تبليغاتX
عادت می کنیم

 مثل برگ کوچکی بود که در برابر هجوم توقانی بزرگ به این دلیل زنده مانده بود که توفان به برگهای به آن خردی اهمیت نمی دهد ، به این دلیل نمانده بود که در برابر توفان مقاوم بود . تصادفا زنده بود .

 بعد از چند روزی کسالت شدید دیشب به همراه پدرم توسط یکی از دوستان به طبقه ی سیزدهم یکی از هتلهای تهران دعوت شدیم . جایی که مالک یکی از برندهای چای خارجی برای عده ای از بازرگانان ایرانی و نمایندگان فروشش صحبت می کرد و نظرات آنان را می شنید . من و پدرم تقریبا هیچ سنخیتی با جلسه و شرکت کنندگانش نداشتیم جز آشنایی دیرین با فردی که دعوتمان کرده بود و پیشتر هم این مرد خوش پوش و سرحال و سر زنده ی خارجی را برای حل مشکلی که برای کار و سرمایه گزاری در ایران داشت با پدرم آشنا کرده بود . یک ساعتی که گذشت و میکروفن بین تجار ایرانی که در شیک پوشی دست کمی از میزبانشان نداشتند با این تفاوت که او کروات نزده بود و اینان زده بودند دست به دست شد و  مشکلات یا پیشنهادات خود را گفتند پدر در گوشم زمزمه کرد : برویم . آهسته گفتم چرا ؟ هنوز که شام نخوردیم . گفت کلی کار دارد و خسته شده و این وحید ما رو تو بدگیری انداخته . نگاهی هم به آقای وحید کرد که تغییر خطوط چهره و لبخند مصنوعی ای که روی صورتش نقش بست نشان می داد که معنای نگاه پدر را فهمیده و خودش را آماده ی محبتی کرده که پدر در اولین فرصت ، حضوری یا تلفنی نثارش خواهدکرد . بالاخره پدر را مجاب کردم چند دقیقه ی آخر را هم صبر کند . دیگر صحبتها واقعا کسل کننده شده بود . خلاصه ی کلام این بود که شرکت قیمت را کمی پایین بیاورد تا سود بیشتری نصیب آنها شود . مترجم هم بارها این حرف را ترجمه کرد و هر بار به نوعی از میزبان شنید که محصول من اگر گران است در عوض با کیفیت است . تا این که میزبان وقتی پافشاری تجار ایرانی را مبنی بر کاهش قیمت به هر طریقی دید با لحنی پر تحکم توضیح داد که خیلی راحت می شود چای نمی دانم چند دلاری را با چای دیگری مخلوط کرد و به قیمتی پایین تر از قیمت اصلی اش فروخت اما گفت که این مخالف اصول زندگی اوست و نمی تواند برای سود بیشتر جنس نامرغوب عرضه کند . موقع حرکت به سمت محل صرف شام که شد حاضرین تک تک کنار میزبان محترم می ایستادند و پس از آن که کمی خم شده و  عرض ارادت و ادب می کردند قدری به میزبان نزدیک تر می شدند لبخندی می زدند و عکسی به یادگار با ایشان می انداختند . همان طور که از پنجره های تمام قد هتل شب زیبای تهران را تماشا و به اصرار و انکار چند دقیقه پیش فکر می کردم با دیدن میز شام و خوردنی هایی که انتظارم را می کشید همه چیز فراموشم شد . اما تا بجنبم کنار میز پر شد از هم میهنان بشقاب به دستی که هیچ قرابتی با تجار مبادی آداب همین چند دقیقه پیش نداشتند . در حالی که چیزی در گلویم پایین رفت به جمعشان پیوستم ...
 موقع برگشت به خانه در حالی که روی صندلی ماشین افتاده بودم و به سختی نفس می کشیدم به هشدار های مادرم پیش از رفتن فکر می کردم که می گفت برنج ، نوشابه ، گوشت ، دسر و ... نخورم و یادم نرود که با این سن و سال چربی خون دارم . به نظرم می رسید کمربندم مدام تنگ و تنگ تر می شود اما توان باز کردنش را نداشتم . شیشه ی ماشین را کشیدم پایین و چشمانم را بستم .
 بند اول این پست از کتاب آواز کشتگان رضا براهنی است که همین طوری گذاشتمش آنجا مثل این پست و عنوانش . که البته عنوان مطلب ادای دینی است به همان کتاب .

+ محمد امامی |


 پیشتر همین جا داستانی داشتم به نام خاکستری . داستانی که با وجود همه ی ضعف هایش در تکنیک و  در زبان ، دوستش داشتم . همان موقع داستان را برای استاد عزیزم آقای عباس معروفی فرستادم . برایم نوشتند در مسابقه ی رادیو زمانه شرکت کنم . گذشت و من چنان درگیر گذراندن واحدهای درسی و پس از آن آمادگی برای کنکور شدم که از داستان و داستان نویسی برای مدتی طولانی دور ماندم . تا اینکه چند ماه پیش عباس معروفی در کامنتی که برای یکی از پستهای عادت می کنیم نوشته بودند از من خواستند که خاکستری را دوباره نویسی کنم . سخن استاد را اطاعت کردم و اینک حاصلش در ادامه ی همین مطلب پیش روی شماست .


ادامه مطلب
+ محمد امامی |