پیشتر همین جا داستانی داشتم به نام خاکستری . داستانی که با وجود همه ی ضعف هایش در تکنیک و در زبان ، دوستش داشتم . همان موقع داستان را برای استاد عزیزم آقای عباس معروفی فرستادم . برایم نوشتند در مسابقه ی رادیو زمانه شرکت کنم . گذشت و من چنان درگیر گذراندن واحدهای درسی و پس از آن آمادگی برای کنکور شدم که از داستان و داستان نویسی برای مدتی طولانی دور ماندم . تا اینکه چند ماه پیش عباس معروفی در کامنتی که برای یکی از پستهای عادت می کنیم نوشته بودند از من خواستند که خاکستری را دوباره نویسی کنم . سخن استاد را اطاعت کردم و اینک حاصلش در ادامه ی همین مطلب پیش روی شماست .
ادامه مطلب
با فریاد از خواب پریدم . سیاهی مثل بختک خودش را رویم انداخته بود و مجال جنبیدن بهم نمی داد . لال شده بودم ، نفسم بالا نمی آمد . تمام توانم را صرف کشیدن نعره ای کردم که از اعماق وجودم جان گرفت و تنها وقتی بلند شد که سیاهی دیگر رفته بود . عرق ... عطش ... عرق می ریختم و عطش داشتم . پارچ آب را از کمد کنار تخت برداشتم و سر کشیدم . دستم می لرزید و قلبم درون سینه به شدت می تپید . پارچ آب را که بالا می کشیدم می شنیدم صدای نفس و ضربان تند قلبم را . صدا ... صدا ... صدا ... از پشت پنجره از جایی دور صدایی می آمد . صدایی گنگ شبیه ناله یا زوزه ، زوزه ی حیوانی درمانده و در این میان کسی مرا می خواند که نه می شناختمش و نه می دانستم از کجا می خواندم ، اما بوی مرگ یا چیزی شبیه آن را می شنیدم . ترس برم داشت . نتوانستم در خانه بشینم و در و دیوار را نگاه کنم . زدم بیرون . شب تاریک و سردی بود . همه چیز در خاموشی غریبی فرو رفته بود . بعد از کمی پیاده روی رسیدم به میدان . دکه ی کوچکی که شبها چای داغی ازش می گرفتم و همانجا گوشه ای می نشستم و بعد از آن که چای ام را نرم نرم خوردم سیگاری آتش می زدم ، بسته بود . هر گوشه ی میدان خیابانی بود بی انتها که به تاریکی ختم می شد . هوا سرد بود ، سرما به پوست و استخوانم نفوذ می کرد . قدم هایم را تند کردم . باد مستقیم به صورتم می خورد .پیچیدم به خیابانی که تک و توک چراغی روشن داشت و بعد خیابانی که چشم چشم را نمی دید . پیچیدم به راست ، به چپ ، پیش رفتم تا عاقبت رسیدم به یک دره . آهسته سرازیر شدم . از ته دره رود کوچکی آرام می گذشت . ماه بود و آبی کند و گسترده و فریبنده . با مکافات از رویش پریدم و شروع کردم به بالا رفتن . بالا که رفتم ماه پشت ابرها پنهان شده بود . روی تخته سنگی نشستم تا نفسی تازه کنم . سیگاری روشن کردم . با سر آستین آب چشمها را گرفتم و پلک زدم . چراغها به کلی ناپدید شده بود و سکوتی مطلق حکمفرما . سکوتی وهم انگیز . نه صدایی بود و نه کسی مرا می خواند . از درون احساس سردی و سرما می کردم . تنها نشانه ی گرما دود سیگار نیم سوخته ام بود .
هوا روشن شده بود که آنجا بودم ، ایستاده روی یک سنگ گور شکسته . دم در قبرستان سید پیری نوحه می خواند جماعت سیاه پوش که از کنارش رد می شدند ناله اش بلند می شد . کمی آن طرف تر کلنگ می زدند . صدای خفه ای از زمین بر میخاست که در میان همهمه ی مردم و ناله ی سید گم می شد .
قبرستانی بود با دیوارهای ریخته و سنگ قبرهای درب و داغون که بیشتر از سنگ قبرهای تازه به چشم می آمدند . روبروی غسالخانه روی سنگ قبری نشستم . مرد های سیاه پوش به سایه ها یی می مانستند که از جلو نظرم می گذشتند تا می رسیدند لب جوی آب و کنار تخته سنگ مرده شوری آنگاه می ایستادند به تماشای شستشوی تن میتی که نمی توانستم تشخیص بدهم کیست .
صدای لا اله الا الله در زبان این و آن واگو شد تا همه جا را فرا گرفت . زن ها گوشه ای ایستادند و مردها پشت جنازه صف بستند . صدای شیخ را شنیدم که بلند بلند شروع کرد به نماز خواندن ...
کتاب اگزیستانسیالیسم اصالت بشر تو دستم بود که پیداش شد . با همان لبخند همیشگی . همان لبخندی که دندانهای سفید و مرتبش را نشان می داد . با موهای صاف و براقی که روی شانه هاش ریخته بود . با شیطنتی که مخصوص خودش بود یکی از مبلها را کشید جلو و نشست روبرویم . مهربانترین دختری است که به عمرم دیدم . مهربانترین ، زیباترین ، صمیمی ترین و بی شیله و پیله ترین دختری که خدا آفریده. از همان روز اول چنان گرم و راحت و صمیمی بود که انگار سالهاست مرا می شناسد . با چشمهایش گرفتارم کرد . چشمهای آهویی اش . و برقی که در چشمهایش است . برق زندگی ، برق شادی و جنب و جوش . گاهی از مهربانی و خوشقلبی اش می ترسم . او زیادی خوب است و من ؟! هیچ خودنمایی در رفتارش نیست . آرایش نمی کند اما یک دختر اثیری است .
کتاب را از دستم گرفت و ورق زد . در سکوت خنک اتاق فقط من بودم و او . به چشمهایش نگاه کردم . چشمهای سیاه و درشتش . دوستش دارم . یک حالت سادگی در چهره اش موج می زد . دستش را گرفتم . انگشتهای دستش به فشار دستم پاسخی محبت آمیز داد . دستش را روی صورتم کشید و کنار لبهایم را آهسته بوسید و حرفی نزد . بعد عقب عقب رفت و روی مبل نشست و مرا غرق در چشمهایش رها کرد .
احساس سرما می کنم . احساس ترس و تنهایی مطلق . سرم سنگین شده است . پیشانی سفید و مهتابی اش با لبخندی که به لب دارد جلوی چشمم است . با ابروهای باریک و کشیده اش و بینی کوچک و موهای سیاه و براقش . در انتظارش روز و شب را دوره می کنم . دلم برایش تنگ شده ، دلم هوایش را کرده . اما نیست . خاطره ای شده ، رویایی شاید . رویایی شیرین .
از آشپز خانه بوی آشغال می آید . بر می گردم و به سقف خیره می شوم . سفید است با ترکهایی که به سیاهی می زنند. چشمانم را می بندم ، سعی می کنم بخوابم ، اما خوابم نمی برد.
ظرفهایی که این چند روز خورده ام روی میز پخشند . کنار تشکم پر است از کتابها ، روزنامه ها و مجلاتی که روی هم ریخته شده اند . رخت خوابم میان اتاق پهن است . باید بلند شوم . رخت خواب را مرتب کنم . پرده ها را بکشم ، پنجره ها را باز کنم ، کیسه آشغال را بگذارم دم در ، ظرفهای نشسته را بشویم ، ریش چند روزه ام را بتراشم ، دوشی بگیرم و بزنم بیرون .
***
به دو مامور حراست دم در دانشگاه سلام داد . حیاط دانشگاه خلوت بود . یک ربعی تا شروع کلاسش وقت داشت . همان چیزهای همیشگی را آماده کرده بود تا امروز هم تکرارشان کند . مثالی بزند و به قیافه های احمق دانشجویانش نگاه کند و به حال خود و آنها افسوس بخورد .
جلوی انتشارات ، پای پله ها شلوغ بود . چند نفر کتاب به دست از پله ها پایین می آمدند . جواب سلامشان را داد و پله ها را بالا رفت .
گوشه سالن دو دختر پهلوی هم ایستاده بودند و به او نگاه می کردند . پوست صورتشان برق می زد ، سفید بودند و خوشگل ، دخترهای کلاسش همه زشت و سبیلو بودند . راهرو باریکی سالن را به کلاسش وصل می کرد . ساعتش را نگاه کرد ، هنوز کمی وقت داشت . انتهای سالن درست روبروی پله ها ، پنجره بزرگی بود که از آنجا ورودی دانشگاه و محوطه را به خوبی میشد دید . حیاط هنوز خلوت بود اما ورودی دانشگاه شلوغ بود . از مینی بوسی که دم در دانشگاه پارک کرده بود ، چند نفر پیاده می شدند . در میان جمعیت زهره را دید . کیفش را دستش گرفته بود و با شتاب می آمد .
***
مانتو خاکستری تنش است ، کیفش را دستش گرفته و با شتاب می آید . بعد از نهار در اتاق اساتید می بینمش . جلو می روم و سلام و احوال پرسی می کنم . دستهایش را پشت کمر می گیرد . با لبخند همیشگی اش جوابم را می دهد . تا به حال یک نیروی درونی شاید شرم اجازه نداده بود به صورتش دقیق شوم . حالا برای اولین بار به چهره اش دقت می کنم . چه صورت دل نشینی . رنگ گندم گونش به چهره اش نشاط می بخشد . انحنای ملایم پلک ها و ابروها یش عاطفه ای عمیق را منعکس می کند .
وقتی صحبت می کند روی پاهایش بلند می شود . می پرسم با پدر و مادرش صحبت کرد ؟ نتیجه چه شد ؟ گوشه لبش چال می افتد و می گوید فردا خانواده اش منتظرم هستند .
***
حیاط دانشگاه خلوت بود ، باران می بارید و انعکاس نور چراغ ها بر آسفالت خیس می درخشید . هیچ کاری نداشت ولی فکر می کرد دیر کرده است . دیر رسیدن یا زود رسیدنش فرقی نداشت ، امشب تنها بود و کسی منتظرش نبود . دلش راحتی بیرون را می خواست . اینجا زمان کند می گذشت . می خواست سریعتر به خانه اش برسد ، زیر کتری را روشن کند ، بنشیند روزنامه اش را بخواند ، چای اش را بخورد ، سیگارش را بکشد و به فردا شب فکر کند .
***
همه ملافه هایی را که روی مبلهای اتاق پذیرایی بود برداشت . با جارو افتاد به جان اتاق ها . کف راهرو میان اتاقها را شست و سرامیکها را برق انداخت . آینه و پا تختی و میز و صندلی را دستمال کشید و افتاد روی یکی از مبلهای پذیرایی . به دور و برش نگاه کرد که ببیند همه چیز روبه راه هست یا نه . فقط مانده بود میوه و شیرینی را روی میز بچیند . جلوی آینه رفت . شلوار جین وتی شرت تنش بود . کمی باسنش بزرگ شده بود اما بقیه اندامش متناسب بودند . لباسش را عوض کرد . پیراهنی که تازه خرید بود پوشید . آرایش ملایمی کرد و نگاهش به سمت ساعت چرخید .
***
فشار انگشتهایش را کف دستش حس کرد . لبهایشان تماس اندکی پیدا کردند. حرارتی سوزان تمام بدنش را فرا گرفت . دلش می خواست تا ابد نقش لبها و سردی دستهای او را حس کند .
***
کمر بندم را می بندم . هواپیما دور می گیرد و بلند می شود . دلم گرفته . خسته ام . احساس می کنم چیزی کم دارم . عینکم روی بینی ام سنگینی می کند ، برش می دارم . سرم را به صندلی تکیه می دهم اما خوابم نمی برد . مردی که بغل دستم نشسته بوی عطرchic می دهد . مردی است با ریش تراشیده و عینک دور سیاه . روزنامه می خواند . بر می گردم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم . دلم بیشتر می گیرد . مرد بغل دستی ام سر صحبت را باز می کند . وقتی حرف می زند صورت چاقش حالتی مهربان می گیرد . مهندس ماشین آلات کشاورزی است . از آلمان ادوات کشاورزی وارد می کند . کار و بارش بد نیست . نمایندگی یکی از کارخانه های بزرگ تراکتورسازی را دارد . شروع می کند از مشکلات واردات گفتن و از نرخ بالای عوارض و مالیات . وقتی بی توجهی ام را می بیند سر تکان می دهد ، شانه بالا می اندازد و لب بر می گرداند .
سوار تاکسی می شوم . چشمهایم غرق خواب است . دم در مجتمع کرایه را می دهم و راننده را مرخص می کنم . به طبقه پنجم که میرسم . زنگ می زنم . کلید را به در می اندازم اما نمی چرخد . دو سه بار امتحان می کنم . باز نمی شود . چشمم به یاد داشتی روی جا کفشی می افتد . آقای دکتر لطفا با این شماره تماس بگیرید .
***
فکش شل شد . نوک زبانش را از گوشه ای به گوشه دیگربرد . لبهایش را خیس کرد . کت تنش بود . دکمه های جلیقه اش بسته بود ، از داخل جیبش یک روان نویس سبز پیدا بود . پیراهنش به پشتش چسبیده بود . آنچه که فکرش را نمی کرد به سرش آمده بود . زنش تمام دار و ندارش را فروخته بود و تقاضای طلاق کرده بود . وقتی شنید ، شروع به عرق ریختن کرد . دستش را بالا برد تا دانه های عرق را که حس می کرد روی پیشانی اش جمع شده است پاک کند . دکمه بالای پیراهنش را باز کرد . عرق خیس را روی پاها و زیر بغلش حس می کرد . دستش به سمت پاکت سیگار رفت .
***
دستهایش را در جیب پالتو اش کرده و قدم می زند . روی شیشه ها عرق کرده و خط آب افتاده است . در ساختمان آن طرف خیابان زنی به پنجره تکیه داده و بیرون را نگاه می کند . زیر پایش برگها خش خش می کنند و او را به دور دستها می برند . بچه هایی را می بیند که با جیغ و فریاد به سر یکدیگر می زنند . پارک پر گل و درختی را می بیند که ازلای سنگ فرشهایش چمن سبز شده است . حوض خزه بسته وسط پارک پر است از ماهی های قرمز. زیر درختی که شاخه هایش را گلهای ریزپوشانده روی نیمکتی چوبی می نشیند . محسن را می بیند . نزدیک می شود . شلوار و کت کبریتی پوشیده است . بازوهایش را دور بدن اش می اندازد و او را در آغوش می کشد .
تنها چیزی که برایش مانده خاطره ای است از او ، رویایی دور . با علاقه تمام حرفهایش را گوش می داد . اغلب وقتی صحبت می کردند نکاتی را مطرح می کرد که نشانه توجه عمیقش بود . گاهی برایش کتاب می خواند . صدایش را می شنود ، آهنگ صدایش و تصاویری که صدایش انتقال می داد :
« در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. »
خم می شود برگی را از روی زمین بر می دارد . زرد است و رگه های قرمز دارد .
***
من و او آن قدر با هم تفاوت داشتیم که شبیه هم شده بودیم . مثل شب که در اوج شب بودنش به روز تبدیل می شود . برای من صورت گندمگونش ، چشمان خاکستری اش ، بینی کوچکش و لبخند دلپذیری که همیشه به لب داشت ، غنیمتی بود . حالا می فهمم که او دو شخصیت کاملا متفاوت داشت . شخصیت اولش زنی بود ، زیبا ، باهوش ، خنده رو ، خوش برخورد که هر کسی را عاشق خود می کرد . وقتی با روزنامه به خانه بر می گشتم ، روی صندلی می نشست ، آرنجش را روی دسته صندلی می گذاشت و با دقت گوش می داد . مهم نبود که برایش چی می خوانم . گوش می داد . اما روی دیگر سکه زنی بود مرموز و تودار . گاهی هیچ کدام از این دو نبود . دختری میشد ضعیف و شکننده .
همه چیز آرام پیش می رفت . صبحها دانشگاه بودیم ، بعد از ظهرها خانه . من فقط سه روز در هفته کلاس داشتم . اما زهره چند شاگرد خصوصی هم داشت که به خانه آنها می رفت . شبها کتاب می خواندیم . روی دو سه طرح پژوهشی کار می کردیم . چند تا از مقاله هایم در دانشگاه های اروپایی پذیرش گرفتند . مجبور بودم مدام در سفر باشم . چند سفر زهره هم همراهم بود . به برادرم وکالت داده بودم تا برایم یورو بفرستد و به کارهایم برسد . زهره از این که به مجید وکالت داده بودم ناراحت بود . تا اینکه در این سفر آخر به خودش وکالت دادم . قرار بود دو هفته در برلین بمانم . از آنجا هر چه تماس گرفتم جواب نداد . نگران شده بودم . بعد از چند روز پیدایش کردم . خانه پدرش بود . گفت مدتی کار داشته و سرش شلوغ است . گفت خسته شده و می خواهد چند روزی برود خانه روستایی پدرش تا آب و هوایی تازه کند . وقتی برگشتم ، فهمیدم وکیل گرفته است . در دفتر وکیلش دیدمش . یک کلمه حرف نزد . تمام مدتی که آنجا بودم حالت صورتش هیچ تغییری نکرد . از این که روبرویش نشسته بودم احساس خوبی نداشتم . رفتار خونسرد او که با آرامش بر خودش مسلط بود ، این حالت را تشدید می کرد .
***
بوی تند سیگاربا بوی آشغالی که از آشپز خانه می آید ناراحتش می کند . ساعت روی دیوار خوابیده است . به سقف خیره می شود . سفید است با ترک هایی که به سیاهی می زنند . رختخوابش وسط اتاق پهن است . ظرفهای نشسته اش روی میز پخش اند . کنار تشکش پر است از روزنامه ها ، مجلات و کتابهایی که روی هم ریخته شده است . زیر سیگاری بالای سرش پر است از ته سیگارهای له شده . باید بلند شود زیر سیگاری را خالی کند ، رخت خواب را مرتب کند . پرده ها را بکشد ، پنجره ها را باز کند ، کیسه آشغال را بگذارد دم در ، ظرفهای نشسته را بشوید ، ریش چند روزه اش را بتراشد ، دوشی بگیرد و وقتی می زند بیرون یادش باشد برای ساعت باطری بگیرد .
***************************************************
داستان خاکستری را زمانی نوشتم که درگیر امتحانات پایان ترم بودم . با این حال از نتیجه کار راضیم و داستانم را دوست دارم .خاکستری را برای استاد معروفی فرستادم ، در پاسخم نوشتند که در مسابقه رادیو زمانه شرکت کنم .
آینه را نگاه می کنم ، پوستم سیاه شده ، گودی دور چشمانم بیشتر شده است . به چشمم خیره می شوم . تصویر او را در عمق چشمم می بینم . پسری دوست داشتنی ، با چشمهای درشت و لبخندی که جزئی از صورتش است . ردیف دندانهای سفیدش پیدا است . لبهایش روی هم جمع می شوند ، نگاهش رنگ می بازد ، خنده اش محو می شود . تکان های قطارناراحتم می کند . قطار که حرکت کرد دلهره آمد . دلهره از روبرو شدن با او . افکارم آشفته است . از برخوردش می ترسم . تصویر آرام او در ذهنم رنگ باخته . دیگر فکر نمی کنم آماده پذیرش هر ستمی باشد . مضطربم . فکر رودررویش ایستادن و نگاه کردن به چشمهایش رعشه بر اندامم می اندازد . چشمم سیاهی می رود . سرم را تکیه می دهم .
***
مسیر طولانی و تکانهای پیاپی قطار خسته ام کرده است . باد گرمی از پنجره های باز واگن می آید و مدام مجبورم می کند روسری را جا به جا کنم و موهایم را از جلو چشمم کنار بزنم . بیابان پیش رو است ردیف بته های خار ، پایه های بلند برق ، سیمهای فشار قوی ، خاک سرخ و برق آفتاب .از جیب کیف،آینه را بیرون می آورم . رد انگشتهایم رویش مانده . با لبه روسری پاکشان می کنم و خیره می شوم . چشمهایم گود افتاده است . صورتم سیاه شده . در عمق چشمم تصویر او را می بینم . افسون این چشمها شده . یکی از نامه هایش وصف چشمهایم بود ، نوشته بود دوست دارد ساعتها به این چشمها نگاه کند . پلک زدنشان را ببیند ، نگاهش از این چشم به آن چشم برود ، نشستن پلک ها روی هم و فرو رفتن مژه ها را در هم تماشا کند . بارها گفته بود درون این چشمها چیزی است که نمی داند چیست ، یک علامت سوال.
باز دل شوره می آید .
***
اوایل توجهی به او نداشتم ، یک نفر بود مثل بقیه . دفعه اولی که نهار دعوتم کرد ، دست و پایش راگم کرده بود . به لکنت افتاده بود ، حرف زدنش آشفته بود، دستانش لرزش خفیفی داشت . نیمه های پاییز بود ، شش ماه بعد از اولین برخوردمان.
مدتی که گذشت ، حرفهایش برایم تازگی نداشت ، نامه هایش را خوانده و نخوانده دور می ریختم . دوستی با او شیطنت بود . بازی بود ، بازی ای که برنده نداشت. روزی رسید که دلم برایش تنگ شد ، احساس کردم ذرات وجودم ، تمام ذراتم پرند از او ، دلم هوایش را کرد ، اما او دیگر نبود ، خاطره ای شده بود ، رویایی دور .
***
یک طره از مویم اریب روی پیشانی ام افتاده است با دست زیر روسری پنهانشان می کنم. تا ایستگاه راهی نمانده . سرعت قطار کم می شود . دستمال مرطوب را از داخل کیف پیدا می کنم و دور چشمهایم می کشم . دستمال دیگری را روی پیشانی ،گونه ها و زیر گلویم می کشم . آینه و دستمال را سر جایشان می گذارم و زیب کیف را می بندم . صدای ترمز قطارهراسم را بیشتر می کند .
قطار پس از دو سه تکان شدید می ایستد . خیلی از ظهر نمی گذرد ، خیابان پر است آفتاب . پایم را روی پله اول که می گذارم ، می بینمش . موهای سینه اش اززیر یقه بیرون زده ، پیشانی اش برق می زند ، نگاهش بین مسافران می چرخد . دستمال را از جیب بیرون می کشد وعرق گونه ها و گردن را می گیرد .یک لحظه گذرا نگاهم می کند و رد می شود . سر بر می گرداند و نگاهم می کند ، عرق به چشمش می شکند او را لرزان می بینم . هراس همه وجودم را می گیرد . با ترس و لبخندی تصنعی برایش دست تکان می دهم . می ایستد . به چشمهایم خیره می شود . نگاهش گنگ است . ساکم را بلند می کنم و به سمتش راه می افتم . تکان نمی خورد ، بهت زده است . با هر قدم تصویری از گذشته در چشمم زنده می شود . خنده هایش ، راه رفتنش ، دویدنش ، اضطرابش ، التماسش ، گریه هایش ... . قطار سوت می زند ، سوت می زند و دور می شود . چشمهایش قرمزاند ، لبهایش آرام می لرزند ، دستی برپیشانی می کشد لرزش لبهایش بیشتر می شود ، قامتش خم می شود بر می گردد و شروع می کند به دویدن . دور می شود . می ایستم و رفتنش را نگاه می کنم . از میدان دیدم خارج می شود . سست می شوم . نگاهم روی زمین ثابت می ماند .
سرم درد می کند . تمام وجودم بی اندازه خسته است . خستگی در سلولهای بدنم جاری است . باید بنشینم . روی نیمکتی می نشینم . ساکم را می کشم کنار دیوار . ایستگاه که خلوت می شود می زنم بیرون .
اینجایم . در پیاده رو . پیاده رویی که می شناسمش . کمی دورتر از ایستگاه یک باجه تلفن است ، بعد از آن یک سوپر مارکت . شهر عوض شده . جنب و جوش بیشتری دارد ، مردم بیشتر عجله دارند . اجناس مغازه ها جذاب ترند ، تابلوهای قدیمی عوض شده اند . من اینجا چه می کنم ؟ دنبال چه هستم ؟ ماشین ، آدم ، چراغ ، دود ... هوا نا آرام است . سرد می شود ، گرم می شود . . دم می کند ، عرق می ریزم . شاید از نا آرامی من است که هوا این طور آَشفته است . خسته ام . مانتو ام سنگین به نظر می رسد . کفشهایم سبک نیستند ، ساکم و راهی که آمده ام . مسیر طولانی و تکانهای قطار . شبی که نخوابیده بودم . یا بد خوابیده بودم ، مثل هرشب . و کسی که برای دیدنش آمده ام . اتاق کوچکش ، کتابهایش ، رختخواب همیشه پهنش در گوشه اتاق و لبخند مهربان اش . چرا پیدایش نمی شود تا نجاتم دهد ؟
با پاهایی که از خستگی راه رفتن را فراموش کرده اند ، پیش می روم .
***
نفسهای سنگینی پشت سرم احساس می کنم. نفسش ، بویش ، قدم هایش آشناست. نزدیک تر می شود ، آهسته و آرام .
احساس سستی می کنم ، پاهایم تحمل نگه داشتنم را ندارند ، عرق سردی می ریزم . می ایستم . بر می گردم و نگاهش می کنم . چینهای پیشانیش عمیق تر شده است ، چهره اش جا افتاده تر شده اما چشمهایش همان است که بود . همان که انتظارش را داشتم . چشمهایش مرا به گذشته می برد :
گیرم که مجبورت کردند. تو جا زدی ، تو نخواستی . می دونی هوس بازی . می دونم . از اولش تظاهر کردی ، خودت نبودی ، تهدید و فشار خانوادت همه اش حقه بود . هق هق ات چی ؟ اشکهات چی ؟ حقه بود ؟ بود ... بوووود ؟
***
جلوتر می آید . چشمهایش رنگ گرفته . ردیف سفید دندانهایش آرام آرام کنار هم می نشینند .و باز همان لبخند ، همان لبخند آشنا ، همان لبخند مهربان . نگاهش آرامم می کند . هوا مهربان می شود . ساکم را می گیرد و می گوید :
سلام .
کلید را زد . اتاق تاریک شد . روی تخت دراز کشید . آب دهانش را قورت داد. گلویش باد کرده بود . نفس عمیق کشید . به پهلو چرخید . پاهایش را توی شکم جمع کرد و به راست چرخید.
بلند شد ، پرده را کشید ، تکه های سیاه ابرروی هم نشسته بودند ، آسمان گرفته بود. دور تا دور اتاق قدم زد . دو سه نفس پی در پی و یک نفس عمیق کشید.نشست روی صندلی چسبیده به میز تلفن . خیره شد به جایی که کانون و مرکزی نداشت ، به روبرو . دستش روی گوشی تلفن خشک شده بود . مردد بود بلند شد و روی تخت نشست. به آسمان خیره شد ، با نگاهی عمیق. بلند شد پرده را کشید و افتاد روی تخت ، به پهلو چرخید . بر گشت و به سقف خیره شد ، سفید بود با ترک هایی که به سیاهی می زدند ولامپ خاموش . از کمد سه طبقه کنار تخت ، پارچ آب را برداشت ، لیوان را تا نصف آب کرد ، دو سه جرعه نوشید ، به سختی از گلویش پایین رفت . پلکهایش به آرامی و سنگین روی هم نشستند ، آب دهانش را قورت داد . بلند شد . دستهایش را به کمرش زد و قدم زد .روی دیوار آینه را نگاه کرد ، از جیبش دستمالی بیرون آورد ، روی آینه کشید و سر جایش گذاشت . متکایش را برداشت و به دیوار تکیه داد . با دست چپ قلبش را مالید . نفس عمیق کشید . پاهایش را بغل کرد . دستش به سمت لیوان رفت ، منصرف شد . ابروهایش را مالید ، دستش را روی لبهایش گذاشت و به روبه رو خیره شد . گلویش درد می کرد ، دو سه بار آب دهانش را قورت داد ، لبش لرزید ، پلکش باز و بسته شد ، لبش را گزید ، صدای آسمان غرنبه ای برخاست . سفیدی چشمانش قرمز شد ، روی گونه هایش نم نم اشک نشست ، دهانش شور شد ، آب دهان را قورت داد ، با هق هق اش ، شانه هایش شروع کردند به لرزیدن . تمام صورتش خیس شد . سرش را روی زانو گذاشت .
سرش را بلند کرد و به دیوار تکیه داد نفس عمیق کشید . بلند شد و به کنار پنجره رفت ، پرده را کشید . آسمان باز شده بود ، پنجره را باز کرد . بوی خاک نم خورده آمد .
با فشار جمعیت از جا کنده شد و به واگن پرتاب شد . روز های آخر تیر بود . آفتاب از دیوار بالا کشیده بود که بیدار شد . مثل همیشه اول دوش گرفت بعد دندانهایش را مسواک زد ، دو سه جرعه از محلول ضد عفونی کننده دهان قرقره کرد ، ریشش را جلوی آینه دستشویی تراشید ، لباس پوشید ، سر و صورتش را ادوکلن زد و راه افتاد .
پیاده ده پانزده دقیقه طول می کشید تا به مترو برسد . نانوایی خلوت بود . نرمه بادی می آمد و هوا خنک میشد . آن طرف خیابان جلو آموزشگاه کنکور چند نوجوان ققهقه می زدند .
چهار راه اول را که رد کرد ، کج کرد به سمت خیابانی که به ایستگاه مترو منتهی می شد . شلوغ بود . عابران با سرعت و اتومبیل ها آهسته و زنجیر وار به سمت انتهای خیابان جاری بودند .
به دکه روزنامه فروشی رسید ، چند ثانیه نگاهی به روزنامه ها و مجلات انداخت . روزنامه صبح را برداشت تا کرد و در کیفش گذاشت . چند کار اداری داشت که باید انجام می داد ، برای پرداخت قبوض آب و برق و گاز و تلفن ، بانک هم باید می رفت . مترو شلوغ تر از روزهای قبل بود . با فشار جمعیت جا به جا شد .
***
کارتش را که زد ، چند نامه را امضا کرد ، سری به کارگزینی زد ، با دو سه نفر هم کلام شد و از اداره زد بیرون . درست روبروی اداره اتومبیل سرمه ای رنگی کوبیده بود به جدول سیمانی وسط میدان . مردم ، اطراف اتومبیل جمع شده بودند و صحبت می کردند.سر خیابان خلوت بود . صدای ترمز اتوبوس آمد ، سر بر گرداند و دوید به طرف اتوبوس .
***
از اتوبوس که پیاده شد نیم ساعت به پایان وقت اداری مانده بود . با دوندگی زیاد ، یکی از کارهایش را انجام داده بود . بانک نرفته بود . کتش را دستش گرفته و پیراهنش جابه جا خیس عرق از پشت شلوارش بیرون زده بود ، کمر بندش در چند جا خوردگی داشت ، کفش های رنگ باخته اش کهنه تر از چیزی که بودند به نظر می رسیدند . تمام مدت را با فشار انبوه جمعیت سر پا ایستاده بود .
دو سه نامه جدید روی میزش بود ، آنها را امضا کرد و از کیفش روزنامه را بیرون آورد : قیمت نفت به بی سابقه ترین نرخ خود رسیده است . روزنامه را ورق زد : حساب ذخیره ارزی دیگر وجود ندارد. ورق زد ، نظارت امنیتی با کمک حشرات : دانشمندان ، تجهیزات میکرو سیالی مبتنی بر فناوری نانو را در بدن حشرات ، قبل از بیرون آمدن از تخم و تبدیل به حشره بالغ کاشتند ...ترکیبی از ماشین و موجود زنده با قابلیت عملکردی ... شصتمین قمر کیوان کشف شد ... ترکیبات ماه فاش می شود ... ورق زد : چون فحش داد او را کشتم ... او را کشتم چون به پدرم گفت سیگار میکشم ... دختران جوان طعمه استاد زبان ... ورق زد: مر بی در حد و اندازه تیم ما نبود ... عدم برنامه ریزی صحیح ... روزنامه را تا کرد و در کیفش گذاشت ، کارتش را زد و راهی مترو شد .
***
خیس عرق بود . لا به لای آدمها احساس خفه گی کرد . حرفها بریده بریده به گوشش رسید و از تکه پاره حرفها چیزی دستگیرش نشد . با فشار جمعیت از جا کنده شد و به واگن پرتاب شد .
تهران مرداد 86
به سقف خیره شده بودم ، سفید بود با گچ بری ساده و ترک هایی که به سیاهی میزدند . لامپ خاموش بود و سایه ای از آن بر دیوار نقش بسته بود . باد محکم به پنجره میکوبید ، ضجه اش آزارم میداد ، تیک تیک ساعت بی طاقتم می کرد ، دستها و پاهایم کرخت شده بود ، بد جوری عذاب میکشیدم ، روی تخت جا به جا شدم اما خواب نمی آمد .
به پهلو بر گشتم و از کمد سه طبقه کنار تخت جعبه قرصها را بیرون آوردم ، قرصی به دهان انداختم ، والیوم ده ، سابق که بی خوابی به سرم میزد ، نصف قرص والیوم پنج مست خوابم میکرد ، اما مثل این که قرار نبود خواب به سراغم بیاید ، تا چشمانم روی هم میرفت تصویرش در ذهنم نقش می بست . چهره درمانده اش ، موهای پریشان و چشمان قرمز و خسته اش ، لبریز از التماس .
بلند شدم و روی تخت نشستم ، پارچ آب را دستم گرفتم وسر کشیدم ، پیراهنم خیس شد. به کنار پنجره رفتم پرده را کنار زدم و از میان بخار پنجره ، پارک روبروی خانه را تماشا کردم ، غروب که میشد روی یکی از صندلی های پارک مینشستیم و نگاهمان در میان برگهای سبز درختان گم میشد .
از میان نرده های پارک رد شدیم ، یک برگ هم روی درختان نبود ، دستش را گرفتم ، نگاهش را روی زمین انداخته بود ، صورتش هاله ای غم داشت ، ساکت بود ، نگاهم نمی کرد ، هوا بغ کرده بود و مه سنگینی روی شهر نشسته بود . سیگاری گیراندم و دودش را بلعیدم ، حرفی بینمان رد و بدل نمیشد ، فقط بی هدف و سرد قدم میزدیم . چهار راه دوم را که رد کردیم ، نگهش داشتم ، به چشمهایش خیره شدم ، چشم هایش مثل عمق دریا بود ، شروع کردم همان حرفهای تکراری را زدن.از این حرفها که در این شش سال بارها برایش گفته بودم ، گوشش پر بود از این چرندیات ، اما گوش میداد ، لب پایینش را میگزید و گوش میداد ، نگاهم میکرد اما نگاهش مات و مبهم بود ، لبش را میگزید ، لبش لرزید ...
سرما از میان در به اتاق نفوذ کرده بود ، سردم شد ، رعشه ای در بدنم افتاده بود ، پرده را کشیدم و به تخت خواب برگشتم و زیر پتو جمع شدم ، پاهایم را روی شکمم جمع کردم . دوباره به سقف خیره شدم .سیگاری گیراندم و به چشمهایش فکر کردم ، چشمهایش مثل عمق دریا بود.
تهران
فروردین ۸۶
چه شد به اینجا آمد؟ نمی دانست چند وقت است روی این صندلی نشسته است ، به یاد نمی آورد کی و چگونه به این نا کجا آباد سفر کرده است ، شهرش ، خانه اش ، چه ایرادی داشتند که آنجا را ترک کرد ، چه شد عزم سفر کرد و بی خداحافظی شبانه راهی شد ، سفری به غربت به تنهایی به جایی که فقط خودش بود و آن صدا...
اولین بار صدا را کجا را شنیده بود ؟ چه به گوشش خوانده بود ؟
نمی دانست ... از وقتی گوشهایش این صدا را شنیدند ، هیچ صدای دیگری برایش مفهوم نبود . صاحب صدا را نمی شناخت ، اما خویشاوندی نزدیکی با او احساس میکرد ، وقتی صدا با او حرف می زد ، تاریکی جایش را به روشنایی می داد ، دیدگانش چنان روشن می شد که گویی هیچ وقت شب را ندیده اند.
صدای لطیف و مهربانی بود ، اما وقتی صدا را می شنید ، تنش لمس میشد ، اراده اش زایل میشد ، تمام بدنش گوش می شد و سعی می کرد با تمام وجود صدا را درک کند.
اواخر صدا را که می شنید ، احساس می کرد ، نمی شناسدش ، سر گشته اش می کرد ، در حالی که اول بار که صدا را شنیده بود ، چنان نزدیکی با او احساس کرده بود که برای لحظاتی گمان کرده بود ، از درونش است که او را می خواند.
صدا برایش راز آلود شده بود . رویا بود یا واقعیت ؟ نمی دانست . به مرز بین رویا و واقعیت فکر می کرد به پرده خاکستری اتاقش . برای فهمیدن همین ها بود که به زندگی پشت کرده بود و به دنبال صدا راه افتاده بود یا شاید برای فرار از صدا ، کوچ کرده بود .
هر چه بود عادت کرده بود ، از بی حسی که هنگام شنیدن صدا به او دست می داد لذت می برد و انتظارش را می کشید .
در همین افکار بود که همه جا روشن شد ، سفیدی شب را رانده بود ، طنین صدا در هوا افکنده شد ، می دانست فرصت چندانی ندارد و شب بار دیگر بر زندگی اش سایه خواهد افکند . تلاش کرد با صدا حرف بزند ، چه کسی جز او می توانست کمکش کند ؟ عزمش را جزم کرد تا با او درد و دل کند به صدا بگوید که چگونه در بند گرفتارش کرده و چگونه برای یافتنش دیوانه و نزار در پی اوست.
اما صدا را که شنید ، نتوانست لب از لب باز کند ، زبانش بند آمد ، دندانهایش روی هم قفل شدند . مدتی طول کشید تا به خود آمد ، شب شده بود ، این بار هم نتواسته بود ، صدا نیامده رفته بود و او را با سکوتش تنها گذاشته بود .
شیراز
مهر 84
بازنویسی تهران مهر 1385