تبليغاتX
عادت می کنیم


  پشت پنجره اتاقم ایستاده ام . پرده را کنار می زنم . لایه ای گرد و خاک شیشه را پوشانده است . نور سربی رنگی می تابد .
 شب به شهرک غرب  می روم  . اینجایم . مدرسه روشنگر .  روی زمین نشسته ام . تکیه به جایی نداده ام . بلند گو می خواند  . از هر طرف ناله ای بلند است . گریه و شیون سراسرسالن را پر کرده است . بوی گلاب با بوی عرق مخلوط شده است . کسی از کنارم رد می شود بوی تند عطر می دهد . شانه ها می لرزند . مرد میانسالی در نزدیکی ام با آه جانسوزی که می کشد بر سر و صورت خود می زند . چراغها را خاموش می کنند . بلند گو فریاد می کشد ، ضجه می زند . دستم را روی پیشانی ام می گذارم و روی زانوهایم خم میشوم . بلندگو بالای سرم ناله می کند . چشمهایم را می بندم . به گذشته می روم . همین شب ، همین سالن . صورتم غرق اشک است . فریاد ادرکنی ادرکنی ام گم می شود . عقب تر می روم . یکسال . هوا سردِِِ سرد است . ایستاده ام . جا برای نشستن نیست . در حیاط ایستاده ام . از هر طرف بانگ هو ... هو ... بلند می شود . بهارستان ام  ، خانقاه شیخ صفی .
  بلند گو می خواهد بلند شویم  . می ایستیم . دستها هماهنگ بالا می روند و روی سینه ها آرام می گیرند . حواسم پرت است . منتظرم . آقا دیر کرده است . عده زیادی دم در ایستاده اند . می دانم  خیابانهای اطراف هم همین وضعیت را دارند . پیر و جوان .
  از در چشم بر نمی دارم . صدای صلوات بلند می شود . کوچه ای باز می شود و آقا می آید . جمعیت فشار می آورد ، غفلت کنم زیر دست و پا له می شوم . یکی دست آقا را می بوسد ، دیگری شانه اش را . دست بر عبایش می کشند و به سر و صورت خود می مالند . نمی توانم نزدیک شوم . کفشهایم را دستم گرفته ام و با فشار جمعیت جا به جا می شوم . پشت سر هم چند صلوات فرستاده می شود و می نشینیم . از این فاصله آقا را ندیده بودم . غرق تماشایش می شوم . دوستش دارم . آمده ام در هوایش تنفس کنم . دو سال پیش دوستم مرا اینجا آورد  . خودش و پدرش از مریدان آقا هستند . از آن شب بارها خواسته ام به دست بوسش روم ، اما خجالت می کشم . گنه کارم و روی سیاه . شرمنده ام . صلوات دیگری بلند می شود . تمام وجودم گوش می شود . شاید بتوانم شیطان را چند دقیقه ای فراموش کنم و قطره ای از زلال سخنان آقا بر جانم بنشیند. یک سال بیمه ام تا شب قدری دیگر .
 قرآن به سر می گیریم . گلویم گرفته است . سخت نفس می کشم . چیزی در گلویم بالا و پایین می رود ، به صورتم می آید و از چشمهایم بیرون می ریزد . شانه هایم می لرزند . سبک شده ام . راحت به تخت خواب می روم ، صدای نفس کشیدنم را می شنوم و از صدای یکنواختش لذت می برم . خواب دلچسبی می کنم .
  پشت پنجره اتاق می ایستم . دستمال را خیس می کنم و روی شیشه می کشم . آسمان آبی است . چشمانم پر از اشک می شود ، مانده ام از شوق است یا از آفتاب .

تهران
مهر هشتاد و شش

+ محمد امامی |


 چند روزی است که آثار علی اشرف درویشیان را می خوانم . با قدری تسامح می توان او را در کنار بزرگانی چون محمود دولت آبادی و احمد محمود قرار داد . نویسندگان واقع گرای ایران که به مسائل و مشکلات اجتماعی می پردازند . علی اشرف درویشیان در سال 1320 در شهر کرمانشاه به دنیا آمد . از سال 1337 به مدت هشت سال در روستاهای گیلانغرب آموزگار شد . کار و تحصیل را همراه هم ادامه داد . کارشناسی ارشد روانشناسی تربیتی را از دانشگاه تهران و مشاوره و راهنمایی تحصیلی را از دانشسرای عالی تهران گرفت . از سال پنجاه تا پنجاه و هفت سه بار دستگیر و ممنوع القلم و بار سوم به یازده سال حبس محکوم گردید . که پس از شش سال با انقلاب اسلامی آزاد گردید . برخی از آثارش به زبانهای مختلف ترجمه شده است .
 از میان آثار علی اشرف درویشیان ، درشتی ، چهار کتاب ( آبشوران ، از این ولایت ، فصل نان ، همراه آهنگ های بابام ) ، سلول 18 و سالهای ابری ، رمان سالهای ابری را بیشتر می پسندم .
 سلول 18 در قیاس با آثاری که فضای مشابهی دارند ، مانند پنجاه و سه نفر بزرگ علوی و بخش هایی از داستان یک شهر احمد محمود از جایگاهی به مراتب پایین تر برخوردار است .
  درشتی و چهار کتاب علی اشرف درویشیان هر چند نمونه ای از رئالیسم به شمار می روند اما رئالیسم خشک هستند . به نظر من نویسنده بیش از حد به فقر پرداخته . در واقع نوعی فقر نگاری کرده است .
  اما رمان چهار جلدی سالهای ابری ذهن مرا بیشتر به خود مشغول کرد . شاید اگر قبل از خواندن آثار احمد محمود مانند همسایه ها و مدار صفر درجه ، سالهای ابری را می خواندم ، لذت بیشتری از این کتاب می بردم . اما به هر حال خواندنش خالی از لطف نبود .
   نویسنده که از دیار با فرهنگ کرمانشاه است به خوبی توانسته است عناصر فرهنگی و زبان غنی این بخش از ایران عزیز را به کار گیرد . خواننده با خواندن سالهای ابری ، ضمن مرور بخشی از تاریخ این سرزمین ، با کلمات اصیل و محلی با آداب و رسوم و بالاخره  با باورهای مردمی منطقه آشنا می شود .
 از دیگر نکات برجسته رمان سالهای ابری ، پرداختن نویسنده به دردهای جانسوز مردم است . چیزی که در جای جای کتاب و در رابطه باشخصیتهای مختلف داستان به وضوح قابل رویت است .

+ محمد امامی |


  در این بیست و چند  سالی که از  خدا عمر گرفته ام ، با کسانی دوست بوده ام که باید می بودم . در مدرسه در دبیرستان و در دانشگاه ، دوستان من ، بهترین بوده اند . هر یک از دوستانم سهم و نقشی در زندگی من داشته اند ، نیازهای عاطفی و فکری ام در کنار این دوستان خوب ، تحقق پیدا کرده . همیشه کنارم بوده اند و همیشه دوستشان داشته ام . هنوز با هومن عزیزم که سه سال دوره راهنمایی در تبریز هم کلاس بودیم ، ارتباط دارم و با همان زلالی دوستش دارم . هر چند فاصله ارتباطم را با دوستانم در تبریز و مرند و تهران( زمانی که شهرستان هستم ) کمتر کرده اما به قول مرحوم سهراب سپهری :
 عشق صدای فاصله هاست . صدای فاصله هایی که غرق ابهامند .
 یکی از این عزیزان که در حقیقت استاد بنده هستند ، مرا با جهان تازه ای آشنا کرد . سالها عاشق عصار و ترانه هایش بودم . صدای عصار ، موسیقی متن زندگی من بود . زمانی که در تبریز زندگی می کردیم ترانه قدسیان آسمان را دیوانه وار دوست داشتم ، بدون اینکه نام خواننده اش را بدانم . به تهران آمدیم ، آلبوم حال من بی تو عصار را شنیدم سپس کوچ عاشقانه و عاشق عصار شدم . کنسرتش رفتم ، آلبوم عشق الهی به بازار آمد ، از طریق یکی از دوستانم ، شماره عصار را پیدا کردم و بالاخره چند بار عصار را ملاقات کردم .
  عشق و علاقه من به عصار مرا دچار افراط کرده بود ، هیچ خواننده دیگری را به غیر از او قبول نداشتم . تا اینکه با این استاد عزیز آشنا شدم . ایشان با سه تارشان نگاه مرا به موسیقی تغییر داد ، هر چند هنوز در و دیوار اتاقم پر از عکس های عصار است ، اما با خواننده ای آشنا شدم که اگر عصار را در صدر خوانندگان پاپ قرار دهیم وی بالاتر از عصار و بالاتر از همه کسانی است که می خوانند . به نوعی مدیون استادم هستم که مرا با صدای شجریان آشنا کرد . صدایی که تنها اوست که می ماند .
 امروز تولد استاد شجریان است . شجریان بزرگ ، که من خیلی کوچکتر از آن هستم که بخواهم از او بنویسم . و اگر  جسارت کردم از زلفی است که با کارهای استاد گره زده ام از مناجاتهایی است که در کنار خانواده ، سالها سر سفره افطار با شنیدن ربنایش کرده ام و بالا خره از زندگی است که با تصنیف بی همزبان و تصنیف مرغ سحرش کرده ام .

+ محمد امامی |