تبليغاتX
عادت می کنیم

 می گویند شب یلدا طولانی ترین شب سال است . نمی دانم چرا شب یلدا مرا یاد تبریز می اندازد . سیزده سالی که در تبریز زندگی می کردیم ، شبهای چله معمولا در خانه خودمان بودیم یا در کنار خانواده پدری . تبریز که باشی شب را ، سرمایش را و بلند بودنش را بیشتر می فهمی .
 تهران هم که آمدیم به رسم دیرینه این شب را در کنار خانواده بودیم . خانواده مادری . امسال اما شب چله برای من متفاوت تر از هر سال گذشت . در تنهایی و خلوت . دوست داشتم این تنهایی را احساس کنم ، آنهم در بلندترین شب سال . آزمایشگاه مقاومت مصالح بهانه ای شد که تجربه اش کنم :
 شعله های آبی بخاری اتاق را گرم می کنند و عقربه های ساعت آرام و روان در حرکتند . ثانیه ای پی ثانیه دیگر و حضرت استاد می خواند :
کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود

+ محمد امامی |


کلید را زد . اتاق تاریک شد . روی تخت دراز کشید . آب دهانش را قورت داد. گلویش باد کرده بود . نفس عمیق کشید . به پهلو چرخید . پاهایش را توی شکم جمع کرد و به راست چرخید.
  بلند شد ، پرده را کشید ، تکه های سیاه ابرروی هم نشسته بودند ، آسمان گرفته بود. دور تا دور اتاق قدم زد . دو سه نفس پی در پی و یک نفس عمیق کشید.نشست روی صندلی چسبیده به میز تلفن . خیره شد به جایی که کانون و مرکزی نداشت ، به روبرو . دستش روی گوشی تلفن خشک شده بود . مردد بود  بلند شد و روی تخت نشست. به آسمان خیره شد ، با نگاهی عمیق. بلند شد پرده را کشید و افتاد روی تخت ، به پهلو چرخید . بر گشت و به سقف خیره شد ، سفید بود با ترک هایی که به سیاهی می زدند ولامپ خاموش . از کمد سه طبقه کنار تخت ، پارچ آب را برداشت ، لیوان را تا نصف آب کرد ، دو سه جرعه نوشید ، به سختی از گلویش پایین رفت . پلکهایش به آرامی و سنگین روی هم نشستند ، آب دهانش را قورت داد .  بلند شد . دستهایش را به کمرش زد و قدم زد .روی دیوار آینه را نگاه کرد ، از جیبش دستمالی بیرون آورد ، روی آینه کشید و سر جایش گذاشت . متکایش را برداشت و به دیوار تکیه داد . با دست چپ قلبش را مالید . نفس عمیق کشید . پاهایش را بغل کرد . دستش به سمت لیوان رفت ، منصرف شد . ابروهایش را مالید ، دستش را روی لبهایش گذاشت و به روبه رو خیره شد . گلویش درد می کرد ، دو سه بار آب دهانش را قورت داد  ، لبش لرزید ، پلکش باز و بسته شد ، لبش را گزید ، صدای آسمان غرنبه ای برخاست . سفیدی چشمانش قرمز شد ، روی گونه هایش نم نم اشک نشست ، دهانش شور شد ، آب دهان را قورت داد ، با هق هق اش ،  شانه هایش شروع کردند به لرزیدن . تمام صورتش خیس شد . سرش را روی زانو گذاشت . 
   سرش را بلند کرد و به دیوار تکیه داد نفس عمیق کشید . بلند شد و به کنار پنجره رفت ، پرده را کشید . آسمان باز شده بود ، پنجره را باز کرد . بوی خاک نم خورده  آمد .

+ محمد امامی |