آینه را نگاه می کنم ، پوستم سیاه شده ، گودی دور چشمانم بیشتر شده است . به چشمم خیره می شوم . تصویر او را در عمق چشمم می بینم . پسری دوست داشتنی ، با چشمهای درشت و لبخندی که جزئی از صورتش است . ردیف دندانهای سفیدش پیدا است . لبهایش روی هم جمع می شوند ، نگاهش رنگ می بازد ، خنده اش محو می شود . تکان های قطارناراحتم می کند . قطار که حرکت کرد دلهره آمد . دلهره از روبرو شدن با او . افکارم آشفته است . از برخوردش می ترسم . تصویر آرام او در ذهنم رنگ باخته . دیگر فکر نمی کنم آماده پذیرش هر ستمی باشد . مضطربم . فکر رودررویش ایستادن و نگاه کردن به چشمهایش رعشه بر اندامم می اندازد . چشمم سیاهی می رود . سرم را تکیه می دهم .
***
مسیر طولانی و تکانهای پیاپی قطار خسته ام کرده است . باد گرمی از پنجره های باز واگن می آید و مدام مجبورم می کند روسری را جا به جا کنم و موهایم را از جلو چشمم کنار بزنم . بیابان پیش رو است ردیف بته های خار ، پایه های بلند برق ، سیمهای فشار قوی ، خاک سرخ و برق آفتاب .از جیب کیف،آینه را بیرون می آورم . رد انگشتهایم رویش مانده . با لبه روسری پاکشان می کنم و خیره می شوم . چشمهایم گود افتاده است . صورتم سیاه شده . در عمق چشمم تصویر او را می بینم . افسون این چشمها شده . یکی از نامه هایش وصف چشمهایم بود ، نوشته بود دوست دارد ساعتها به این چشمها نگاه کند . پلک زدنشان را ببیند ، نگاهش از این چشم به آن چشم برود ، نشستن پلک ها روی هم و فرو رفتن مژه ها را در هم تماشا کند . بارها گفته بود درون این چشمها چیزی است که نمی داند چیست ، یک علامت سوال.
باز دل شوره می آید .
***
اوایل توجهی به او نداشتم ، یک نفر بود مثل بقیه . دفعه اولی که نهار دعوتم کرد ، دست و پایش راگم کرده بود . به لکنت افتاده بود ، حرف زدنش آشفته بود، دستانش لرزش خفیفی داشت . نیمه های پاییز بود ، شش ماه بعد از اولین برخوردمان.
مدتی که گذشت ، حرفهایش برایم تازگی نداشت ، نامه هایش را خوانده و نخوانده دور می ریختم . دوستی با او شیطنت بود . بازی بود ، بازی ای که برنده نداشت. روزی رسید که دلم برایش تنگ شد ، احساس کردم ذرات وجودم ، تمام ذراتم پرند از او ، دلم هوایش را کرد ، اما او دیگر نبود ، خاطره ای شده بود ، رویایی دور .
***
یک طره از مویم اریب روی پیشانی ام افتاده است با دست زیر روسری پنهانشان می کنم. تا ایستگاه راهی نمانده . سرعت قطار کم می شود . دستمال مرطوب را از داخل کیف پیدا می کنم و دور چشمهایم می کشم . دستمال دیگری را روی پیشانی ،گونه ها و زیر گلویم می کشم . آینه و دستمال را سر جایشان می گذارم و زیب کیف را می بندم . صدای ترمز قطارهراسم را بیشتر می کند .
قطار پس از دو سه تکان شدید می ایستد . خیلی از ظهر نمی گذرد ، خیابان پر است آفتاب . پایم را روی پله اول که می گذارم ، می بینمش . موهای سینه اش اززیر یقه بیرون زده ، پیشانی اش برق می زند ، نگاهش بین مسافران می چرخد . دستمال را از جیب بیرون می کشد وعرق گونه ها و گردن را می گیرد .یک لحظه گذرا نگاهم می کند و رد می شود . سر بر می گرداند و نگاهم می کند ، عرق به چشمش می شکند او را لرزان می بینم . هراس همه وجودم را می گیرد . با ترس و لبخندی تصنعی برایش دست تکان می دهم . می ایستد . به چشمهایم خیره می شود . نگاهش گنگ است . ساکم را بلند می کنم و به سمتش راه می افتم . تکان نمی خورد ، بهت زده است . با هر قدم تصویری از گذشته در چشمم زنده می شود . خنده هایش ، راه رفتنش ، دویدنش ، اضطرابش ، التماسش ، گریه هایش ... . قطار سوت می زند ، سوت می زند و دور می شود . چشمهایش قرمزاند ، لبهایش آرام می لرزند ، دستی برپیشانی می کشد لرزش لبهایش بیشتر می شود ، قامتش خم می شود بر می گردد و شروع می کند به دویدن . دور می شود . می ایستم و رفتنش را نگاه می کنم . از میدان دیدم خارج می شود . سست می شوم . نگاهم روی زمین ثابت می ماند .
سرم درد می کند . تمام وجودم بی اندازه خسته است . خستگی در سلولهای بدنم جاری است . باید بنشینم . روی نیمکتی می نشینم . ساکم را می کشم کنار دیوار . ایستگاه که خلوت می شود می زنم بیرون .
اینجایم . در پیاده رو . پیاده رویی که می شناسمش . کمی دورتر از ایستگاه یک باجه تلفن است ، بعد از آن یک سوپر مارکت . شهر عوض شده . جنب و جوش بیشتری دارد ، مردم بیشتر عجله دارند . اجناس مغازه ها جذاب ترند ، تابلوهای قدیمی عوض شده اند . من اینجا چه می کنم ؟ دنبال چه هستم ؟ ماشین ، آدم ، چراغ ، دود ... هوا نا آرام است . سرد می شود ، گرم می شود . . دم می کند ، عرق می ریزم . شاید از نا آرامی من است که هوا این طور آَشفته است . خسته ام . مانتو ام سنگین به نظر می رسد . کفشهایم سبک نیستند ، ساکم و راهی که آمده ام . مسیر طولانی و تکانهای قطار . شبی که نخوابیده بودم . یا بد خوابیده بودم ، مثل هرشب . و کسی که برای دیدنش آمده ام . اتاق کوچکش ، کتابهایش ، رختخواب همیشه پهنش در گوشه اتاق و لبخند مهربان اش . چرا پیدایش نمی شود تا نجاتم دهد ؟
با پاهایی که از خستگی راه رفتن را فراموش کرده اند ، پیش می روم .
***
نفسهای سنگینی پشت سرم احساس می کنم. نفسش ، بویش ، قدم هایش آشناست. نزدیک تر می شود ، آهسته و آرام .
احساس سستی می کنم ، پاهایم تحمل نگه داشتنم را ندارند ، عرق سردی می ریزم . می ایستم . بر می گردم و نگاهش می کنم . چینهای پیشانیش عمیق تر شده است ، چهره اش جا افتاده تر شده اما چشمهایش همان است که بود . همان که انتظارش را داشتم . چشمهایش مرا به گذشته می برد :
گیرم که مجبورت کردند. تو جا زدی ، تو نخواستی . می دونی هوس بازی . می دونم . از اولش تظاهر کردی ، خودت نبودی ، تهدید و فشار خانوادت همه اش حقه بود . هق هق ات چی ؟ اشکهات چی ؟ حقه بود ؟ بود ... بوووود ؟
***
جلوتر می آید . چشمهایش رنگ گرفته . ردیف سفید دندانهایش آرام آرام کنار هم می نشینند .و باز همان لبخند ، همان لبخند آشنا ، همان لبخند مهربان . نگاهش آرامم می کند . هوا مهربان می شود . ساکم را می گیرد و می گوید :
سلام .
هفته نامه شهروند امروز به مناسبت صدمین سال تولد مهندس بازرگان جشن نامه ای را منتشر کرده است .
امروز این هفته نامه را خواندم . پرونده جالبی بود ، مهندس بازرگان از نگاه دوستان و منتقدان . به گواهی دوست و دشمن ، مرحوم مهندس بازرگان در طول دوران نخست وزیری خود ، در روزهای پر آشوب بعد از انقلاب ، گام به گام و با صداقت به آنچه اعتقاد داشت عمل کرد .
در بخشی از این ویژه نامه گفتگویی شده است با عباس عبدی که حکایتش را با عباس امیر انتظام می دانیم . در طول گفتگو عباس عبدی به این دلیل از مهندس بازرگان انتقاد می کند که بازرگان سیاست نکرده است . اهل سازش نبوده است . جالب اینجاست ، عباس عبدی که این طور مهندس بازرگان را به باد انتقاد می گیرد امروز اصلاح طلب محسوب می شود و جالب تر اینکه از نظریه پردازان این جریان محسوب می شود . از سویی امیر محبیان نظریه پرداز جناح مقابل که اتفاقا ادعای اصلاح طلبی و روشن فکری ندارد ، عمل کردن مرحوم بازرگان را به آنچه می اندیشید را بسیار ارزشمند می داند .
به گمانم اگر اصلاح طلبانی که هشت سال دولت را در اختیار داشتند از تبار عباس عبدی ها نبودند ، امروز نگران سلطه اقلیت بر اکثریت نبودیم .
