اینجا طبقه ی هفتم ساختمان شیک و مدرنی است در حوالی میدان فلسطین که رئیسش قصد کرده از اینجا راهی خیابان پاستور و کاخ ریاست جمهوری شود . از درب ورودی شیشه ای ساختمان تا اینجا هفت خوانی را رد کردم و در هر خوان با مردان قوی هیکلی روبرو شدم که ته ریشی داشتند و گوشی کوچکی به گوش که مشغول هماهنگی برای کسب اجازه ی ورود مهمان ناخوانده ای بودند که من باشم . یکی از همین مردان قوی هیکل وقتی توجه مرا به ساختمان می بیند با خنده می گوید طراحی اینجا کار خود مهندس است . طراحی و معماری و نقاشی و هنر و فرهنگستان هنر تنها لغاتی است که در این سالها در کنار نام مهندس شینده ام و حالا آمده ام ببینم که این مهندس معمار چه طرح و نقشه ای برای مدیریت کشور دارد . من و هم نسلانم از دوران صدارت مهندس چیزی در خاطر نداریم . اما از پدر و مادرهایمان شنیده ایم که آن دوران با وجود جنگ و تحریم و نفت هشت دلاری مردم حال روز بهتری داشتند و فشار زندگی به شدت امروز آزارشان نمی داده .
با کمی تاخیر مهندس با مشایعت مردان قوی هیکلی که ذکرشان رفت می آید . کت و شلوار توسی رنگ مرتب و هماهنگی با رنگ پیراهنش پوشیده است . موها و محاسن شانه زده ای که گذر زمان سفیدشان کرده آرامش خاصی به چهره اش می بخشد .
اینجایم پشت پنجره ای رو به خیابان ولیعصر . خبری از ترافیک و ازدحام جمعیت نیست ، ماشینها و تک و توکی عابر پیاده آرام و روان و خسته از کار روزانه در پی خانه هایشان هستند . در این فکرم که دغدغه های این مردم چه قرابتی با دغدغه های مهندس دارد . مهندس آمد و رفت اما کلی پرسش در ذهنم باقی ماند که مجالی برای طرحشان نیافتم . بین اندیشه های من و مهندس فاصله ای است به درازای این سالها که من و هم نسلانم در اجتماع رشد می کردیم ، پر و بال می گرفتیم و خبری از مهندس نبود ، در تمام این سالها مهندس سکوت کرده بود ، سالهایی که شاید بیش از امروز به او نیاز بود . به یاد دارم عصری در حسینه ی ارشاد برای گرامی داشت یاد و خاطره ی مرحوم مهندس بازرگان جمع شده بودیم . یکی از سخنرانان دانشمند گران قدر جناب آقای محسن کدیور بودند . در بخشی از سخنانشان با ذکر جزئیاتی از زندگی سیاسی مرحوم بازرگان اشاره کردند که مهندس بازرگان می دانست کی وارد قدرت شود و کی از قدرت کناره گیری کند ، اما سرور عزیز من آقای خاتمی هنوز نمی داند کی باید از قدرت کناره گیری کند . این سخن استاد با شعارهای یک صدای حاضرین مواجه شد که فریاد می زدند خاتمی خاتمی استعفا استفعا ...
آن روز کمی دورتر از حسینه ی ارشاد نمایندگان مردم در مجلس شورا تحصن کرده بودند ، تحصنی که به استعفای صد و بیست و نه نفر از آنان انجامید و اگر با همراهی و حمایت خاتمی همراه می شد ، اقلیتی که امروز زمام امور را به دست گرفته اند در آن انتخابات اکثریت کرسی های پارلمان را از آن خود نمی کردند و راهی که از آن روز تا امروز و تا ریاست جمهوری احمدی نژاد پی گرفته اند به سرانجام نمی رسید .
حکایت امروز هم همان حکایت دیروز ماست ، اگر آن روز خاتمی نمی دانست که کی باید قدرت را ترک کند و کجا ایستادگی کند ، امروز مهندس نمی داند که چه زمانی باید وارد قدرت شود . در تمام سالهایی که به حضور او نیاز بود سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد . اما امروز در شرایطی وارد رقابت انتخاباتی شده که اصلاح طلبان بیش از پیش به کاندیدای واحد نیاز دارند .
به خانه که بر می گردم در دل میخوانم :
یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال
در روزگاری که مدام از این پله به آن پله می پریدم و از آن خانه به این خانه ، مدتی هم مشق سه تار کردم . در آن ایام قطعه ای شنیدم از استاد فرهنگ شریف که سخت به دلم نشست . شب هایی که مهمان اتاق ساده ی دوست ، برادر و استاد بزرگوارم آقای خجسته بودم از نیمه شب که می گذشت با خواهش من این قطعه را با سه تارشان می زدند و مرا به عالم دیگری می بردند . به قول رضا قاسمی در همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها برای ما که دوازده ساعت با دیگران اختلاف زمانی داشتیم آن اتاق کوچک بهترین جای دنیا بود .
امروز که آه باران جدیدترین اثر استاد شجریان را می شنیدم عجیب یاد آن روزها افتادم . مخصوصا این آواز استاد در مایه دشتی که بدجوری هوایی ام کرد و مرا برد به استان گلستان ، گنبد کاووس ، خیابان سیاوش آپارتمان نقلی استاد و اتاق دوست داشتنی اش در طبقه سوم ساختمان ، با کتاب خانه ی جم و جورش و پشتی ای که به آن تکیه می دادم و عبایی که روبرویم به میخی آویزان بود و سه تاری که کنج اتاق جا خوش کرده بود :
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل
که دید در ره خود پیچ و تاب دام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
هزار حیله بر انگیخت حافظ از سر فکر
بدان هوس که شود آن نگار رام و نشد
