تبليغاتX
عادت می کنیم

مطمئن از خودت وارد بازی میشی ، حمله میکنی ، پیش میری ، دفاع میکنی ، گاهی عقب میشینی ، مبارزه میکنی ، مجبوری ، باید ادامه بدی ، پیش میری.
مهره هات سر جاشونن ، ابزارشو داری ، تو میتونی ، گردنتو صاف میگیری و با خیال راحت ادامه میدی .
اما همه چیز اونطور که باید پیش نمیره ، یکی هست که قواعد بازی رو رعایت نمی کنه ...
کاری از دستت بر نمیاد ، از موقعیتت استفاده نکردی و اون ضربه اش رو زده ، مهم نیست قواعد بازی رعایت نشده ، مهم اینه که تو ضربه خوردی و موقعیتت در خطره ، دوستات کمکت نمی کنن ، خودشون آسیب دیدن ...
گیجی ، منگی ، اضطراب داری ، استرس داری ، می ترسی ، تنها موندی ، باید تنها باشی ، خودت کردی .
شکست می ترسونتت ، تمام تنتو می لرزونه ، به غرورت فکر میکنی به احساست به آبروت به دوستات ، به خودت .
خسته ای ، درمونده و تنها ، به زمان نیاز داری ، تا خودتو پیدا کنی .
تو کنار نمی کشی ، بر می گردی ، میتونی ، باید بر گردی ، زمان کمکت می کنه ، میخونی :
مردی که حریفم شد در کار نمی بینم
آنکس که کسی باشد بیدار نمی بینم
گرروم به تن میدان بازیگر صد فندم
در سر به سر مشتم دیوار نمی بینم
خوابند حریفانم ، خاکند رقیبانم
زین خیل کم و بسیار ، بیدار نمی بینم
تو بر میگردی ، گردنتو صاف میگیری ، تو میتونی
یادت نرفته که ؟
تو تکی !

+ محمد امامی |


شهادت امیر المومنین حضرت علی (ع) تسلیت باد
+ محمد امامی


یک ستاره هم در آسمان نبود ، ماه هم مدتها بود به آسمان او سر نمی کشید . باد شدیدی می وزید که تمام تنش را می لرزاند ، جیر جیر صندلی آزارش می داد.تیرگی و سکون شب را هم فراموشش کرده بود ، در خلاءای بین بودن و نبودن گرفتار شده بود ، بین هستی و نیستی.
چه شد به اینجا آمد؟ نمی دانست چند وقت است روی این صندلی نشسته است ، به یاد نمی آورد کی و چگونه به این نا کجا آباد سفر کرده است ، شهرش ، خانه اش ، چه ایرادی داشتند که آنجا را ترک کرد ، چه شد عزم سفر کرد و بی خداحافظی شبانه راهی شد ، سفری به غربت به تنهایی به جایی که فقط خودش بود و آن صدا...

فقط چند بار صدا را شنیده بود و هر بار چیز هایی به گوشش خوانده بود که بی قرارش کرده بودند . سوالهایی بی پاسخی در ذهنش شکل گرفته بود .
اولین بار صدا را کجا را شنیده بود ؟ چه به گوشش خوانده بود ؟
نمی دانست ... از وقتی گوشهایش این صدا را شنیدند ، هیچ صدای دیگری برایش مفهوم نبود . صاحب صدا را نمی شناخت ، اما خویشاوندی نزدیکی با او احساس میکرد ، وقتی صدا با او حرف می زد ، تاریکی جایش را به روشنایی می داد ، دیدگانش چنان روشن می شد که گویی هیچ وقت شب را ندیده اند.
صدای لطیف و مهربانی بود ، اما وقتی صدا را می شنید ، تنش لمس میشد ، اراده اش زایل میشد ، تمام بدنش گوش می شد و سعی می کرد با تمام وجود صدا را درک کند.
اواخر صدا را که می شنید ، احساس می کرد ، نمی شناسدش ، سر گشته اش می کرد ، در حالی که اول بار که صدا را شنیده بود ، چنان نزدیکی با او احساس کرده بود که برای لحظاتی گمان کرده بود ، از درونش است که او را می خواند.
صدا برایش راز آلود شده بود . رویا بود یا واقعیت ؟ نمی دانست .  به مرز بین رویا و واقعیت فکر می کرد به پرده خاکستری اتاقش . برای فهمیدن همین ها بود که به زندگی پشت کرده بود و به دنبال صدا راه افتاده بود یا شاید برای فرار از صدا ، کوچ کرده بود .
هر چه بود عادت کرده بود ، از بی حسی که هنگام شنیدن صدا به او دست می داد لذت می برد و انتظارش را می کشید .
در همین افکار بود که همه جا روشن شد ، سفیدی شب را رانده بود ، طنین صدا در هوا افکنده شد ، می دانست فرصت چندانی ندارد و شب بار دیگر بر زندگی اش سایه خواهد افکند . تلاش کرد با صدا حرف بزند ، چه کسی جز او می توانست کمکش کند ؟ عزمش را جزم کرد تا با او درد و دل کند به صدا بگوید که چگونه در بند گرفتارش کرده و چگونه برای یافتنش دیوانه و نزار در پی اوست.
اما صدا را که شنید ، نتوانست لب از لب باز کند ، زبانش بند آمد ، دندانهایش روی هم قفل شدند . مدتی طول کشید تا به خود آمد ، شب شده بود ، این بار هم نتواسته بود ، صدا نیامده رفته بود و او را با سکوتش تنها گذاشته بود .

 
شیراز
مهر 84
بازنویسی تهران مهر 1385

+ محمد امامی |


دکتر مهاجرانی عزیز با سلام

خبر توقیف کتابهایتان را خواندم هر چند از مدتها پیش انتظار انتشارشان را می کشیدم اما سرنوشتشان را میشد حدس زد .

یاد دارم روز هایی که با دوستان و آشنایانی که نمیخواستند در انتخابات شرکت کنند بحث میکردم و گاهی کار به مجادله هم کشیده میشد ، اما متاسفانه بیشترشان زیر بار نمیرفتند و نرفتند . تا این که اقلیتی که با حداقل آرا شورای شهر تهران را مالک شده بودند به قول مسعود بهنود از نا کجا آبادی احمدی نژاد را پیدا کردند و بر شهرداری تهران نشاندند و شد آنچه که نباید میشد ، گویا مردم فراموششان شده بود که غفلت بلبلان همیشه تاریخ فرصت زاغان می شود ، به هر حال مزرعه را آب گرفته و دهقان مصیبت زده را خواب ...

آقای دکتر زمانی بزرگترین آرزویم ریاست جمهوری شما بود ، زمان گذشت ، دبیرستانم تمام شد و من دانشجو شدم و شما به لندن مهاجرت کردید . با گذر زمان علایق آدمی دستخوش تغییر و تحول میشود به طوری که امروز دوست ندارم حتی لحظه ای به سیاست باز گردید ، چرا که میترسم به سرنوشتی دچار شوید که امثال خاتمی شدند ، آقای خاتمی را هم دوست می داشتم اما در روزهای پایانی ریاستش بر جمهوری اسلامی ، زمانی که انتخابات هفتم مجلس شورا را برگزار کرد ، نه تنها دیگر دوستش نمی داشتم ، بلکه چنان ناراحت و خشمگین بودم که کتابی که به یادگار برایم امضا کرده بود را به سطل زباله انداختم ، بعدها که از زبان حجت الاسلام کروبی مطالبی راجع به ایشان شنیدم ، فلاش بکی زدم به تبلیغات دوره دوم ریاست جمهوری آقای خاتمی و این جمله: استاده ام  چو شمع مترسان ز آتش ...

و پس از آن نامه دکتر سروش  خطاب به رییس جمهور خاتمی :
... آقای خاتمی دیر شده است ، طفل انتظار پیر شده است ، دل صبر از این شیوه سیر شده است ، اگر ایران است ، اگر ایمان است ، همه دستخوش تاراج و طوفان است ... کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد ؟

نمیدانم چه شد به اینجا رسیدم ، سخنم به درازا کشیده شد و  داشت فراموشم میشد که از شما خواهشی داشتم و آن اینکه همان طور که سالیانی نه چندان دور در جواب میر شکاک (شاعر شوریده) نوشتید که دندان سیاست را کشیده اید و حیف آن بیست سالی از گل عمرتان که صرف سیاست کردید ، دیگر به میدان سیاست بازنگردید ( چرا که به قول یکی از بزرگان که میگفت : دیگر این سیاست نیست که بی پدر و مادر است ، ما سیاست مدار ها هستیم ، که بی پدر و مادر شده ایم... )

قصدم از نوشتن این نامه نه توهین به کسی بود و نه خدای نکرده جسارتی به فرد خاصی ، فقط و فقط درد و دلی بود با شما دکتر مهاجرانی عزیز که مدتهاست دوستتان دارم ، چه زمانی که وزیر بودید و چه زمانی که داستان نویس شدید ، از شما آموختم که داستان بهشت گمشده انسان است ، به امید روزی هستم که ادبیات داستانی ما به واسطه شما جهانی شود و کمترین آرزویم آن روز اهدای جایزه نوبل ادبیات به شماست .

دوستدار شما :
مقیم

+ محمد امامی |