تبليغاتX
عادت می کنیم

به سقف خیره شده بودم ، سفید بود با گچ بری ساده و ترک هایی که به سیاهی میزدند . لامپ خاموش بود و سایه ای از آن بر دیوار نقش بسته بود . باد محکم به پنجره میکوبید ، ضجه اش آزارم میداد ، تیک تیک ساعت بی طاقتم می کرد ، دستها و پاهایم کرخت شده بود ، بد جوری عذاب میکشیدم ، روی تخت جا به جا شدم اما خواب نمی آمد .
به پهلو بر گشتم و از کمد سه طبقه کنار تخت جعبه قرصها را بیرون آوردم ، قرصی به دهان انداختم ، والیوم ده ، سابق که بی خوابی به سرم میزد ، نصف قرص والیوم پنج مست خوابم میکرد ، اما مثل این که قرار نبود خواب به سراغم بیاید ، تا چشمانم روی هم میرفت تصویرش در ذهنم نقش می بست . چهره درمانده اش ، موهای پریشان و چشمان قرمز و خسته اش ، لبریز از التماس .
 بلند شدم و روی تخت نشستم ، پارچ آب را دستم گرفتم وسر کشیدم ، پیراهنم خیس شد. به کنار پنجره رفتم پرده را کنار زدم و از میان بخار پنجره ، پارک روبروی خانه را تماشا کردم ، غروب که میشد روی یکی از صندلی های پارک مینشستیم و نگاهمان در میان برگهای سبز درختان گم میشد .
 از میان نرده های پارک رد شدیم ، یک برگ هم روی درختان نبود ، دستش را گرفتم ، نگاهش را روی زمین انداخته بود ، صورتش هاله ای غم داشت ، ساکت بود ، نگاهم نمی کرد ، هوا بغ کرده بود و مه سنگینی روی شهر نشسته بود . سیگاری گیراندم و دودش را بلعیدم ، حرفی بینمان رد و بدل نمیشد ، فقط بی هدف و سرد قدم میزدیم . چهار راه دوم را که رد کردیم ، نگهش داشتم ، به چشمهایش خیره شدم ، چشم هایش مثل عمق دریا بود ، شروع کردم همان حرفهای تکراری را زدن.از این حرفها که در این شش سال بارها برایش گفته بودم ، گوشش پر بود از این چرندیات ، اما گوش میداد ، لب پایینش را میگزید و گوش میداد ، نگاهم میکرد اما نگاهش مات و مبهم بود ، لبش را میگزید ، لبش لرزید ...
 سرما از میان در به اتاق نفوذ کرده بود ، سردم شد ، رعشه ای در بدنم افتاده بود ، پرده را کشیدم و به تخت خواب برگشتم و زیر پتو جمع شدم ، پاهایم را روی شکمم جمع کردم . دوباره به سقف خیره شدم .سیگاری گیراندم و به چشمهایش فکر کردم ، چشمهایش مثل عمق دریا بود.

تهران
فروردین ۸۶

+ محمد امامی |


این آیه قرآن را خیلی دوست دارم :
<< و ما در دلهای پیروان محمد رافت و مهربانی نهادیم ... >> آیه ای است که به دل مینشیند ، در عمق جان اثر می کند ، به خود میبالم که پیروی از پیروان محمد (ص)هستم . پیام آوری که از جنس مردم بود ، رابطه اش با مردم مثل پدر و دوست بود ، توی روی همه لبخند می زد و در یک کلام رحمت للعالمین بود .

میلاد پیامبر اکرم مبارک

+ محمد امامی |