محرم و صفر كه مي رسد ، مردم سياه پوش ، چهره هاي غم زده ، چشمان اشكبار ، طبل و سنج و شيپور ، زنجير و دست هايي كه هماهنگ بر شانه و سينه مي نشينند ، تصوير و صداي آشناي ما مي شود.
در اين ميان آه عميقي كه از آتشفشان قلبي شعله مي كشد و چشمي كه مي جوشد چون چشمه ، به فكر فرو مي بردمان كه چه بر سر ملت مسلمان آمد كه در سال 61 هجري چنين جفايي را بر خاندان پيامبر بزرگوار اسلام و فرزندن حضرت علي (ع) روا داشتند و جنايتي را مرتكب شدند كه وجدان بشريت را جريحه دار ساخته است.
اين حادثه سهمگين چرا و چگونه اتفاق افتاد.ابن سعد در روز عاشورا فرمان حمله به اردوگاه سيد الشهدا را چنين صادر مي كند: يا خيل الله اركبي و بالجنه ابشري.(اي لشگر خدا سوار شويد و به سوي بهشت حركت كنيد). سر امام حسين (ع) را بر نيزه در كوفه و شام مي گردانند و مردم نه تنها اندوه نمي خورند كه به كشتن خاندان پيامبر رحمت افتخار مي كنند.
اين مردم چگونه تربيت شدند كه تيغ به روي حسين بن علي مي كشند و خود را مستحق پاداش اخروي مي دانند و چه بر سر اسلام و مسلمين آمده كه اطاعت از يزيد تبعيت از اسلام تلقي مي شود و امتناع امام حسين (ع) از بيعت با يزيد خروج از اسلام. به گمانم با پيش بيني چنين روزهايي است كه امام حسين (ع) با نيمه تمام گذاشتن حج ، ضمن اعتراض به اسلام حاكم ، اسلام زر و زور و ريا از پذيرش نمادهاي مشترك با حاكميت سر باز مي زند و به فرموده خودش براي اصلاح امت جدش ، رو به كوفه مي كند. امتي كه از مدار اسلام خارج شده و با ايمان به طاغوت كارهاي او را توجيه مي كند و خود بدون ناراحتي وجدان و به نام دين دروغ مي گويد و مرتكب جنايت و خيانت مي شود.
امام حسين (ع) نماد و نشانه حقيقي اسلام محمدي است و يزيد و حكومت اموي نماد و نشانه اسلام سلطنتي. امام حسين (ع) به روشني مي ديد كه ريشه تمام مشكلات جامعه حكومت فاسد اموي است.
امام خميني ره مي فرمايد:«حضرت سيدالشهدا سلام الله عليه به همه آموخت كه در مقابل ظلم ، در مقابل ستم ، در مقابل حكومت جائر چه بايد كرد. با اين كه از اول مي دانست كه اين راه كه مي رود ، راهي است كه بايد همه اصحاب خودش و خانواده خودش را فدا كند و اين عزيزان اسلام را براي اسلام قرباني كند. لكن عاقبتش را هم مي دانست...».
حركت امام حسين (ع) گرچه به ظاهر در گامهاي نخستين از اقبال عمومي لازم برخوردار و بهره مند نيست ولي با ثبات قدم و در مسيري سخت و دشوار با نگاهي نو و راهي نو الگويي مي شود براي حركت از خود دوستي به دگر دوستي و گذر از منافع فردي براي تحقق منافع اجتماعي.
بنيانگزار كبير جمهوري اسلامي هم در تعبيري درخشان به همين مورد اشاره مي كنند:«امام حسين (ع) نيروي چنداني نداشت و قيام كرد. او هم اگر نعوذبالله تنبل مي بود مي توانست بنشيند و بگويد تكليف شرعي من نيست كه قيام كنم،دربار اموي خيلي خوشحال مي شد كه سيدالشهدا بنشيند و حرف نزند و آنها بر خر مراد سوار باشند...»
اما امروز و در حالي كه 1370 سال از قيام امام حسين (ع) مي گذرد ، در گردباد حوادث تاريخي در كدام جهت و غايت و رو به كدام قبله ايستاده ايم. مگر تاريخ نديد كه مي شود عبدالله ابن جعفر بود. همسر زينب و پسر عموي حسين اما در كربلا نبود. مگر نشد كه محمد حنفيه باشي و در كربلا حضور نداشته باشي.مگر نشد كه ابن عباس باشي اما سعادت همراهي و شهادت در جوار سيد الشهدا را نداشته باشي.شايد در روزهاي سوگواري اربعين حسيني بازگشت به خود و يافتن نسبت خود با انقلاب حسيني اولين قدم در راه حسيني بودن و حسيني زيستن باشد. انقلابي كه هرگز به عاشوراي 61 هجري اختصاص نيافت كه كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا.
***************
تا چند ماه پیش از انتخابات ریاست جمهوری هفته نامه ی شهروند امروز شنبه ها روی دکه ی روزنامه فروشی بود . هفته نامه ای به سردبیری محمد قوچانی ، همراه با مطالب فراوان سیاسی ، اجتماعی فرهنگی و ... . شهروند امروز به مرور زمان جایگاه ویژه ای را در میان قشر متوسط جامعه ی ایرانی پیدا کرد و در پاره ای از زمان حتی تنها نشریه ای بود بادیدگاه مستقل ، مورد احترام همه ی جریانات فکری از روشنفکری دینی و غیر دینی گرفته تا اصلاح طلبی و اصول گرایی . به گمانم شهروند امروز رسانه ای ماندگار در تاریخ مطبوعات ایران بود . هنوز بسیاری از مطالبش را به یاد دارم و بیشتر شماره هایش را در آرشیو شخصی ام . خواندن سر مقالات محمد قوچانی و یادداشتهای دیگر نویسندگان کاربلد مجله در طول هفته بخش زیاد و از قضا دل نشینی از وقتم را به خود اختصاص می داد . باری شهروند امروز هم سرنوشت دیگری نداشت جز مهرورزی دولت مهر ورز .
پس از توقیف شهروند امروز محمد قوچانی و تیم همراهش به اعتماد ملی نقل مکان کردند و همزمان انتشار دوره ی جدید از هفته نامه ی ایراندخت را آغاز کردند. هفته نامه ای برای زندگی . زمان کوتاهی سپری شد تا اعتماد ملی توقیف شود و محمد قوچانی راهی اوین . ایراندخت اما بدون سردبیر به کارش ادامه می داد :
<< چراغ خبر سلول 62 را روشن کرده بودم تا به مصداق برآمدن دوکار از یک کرشمه هم قضای حاجت کنم و هم هواخوری مجانی که این گونه قضای حاجت مزیت 209 است به 240 . در دستان نگهبان مجله سرخی دیدم که به ایران دخت می مانست . نگهبان بدی نبود . گفتم بده ورقی بزنم . گفت ممنوع است . گفتم عجبا که سردبیر در سلول و مجله در زندان اما دریغ از ملاقات . گفتم حداقل جلدش را از دور نشان بده . بی معرفتی نکرد و به قاعده 30 ثانیه جلدش را از دور نشان داد : سرخی شرم همچنان بر جبینش بود ... اکنون که بازداشت موقت به آزادی موقت (تا اطلاع ثانوی) تبدیل شده فرصت دارم که به ایران دخت زل بزنم و بگویم چه پیر شده ای دختر ... سالی از تولد دوباره ات گذشته اما گویی سالیان بسیار سپری شده است . اما شانه هایت چه خوب دوام آورده و این بار را تا بدینجا آورده که امروز من به حرمت چهار ماه دوری و یکسال بی توجهی به تو جامه نو بر تنت کنم . پس این سلامی دوباره است به آزادی و روزنامه نگاری ... >>
از شماره ی چهل دوره ی جدید ، ایراندخت به سبک و سیاق تازه و در صد و پنجاه صفحه منتشر می شود . مجموعه ای دلچسب و ماندگار که همچون شهروند امروز یک هفته هم زمان کمی است برای خواندن و بررسی مطالبش . دست تهیه کنندگانش درد نکند . به نظرم آرزوی بزرگی نیست این که سالیان سال هر هفته در میان دوستدارانش باشد .
ظهر جمعه بازی دو تیم استقلال تهران و تراکتورسازی تبریز در استادیوم آزادی برگزار شد . پیشتر مشخص بود که مسابقه ی امروز حکایت دیگری دارد . خبرها حاکی بود از تدارک هواداران تراکتور برای حضور در تهران . باشگاه تراکتور سازی تبریز هم رسما در بیانیه ای خواهان اختصاص نیمی از ظرفیت ورزشگاه به هواداران خود شده بود . در تصاویری هم که پخش شد به نظر رسید بین چهل تا چهل و پنچ هزار نفر این تیم را تشویق کردند . که این تشویق آنطور که خبرگزاری ها نوشتند تا دقایقی بعد از پایان بازی هم ادامه داشته . آن حکایت دیگری که گفتم حکایت اتفاق بی سابقه ای است که در فوتبال ایران رخ داده . دو تیم پر طرفدار تهرانی (پرسپولیس و استقلال) در تهران با تیمی بازی می کنند و در خوش بینانه ترین حالت تعداد هواداران شان با مهمان برابری می کند .
تراکتورسازی تبریز زمانی طولانی ، نزدیک به هشت سال ، از لیگ برتر فوتبال ایران دور ماند ، آنهم در روزگاری که ورزش فوتبال تبدیل به یک صنعت درآمد زا شده و طبیعی است که این عدم حضور در سطح اول فوتبال کشور با توجه به گسترش نفوذ قلمرو فوتبال در سیاست ، اقتصاد ، فرهنگ و اجتماع لطمات فراوانی برای استان و مردم استان به جا گذاشته است . به گمانم نافرجام بودن تلاش تراکتور سازی تبریز برای صعود به لیگ برتر عوامل مختلفی داشته . یکی ناتوانی و کم کاری مسولان باشگاه و کارخانه ی تراکتور سازی ایران که البته بخشی از آن هم بر می گردد به مشکلات مالی کارخانه . (چند سال پیش که برای بازدید از کارخانه ی تراکتور سازی از طرف دانشگاه به تبریز رفته بودیم یکی از مهندسان کارخانه از طلب های چند صد میلیونی تراکتورسازان می گفت که قادر به وصولش نیستند . که این خود ، بحث و فرصتی جدا می طلبد .) دوم بی تدبیری و ضعف مدیریت استان . سالهاست مردم آذربایجان ( به خصوص شهرهای کوچکتر نسبت به مرکزاستان) از مدیریت ضعیف رنج می برند . به طوری که متاسفانه این نگاه بدبینانه در میان برخی مردم منطقه رایج شده که جز پالایشگاه و پتروشیمی که بعد از انقلاب در تبریز احداث شده اند باقی صنایع مادر از جمله همین کارخانه ی تراکتورسازی پیش از انقلاب ساخته شده و در حالی که توجه ویژه ای به برخی استان ها می شده ، منطقه ی آذربایجان همواره مورد بی مهری دولت بوده است . و سه دیگر این که در این چند سال حوادثی رخ داده که تراکتورسازی که اتفاقا در لیگ یک هم خوب نتیجه می گرفته از صعود باز بماند( که البته همان نگاه بدبینانه در اینجا هم نقش دستهایی پنهان را پر رنگ می بیند) . به هر تقدیر امسال و در روزهای پر حرارت تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری تراکتورسازی در روزی که تبریز میزبان شیخ مهدی کروبی بود ، صعودش را جشن گرفت . تراکتور و به قول هواداران آذری زبانش تراختور این روزها تبدیل شده است به یک نماد برای مردم آذربایجان . باید تبریز باشید تا محبوبیت تراکتور را ببینید و احساس کنید . شنیدن حس کردن نیست فقط آنهایی این محبوبیت را می توانند درک کنند که از نزدیک شور و شوق مردم را ببینند . ببینند چه طور روزی که تراکتور در تبریز بازی دارد از شهرهای دور و نزدیک استان و حتی از استانهای دیگر خود را به تبریز می رسانند و چه طور وقتی تیمشان گل می زند با فریاد شادی شان استادیوم را منفجر می کنند .
این روزها همه جا پر شده از تعریف و تمجید از هوادارن تراکتور . لقب پرشور به آنها داده می شود و از روح جدیدی که در کالبد بی جان ورزش کشور دمیده اند سخن ها گفته و مطالب فروانی نوشته می شود . با این همه تقریبا هفته ای نیست که در برنامه ی نود تصاویر ناراحت کننده ای نبینیم از وضع نامناسب این تماشاگران در استادیوم یادگار امام تبریز . جایی خواندم در همین کشور دوست و همسایه ترکیه ، باشگاه ها توجه ویژه ای به تماشاگرانشان و راحتی و رضایت آنها دارند ، چرا که به تماشاگر به خاطر سود فراوانی که عایدشان می کند و رونقی که به ورزششان می دهد به عنوان یک سرمایه ی گران بها نگاه می کنند . نگاهی که در اکثر کشورهای دنیا وجود دارد و همین باعث می شود شرایطی برای راحتی و رضایت آنها در داخل و خارج استادیوم ها فراهم کنند . در حدیثی از پیامبر اکرم آمده که در زندگی گاه نسیم هایی وزیده می شود خود را در معرض آنها قرار دهید . به نظرم لااقل در ورزش این تماشاگران و این شور و شوقشان یکی از همین نسیم هاست . و چه حیف اگر قدرشان را ندانیم .
***********************
هفته نامه ی چلچراغ
بالاخره درباره ی الی را دیدم . زمانی که فیلم روی پرده بود فرصت نکردم فیلم را ببینم . تماشای فیلم را در تنهایی یا نهایتا در کنار اعضای خانواده بیشتر می پسندم . آخرین فیلمی که برای دیدنش به سینما رفتم تردید واروژ کریم مسیحی بود . تردید را در سینما فرهنگ دیدم و همان شب تصمیم گرفتم دیگر در کنار مردم با فرهنگ سینما رو فیلم بین ، فیلم نبینم . سی دی درباره ی الی را هم یکی دو هفته ای بود تهیه کرده بودم تا سرانجام چند شب پیش به همراه خانواده فیلم را دیدیم . بر خلاف انتظار و با توجه به این همه تبلیغی که درباره ی فیلم شده بود ، قدرت و گیرایی لازم را نداشت . فیلم دیگر اصغر فرهادی ، چهار شنبه سوری ، با بازی درخشان هدیه تهرانی ( که بگمانم نقطه ی عطفی در کارنامه هنری اش بوده ) لااقل در تجربه ی شخصی ام تاثیر گزار تر بود . هر دو فیلم درباره ی دروغ و بی اعتمادی ساخته شده اند . دروغ و بی اعتمادی ای که در چهارشنبه سوری زندگی یک خانواده را ویران کرده و در درباره ی الی زندگی چندین خانواده و دوست و آشنا را و در نگاهی فراتر زندگی یک جامعه را . به گمانم اصغر فرهادی تصویرگر دوران ماست . پنجره ای به رویمان باز می کند که ببینیم چه طور به دروغ و خیانت عادت کرده ایم . البته اگر قصد دیدن داشته باشیم !
تصمیم داشتم یادداشت کوتاهی درباره ی انقلاب عاشورا ی سال 61 هجری و نسبت ما با اندیشه و قیام امام حسین (ع) بنویسم . اما با حوادث تلخی که در ظهر عاشورای امسال رخ داد آن مطلب را نگه داشتم برای فرصتی دیگر . امروز به نوشته ای از دکتر چمران برخوردم که به گمانم خواندنش خالی از لطف نیست :
روز عاشورا است، همه زشتی ها و زیبایی های تاریخ در این روز دراز مجسم می شود، هابیل و قابیل از کناره های افق پدیدار می شوند؛ یکی پرچم مقدس خدایی را به دوش می کشد، درحالی که چشم امید به سوی خدای بزرگ دوخته و زبان به ستایش جمال و جلال او گشوده است؛ قابیل، سوار بر اسب خودخواهی و نیرنگ، از پشت به او ضربه می زند و هابیل را به خاک و خون می کشد، و در این معرکه حیات، اولین شهید حق، در مقابل اولین ستمگر و قاتل و نماینده باطل، صف آرایی می کند، هابیل با قربانی کردن هستی خویش، وفا و ایمان خود را به خدای خویش اثبات می کند، و قابیل، پرچم کفر و ظلم و جهل را به صفحه تاریخ می گسترد.
روز عاشورا است ! چه روز وحشتناکی !
طوفان به پا شده است، چه طوفانی؟ نوح همراهان خود را به کشتی سوار می کند، و کفار، نوح و اطرافیانش را مسخره می کنند. حق، بازیچه و مسخره نابکاران شده است؛ به حدی که عصمت آرام پروردگار، غضب کرده و از شدت غضبش طوفان به پا شده است که سرتاسر زمین را زیر غرقابه های سیل آسای حوادث، لگدکوب نفرین و نیستی کرده است.
روز عاشورا است، چه عبرت انگیز.
اذهان را مشوب کردند، همه ارزش ها را به مذبحه بردند و سر بریدند، او را نیز در قربانگاه مصالح خویش فدا کردند، حسین زمان را سربریدند، او را قطعه قطعه کردند، بر قطعات جانش و روحش رقصیدند. هر یک به پستی، جیفه ای حقیر از دشمن گرفتند و روح آشفته خود را شاد و راضی کردند. حسین را قطعه قطعه کردند، حتی انگشتانش را بریدند تا انگشترش را بربایند. برای آن که وجدان نا آرام خود را خاموش کنند، قهقهه های مستانه سر دادند تا داد و فغان قلب خود را نشنوند. خود را به خوردن جیفه ها مشغول کردند تا راضی نشان دهند و از شناعت این اعمال وحشیانه جان تهی نکنند. بنای هلهله را گذاشتند تا مبادا، صدایی ضعیف از قلبی بیدار، بلند شود و در افق طنین افکند و این قلب های سیاه شده پوشیده از جهل و ظلمت را بیدار کند. آن گاه، خباثت و شنائت این اعمال، آن ها را منجمد کند.
آن ها در اعماق قلبشان می دانستند که حسین بر حق است، می دانستند که مشغول جنایتند، می فهمیدند که بزرگ ترین،رمز طایفه و عالی ترین مظهر تاریخ را خرد می کنند.
برای من که شناخت درستی از شعر ندارم و تمام داشته های من کتابهایی بوده که هر از گاه دست گرفته و خوانده ام ( گاه به تصادف ، گاه به پیشنهاد دوستان ) ، کمتر پیش آمده شعری مدتی طولانی ذهنم را مشغول خود کند . در این میان شاملو و اشعارش حکایت دیگری دارند . گاه با چند کلمه ساعتها و شاید روزها گرفتار شده ام .
با ما گفته بودند : آن کلام مقدس را
با شما خواهیم آموخت
لیکن به خاطر آن
عقوبتی جان فرسای را
تحمل می بایدتان کرد .
عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم آری
که کلام مقدسمان باری
از خاطر گریخت !
مثل برگ کوچکی بود که در برابر هجوم توقانی بزرگ به این دلیل زنده مانده بود که توفان به برگهای به آن خردی اهمیت نمی دهد ، به این دلیل نمانده بود که در برابر توفان مقاوم بود . تصادفا زنده بود .
بعد از چند روزی کسالت شدید دیشب به همراه پدرم توسط یکی از دوستان به طبقه ی سیزدهم یکی از هتلهای تهران دعوت شدیم . جایی که مالک یکی از برندهای چای خارجی برای عده ای از بازرگانان ایرانی و نمایندگان فروشش صحبت می کرد و نظرات آنان را می شنید . من و پدرم تقریبا هیچ سنخیتی با جلسه و شرکت کنندگانش نداشتیم جز آشنایی دیرین با فردی که دعوتمان کرده بود و پیشتر هم این مرد خوش پوش و سرحال و سر زنده ی خارجی را برای حل مشکلی که برای کار و سرمایه گزاری در ایران داشت با پدرم آشنا کرده بود . یک ساعتی که گذشت و میکروفن بین تجار ایرانی که در شیک پوشی دست کمی از میزبانشان نداشتند با این تفاوت که او کروات نزده بود و اینان زده بودند دست به دست شد و مشکلات یا پیشنهادات خود را گفتند پدر در گوشم زمزمه کرد : برویم . آهسته گفتم چرا ؟ هنوز که شام نخوردیم . گفت کلی کار دارد و خسته شده و این وحید ما رو تو بدگیری انداخته . نگاهی هم به آقای وحید کرد که تغییر خطوط چهره و لبخند مصنوعی ای که روی صورتش نقش بست نشان می داد که معنای نگاه پدر را فهمیده و خودش را آماده ی محبتی کرده که پدر در اولین فرصت ، حضوری یا تلفنی نثارش خواهدکرد . بالاخره پدر را مجاب کردم چند دقیقه ی آخر را هم صبر کند . دیگر صحبتها واقعا کسل کننده شده بود . خلاصه ی کلام این بود که شرکت قیمت را کمی پایین بیاورد تا سود بیشتری نصیب آنها شود . مترجم هم بارها این حرف را ترجمه کرد و هر بار به نوعی از میزبان شنید که محصول من اگر گران است در عوض با کیفیت است . تا این که میزبان وقتی پافشاری تجار ایرانی را مبنی بر کاهش قیمت به هر طریقی دید با لحنی پر تحکم توضیح داد که خیلی راحت می شود چای نمی دانم چند دلاری را با چای دیگری مخلوط کرد و به قیمتی پایین تر از قیمت اصلی اش فروخت اما گفت که این مخالف اصول زندگی اوست و نمی تواند برای سود بیشتر جنس نامرغوب عرضه کند . موقع حرکت به سمت محل صرف شام که شد حاضرین تک تک کنار میزبان محترم می ایستادند و پس از آن که کمی خم شده و عرض ارادت و ادب می کردند قدری به میزبان نزدیک تر می شدند لبخندی می زدند و عکسی به یادگار با ایشان می انداختند . همان طور که از پنجره های تمام قد هتل شب زیبای تهران را تماشا و به اصرار و انکار چند دقیقه پیش فکر می کردم با دیدن میز شام و خوردنی هایی که انتظارم را می کشید همه چیز فراموشم شد . اما تا بجنبم کنار میز پر شد از هم میهنان بشقاب به دستی که هیچ قرابتی با تجار مبادی آداب همین چند دقیقه پیش نداشتند . در حالی که چیزی در گلویم پایین رفت به جمعشان پیوستم ...
موقع برگشت به خانه در حالی که روی صندلی ماشین افتاده بودم و به سختی نفس می کشیدم به هشدار های مادرم پیش از رفتن فکر می کردم که می گفت برنج ، نوشابه ، گوشت ، دسر و ... نخورم و یادم نرود که با این سن و سال چربی خون دارم . به نظرم می رسید کمربندم مدام تنگ و تنگ تر می شود اما توان باز کردنش را نداشتم . شیشه ی ماشین را کشیدم پایین و چشمانم را بستم .
بند اول این پست از کتاب آواز کشتگان رضا براهنی است که همین طوری گذاشتمش آنجا مثل این پست و عنوانش . که البته عنوان مطلب ادای دینی است به همان کتاب .
پیشتر همین جا داستانی داشتم به نام خاکستری . داستانی که با وجود همه ی ضعف هایش در تکنیک و در زبان ، دوستش داشتم . همان موقع داستان را برای استاد عزیزم آقای عباس معروفی فرستادم . برایم نوشتند در مسابقه ی رادیو زمانه شرکت کنم . گذشت و من چنان درگیر گذراندن واحدهای درسی و پس از آن آمادگی برای کنکور شدم که از داستان و داستان نویسی برای مدتی طولانی دور ماندم . تا اینکه چند ماه پیش عباس معروفی در کامنتی که برای یکی از پستهای عادت می کنیم نوشته بودند از من خواستند که خاکستری را دوباره نویسی کنم . سخن استاد را اطاعت کردم و اینک حاصلش در ادامه ی همین مطلب پیش روی شماست .
ادامه مطلب
عنوان این مطلب ترجمه ای است از آیه ی نوزدهم سوره ی شوری . در آیه ی بیست و پنجم همین سوره می خوانیم که خداوند می فرماید : او کسی است که توبه را از بندگانش می پذیرد و بدیها را می بخشد ... نمی دانم خانه ی خدا را از نزدیک زیارت کرده اید یا خیر ؟ اگر مثل من این توفیق برای اولین بار نصیبتان شود ، پیش از ورود به مسجد الحرام ، بعد از گذشتن از شعب علی (ع) از شما می خواهند به جای نگاه کردن به روبرو ، سرتان را کمی رو به پایین بگیرید و جلوی پا را نگاه کنید . از پله های برقی که پایین رفتید ، مسافت خیلی کوتاهی روی سنگ های مرمر سفید و بعد چند پله . پله ها را که بروید بالا و سرتان را بلند کنید آنگاه خانه ی کعبه پیش روی شماست . اینجاست که حتی اگر دلی از سنگ داشته باشید و کارنامه ای به سیاهی کارنامه ی من ، تاب نخواهید آورد و به پهنای صورت اشک خواهید ریخت . بعد که زانوهایتان شروع کردند به لرزیدن به سجده خواهید افتاد . هر بار هم که سر از سجده بردارید خانه ی کعبه را می بینید با همه ی عظمتش . به قول یکی از دوستان هر اندازه مدینه مملو از غم بود اینجا سراسر عظمت است . این سفر تجربه و فرصت غریبی است . امروز مدام به روزهای زیارتم فکر میکردم . راستش آنجا که بودم یکی از بزرگترین آرزوهایم قبولی در کنکور کارشناسی ارشد بود . اما نتایج که اعلام شد با این که مجاز به انتخاب رشته هم شده بودم خبری از اسمم نبود . دانشگاه آزاد هم همین طور . آن شب قرآن که می خواندم به این آیه رسیدم ، خداوند هر چه را بخواهد می گوید باش و فورا می شود . گذشت و دقیقا از فردای روز عید فطر شروع کردم به درس خواندن برای کنکور امسال . از خواب که بیدار میشدم به انباری خانه ی مان می رفتم و تقریبا تا نزدیکی های ساعت نه شب مشغول بودم . این برنامه را تا امروز ادامه دادم . امروز اما از خواب که بیدار شدم چند پیغام داشتم از دوستان مختلف که نتیجه ی تکمیل ظرفیت دانشگاه آزاد اعلام شده . بماند که چه طور کامپیوتر را روشن کردم و وارد سایت آزمون شدم . مشخصات فردی را که وارد کردم تا صفحه ی جدید باز شود ، تصویری پیش رویم بود که فکر کنم تا عمر دارم در دل و جانم هک شده باشد . آنجا که در دو سه قدمی درب خانه ی خدا به نماز ایستاده بودم . فکر میکنم یکی از بهترین لحظات عمرم بود . صفحه کارنامه که باز شد در ستون آخرش این کلمات نوشته شده بود : نتیجه ی کلی آزمون قبول در انتخاب اول ، واحد قبولی علوم و تحقیقات تهران . چند ثانیه بعد آغوش مادر بود و تلفن به پدر و دو رکعت نماز شکر . بعد از نماز که قرآن را باز کردم به آیه ی آشنایی برخوردم :
خداوند هر چه را بخواهد می گوید باش و فورا می شود .