سه قطره خون عنوان داستان کوتاهی است از مرحوم صادق هدایت که در سال 1311 منتشر شده است . عده ای بر این باورند که هدایت با نوشتن سه قطره خون و زنده به گور خود را برای خلق بوف کور آماده می کرده است . درهر سه داستان راوی انسانی است روان پریش که به نوعی متمایز از دیگران است . روای داستان سه قطره خون که در بخش پایانی داستان و از زبان دوستش سیاوش میرزا احمد خان نامیده می شود ، یک سالی است که در بیمارستان روانی بستری است و تا یک هفته دیگر مرخص می شود . داستان در دو بخش روایت می شود . بخش اول داستان در زمان حال سپری می شود و بخش دوم داستان مانند آنچه در بوف کور شاهد هستیم در گذشته روایت می شود ، بر خلاف بوف کور در سه قطره خون گذشته ملموس تر است .
دربخش اول داستان ضمن گفته های راوی با محیط بیمارستان و بیماران آن آشنا می شویم ( خیلی از آنها اگر معالجه شوند و مرخص شوند ، بدبخت خواهند شد ) . یکی از بیماران قصابی است که دل و روده خودش را پاره کرده است ( می گفتند او قصاب بوده به شکم پاره کردن عادت داشته ) . دیگری صغرا سلطان است که چند بار قصد فرار داشته اما موفق نشده است . پیر زنی است که خود را دختر چهارده ساله می پندارد ، صورتش را گچ دیوار می مالد و گل شمعدانی سرخابش است ( اگر معالجه بکند و در آینه نگاه کند ، سکته خواهد کرد ) دیگری تقی است که عقیده دارد زن باعث بدبختی مردم است ، اما خودش عاشق صغرا سلطان شده است . ناظم کاراکتری است که راوی معتقد است آن چه بر سر بیماران می رود زیر سر اوست ( هر که او راببیند می گوید چه آدم بی آزار بیچاره ای است که گیر یک دسته دیوانه افتاده است ) راوی می گوید ناظم را می شناسد ، او دست همه دیوانه ها را از پشت بسته است . بدستور او قراول دم در گربه ای را با تیر زده است و سه قطره خون از گربه در پای کاج ریخته است که ناظم هر روزدر زیر درخت کاج آنها را نگاه می کند و اگر از او بپرسند خواهد گفت که این سه قطره خون مال مرغ حق است .
عباس شخصیت دیگری که در بخش اول با او آشنا می شویم ، عکس برگردانی از راوی است (از همه اینها غریب تر رفیق و همسایه ام عباس است ) عباس ادعا می کند تار می زند ، شاعر است و شعری سروده که گویا برای همین شعر او را به بیمارستان آورده اند :
دریغا که بار دیگر شام شد سراپای گیتی سیه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد مگر من که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشی در مزاج به جز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج چکیده است بر خاک سه قطره خون
در اینجا نیز مانند بوف کور شخصیتها تکرار می شوند . در بوف کور پیرمرد خنزر پنزری مدام در حال تکرار است در انتهای داستان راوی نیز تبدیل به پیرمرد خنزر پنزری می شود . در سه قطره خون عباس همانند راوی تار می زند و شعری را می خواند که راوی در قسمت پایانی داستان مدعی است خودش ساخته ، سیاوش شخصیت دیگر داستان که دوست صمیمی راوی و پسر عموی رخساره نامزد اوست نیز به نوعی بر گردان راوی است بیماری نا مشخصی دارد و به دستور پزشک ممنوع الملاقات است . ناظم هم مانند سیاوش گربه ای را کشته است . می بینیم که مدام شخصیتها در یکدیگر تکرار می شوند .
بخش اول داستان با ملاقات زن و دختری با عباس که راوی معتقد است دختر برای دیدن او آمده به اتمام می رسد . عباس دختر را به کناری می برد و او را در آغوش گرفته و می بوسد .
در پارت دوم داستان با سیاوش آشنا می شویم . سیاوش گربه ماده ای دارد به نام نازی که با گربه دیگری ( گربه دزد لاغر و ولگرد و گرسنه ) جفت می شود . سیاوش به ضرب گلوله جفت نازی را می کشد و سه قطره خون پای درخت کاج می چکد . این قسمت هم با آمدن رخساره و مادرش تمام می شود . راوی تار می زند و شعری را که تازه سروده می خواند :
دریغا که باردیگر شام شد ...
مادر رخساره اتاق را ترک می کند . رخساره راوی را دیوانه می خواند با سیاوش از اتاق خارج می شوند درب اتاق را می بندد و راوی از پشت پنجره می بیند که آن دو یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند .
سه قطره خون داستانی نمادین و سمبولیک است . فضایی سراسر ابهام آمیز دارد . دو صفحه از داستان شرح حال گربه سیاوش است . صادق هدایت با استادی تمام داستانی در سیزده صفحه نوشته که با وجود گذشتن هفتاد و پنج سال از چاپ نخستش هنوز تازه است . سه قطره خون را نه یکبار بلکه بارها باید خواند تا هر بار به نکته جدیدی رسید داستان بر اساس استعاره بنا شده و با کمک ایجاز ، تکرار و اشاره به پیش می رود . نام شخصیتها هم از این قاعده مستثنی نیست . سیاوش ، ناظم ، رخساره و ... .
صادق هدایت مخاطبش را وادار به تفکر می کند . به او می فهماند ، ساعاتی که آثار هدایت را می خواند ، ساعات تفریح نیستند بلکه زمانی هستند برای اندیشیدن .
به گمانم ما بیشتر از جوامع دیگر عادت میکنیم . همین عادت کردن سبب شده
فراموش کار هم بشویم . کم نیستند چیز هایی که از یاد برده ایم .
مثلا فراموش کرده ایم این کشور با موقعیت جغرافیایی اش ، با آب های آزاد جنوبش ، با معادن غنی اش ، با جنگل های شمالش و حتی با کویر کم نظیرش و مهمتر از همه با مردم باهوش و زیرکش سهمش از دنیای امروز خیلی بیش از این باید باشد که هست .
فراموش کرده ایم با داشتن کارخانه های ذوب آهن ، فولاد سازی ، پتروشیمی ، تراکتور سازی و ...
که مولفه های یک کشورصنعتی محسوب میشوند و با وجود برخوردار بودن از در آمد مجانی نفت ، در بسیاری از ابعاد در ردیف کشورهای عقب مانده دنیا به شمار می رویم .
اگر به فرصت طلبی ، بی برنامگی ، شعار زدگی و قانون گریزی عادت کرده ایم ، اگر مسولیت ناپذیر ، ریا کار ، احساساتی ، خود محور ، برتری جو ، حقیقت گریز و ظاهر ساز هستیم به این دلیل است که خود را فراموش کرده ایم .
با تاریخ بیگانه ایم از گذشته دیگران بی خبر و گذشته خود را از یاد برده ایم .
هفته نامه چلچراغ
