شب گذشته برای من یک شب خاطره انگیز و به یاد ماندنی بود . کنسرت بزرگ علیرضا عصار در سالن وزارت کشور و همراهی خانواده ام شبی فراموش نشدنی برایم رقم زد . عصار و گروهش بعد از کنسرت فرهنگ سرای بهمن در سال هشتاد و سه در تهران برنامه ی مستقلی اجرا نکرده بودند . امسال اما بعد از چهار سال در قالب گروهی هفتاد نفره به رهبری فواد حجازی به اجرای چندین قطعه ی قدیمی و یکی دو قطعه ی جدید پرداختند . عصار که همزمان با پخش آهنگ خیابان خوابها و بعد از تشویق وحشتناک حضار به روی سن آمده بود ، دکلمه ی معروفش را با صدایی مردانه و رسا که مختص به خود اوست اجرا کرد :
ساقی امشب باده از بالا بریز ، باده از خم خانه ی مولا بریز / باده ای بی رنگ و آتش گون بده ، زانچه دوشم داده ای افزون بده / شاهد اقبال بر آغوش کیست ، کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست / کیست آن کس کز علی یادی کند ، بر یتیمان من امدادی کند / ای که هر دم دم ز حیدر می زنی ، بر یتیمان علی سر می زنی / بر یتیمان علی پرداختن ، بهتر از هفتاد مسجد ساختن / باده ی ما باده ی انگور نیست ، شهد ما در لانه ی زنبور نیست / هر کسی نوشد دگرگون می شود ، لیلی اینجا همچو مجنون می شود / هر کسی نوشد چنان آتش شود ، اهل دل گردد ولی سرکش شود / هر کسی نوشد سلیمانی کند ، آنچه می دانیم و می دانی کند / یا علی نیک می دانم که جز دندان تو ، هیچ دندان لب نزد بر نان جو / یا علی لعل عقیقی جز تو نیست ، هیچ درویشی حقیقی جز تو نیست ...
در ادامه عصار ترانه های قدیمی اش را از کوچ عاشقانه گرفته تا عشق الهی با همراهی هوادارانش خواند . هوادارانی که به معنای واقعی کلمه هوادار هستند ، کارهای عصار را تعقیب می کنند و همیشه منتظر خبر جدیدی از او هستند . مشخص است که سکوت چهار ساله ی عصار تاثیری بر محبوبیت این سوپر استار دوست داشتنی نداشته است .
ترانه های جدیدی هم که در این کنسرت اجرا شد نوید اتفاقاتی بسیار خوشایند برای عصار و گروهش می دهد . به شخصه معتقدم آلبوم جدید عصار موفقیت آلبومهای پیشین او را تکرار خواهد کرد . شاهد مدعایم این که یکی دو ماه دیگر ترانه ای از عصار را با این ترجیع بند همه جا خواهید شنید :
بیا تکلیفو روشن کن ، نه اون جوری که مجبوری / بیا تکلیفو روشن کن ، نه اون جوری که مغروری / کسی عاشق تر از من نیست خودتم اینو می دونی ، بیا تکلیفو روشن کن بهم بگو که می مونی ...
اما کنسرت دیشب علاوه بر خاطراتی که برایم زنده کرد ، سبب شد دیداری هم با عصار تازه کنم . فکر می کنم آخرین بار سه سال پیش بود که در دانشگاه تهران نیم ساعتی با هم بودیم . از آن تاریخ به این طرف یکی دوبار آنهم تلفنی با هم ارتباط داشتیم . عکسی که دیشب همراه خانواده ام با عصار انداختیم را اینجا ببینید .
فکر می کنم شب عید فطر بود که شبکه ی چهارم سیما تله تئاتری پخش کرد با نام خرده جنایتهای زن و شوهری به کارگردانی فرهاد آییش ، بازی درخشان هنرمندان برجسته ی کشورمان خانم نیکی کریمی و آقای محمد رضا فروتن و نمایشنامه ای از اریک امانوئل اشمیت . یک هفته بعد مهمان سرای دو دنیا ترجمه ی خانم شهلا حائری اولین آشنایی من با متون نمایشی اریک امانوئل اشمیت بود . نمایشنامه ای به واقع تاثیر گذار از نویسنده ای توانا .
اریک امانوئل اشمیل فارغ التحصیل رشته ی فلسفه از دانش سرای عالی پاریس است و سالها فلسفه را در دانشگاه های فرانسه تدریس کرده است . از نمایشنامه های او می توان به شب والوین ، میلارپا ، زلزله ی احساست و مهمان ناخوانده اشاره کرد . که این آخری نمایشنامه ای است تک پرده ای که داستان دیدار فروید با خدا را در شب 22 آوریل 1938 یعنی پس از هجوم ارتش هیتلر به اتریش و پیش از رفتن فروید به پاریس روایت می کند . فروید که دخترش دستگیر شده با شتاب عازم پاریس است . در این حال خداوند در هیئت شبح نویسنده یی با فروید گفت و گو می کند و خدا ناباوری او را مورد انتقاد قرار می دهد و می گوید : تا امشب تو فکر می کردی زندگی پوچه . حالا می دونی زندگی اسرار آمیزه .
اما آنچه که سبب نوشتن این نوشتار شده نه نمایشنامه های او که داستان کوتاهی است از او به نام ابراهیم آقا و گلهای قرآن از کتاب گل های معرفت ترجمه ی سروش حبیبی که دیروز خواندم . پیشتر مجموعه ی یک روز قشنگ بارانی شامل پنج داستان کوتاه و اسکار و خانم صورتی را از اشمیت خوانده بودم . نکته ی برجسته ی داستان های اشمیت نه فرم داستان هایش که محتوا و درون مایه ی آنهاست . داستان اسکار و خانم صورتی نامه های پسر بچه ی ده ساله ای است به خدا که در عین روایت ساده اش داستانی است بسیار تاثیر گذار . چه در داستانهای اشمیت و چه در نمایشنامه هایش اعتقادات مذهبی او نقشی تاثیر گذار دارند اعتقاداتی که وجهه ی عرفانیشان پر رنگ تر است.
خود اشمیت در مصاحبه ای می گوید : خانواده ام با این که لا مذهب بودند در یازده سالگی مرا به کلاس شرعیات فرستادند و خیلی ساده گفتند : معهذا آن را باید بدانی ! آن جا ذوق بحث و گفت و گوی فلسفی در من پیدا شد اما پس از یک سال چیز زیادی از مقدسات درک نکردم . این نخستین آثار ذوقی شرعیات و تعلیمات دینی بعدها با خواندن آثار نیچه ، سارتر و فروید از بین رفت . اما سال های بعد با کشف دکارت ، کی یرکه گور ، لایب نیتس و به ویژه پاسکال خدا ناباوری ام سست شد و به آگنوستی سیسم ( انکار وجود مطلقات ذهنی ) گراییدم .
ابراهیم آقا و گل های قرآن داستان دوست داشتنی است در پنجاه صفحه با درون مایه ای از عرفان اسلامی که حیفم آمد شما آن را نخوانید .
آخر هفته گذشته ام را در شیراز سپری کردم . از تابستان 84 فرصت نکرده بودم سفری به شیراز داشته باشم . آن سال نتیجه کنکور کارشناسی اعلام می شد . منزل خاله ام بودیم . دوستم قرار بود نتیجه ام را ببیند و تلفنی خبرم کند . پشت خط بود و نتیجه را نمی گفت ، مژدگانی می خواست . پدرم تهران بود و پشت خط دیگر به انتظار . دوستم قول مژدگانی را از پدرم گرفت و خبر قبولی ام را داد که البته هنوز مژدگانی اش را نگرفته !
روزگار خوشی بود آن روزها یاد باد. لباس پوشیدم و زدم بیرون ، ابتدا به شاهچراغ و سپس به حافظیه . امسال هم روز اولی که به شیراز رسیدیم رفتم به زیارت جناب حافظ . گوشه ای نشستم ، همانجا که سه سال پیش نشسته بودم . با این تفاوت که امسال درسم تمام شده و منتظر اعلام نتایج کنکور دیگری هستم . غزلی از بر خواندم :
من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت ...
×××××××
صفحه جدیدی دارم در وب فتو که با عکس های این سفرم به روز شده است . اینجا ببیندش .
