تبليغاتX
عادت می کنیم

 مدتی است خطی ننوشته ام . خودم را در خلاء می بینم و عبور از این خلاء زمان می برد . مخصوصا اگر درگیری غریبی داشته باشی با محیط پیرامونت با زمان و البته با خودت . گاهی نمی نویسم چون فکر می کنم ذاتا نویسنده نیستم . زمانی دچار اندکی غرور می شوم نمی نویسم تا نوشته ام كاری در حد و حدود كارهای پيشين نباشد و اغلب نمی نویسم چون نمی توانم . تاب مقاومت در برابر بیگانه را ندارم ، پس به لاک خودم فرو می روم و این غربت را این تنهایی را به همراه شدن با دیگرانی که نمی شناسندم و نمی شناسمشان ترجیح می دهم .
 تولد امام علی (ع) و روز پدر بهانه ای شد تا بنویسم و چه بهانه ای زیباتر از این . بهار امسال پدرم وارد چهل و نهمین سال عمرش شد . همیشه اولین خواسته ام از خدا طول عمر همراه با سلامتی برای پدر و مادرم بوده است .
 زمانی که تبریز بودیم ساعت که به سه بعد از ظهر نزدیک می شد زیر پایم صندلی می گذاشتم به هر ترتیبی بود به پنجره می رسیدم تا پدرم را انتظار بکشم . یاد دارم وقتی پدرم کتاب می خواند گوشم را روی کمرش می گذاشتم تا صدایش را بشنوم . زمانی که دانشگاه قبول شدم با مادر و خاله ام شیراز بودیم و پدرم تهران بود ، به تهران که برگشتم با یک دسته گل در فرودگاه منتظرم بود .
 در همه این سالها دوستش داشته ام . چه زمانی که کنارم بوده است و چه زمانی که کمترین نسیم مشترکی بینمان احساس نکرده ام . روزش مبارک .

+ محمد امامی |


 در یک روز گرم بهاری سر یکی از کلاسهای کسل کننده دانشگاهی نشسته ام . طبق معمول در ردیف یکی مانده به آخر کنار پنجره ، کاغذ و قلمی روبرویم است و سعی می کنم خودم را با حرفهای استاد سرگرم کنم . استاد محترم به قدری فرمول و x و y روی تابلو می نویسد و توضیح می دهد که دیگر از حرفهایش سر در نمی آورم . شروع می کنم تصنیف بوسه های باران استاد شجریان را روی کاغذ می نویسم . طنین صدای آسمانی اش در سرم می افتد .  شعرش از شفیعی کدکنی است و آهنگش از حسین علیزاده . ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران،بیداری ستاره در چشم جویباران/آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل،لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران / ... / پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند ، دیوار زندگی را اینگونه یادگاران / وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند ، تا در زمانه باقیست آواز باد و باران ...
 بر می گردم  و  بیرون را نگاه می کنم . تپه ای در دو سه کیلومتری دانشگاه ، پوشیده از درختان جنگلی ، انعکاسی از سبزی چمن . خیابانی که دانشگاه را به شهر می رساند و ماشینهایی که گاه و بی گاه رد می شوند . خانه های بزرگ و کوچک با سقفهای شیروانی . آسمان آبی و ابرهای روان .

 دردوردست ، سر سبزی نخلها چشمه ای را وعده می داد ، گاه چشمه پر آب بود و گلهای خرزهره برآن خمیده بود . دلفریبی گلهای این باغ چنان بود که دیگر نمی خواستم بگذارم و بگذرم ... آن بعدی بسی زیباتر بود ، از گلها و نواها انباشته تر بود . درختان عظیم تری بر آبهای فراوان تری خمیده بود . باز بایست می گذاشتیم و می گذشتیم .

  بر می گردم به کلاس . تقریبا همه مشغول نوشتن هستند و استاد مثال حل می کند . شعری از ریچاردبراتیگان برایم تداعی می شود ، روی کاغذ می نویسم اش . نام شعر هست در پژوهشکده فن آوری کالیفرنیا :
مهم نیست چه نوابغ لعنت گرفته ای هستند
این آقایان
من حوصله ام سر رفت .

+ محمد امامی |