنرمندانه به تصوير مي كشد .
در دوره ای که آثار احمد محمود را خواندم ، با فضاهای جدیدی آشنا شدم . سه رمان بلند او همسایه ها ، مدار صفر درجه و درخت انجیر معابد هریک دنیایی متفاوتند . در آن دوره فرصت خواندن « آدم زنده » نوشته ممدوح بن عاطل ابونزال ترجمه احمد محمود را پیدا نکردم . تنها مقدمه مترجم را خواندم . راجع به نویسنده داستان توضیح داده بود :
« تن به مصاحبه مطبوعاتی نداده است ، در سال 1931 به دنیا آمده ، مردی بوده میان قامت ، سفید رو و کمتر حرف می زده است .»
مدتی که گذشت حین خواندن کتاب « محمود ، پنج شنبه ها ، درکه » نوشته برزو نابت به مطلبی برخوردم که برایم غیر منتظره بود . کتاب شرح ملاقات و گفتگوهای نویسنده با محمود است . در یکی از این گفتگوهای دوستانه ، محمود از کتاب تازه اش « آدم زنده » می گوید . چشمانش برق می زند و با خنده می گوید : « خودم نوشتم ... کتاب را به یک اسم عربی معرفی کردیم . انگار که حوادث اش در بغداد می گذرد و ربطی به ما ندارد . راحت و آسوده چاپ شد . »
اولین باری بوده که در عمرش کتابی را بی بهانه و دلهره چاپ کرده است . از این که چرا نویسنده بزرگی مانند محمود مجبور می شود کتابش را با اسم دیگری چاپ کند بگذریم ، خواندن کتاب خالی از لطف نیست .
محمود داستانش را به ساده ترین شکل ممکن روایت کرده است ، از همین روست که می توان « آدم زنده » را خواند و به راحتی از آن لذت برد . آدم زنده از سوی انتشارات معین روانه بازار کتاب شده است .
سه قطره خون عنوان داستان کوتاهی است از مرحوم صادق هدایت که در سال 1311 منتشر شده است . عده ای بر این باورند که هدایت با نوشتن سه قطره خون و زنده به گور خود را برای خلق بوف کور آماده می کرده است . درهر سه داستان راوی انسانی است روان پریش که به نوعی متمایز از دیگران است . روای داستان سه قطره خون که در بخش پایانی داستان و از زبان دوستش سیاوش میرزا احمد خان نامیده می شود ، یک سالی است که در بیمارستان روانی بستری است و تا یک هفته دیگر مرخص می شود . داستان در دو بخش روایت می شود . بخش اول داستان در زمان حال سپری می شود و بخش دوم داستان مانند آنچه در بوف کور شاهد هستیم در گذشته روایت می شود ، بر خلاف بوف کور در سه قطره خون گذشته ملموس تر است .
دربخش اول داستان ضمن گفته های راوی با محیط بیمارستان و بیماران آن آشنا می شویم ( خیلی از آنها اگر معالجه شوند و مرخص شوند ، بدبخت خواهند شد ) . یکی از بیماران قصابی است که دل و روده خودش را پاره کرده است ( می گفتند او قصاب بوده به شکم پاره کردن عادت داشته ) . دیگری صغرا سلطان است که چند بار قصد فرار داشته اما موفق نشده است . پیر زنی است که خود را دختر چهارده ساله می پندارد ، صورتش را گچ دیوار می مالد و گل شمعدانی سرخابش است ( اگر معالجه بکند و در آینه نگاه کند ، سکته خواهد کرد ) دیگری تقی است که عقیده دارد زن باعث بدبختی مردم است ، اما خودش عاشق صغرا سلطان شده است . ناظم کاراکتری است که راوی معتقد است آن چه بر سر بیماران می رود زیر سر اوست ( هر که او راببیند می گوید چه آدم بی آزار بیچاره ای است که گیر یک دسته دیوانه افتاده است ) راوی می گوید ناظم را می شناسد ، او دست همه دیوانه ها را از پشت بسته است . بدستور او قراول دم در گربه ای را با تیر زده است و سه قطره خون از گربه در پای کاج ریخته است که ناظم هر روزدر زیر درخت کاج آنها را نگاه می کند و اگر از او بپرسند خواهد گفت که این سه قطره خون مال مرغ حق است .
عباس شخصیت دیگری که در بخش اول با او آشنا می شویم ، عکس برگردانی از راوی است (از همه اینها غریب تر رفیق و همسایه ام عباس است ) عباس ادعا می کند تار می زند ، شاعر است و شعری سروده که گویا برای همین شعر او را به بیمارستان آورده اند :
دریغا که بار دیگر شام شد سراپای گیتی سیه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد مگر من که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشی در مزاج به جز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج چکیده است بر خاک سه قطره خون
در اینجا نیز مانند بوف کور شخصیتها تکرار می شوند . در بوف کور پیرمرد خنزر پنزری مدام در حال تکرار است در انتهای داستان راوی نیز تبدیل به پیرمرد خنزر پنزری می شود . در سه قطره خون عباس همانند راوی تار می زند و شعری را می خواند که راوی در قسمت پایانی داستان مدعی است خودش ساخته ، سیاوش شخصیت دیگر داستان که دوست صمیمی راوی و پسر عموی رخساره نامزد اوست نیز به نوعی بر گردان راوی است بیماری نا مشخصی دارد و به دستور پزشک ممنوع الملاقات است . ناظم هم مانند سیاوش گربه ای را کشته است . می بینیم که مدام شخصیتها در یکدیگر تکرار می شوند .
بخش اول داستان با ملاقات زن و دختری با عباس که راوی معتقد است دختر برای دیدن او آمده به اتمام می رسد . عباس دختر را به کناری می برد و او را در آغوش گرفته و می بوسد .
در پارت دوم داستان با سیاوش آشنا می شویم . سیاوش گربه ماده ای دارد به نام نازی که با گربه دیگری ( گربه دزد لاغر و ولگرد و گرسنه ) جفت می شود . سیاوش به ضرب گلوله جفت نازی را می کشد و سه قطره خون پای درخت کاج می چکد . این قسمت هم با آمدن رخساره و مادرش تمام می شود . راوی تار می زند و شعری را که تازه سروده می خواند :
دریغا که باردیگر شام شد ...
مادر رخساره اتاق را ترک می کند . رخساره راوی را دیوانه می خواند با سیاوش از اتاق خارج می شوند درب اتاق را می بندد و راوی از پشت پنجره می بیند که آن دو یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند .
سه قطره خون داستانی نمادین و سمبولیک است . فضایی سراسر ابهام آمیز دارد . دو صفحه از داستان شرح حال گربه سیاوش است . صادق هدایت با استادی تمام داستانی در سیزده صفحه نوشته که با وجود گذشتن هفتاد و پنج سال از چاپ نخستش هنوز تازه است . سه قطره خون را نه یکبار بلکه بارها باید خواند تا هر بار به نکته جدیدی رسید داستان بر اساس استعاره بنا شده و با کمک ایجاز ، تکرار و اشاره به پیش می رود . نام شخصیتها هم از این قاعده مستثنی نیست . سیاوش ، ناظم ، رخساره و ... .
صادق هدایت مخاطبش را وادار به تفکر می کند . به او می فهماند ، ساعاتی که آثار هدایت را می خواند ، ساعات تفریح نیستند بلکه زمانی هستند برای اندیشیدن .
چند روزی است که آثار علی اشرف درویشیان را می خوانم . با قدری تسامح می توان او را در کنار بزرگانی چون محمود دولت آبادی و احمد محمود قرار داد . نویسندگان واقع گرای ایران که به مسائل و مشکلات اجتماعی می پردازند . علی اشرف درویشیان در سال 1320 در شهر کرمانشاه به دنیا آمد . از سال 1337 به مدت هشت سال در روستاهای گیلانغرب آموزگار شد . کار و تحصیل را همراه هم ادامه داد . کارشناسی ارشد روانشناسی تربیتی را از دانشگاه تهران و مشاوره و راهنمایی تحصیلی را از دانشسرای عالی تهران گرفت . از سال پنجاه تا پنجاه و هفت سه بار دستگیر و ممنوع القلم و بار سوم به یازده سال حبس محکوم گردید . که پس از شش سال با انقلاب اسلامی آزاد گردید . برخی از آثارش به زبانهای مختلف ترجمه شده است .
از میان آثار علی اشرف درویشیان ، درشتی ، چهار کتاب ( آبشوران ، از این ولایت ، فصل نان ، همراه آهنگ های بابام ) ، سلول 18 و سالهای ابری ، رمان سالهای ابری را بیشتر می پسندم .
سلول 18 در قیاس با آثاری که فضای مشابهی دارند ، مانند پنجاه و سه نفر بزرگ علوی و بخش هایی از داستان یک شهر احمد محمود از جایگاهی به مراتب پایین تر برخوردار است .
درشتی و چهار کتاب علی اشرف درویشیان هر چند نمونه ای از رئالیسم به شمار می روند اما رئالیسم خشک هستند . به نظر من نویسنده بیش از حد به فقر پرداخته . در واقع نوعی فقر نگاری کرده است .
اما رمان چهار جلدی سالهای ابری ذهن مرا بیشتر به خود مشغول کرد . شاید اگر قبل از خواندن آثار احمد محمود مانند همسایه ها و مدار صفر درجه ، سالهای ابری را می خواندم ، لذت بیشتری از این کتاب می بردم . اما به هر حال خواندنش خالی از لطف نبود .
نویسنده که از دیار با فرهنگ کرمانشاه است به خوبی توانسته است عناصر فرهنگی و زبان غنی این بخش از ایران عزیز را به کار گیرد . خواننده با خواندن سالهای ابری ، ضمن مرور بخشی از تاریخ این سرزمین ، با کلمات اصیل و محلی با آداب و رسوم و بالاخره با باورهای مردمی منطقه آشنا می شود .
از دیگر نکات برجسته رمان سالهای ابری ، پرداختن نویسنده به دردهای جانسوز مردم است . چیزی که در جای جای کتاب و در رابطه باشخصیتهای مختلف داستان به وضوح قابل رویت است .
