دفترچه یادداشتی دارم که بیشتر صفحاتش را سالهای اول و دوم دبیرستان نوشته ام ، چند روز پیش به شعری برخوردم مربوط به همان سالها ، شعری که آن زمان برایم تجربه خوبی بود اما مدتی که گذشت احساس کردم چیزی از شعر نمی دانم و بیشتر باید بخوانم تا بنویسم این شد که دیگر ننوشتم ، اما خواندن دوباره همان شعر یاد آور خاطراتی است که دیگر تکرار نمی شوند ، شعری با نام ( با من بمان ) :
در غربت تنهایی من نه آغازی است نه پایانی
جز صدای خش خش برگها صدایی نیست
در سکوت شب ، فریادم را شنیداری نیست
درد های قلب خسته ام را درمانی نیست
با من بمان که جز تو مرا یاری نیست
بمان که بی تو فردایی نیست
