تبليغاتX
عادت می کنیم

 امروز آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی برگزار شد . منهم شرکت کرده بودم . خیلی ناراحت کننده است که سر جلسه کنکور سوال برایت آشنا باشد و نتوانی جواب بدهی ، یا بین دو گزینه شک داشته باشی و نتوانی گزینه صحیح را انتخاب کنی .
 تا بهمن ماه که آزمون سراسری برگزار می شود چند ماهی وقت دارم . الحمد الله برای ترم هفتم و هشتم واحدی نمانده که مجبور شوم کلاس بروم . بیست و چهار واحد این ترم انتخاب کرده ام و علاوه بر این ، هفت واحد دیگر را با هماهنگی اساتیدشان کلاس می روم تا ترم آینده فقط امتحان بدهم . سی و یک واحد کلاس رفتن در یک ترم کمی خسته ام کرده است . از طرفی از این هفته تا هشتم تیر ماه مدام امتحان دارم . هم به لحاظ جسمی و هم به لحاظ روحی خسته ام . باید استراحت کنم . به هوای تازه نیاز دارم .
 امروز بعد از مدتها کتابی به دست گرفتم . کلاه کافکا ، گزیده شعرهای ریچارد براتیگان . بعضی از شعرهایش بیشتر به دلم نشست ، به قول مقدمه کتاب ساده و فریبنده بودند . از جمله این شعر . شعری به نام عاشقانه .

چه قدر خوب است
که صبح بیدار شوی
به تنهایی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
دوست اش داری
وقتی دوستش نداری
دیگر

+ محمد امامی |


  از آشپز خانه بوی آشغال می آید . بر می گردم و به سقف خیره می شوم . سفید است با ترکهایی که به سیاهی می زنند. چشمانم را می بندم ، سعی می کنم بخوابم ، اما خوابم نمی برد.
ظرفهایی که این چند روز خورده ام روی میز پخشند . کنار تشکم پر است از کتابها ، روزنامه ها و مجلاتی که روی هم ریخته شده اند . رخت خوابم میان اتاق پهن است . باید بلند شوم . رخت خواب را مرتب کنم . پرده ها را بکشم ، پنجره ها را باز کنم ، کیسه آشغال را بگذارم دم در ، ظرفهای نشسته را بشویم ، ریش چند روزه ام را بتراشم ، دوشی بگیرم و بزنم بیرون .

***

  به دو مامور حراست دم در دانشگاه سلام داد . حیاط دانشگاه خلوت بود . یک ربعی تا شروع کلاسش وقت داشت . همان چیزهای همیشگی را آماده کرده بود تا امروز هم تکرارشان کند . مثالی بزند و به قیافه های احمق دانشجویانش نگاه کند و به حال خود و آنها افسوس بخورد .
 جلوی انتشارات ، پای پله ها شلوغ بود . چند نفر کتاب به دست از پله ها پایین می آمدند . جواب سلامشان را داد و پله ها را بالا رفت .
 گوشه سالن دو دختر پهلوی هم ایستاده بودند و به او نگاه می کردند . پوست صورتشان برق می زد ، سفید بودند و خوشگل ، دخترهای کلاسش همه زشت و سبیلو بودند . راهرو باریکی سالن را به کلاسش وصل می کرد .  ساعتش را نگاه کرد ، هنوز کمی وقت داشت . انتهای سالن درست روبروی پله ها ، پنجره بزرگی بود که از آنجا ورودی دانشگاه و محوطه را به خوبی میشد دید . حیاط هنوز خلوت بود اما ورودی دانشگاه شلوغ بود . از مینی بوسی که دم در دانشگاه پارک کرده بود ، چند نفر پیاده می شدند . در میان جمعیت زهره را دید . کیفش را دستش گرفته بود و با شتاب می آمد .

***

 مانتو خاکستری تنش است ، کیفش را دستش گرفته و با شتاب می آید . بعد از نهار در اتاق اساتید می بینمش . جلو می روم و سلام و احوال پرسی می کنم . دستهایش را پشت کمر می گیرد . با لبخند همیشگی اش جوابم را می دهد . تا به حال یک نیروی درونی شاید شرم اجازه نداده بود به صورتش دقیق شوم . حالا برای اولین بار به چهره اش دقت می کنم . چه صورت دل نشینی . رنگ گندم گونش به چهره اش نشاط می بخشد . انحنای ملایم پلک ها و ابروها یش عاطفه ای عمیق را منعکس می کند .
  وقتی صحبت می کند روی پاهایش بلند می شود . می پرسم با پدر و مادرش صحبت کرد ؟ نتیجه چه شد ؟  گوشه لبش چال می افتد و می گوید فردا خانواده اش منتظرم هستند .

***

 حیاط دانشگاه خلوت بود ، باران می بارید و انعکاس نور چراغ ها بر آسفالت خیس می درخشید . هیچ کاری نداشت ولی فکر می کرد دیر کرده است . دیر رسیدن یا زود رسیدنش فرقی نداشت ، امشب تنها بود و کسی منتظرش نبود . دلش راحتی بیرون را می خواست . اینجا زمان کند می گذشت . می خواست سریعتر به خانه اش برسد ، زیر کتری را روشن کند ، بنشیند روزنامه اش را بخواند ، چای اش را بخورد ، سیگارش را بکشد و به فردا شب فکر کند .

***

 همه ملافه هایی را که روی مبلهای اتاق پذیرایی بود برداشت . با جارو افتاد به جان اتاق ها . کف راهرو میان اتاقها را شست و سرامیکها را برق انداخت . آینه و پا تختی و میز و صندلی را دستمال کشید و افتاد روی یکی از مبلهای پذیرایی . به دور و برش نگاه کرد که ببیند همه چیز روبه راه هست یا نه . فقط مانده بود میوه و شیرینی را روی میز بچیند . جلوی آینه رفت . شلوار جین وتی شرت تنش بود . کمی باسنش بزرگ شده بود اما بقیه اندامش متناسب بودند . لباسش را عوض کرد . پیراهنی که تازه خرید بود پوشید . آرایش ملایمی کرد و نگاهش به سمت ساعت چرخید .

***

 فشار انگشتهایش را کف دستش حس کرد . لبهایشان تماس اندکی پیدا کردند. حرارتی سوزان تمام بدنش را فرا گرفت . دلش می خواست تا ابد نقش لبها و سردی دستهای او را حس کند .

***

 کمر بندم را می بندم . هواپیما دور می گیرد و بلند می شود . دلم گرفته . خسته ام . احساس می کنم چیزی کم دارم . عینکم روی بینی ام سنگینی می کند ، برش می دارم . سرم را به صندلی تکیه می دهم اما خوابم نمی برد . مردی که بغل دستم نشسته بوی عطرchic می دهد . مردی است با ریش تراشیده و عینک دور سیاه . روزنامه می خواند . بر می گردم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم . دلم بیشتر می گیرد . مرد بغل دستی ام سر صحبت را باز می کند . وقتی حرف می زند صورت چاقش حالتی مهربان می گیرد . مهندس ماشین آلات کشاورزی است . از آلمان ادوات کشاورزی وارد می کند . کار و بارش بد نیست . نمایندگی یکی از کارخانه های بزرگ تراکتورسازی را دارد . شروع می کند از مشکلات واردات گفتن و  از نرخ بالای عوارض و مالیات . وقتی بی توجهی ام را می بیند سر تکان می دهد ، شانه بالا می اندازد و لب بر می گرداند .
 سوار تاکسی می شوم . چشمهایم غرق خواب است . دم در مجتمع کرایه را می دهم و راننده را مرخص می کنم . به طبقه پنجم که میرسم . زنگ  می زنم . کلید را به در می اندازم اما نمی چرخد . دو سه بار امتحان می کنم . باز نمی شود . چشمم به یاد داشتی روی جا کفشی می افتد . آقای دکتر لطفا با این شماره تماس بگیرید .

***

فکش شل شد . نوک زبانش را از گوشه ای به گوشه دیگربرد . لبهایش را خیس کرد . کت تنش بود . دکمه های جلیقه اش بسته بود ، از داخل جیبش یک روان نویس سبز پیدا بود . پیراهنش به پشتش چسبیده بود . آنچه که فکرش را نمی کرد به سرش آمده بود . زنش تمام دار و ندارش را فروخته بود و تقاضای طلاق کرده بود . وقتی شنید ، شروع به عرق ریختن کرد . دستش را بالا برد تا دانه های عرق را که حس می کرد روی پیشانی اش جمع شده است پاک کند . دکمه بالای پیراهنش را باز کرد . عرق خیس را روی پاها و زیر بغلش حس می کرد . دستش به سمت پاکت سیگار رفت .

***

 دستهایش را در جیب پالتو اش کرده و قدم می زند . روی شیشه ها عرق کرده و خط آب افتاده است . در ساختمان آن طرف خیابان زنی به پنجره تکیه داده و بیرون را نگاه می کند . زیر پایش برگها خش خش می کنند و او را به دور دستها می برند . بچه هایی را می بیند که با جیغ و فریاد به سر یکدیگر می زنند . پارک پر گل و درختی را می بیند که ازلای سنگ فرشهایش چمن سبز شده است . حوض خزه بسته وسط پارک پر است از ماهی های قرمز. زیر درختی که شاخه هایش را گلهای ریزپوشانده روی نیمکتی چوبی می نشیند . محسن را می بیند . نزدیک می شود . شلوار و کت کبریتی پوشیده است . بازوهایش را دور بدن اش می اندازد و او را در آغوش می کشد .
 تنها چیزی که برایش مانده خاطره ای است از او ، رویایی دور . با علاقه تمام حرفهایش را گوش می داد . اغلب وقتی صحبت می کردند نکاتی را مطرح می کرد که نشانه توجه عمیقش بود . گاهی برایش کتاب می خواند .  صدایش را می شنود ، آهنگ صدایش و تصاویری که صدایش انتقال می داد :
« در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. »
 خم می شود برگی را از روی زمین بر می دارد . زرد است و رگه های قرمز دارد .

***

 من و او آن قدر با هم تفاوت داشتیم که شبیه هم شده بودیم . مثل شب که در اوج شب بودنش به روز تبدیل می شود . برای من صورت گندمگونش ، چشمان خاکستری اش ، بینی کوچکش و لبخند دلپذیری که همیشه به لب داشت ، غنیمتی بود . حالا می فهمم که او دو شخصیت کاملا متفاوت داشت . شخصیت اولش زنی بود ، زیبا ، باهوش ، خنده رو ، خوش برخورد که هر کسی را عاشق خود می کرد . وقتی با روزنامه به خانه بر می گشتم ، روی صندلی می نشست ، آرنجش را روی دسته صندلی می گذاشت و با دقت گوش می داد . مهم نبود که برایش چی می خوانم . گوش می داد . اما روی دیگر سکه زنی بود مرموز و تودار . گاهی هیچ کدام از این دو نبود . دختری میشد ضعیف و شکننده .
 همه چیز آرام پیش می رفت . صبحها دانشگاه بودیم ، بعد از ظهرها خانه . من فقط سه روز در هفته کلاس داشتم . اما زهره چند شاگرد خصوصی هم داشت که به خانه آنها می رفت . شبها کتاب می خواندیم . روی دو سه طرح پژوهشی کار می کردیم . چند تا از مقاله هایم در دانشگاه های اروپایی پذیرش گرفتند . مجبور بودم مدام در سفر باشم . چند سفر زهره هم همراهم بود . به برادرم وکالت داده بودم تا برایم یورو بفرستد و به کارهایم برسد . زهره از این که به مجید وکالت داده بودم ناراحت بود . تا اینکه در این سفر آخر به خودش وکالت دادم . قرار بود دو هفته در برلین بمانم . از آنجا هر چه تماس گرفتم جواب نداد . نگران شده بودم . بعد از چند روز پیدایش کردم . خانه پدرش بود . گفت مدتی کار داشته و سرش شلوغ است . گفت خسته شده و می خواهد چند روزی برود خانه روستایی پدرش تا آب و هوایی تازه کند . وقتی برگشتم ، فهمیدم وکیل گرفته است . در دفتر وکیلش دیدمش . یک کلمه حرف نزد . تمام مدتی که آنجا بودم حالت صورتش هیچ تغییری نکرد . از این که روبرویش نشسته بودم احساس خوبی نداشتم . رفتار خونسرد او که با آرامش بر خودش مسلط بود ، این حالت را تشدید می کرد .

***

 بوی تند سیگاربا بوی آشغالی که از آشپز خانه می آید ناراحتش می کند . ساعت روی دیوار خوابیده است . به سقف خیره می شود . سفید است با ترک هایی که به سیاهی می زنند . رختخوابش وسط اتاق پهن است . ظرفهای نشسته اش روی میز پخش اند . کنار تشکش پر است از روزنامه ها ، مجلات و کتابهایی که روی هم ریخته شده است . زیر سیگاری  بالای سرش پر است از ته سیگارهای له شده . باید بلند شود زیر سیگاری را خالی کند ، رخت خواب را مرتب کند . پرده ها را بکشد ، پنجره ها را باز کند ، کیسه آشغال را بگذارد دم در ، ظرفهای نشسته را بشوید ، ریش چند روزه اش را بتراشد ، دوشی بگیرد و وقتی می زند بیرون یادش باشد برای ساعت باطری بگیرد .

***************************************************

داستان خاکستری را زمانی نوشتم که درگیر امتحانات پایان ترم بودم . با این حال از نتیجه کار راضیم و داستانم را دوست دارم .خاکستری را برای استاد معروفی فرستادم ، در پاسخم نوشتند که در مسابقه رادیو زمانه شرکت کنم .
 

+ محمد امامی |


 تقریبا سه یا چهار ماه پیش بود که عمویم تصمیم گرفت در انتخابات دوره هشتم مجلس شرکت کند . از همان موقع پدرم و سایر اعضای خانواده و بعدها دوستان نزدیک ، مستقیم و غیر مستقیم مخالفتشان را باکاندیداتوری آقای دکتر اعلام کردند . دوستان مسائل مختلفی مطرح می کردند از جمله نداشتن زمان کافی برای تبلیغات ، پراکنده شدن برخی از اعضای ستاد ، تبلیغات سو کاندیداهای دیگر و ... نهایتا این طور نتیجه می گرفتند که فضای این دوره از انتخابات فضای سالمی نیست . با وجود مخالفتهایی که شد ، عمویم با توجه به اعتقاداتش و احساس وظیفه ای که می کرد بر تصمیم اش پا فشاری کرد و نهایتا وارد رقابتی شد که نتیجه اش از قبل قابل پیش بینی بود .
 با این همه  فرصتی برای من فراهم شد که کمتر برایم پیش آمده بود و آن هم سفر شدن با شعرا و اساتیدی چون احمد شفیعی ، مهندس احمدی ، دکتر آذر ، خانم دکتر هایده حائری ، دکتر محسن هاشمی ، دکتر نصر الله قادری و خانم عرفان نظر آهاری بود . ستاد ما هفته فرهنگی برگزار کرد که این عزیزان مهمانانش بودند و من میزبانشان .
 با مهندس احمدی و آقای شفیعی از تهران همسفر شدم و چند ساعتی هم در خدمت بقیه دوستان بودم . از ساعت هشت صبح که از هواپیما پیاده می شدند تا شروع مراسمشان و مجددا پروازشان به سمت تهران با هم بودیم .
 همان طور که عمویم در اختتامیه ی مراسم از من تشکر کرد منهم لازم می بینم به خاطر فرصتی که در اختیارم قرار گرفت از او تشکر کنم . فرصتی که تبدیل به کلاس درس شد . با برخی از اساتید به دیدن کلیسای سنت استپانوس در جلفا رفتیم . کنار رود ارس ایستادیم . ارس را و امواج خروشانش را تماشا کردیم و از هر دری سخن گفتیم ، از صمد بهرنگی که در ارس غرق شده است از داستان و داستان نویسی ، از سینما ، تئاتر ، موسیقی ، هنر ، معماری ، باستان شناسی ، عرفان ، مذهب ، ملیت ، تاریخ و ... .
 استاد قادری ، دکتر هاشمی ، مهندس احمدی و آقای شفیعی ، داستان خاکستری ام را خواندند و نیم ساعتی درباره داستانم و داستان نویسی صحبت کردند و تشویقم کردند به ادامه نوشتن . با دکتر قادری برای شنیدن سخنرانی پدرم به مسجد بازار رفتیم ، شام و نهار را با استاد هاشمی در جلفا خوردیم ، یک شب را با استاد شفیعی و مهندس احمدی با شعر خواندن گذراندیم از شعرای معاصر خودمان تا ریچارد براتیگان . خلاصه این که هفته خاطره انگیزی سپری کردم و این نوشته ام ادای احترامی است به اساتیدی که چند ساعتی در کلاس درسشان نشستم .

+ محمد امامی |


 گرچه زمستان هر ساله با سپیدی ها و سردی هایش رخ می نماید و درختان سبز را بر بوم روزگار ، چون اسکلت های بلور آجین بر زمین دل مرده ترسیم می کند ، اما در این نبرد هماره ، این بهار سبز پیروز است که آرام و رقصان از راه می رسد و همگان را آن چنان به شوق می آورد که می خوانند :

با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

پیش پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

+ محمد امامی |


 آقای دکتر سروش اخیرا مطالبی را مطرح کرده اند که با واکنش های تندی مواجه شده است . هر چند معتقدم شك آغاز انديشيدن است اما شخصا دوست ندارم به بعضي از مسائل شک كنم . من اگر نمازم را گاه به گاه می خوانم ، اگر برخی از واجبات را ترک می کنم و به برخی از محرمات مبادرت می کنم ، اما باورهایم را دوست دارم .
 احساس سرشار از شادی و غروری که بعد از خواندن نماز در من ایجاد می شود را با چیز دیگری عوض نمی کنم . خواندن قرآن ، دعای کمیل یا دعای ابوحمزه ثمالی چنان آرامش دلچسبی در من ایجاد می کند که از وصفش عاجزم . چه چیزی زیباتر از این که پاک و مطهر در خلوتت قرآن به دست بگیری ، بخوانی به نام خدای بخشنده بخشایشگر . ورق بزنی آیاتی را از خدای توبه پذیر مهربان که پیامبرش را رحمت للعالمین نامیده و در دلهای پیروانش رافت و مهربانی نهاده است .
 من شیرین ترین لحظات عمرم را کنار سفره افطار با خانواده ام گذرانده ام . بهار گذشته مینو دشت بودم برای نماز مغرب به مسجد جامع شهر می رفتم ، از این که می دیدم مسجد لبریز از جمعیت است و پیر و جوان با عشق و علاقه دوش به دوش هم به نماز می ایستند لذت می بردم .
 با این همه معتقدم باید شهامت اندیشیدن داشت و به همین دلیل دکتر سروش را تحسین می کنم و افسوس می خورم به حال کسانی که هنوز در تفکرات بیست سال پیش دکتر سروش سیر می کنند و خود را اهل اندیشه و تفکر می دانند و می نامند . بررسي تفكرات دكتر سروش از آغاز تا امروز به خوبي بيانگر سير روشن فكري ديني در ايران است و كمتر كسي است كه چنين جايگاهي داشته باشد .
 افرادی مانند مجید مجیدی که تندترین الفاظ را نسبت به دکتر سروش به کار می برند در مقامی نیستند که به گفتگو با او بنشینند . آخرین فیلمی که از مجیدی دیدم بید مجنون بود . فیلمی که به غیر از بازی خوب پرویز پرستوی چیز دیگری نداشت . کل داستان را میشود در ده دقیقه خلاصه کرد . در جهانی که قوم مجیدی می خواهند بسازند ، نباید عاشق شد . حقیقت را ، زیبایی را نباید دید ، باید کور بود تا زندگی کرد .

+ محمد امامی |


 هم زمان با امتحانات پایان ترم فیلم هایی از استنلی کوبریک که به دستم رسیده بود را دیدم .
 2001 یک اودیسه فضایی (2001: A Space Odyssey) ، لوليتا (lolita) ،‌ پرتغال کوکی (A Clockwork Orange) ، درخشش (The shining) ، غلاف تمام فلزي (Full Metal Jacket) و چشمان کاملا بسته (Eyes Wide Shut) فیلم هایی بودند که تماشايشان كردم .
 كوبريك با اقتباس از آثار بزرگ ادبي و در ژانرهاي مختلف سينمايي فيلمهايش را ساخته است . "درخشش " سينماي وحشت ، "2001 يك اوديسه فضايي"‌  سينماي تخيلي ،‌ "چشمان كاملا بسته" سينماي مجهول و رازگونه ، "غلاف تمام فلزي" سينماي جنگ و بالاخره لوليتا در ژانر كمدي .
 در اين ميان پرتغال كوكي كه بر اساس داستاني از آنتوني بورخس ساخته شده ، چيز ديگري بود . اگر كوبريك در فيلم 2001 يك اوديسه فضايي با تصوير كردن كامپيوتر سخن گو در قالب يك زن نشان مي دهد كه ماشين ، انسان مي شود ، در پرتغال كوكي انسان رو به زوال را به تصوير مي كشد كه تبديل به ماشين مي شود ، ماشيني كوكي بدون كوچكترين قدرت اراده و اختيار .
 الكس جواني كه در هيچ قيد و بندي نيست به زندان مي افتد و سپس تحت درمان برنامه درماني جديد دولت براي مبارزه با جرم و جنايت قرار مي گيرد و در نهايت پس از گذراندن دوران درمان تبديل به انساني مي شود كه توانايي انجام جرم و گناه را ندارد . كوبريك به زيبايي انساني كه تحت سلطه حكومت در اثر شستشوي مغزي و كنترل فكري به ماشين تبديل شده را به تصوير مي كشد . امروز ديگر زندان مكاني كه تا ديروز جسم انسان در آن تحت اسارت و كنترل بوده صاحبان قدرت و حكومت را ارضا نمي كند .‌
 امروز حكومتها خواهان تسلط بر ذهن و روان و اراده مردمند و اين چيزي است كه پرتغال كوكي كوبريك هنرمندانه به تصوير مي كشد .

+ محمد امامی |


  در دوره ای که آثار احمد محمود را خواندم ، با فضاهای جدیدی آشنا شدم . سه رمان بلند او همسایه ها ، مدار صفر درجه و درخت انجیر معابد هریک دنیایی متفاوتند . در آن دوره فرصت خواندن « آدم زنده » نوشته ممدوح بن عاطل ابونزال  ترجمه احمد محمود را پیدا نکردم . تنها مقدمه مترجم را خواندم . راجع به نویسنده داستان توضیح داده بود :
« تن به مصاحبه مطبوعاتی نداده است ، در سال 1931 به دنیا آمده ، مردی بوده میان قامت ، سفید رو و کمتر حرف می زده است .»
 مدتی که گذشت حین خواندن کتاب « محمود ، پنج شنبه ها ، درکه » نوشته برزو نابت به مطلبی برخوردم که برایم غیر منتظره بود . کتاب شرح ملاقات و گفتگوهای نویسنده با محمود است . در یکی از این گفتگوهای دوستانه ، محمود از کتاب تازه اش « آدم زنده » می گوید . چشمانش برق می زند و با خنده می گوید : « خودم نوشتم  ... کتاب را به یک اسم عربی معرفی کردیم . انگار که حوادث اش در بغداد می گذرد و ربطی به ما ندارد . راحت و آسوده چاپ شد . »
 اولین باری بوده که در عمرش کتابی را بی بهانه و دلهره چاپ کرده است . از این که چرا نویسنده بزرگی مانند محمود مجبور می شود کتابش را با اسم دیگری چاپ کند بگذریم ، خواندن کتاب خالی از لطف نیست .
 محمود داستانش را به ساده ترین شکل ممکن روایت کرده است ، از همین روست که می توان « آدم زنده » را خواند و به راحتی از آن لذت برد . آدم زنده از سوی انتشارات معین روانه بازار کتاب شده است .

+ محمد امامی |


 آینه را نگاه می کنم ، پوستم سیاه شده ، گودی دور چشمانم بیشتر شده است . به چشمم خیره می شوم . تصویر او را در عمق چشمم می بینم . پسری دوست داشتنی ، با چشمهای درشت و لبخندی که جزئی از صورتش است . ردیف دندانهای سفیدش پیدا است . لبهایش روی هم جمع می شوند ، نگاهش رنگ می بازد ، خنده اش محو می شود . تکان های قطارناراحتم می کند . قطار که حرکت کرد دلهره آمد . دلهره از روبرو شدن با او . افکارم آشفته است . از برخوردش می ترسم . تصویر آرام او در ذهنم رنگ باخته . دیگر فکر نمی کنم آماده پذیرش هر ستمی باشد . مضطربم . فکر رودررویش ایستادن  و نگاه کردن به چشمهایش رعشه بر اندامم می اندازد . چشمم سیاهی می رود . سرم را تکیه می دهم  .
***
   مسیر طولانی و تکانهای پیاپی قطار خسته ام کرده است . باد گرمی از پنجره های باز واگن می آید و مدام مجبورم می کند روسری را جا به جا کنم و موهایم را از جلو چشمم کنار بزنم . بیابان پیش رو است ردیف بته های خار ، پایه های بلند برق ، سیمهای فشار قوی ، خاک سرخ و برق آفتاب .از جیب کیف،آینه را بیرون می آورم . رد انگشتهایم رویش مانده . با لبه روسری پاکشان می کنم و خیره می شوم . چشمهایم گود افتاده است . صورتم سیاه شده . در عمق چشمم تصویر او را می بینم . افسون این چشمها شده . یکی از نامه هایش وصف چشمهایم بود ، نوشته بود دوست دارد ساعتها به این چشمها نگاه کند . پلک زدنشان را ببیند ، نگاهش از این چشم به آن چشم برود ، نشستن پلک ها روی هم و فرو رفتن مژه ها را در هم تماشا کند . بارها گفته بود درون این چشمها چیزی است که نمی داند چیست  ، یک علامت سوال.
 باز دل شوره می آید .
***
  اوایل توجهی به او نداشتم ، یک نفر بود مثل بقیه . دفعه اولی  که نهار دعوتم کرد ، دست و پایش راگم کرده بود . به لکنت افتاده بود ، حرف زدنش آشفته بود، دستانش  لرزش خفیفی داشت . نیمه های پاییز بود ، شش ماه بعد از اولین برخوردمان. 
مدتی که گذشت ، حرفهایش برایم تازگی نداشت ، نامه هایش را خوانده و نخوانده دور می ریختم . دوستی با او شیطنت بود . بازی بود ، بازی ای که برنده نداشت. روزی رسید که دلم برایش تنگ شد ، احساس کردم ذرات وجودم ، تمام ذراتم پرند از او ، دلم هوایش را کرد ، اما او دیگر نبود ،  خاطره ای شده بود ، رویایی دور .
*** 
 یک طره از مویم اریب روی پیشانی ام افتاده است با دست زیر روسری پنهانشان می کنم. تا ایستگاه راهی نمانده .  سرعت قطار کم می شود . دستمال مرطوب را از داخل کیف پیدا می کنم و دور چشمهایم می کشم . دستمال دیگری را روی پیشانی ،گونه ها و زیر گلویم می کشم . آینه  و دستمال را سر جایشان می گذارم  و زیب کیف را می بندم  . صدای ترمز قطارهراسم را بیشتر می کند .
  قطار پس از دو سه تکان شدید می ایستد . خیلی از ظهر نمی گذرد ، خیابان پر است آفتاب .  پایم را روی پله اول که می گذارم ، می بینمش . موهای سینه اش اززیر یقه بیرون زده ، پیشانی اش برق می زند ، نگاهش بین مسافران می چرخد . دستمال را از جیب بیرون می کشد وعرق گونه ها و گردن را می گیرد .یک لحظه گذرا نگاهم می کند و رد می شود . سر بر می گرداند و نگاهم می کند ، عرق به چشمش می شکند او را لرزان می بینم . هراس همه وجودم را می گیرد . با ترس و لبخندی تصنعی  برایش دست تکان می دهم  .  می ایستد . به چشمهایم خیره می شود . نگاهش گنگ است . ساکم را بلند می کنم و به سمتش راه می افتم . تکان نمی خورد ، بهت زده است . با هر قدم تصویری از گذشته در چشمم زنده می شود . خنده هایش ، راه رفتنش ، دویدنش ، اضطرابش ، التماسش ، گریه هایش ... . قطار سوت می زند ، سوت می زند و دور می شود . چشمهایش قرمزاند ، لبهایش آرام می لرزند ، دستی برپیشانی می کشد لرزش لبهایش بیشتر می شود ، قامتش خم می شود بر می گردد  و شروع می کند به دویدن . دور می شود . می ایستم و رفتنش را نگاه می کنم . از میدان دیدم خارج می شود . سست می شوم . نگاهم روی زمین ثابت می ماند . 
 سرم درد می کند . تمام وجودم بی اندازه خسته است . خستگی در سلولهای بدنم جاری است . باید بنشینم . روی نیمکتی می نشینم . ساکم را می کشم کنار دیوار . ایستگاه که خلوت می شود  می زنم بیرون .
 اینجایم . در پیاده رو . پیاده رویی که می شناسمش . کمی دورتر از ایستگاه یک باجه تلفن است ، بعد از آن یک سوپر مارکت . شهر عوض شده . جنب و جوش بیشتری دارد ، مردم بیشتر عجله دارند . اجناس مغازه ها جذاب ترند ، تابلوهای قدیمی عوض شده اند .  من اینجا چه می کنم ؟ دنبال چه هستم ؟ ماشین ، آدم ، چراغ ، دود ... هوا نا آرام است . سرد می شود ، گرم می شود . . دم می کند ، عرق می ریزم . شاید از نا آرامی من است که هوا این طور آَشفته است . خسته ام . مانتو ام سنگین به نظر می رسد . کفشهایم سبک نیستند ، ساکم و راهی که آمده ام . مسیر طولانی و تکانهای قطار . شبی که نخوابیده بودم . یا بد خوابیده بودم ، مثل هرشب . و کسی که برای دیدنش آمده ام . اتاق کوچکش ، کتابهایش ، رختخواب همیشه پهنش در گوشه اتاق و لبخند مهربان اش . چرا پیدایش نمی شود تا نجاتم دهد ؟
 با پاهایی که از خستگی راه رفتن را فراموش کرده اند ، پیش می روم .
***
 نفسهای سنگینی پشت سرم احساس می کنم. نفسش ، بویش ، قدم هایش آشناست. نزدیک تر می شود ، آهسته و آرام .
احساس سستی می کنم ، پاهایم تحمل نگه داشتنم را ندارند  ، عرق سردی می ریزم . می ایستم . بر می گردم و نگاهش می کنم . چینهای پیشانیش عمیق تر شده است ، چهره اش جا افتاده تر شده  اما چشمهایش همان است که بود . همان که انتظارش را داشتم . چشمهایش مرا به گذشته می برد :
  گیرم که مجبورت کردند. تو جا زدی ، تو نخواستی . می دونی هوس بازی . می دونم . از اولش تظاهر کردی ، خودت نبودی ، تهدید و فشار خانوادت همه اش حقه بود . هق هق ات چی ؟ اشکهات چی ؟ حقه بود  ؟ بود ... بوووود ؟
***
 جلوتر می آید . چشمهایش رنگ گرفته . ردیف سفید دندانهایش آرام آرام  کنار هم می نشینند .و باز همان لبخند ، همان لبخند آشنا ، همان لبخند مهربان . نگاهش آرامم می کند . هوا مهربان می شود . ساکم را می گیرد و می گوید :
سلام .

+ محمد امامی |


 هفته نامه شهروند امروز به مناسبت صدمین سال تولد مهندس بازرگان جشن نامه ای را منتشر کرده است .
 امروز این هفته نامه را خواندم . پرونده جالبی بود ، مهندس بازرگان از نگاه دوستان و منتقدان . به گواهی دوست و دشمن ، مرحوم مهندس بازرگان در طول دوران نخست وزیری خود ، در روزهای پر آشوب بعد از انقلاب ، گام به گام و با صداقت به آنچه اعتقاد داشت عمل کرد .
 در بخشی از این ویژه نامه گفتگویی شده است با عباس عبدی که حکایتش را با عباس امیر انتظام می دانیم . در طول گفتگو عباس عبدی به این دلیل از مهندس بازرگان انتقاد می کند که بازرگان سیاست نکرده است . اهل سازش نبوده است . جالب اینجاست ، عباس عبدی که این طور مهندس بازرگان را به باد انتقاد می گیرد امروز اصلاح طلب محسوب می شود و جالب تر اینکه از نظریه پردازان این جریان محسوب می شود . از سویی امیر محبیان نظریه پرداز جناح مقابل که اتفاقا ادعای اصلاح طلبی و روشن فکری ندارد ، عمل کردن مرحوم بازرگان را به آنچه می اندیشید را بسیار ارزشمند می داند .
 به گمانم اگر اصلاح طلبانی که هشت سال دولت را در اختیار داشتند از تبار عباس عبدی ها نبودند ، امروز نگران سلطه اقلیت بر اکثریت نبودیم .

+ محمد امامی |


 می گویند شب یلدا طولانی ترین شب سال است . نمی دانم چرا شب یلدا مرا یاد تبریز می اندازد . سیزده سالی که در تبریز زندگی می کردیم ، شبهای چله معمولا در خانه خودمان بودیم یا در کنار خانواده پدری . تبریز که باشی شب را ، سرمایش را و بلند بودنش را بیشتر می فهمی .
 تهران هم که آمدیم به رسم دیرینه این شب را در کنار خانواده بودیم . خانواده مادری . امسال اما شب چله برای من متفاوت تر از هر سال گذشت . در تنهایی و خلوت . دوست داشتم این تنهایی را احساس کنم ، آنهم در بلندترین شب سال . آزمایشگاه مقاومت مصالح بهانه ای شد که تجربه اش کنم :
 شعله های آبی بخاری اتاق را گرم می کنند و عقربه های ساعت آرام و روان در حرکتند . ثانیه ای پی ثانیه دیگر و حضرت استاد می خواند :
کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود

+ محمد امامی |


کلید را زد . اتاق تاریک شد . روی تخت دراز کشید . آب دهانش را قورت داد. گلویش باد کرده بود . نفس عمیق کشید . به پهلو چرخید . پاهایش را توی شکم جمع کرد و به راست چرخید.
  بلند شد ، پرده را کشید ، تکه های سیاه ابرروی هم نشسته بودند ، آسمان گرفته بود. دور تا دور اتاق قدم زد . دو سه نفس پی در پی و یک نفس عمیق کشید.نشست روی صندلی چسبیده به میز تلفن . خیره شد به جایی که کانون و مرکزی نداشت ، به روبرو . دستش روی گوشی تلفن خشک شده بود . مردد بود  بلند شد و روی تخت نشست. به آسمان خیره شد ، با نگاهی عمیق. بلند شد پرده را کشید و افتاد روی تخت ، به پهلو چرخید . بر گشت و به سقف خیره شد ، سفید بود با ترک هایی که به سیاهی می زدند ولامپ خاموش . از کمد سه طبقه کنار تخت ، پارچ آب را برداشت ، لیوان را تا نصف آب کرد ، دو سه جرعه نوشید ، به سختی از گلویش پایین رفت . پلکهایش به آرامی و سنگین روی هم نشستند ، آب دهانش را قورت داد .  بلند شد . دستهایش را به کمرش زد و قدم زد .روی دیوار آینه را نگاه کرد ، از جیبش دستمالی بیرون آورد ، روی آینه کشید و سر جایش گذاشت . متکایش را برداشت و به دیوار تکیه داد . با دست چپ قلبش را مالید . نفس عمیق کشید . پاهایش را بغل کرد . دستش به سمت لیوان رفت ، منصرف شد . ابروهایش را مالید ، دستش را روی لبهایش گذاشت و به روبه رو خیره شد . گلویش درد می کرد ، دو سه بار آب دهانش را قورت داد  ، لبش لرزید ، پلکش باز و بسته شد ، لبش را گزید ، صدای آسمان غرنبه ای برخاست . سفیدی چشمانش قرمز شد ، روی گونه هایش نم نم اشک نشست ، دهانش شور شد ، آب دهان را قورت داد ، با هق هق اش ،  شانه هایش شروع کردند به لرزیدن . تمام صورتش خیس شد . سرش را روی زانو گذاشت . 
   سرش را بلند کرد و به دیوار تکیه داد نفس عمیق کشید . بلند شد و به کنار پنجره رفت ، پرده را کشید . آسمان باز شده بود ، پنجره را باز کرد . بوی خاک نم خورده  آمد .

+ محمد امامی |


  سه قطره خون عنوان داستان کوتاهی است از مرحوم صادق هدایت که در سال 1311 منتشر شده است . عده ای بر این باورند که هدایت با نوشتن سه قطره خون و زنده به گور خود را برای خلق بوف کور آماده می کرده است . درهر سه داستان راوی انسانی است روان پریش که به نوعی متمایز از دیگران است . روای داستان سه قطره خون که در بخش پایانی داستان و از زبان دوستش سیاوش میرزا احمد خان نامیده می شود ، یک سالی است که در بیمارستان روانی بستری است و تا یک هفته دیگر مرخص می شود . داستان در دو بخش روایت می شود . بخش اول داستان در زمان حال سپری می شود و بخش دوم داستان مانند آنچه در بوف کور شاهد هستیم در گذشته روایت می شود ،  بر خلاف بوف کور در سه قطره خون گذشته ملموس تر است .
 دربخش اول داستان ضمن گفته های راوی با محیط بیمارستان و بیماران آن آشنا می شویم ( خیلی از آنها اگر معالجه شوند و مرخص شوند ، بدبخت خواهند شد ) . یکی از بیماران قصابی است که دل و روده خودش را پاره کرده است ( می گفتند او قصاب بوده به شکم پاره کردن عادت داشته ) . دیگری صغرا سلطان است که چند بار قصد فرار داشته اما موفق نشده است . پیر زنی است که خود را دختر چهارده ساله می پندارد ، صورتش را گچ دیوار می مالد و گل شمعدانی سرخابش است ( اگر معالجه بکند و در آینه نگاه کند ، سکته خواهد کرد ) دیگری تقی است که عقیده دارد زن باعث بدبختی مردم است ، اما خودش عاشق صغرا سلطان شده است . ناظم کاراکتری است که راوی معتقد است آن چه بر سر بیماران می رود زیر سر اوست ( هر که او راببیند می گوید چه آدم بی آزار بیچاره ای است که گیر یک دسته دیوانه افتاده است ) راوی می گوید ناظم را می شناسد ، او دست همه دیوانه ها را از پشت بسته است . بدستور او قراول دم در گربه ای را با تیر زده است و سه قطره خون از گربه در پای کاج ریخته است که ناظم هر روزدر زیر درخت کاج آنها را نگاه می کند و اگر از او بپرسند خواهد گفت که این سه قطره خون مال مرغ حق است .
  عباس شخصیت دیگری که در بخش اول با او آشنا می شویم ، عکس برگردانی از راوی است (از همه اینها غریب تر رفیق و همسایه ام عباس است ) عباس ادعا می کند تار می زند ، شاعر است و شعری سروده که گویا برای همین شعر او را به بیمارستان آورده اند :

دریغا که بار دیگر شام شد           سراپای    گیتی    سیه   فام   شد
همه خلق را  گاه  آرام  شد           مگر من که رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشی در مزاج        به جز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج       چکیده است بر خاک سه قطره خون

در اینجا نیز مانند بوف کور شخصیتها تکرار می شوند . در بوف کور پیرمرد خنزر پنزری مدام در حال تکرار است  در انتهای داستان راوی نیز تبدیل به پیرمرد خنزر پنزری می شود . در سه قطره خون عباس همانند راوی تار می زند و شعری را می خواند که راوی در قسمت پایانی داستان مدعی است خودش ساخته ، سیاوش شخصیت دیگر داستان که دوست صمیمی راوی و پسر عموی رخساره نامزد اوست نیز به نوعی بر گردان راوی است بیماری نا مشخصی دارد و به دستور پزشک ممنوع الملاقات است . ناظم هم مانند سیاوش گربه ای را کشته است . می بینیم که مدام شخصیتها در یکدیگر تکرار می شوند .
 بخش اول داستان با ملاقات زن و دختری با عباس که راوی معتقد است دختر برای دیدن او آمده  به اتمام می رسد . عباس دختر را به کناری می برد و او را در آغوش گرفته و می بوسد .
  در پارت دوم داستان با سیاوش آشنا می شویم . سیاوش گربه ماده ای دارد به نام نازی که با گربه دیگری ( گربه دزد لاغر و ولگرد و گرسنه ) جفت می شود . سیاوش به ضرب گلوله جفت نازی را می کشد و سه قطره خون  پای درخت کاج می چکد . این قسمت هم با آمدن رخساره و مادرش تمام می شود . راوی تار می زند و شعری را که تازه سروده می خواند :
دریغا که باردیگر شام شد ...
 مادر رخساره اتاق را ترک می کند . رخساره راوی را دیوانه می خواند با سیاوش از اتاق خارج می شوند درب اتاق را می بندد و راوی از پشت پنجره می بیند که آن دو یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند .
 سه قطره خون داستانی نمادین و سمبولیک است . فضایی سراسر ابهام آمیز دارد . دو صفحه از داستان شرح حال گربه سیاوش است .  صادق هدایت با استادی تمام داستانی در سیزده صفحه نوشته که با وجود گذشتن هفتاد و پنج سال از چاپ نخستش هنوز تازه است . سه قطره خون را نه یکبار بلکه بارها باید خواند تا هر بار به نکته جدیدی رسید  داستان بر اساس استعاره بنا شده و با کمک ایجاز ، تکرار و اشاره به پیش می رود . نام شخصیتها هم از این قاعده مستثنی نیست . سیاوش ، ناظم ، رخساره و  ...  .
 صادق هدایت مخاطبش را وادار به تفکر می کند . به او می فهماند ، ساعاتی که آثار هدایت را می خواند ، ساعات تفریح نیستند بلکه زمانی هستند برای اندیشیدن .

+ محمد امامی |


به گمانم ما بیشتر از جوامع دیگر عادت میکنیم . همین عادت کردن سبب شده
فراموش کار هم بشویم . کم نیستند چیز هایی که از یاد برده ایم .
 مثلا فراموش کرده ایم این کشور با موقعیت جغرافیایی اش ، با آب های آزاد جنوبش ، با معادن غنی اش ، با جنگل های شمالش و حتی با کویر کم نظیرش و مهمتر از همه با مردم باهوش و زیرکش سهمش از دنیای امروز خیلی بیش از این باید باشد که هست .
فراموش کرده ایم با داشتن کارخانه های ذوب آهن ، فولاد سازی ، پتروشیمی ، تراکتور سازی و ...
که مولفه های یک کشورصنعتی محسوب میشوند و با وجود برخوردار بودن از در آمد مجانی نفت ، در بسیاری از ابعاد در ردیف کشورهای عقب مانده دنیا به شمار می رویم .
اگر به فرصت طلبی ، بی برنامگی ، شعار زدگی و قانون گریزی عادت کرده ایم ، اگر مسولیت ناپذیر ، ریا کار ، احساساتی ، خود محور ، برتری جو ، حقیقت گریز و ظاهر ساز هستیم به این دلیل است که خود را فراموش کرده ایم .
با تاریخ بیگانه ایم از گذشته دیگران بی خبر و گذشته خود را از یاد برده ایم .

هفته نامه چلچراغ

+ محمد امامی |



  پشت پنجره اتاقم ایستاده ام . پرده را کنار می زنم . لایه ای گرد و خاک شیشه را پوشانده است . نور سربی رنگی می تابد .
 شب به شهرک غرب  می روم  . اینجایم . مدرسه روشنگر .  روی زمین نشسته ام . تکیه به جایی نداده ام . بلند گو می خواند  . از هر طرف ناله ای بلند است . گریه و شیون سراسرسالن را پر کرده است . بوی گلاب با بوی عرق مخلوط شده است . کسی از کنارم رد می شود بوی تند عطر می دهد . شانه ها می لرزند . مرد میانسالی در نزدیکی ام با آه جانسوزی که می کشد بر سر و صورت خود می زند . چراغها را خاموش می کنند . بلند گو فریاد می کشد ، ضجه می زند . دستم را روی پیشانی ام می گذارم و روی زانوهایم خم میشوم . بلندگو بالای سرم ناله می کند . چشمهایم را می بندم . به گذشته می روم . همین شب ، همین سالن . صورتم غرق اشک است . فریاد ادرکنی ادرکنی ام گم می شود . عقب تر می روم . یکسال . هوا سردِِِ سرد است . ایستاده ام . جا برای نشستن نیست . در حیاط ایستاده ام . از هر طرف بانگ هو ... هو ... بلند می شود . بهارستان ام  ، خانقاه شیخ صفی .
  بلند گو می خواهد بلند شویم  . می ایستیم . دستها هماهنگ بالا می روند و روی سینه ها آرام می گیرند . حواسم پرت است . منتظرم . آقا دیر کرده است . عده زیادی دم در ایستاده اند . می دانم  خیابانهای اطراف هم همین وضعیت را دارند . پیر و جوان .
  از در چشم بر نمی دارم . صدای صلوات بلند می شود . کوچه ای باز می شود و آقا می آید . جمعیت فشار می آورد ، غفلت کنم زیر دست و پا له می شوم . یکی دست آقا را می بوسد ، دیگری شانه اش را . دست بر عبایش می کشند و به سر و صورت خود می مالند . نمی توانم نزدیک شوم . کفشهایم را دستم گرفته ام و با فشار جمعیت جا به جا می شوم . پشت سر هم چند صلوات فرستاده می شود و می نشینیم . از این فاصله آقا را ندیده بودم . غرق تماشایش می شوم . دوستش دارم . آمده ام در هوایش تنفس کنم . دو سال پیش دوستم مرا اینجا آورد  . خودش و پدرش از مریدان آقا هستند . از آن شب بارها خواسته ام به دست بوسش روم ، اما خجالت می کشم . گنه کارم و روی سیاه . شرمنده ام . صلوات دیگری بلند می شود . تمام وجودم گوش می شود . شاید بتوانم شیطان را چند دقیقه ای فراموش کنم و قطره ای از زلال سخنان آقا بر جانم بنشیند. یک سال بیمه ام تا شب قدری دیگر .
 قرآن به سر می گیریم . گلویم گرفته است . سخت نفس می کشم . چیزی در گلویم بالا و پایین می رود ، به صورتم می آید و از چشمهایم بیرون می ریزد . شانه هایم می لرزند . سبک شده ام . راحت به تخت خواب می روم ، صدای نفس کشیدنم را می شنوم و از صدای یکنواختش لذت می برم . خواب دلچسبی می کنم .
  پشت پنجره اتاق می ایستم . دستمال را خیس می کنم و روی شیشه می کشم . آسمان آبی است . چشمانم پر از اشک می شود ، مانده ام از شوق است یا از آفتاب .

تهران
مهر هشتاد و شش

+ محمد امامی |


 چند روزی است که آثار علی اشرف درویشیان را می خوانم . با قدری تسامح می توان او را در کنار بزرگانی چون محمود دولت آبادی و احمد محمود قرار داد . نویسندگان واقع گرای ایران که به مسائل و مشکلات اجتماعی می پردازند . علی اشرف درویشیان در سال 1320 در شهر کرمانشاه به دنیا آمد . از سال 1337 به مدت هشت سال در روستاهای گیلانغرب آموزگار شد . کار و تحصیل را همراه هم ادامه داد . کارشناسی ارشد روانشناسی تربیتی را از دانشگاه تهران و مشاوره و راهنمایی تحصیلی را از دانشسرای عالی تهران گرفت . از سال پنجاه تا پنجاه و هفت سه بار دستگیر و ممنوع القلم و بار سوم به یازده سال حبس محکوم گردید . که پس از شش سال با انقلاب اسلامی آزاد گردید . برخی از آثارش به زبانهای مختلف ترجمه شده است .
 از میان آثار علی اشرف درویشیان ، درشتی ، چهار کتاب ( آبشوران ، از این ولایت ، فصل نان ، همراه آهنگ های بابام ) ، سلول 18 و سالهای ابری ، رمان سالهای ابری را بیشتر می پسندم .
 سلول 18 در قیاس با آثاری که فضای مشابهی دارند ، مانند پنجاه و سه نفر بزرگ علوی و بخش هایی از داستان یک شهر احمد محمود از جایگاهی به مراتب پایین تر برخوردار است .
  درشتی و چهار کتاب علی اشرف درویشیان هر چند نمونه ای از رئالیسم به شمار می روند اما رئالیسم خشک هستند . به نظر من نویسنده بیش از حد به فقر پرداخته . در واقع نوعی فقر نگاری کرده است .
  اما رمان چهار جلدی سالهای ابری ذهن مرا بیشتر به خود مشغول کرد . شاید اگر قبل از خواندن آثار احمد محمود مانند همسایه ها و مدار صفر درجه ، سالهای ابری را می خواندم ، لذت بیشتری از این کتاب می بردم . اما به هر حال خواندنش خالی از لطف نبود .
   نویسنده که از دیار با فرهنگ کرمانشاه است به خوبی توانسته است عناصر فرهنگی و زبان غنی این بخش از ایران عزیز را به کار گیرد . خواننده با خواندن سالهای ابری ، ضمن مرور بخشی از تاریخ این سرزمین ، با کلمات اصیل و محلی با آداب و رسوم و بالاخره  با باورهای مردمی منطقه آشنا می شود .
 از دیگر نکات برجسته رمان سالهای ابری ، پرداختن نویسنده به دردهای جانسوز مردم است . چیزی که در جای جای کتاب و در رابطه باشخصیتهای مختلف داستان به وضوح قابل رویت است .

+ محمد امامی |


  در این بیست و چند  سالی که از  خدا عمر گرفته ام ، با کسانی دوست بوده ام که باید می بودم . در مدرسه در دبیرستان و در دانشگاه ، دوستان من ، بهترین بوده اند . هر یک از دوستانم سهم و نقشی در زندگی من داشته اند ، نیازهای عاطفی و فکری ام در کنار این دوستان خوب ، تحقق پیدا کرده . همیشه کنارم بوده اند و همیشه دوستشان داشته ام . هنوز با هومن عزیزم که سه سال دوره راهنمایی در تبریز هم کلاس بودیم ، ارتباط دارم و با همان زلالی دوستش دارم . هر چند فاصله ارتباطم را با دوستانم در تبریز و مرند و تهران( زمانی که شهرستان هستم ) کمتر کرده اما به قول مرحوم سهراب سپهری :
 عشق صدای فاصله هاست . صدای فاصله هایی که غرق ابهامند .
 یکی از این عزیزان که در حقیقت استاد بنده هستند ، مرا با جهان تازه ای آشنا کرد . سالها عاشق عصار و ترانه هایش بودم . صدای عصار ، موسیقی متن زندگی من بود . زمانی که در تبریز زندگی می کردیم ترانه قدسیان آسمان را دیوانه وار دوست داشتم ، بدون اینکه نام خواننده اش را بدانم . به تهران آمدیم ، آلبوم حال من بی تو عصار را شنیدم سپس کوچ عاشقانه و عاشق عصار شدم . کنسرتش رفتم ، آلبوم عشق الهی به بازار آمد ، از طریق یکی از دوستانم ، شماره عصار را پیدا کردم و بالاخره چند بار عصار را ملاقات کردم .
  عشق و علاقه من به عصار مرا دچار افراط کرده بود ، هیچ خواننده دیگری را به غیر از او قبول نداشتم . تا اینکه با این استاد عزیز آشنا شدم . ایشان با سه تارشان نگاه مرا به موسیقی تغییر داد ، هر چند هنوز در و دیوار اتاقم پر از عکس های عصار است ، اما با خواننده ای آشنا شدم که اگر عصار را در صدر خوانندگان پاپ قرار دهیم وی بالاتر از عصار و بالاتر از همه کسانی است که می خوانند . به نوعی مدیون استادم هستم که مرا با صدای شجریان آشنا کرد . صدایی که تنها اوست که می ماند .
 امروز تولد استاد شجریان است . شجریان بزرگ ، که من خیلی کوچکتر از آن هستم که بخواهم از او بنویسم . و اگر  جسارت کردم از زلفی است که با کارهای استاد گره زده ام از مناجاتهایی است که در کنار خانواده ، سالها سر سفره افطار با شنیدن ربنایش کرده ام و بالا خره از زندگی است که با تصنیف بی همزبان و تصنیف مرغ سحرش کرده ام .

+ محمد امامی |


  با فشار جمعیت از جا کنده شد و به واگن پرتاب شد . روز های آخر تیر بود . آفتاب از دیوار بالا کشیده بود که بیدار شد . مثل همیشه اول دوش گرفت بعد دندانهایش را مسواک زد ، دو سه جرعه از محلول ضد عفونی کننده دهان قرقره کرد ، ریشش را جلوی آینه دستشویی تراشید ، لباس پوشید ، سر و صورتش را ادوکلن زد و راه افتاد .
پیاده ده پانزده دقیقه طول می کشید تا به مترو برسد . نانوایی خلوت بود . نرمه بادی می آمد و هوا خنک میشد . آن طرف خیابان جلو آموزشگاه کنکور چند نوجوان ققهقه می زدند .
   چهار راه اول را که رد کرد ، کج کرد به سمت خیابانی که به ایستگاه مترو منتهی می شد . شلوغ بود . عابران با سرعت و اتومبیل ها آهسته و زنجیر وار به سمت انتهای خیابان جاری بودند .
  به دکه روزنامه فروشی رسید ، چند ثانیه نگاهی به روزنامه ها و مجلات انداخت . روزنامه صبح را برداشت تا کرد و در کیفش گذاشت . چند کار اداری داشت که باید انجام می داد ، برای پرداخت قبوض آب و برق و گاز و تلفن ، بانک هم باید می رفت . مترو شلوغ تر از روزهای قبل بود . با فشار جمعیت جا به جا شد .

***

  کارتش را که زد ، چند نامه را امضا کرد ، سری به کارگزینی زد ، با دو سه نفر هم کلام شد و از اداره زد بیرون . درست روبروی اداره اتومبیل سرمه ای رنگی کوبیده بود به جدول سیمانی وسط میدان . مردم ، اطراف اتومبیل جمع شده بودند و صحبت می کردند.سر خیابان خلوت بود . صدای ترمز اتوبوس آمد ، سر بر گرداند و دوید به طرف اتوبوس .

***

  از اتوبوس که پیاده شد نیم ساعت به پایان وقت اداری مانده بود . با دوندگی زیاد ، یکی از کارهایش را انجام داده بود . بانک نرفته بود . کتش را دستش گرفته و پیراهنش جابه جا خیس عرق از پشت شلوارش بیرون زده بود ، کمر بندش در چند جا خوردگی داشت ، کفش های رنگ باخته اش کهنه تر از چیزی که بودند به نظر می رسیدند . تمام مدت را با فشار انبوه جمعیت سر پا ایستاده بود .
  دو سه نامه جدید روی میزش بود ، آنها را امضا کرد و از کیفش روزنامه را بیرون آورد : قیمت نفت به بی سابقه ترین نرخ خود رسیده است . روزنامه را ورق زد : حساب ذخیره ارزی دیگر وجود ندارد. ورق زد ، نظارت امنیتی با کمک حشرات : دانشمندان ، تجهیزات میکرو سیالی مبتنی بر فناوری نانو را در بدن حشرات ، قبل از بیرون آمدن از تخم و تبدیل به حشره بالغ کاشتند ...ترکیبی از ماشین و موجود زنده با قابلیت عملکردی ... شصتمین قمر کیوان کشف شد ... ترکیبات ماه فاش می شود ... ورق زد : چون فحش داد او را کشتم ... او را کشتم چون به پدرم گفت سیگار میکشم ... دختران جوان طعمه استاد زبان ... ورق زد: مر بی در حد و اندازه تیم ما نبود ...  عدم برنامه ریزی صحیح  ... روزنامه را تا کرد و در کیفش گذاشت ، کارتش را زد و راهی مترو شد .

***
 
  خیس عرق بود . لا به لای آدمها احساس خفه گی کرد . حرفها بریده بریده به گوشش رسید و از تکه پاره حرفها چیزی دستگیرش نشد . با فشار جمعیت از جا کنده شد و به واگن پرتاب شد .


          تهران مرداد 86

+ محمد امامی |


 راجع به تاثیر گزاری یک رمان خوب چیزهایی شنیده بودم و فکر می کردم داستان بهشت گمشده انسان است .
  همسایه های احمد محمود را که خواندم فکر کردم بهترین رمانی است که احمد محمود نوشته ، همین احساس را نسبت به داستان یک شهر داشتم و تا حدودی زمین سوخته .
 با مدار صفر درجه زلف گره زدم ، با شخصیتهایش زندگی کردم ، در ساعاتی که کتاب را نمی خواندم بی قرار بودم ، انگار کسی یا کسانی منتظرم بودند ، تا کتاب را به دست نمی گرفتم آرام نمی شدم ، نوذر ، باران ، بلقیس همه را احساس می کردم ، فردای روزی که مدار صفر درجه را خواندم کلاس آمار مهندسی داشتم ، در فاصله استراحت بیست دقیقه ای ، شروع کردم به نوشتن اسامی شخصیتهای مدار صفر درجه ، سی و سه مورد به ذهنم رسید و یادداشت کردم . مدار صفر درجه شاهکار بود ، کاش این توانایی را داشتم که بیشتر از مدار صفر درجه می نوشتم .
 چند روز بعد حکایت حال ( گفتگوی لیلی گلستان ) با احمد محمود را خواندم . گلستان از محمود می خواهد توصیه ای به نویسندگان جوان بکند . پاسخ می شنود :
  (( فقط یک توصیه دارم . جوانها وقتشان را با محفل بازی تلف نکنند ... بخوانند و بنویسند . کار بکنند . برای مطرح شدن وقت هست . عجله نکنند ... جوان اگر به خودش اعتقاد دارد ، به کارش اعتقاد دارد ، باید کار کند . فقط کار ... ))
  از صبح درخت انجیر معابد را خوانم . به صفحه 734 رسیده ام . امروز تاثیر یک رمان اثر گزار را با تمام وجود درک کردم . دو بار زمانی که کتاب را می خواندم ، چشمانم پر از اشک شد ...
 احساس کردم که باید راجع به احمد محمود بنویسم ، نسبت به ایشان احساس دین کردم ، عجیب این که شب جمعه هم هست ، فاتحه ای برای شادی روحش می فرستم .
 روحش شاد .

+ محمد امامی |


  فکر می کنم مهمترین چیزی که فراموش کرده ایم ، خودمان هستیم . ایرانی بودن ، مسلمان بودن ، شیعه بودن و وجودمان دست خوش فراموشی شده است . به گمانم این بدترین دردی است که دچارش هستیم .
  روزگاری وطن پرستی مان به تاراج رفت ، سالیانی گذشت تا مسلمانی مان فراموش شد و دیری نگذشت که هویتمان را فراموش کردیم .
 باری دل در این برهوت دگر گونه چشم اندازی می طلبد ... هستند کسانی که امید را و فردا را از یاد نبرده اند :

گفتمش خالیست شهر از عاشقان
مرد اینجا نماند
مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش
گفت چون روح بهاران آید
مردها جوشد ز خاک
آنسان که از باران و گیاه و آنچه می باید کنون
صبر مردان و دل امیدواران بایدش

 میلاد منجی بشریت مبارک

+ محمد امامی


 هر چه به زمان برگزاری انتخابات نزدیک تر می شویم ، روزنامه ها رنگ و بوی دیگری می گیرند . سالهاست طرح آزادی می ریزند و لاف دموکراسی می زنند هر روز از صلح صحبت است و هر شب از جنگ حکایت . چرا ؟
در این میان آن چه آزار دهنده است ، فراموش شدن ایران است . کمتر می بینم کسی یادی از ایران بکند ، تلاش همه برای تصاحب قدرت است .در این نبرد نابرابر اصولگراها تلاش می کنند حاکمیت را هم چنان یک دست در اختیار خود داشته باشند و اصلاح طلبان در جستجوی راهی برای ورود به حاکمیتند که بدون داشتن اهرم قدرت نمی توان کاری از پیش برد . متاسفانه در گفتمان رایج دوستان نشانی از این سرزمین کهن نیست . ایران غریب واقع شده است ، قدرتمندان باده قدرت را چنان سر کشیده اند که مست مست اند ، سیاستمداران در پی سیاستی دیگر ، مردم هم گرفتار خود .فراموش کرده اند :
<< آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری ... >>
 برای یک لحظه هم کسی نمی اندیشد که این سرزمین با موجودیت تاریخی اش ، با فرهنگ و تمدن اش با گذشته و امروزش به کجا خواهد رفت .روزگار غریبی است و بازار دروغ را فروغ . نشانی از عشق به این آب و خاک در بزرگ و کوچک نیست .
حضرت امیر در جایی فرموده اند :
حکومت درست نمی شود مگر این که مردم استقامت کنند .
 کدام مردم ؟ کدام استقامت ؟

+ محمد امامی |


دیشب نشست هم اندیشی نمایندگان اصلاح طلب ادوار مجلس به میزبانی آقای کروبی برگزار شد .
 نکته ای که بیش از همه توجه مرا به خود جلب کرد ، حضور گرایش های مختلف در کنار هم بود . تقریبا از تمامی گروه های اصلاح طلب نماینده ای در جمع حضور داشت ، از مجمع روحانیون مبارز و جبهه مشارکت و خانه کارگر گرفته تا ملی مذهبی ها .
 گرد هم آمدن اصلاح طلبان با گرایش های مختلف اتفاق مبارکی بود که به همت آقای کروبی رخ داد . شخصیتی که صداقت ، صمیمیت و تجربه اش وی را به یکی از لیدرهای اصلاحات تبدیل کرده است .
کنار هم قرار گرفتن کروبی ، هاشمی رفسنجانی و سید محمد خاتمی از نظر من ، برگ برنده اصلاح طلبان در اتخابات آتی خواهد بود .
دیشب که امیدوار به آینده در حال بازگشت به منزل بودم ، دعا می کردم این بار قدر فرصتها را بدانیم و مانند دوم خرداد به هدر ندهیم تا بار دگر روزگار چون شکر آید .

+ محمد امامی |


با ما گفته بودند :
<< آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت ،لیکن به خاطر آن عقوبتی جانفرسای را تحمل می بایدتان کرد.>>
عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم آری
که کلام مقدس مان باری از خاطر گریخت.
                                                                    احمد شاملو

به گمانم ما بیشتر از جوامع دیگر عادت میکنیم . همین عادت کردن سبب شده
فراموش کار هم بشویم . کم نیستند چیز هایی که از یاد برده ایم .
 مثلا فراموش کرده ایم این کشور با موقعیت جغرافیایی اش ، با آب های آزاد جنوبش ، با معادن غنی اش ، با جنگل های شمالش و حتی با کویر کم نظیرش و مهمتر از همه با مردم باهوش و زیرکش سهمش از دنیای امروز خیلی بیش از این باید باشد که هست .
فراموش کرده ایم با داشتن کارخانه های ذوب آهن ، فولاد سازی ، پتروشیمی ، تراکتور سازی و ...
که مولفه های یک کشورصنعتی محسوب میشوند و با وجود برخوردار بودن از در آمد مجانی نفت ، در بسیاری از ابعاد در ردیف کشورهای عقب مانده دنیا به شمار می رویم .
اگر به فرصت طلبی ، بی برنامگی ، شعار زدگی و قانون گریزی عادت کرده ایم ، اگر مسولیت ناپذیر ، ریا کار ، احساساتی ، خود محور ، برتری جو ، حقیقت گریز و ظاهر ساز هستیم به این دلیل است که خود را فراموش کرده ایم .
با تاریخ بیگانه ایم از گذشته دیگران بی خبر و گذشته خود را از یاد برده ایم .

+ محمد امامی |


تصویری که از روزهای بعد از امتحانات در ذهن داشتم ، با واقعیت جور درنیامد . قصد داشتم مطابق برنامه ای که تنظیم کرده ام روند مطالعاتی ام را در زمینه داستان نویسی با جدیت ادامه دهم و در کنارش به مطالعه زبان و دروس کارشناسی ارشد بپردازم .
اما مثل برنامه ریزی های گذشته ام ، همه چیز به هم خورد با این تفاوت که این بار چندان مقصر نبودم . پروژه یک درس سه واحدی مورد قبول استاد واقع نشد و متاسفانه قسمت زیادی از وقتم صرف کار کردن بر روی پروژه جدید شد و علاوه بر این مجبورم سفری دو سه روزه به شهرستان محل تحصیلم داشته باشم .
البته چندان هم ناراضی از تعطیلات نیستم ، به لطف خدا چند روزی استراحت کردم و چند فیلمنامه خوب از کریستف کیشلو فسکی خواندم ، ده فرمان و قرمز و سفید و آبی اش را به همراه چند فیلم از پولانسکی دیدم ، داستان یک شهر احمد محمود را خواندم و بالاخره دیداری با دوستان و اقوام تازه کردم .
در طول شبانه روز بیشتر ساعات را در اتاقم سپری میکنم و کمتر از خانه بیرون می روم ، چند روز پیش که برای کاری از منزل خارج شدم در کوچه و خیابان با مردمی مواجه شدم با چشمان بسته ، یا عبوس و اخمو .این تصویر را طی ماه ها و سالهای گذشته به یاد دارم . احساس میکنم چیزهای هستند که فراموششان کرده ایم ، در زندگیمان بس به همه چیز و  همه کس عادت کرده ایم که دچار فراموشی شده ایم.
این را داشته باشید تا بعد.

+ محمد امامی |


به سقف خیره شده بودم ، سفید بود با گچ بری ساده و ترک هایی که به سیاهی میزدند . لامپ خاموش بود و سایه ای از آن بر دیوار نقش بسته بود . باد محکم به پنجره میکوبید ، ضجه اش آزارم میداد ، تیک تیک ساعت بی طاقتم می کرد ، دستها و پاهایم کرخت شده بود ، بد جوری عذاب میکشیدم ، روی تخت جا به جا شدم اما خواب نمی آمد .
به پهلو بر گشتم و از کمد سه طبقه کنار تخت جعبه قرصها را بیرون آوردم ، قرصی به دهان انداختم ، والیوم ده ، سابق که بی خوابی به سرم میزد ، نصف قرص والیوم پنج مست خوابم میکرد ، اما مثل این که قرار نبود خواب به سراغم بیاید ، تا چشمانم روی هم میرفت تصویرش در ذهنم نقش می بست . چهره درمانده اش ، موهای پریشان و چشمان قرمز و خسته اش ، لبریز از التماس .
 بلند شدم و روی تخت نشستم ، پارچ آب را دستم گرفتم وسر کشیدم ، پیراهنم خیس شد. به کنار پنجره رفتم پرده را کنار زدم و از میان بخار پنجره ، پارک روبروی خانه را تماشا کردم ، غروب که میشد روی یکی از صندلی های پارک مینشستیم و نگاهمان در میان برگهای سبز درختان گم میشد .
 از میان نرده های پارک رد شدیم ، یک برگ هم روی درختان نبود ، دستش را گرفتم ، نگاهش را روی زمین انداخته بود ، صورتش هاله ای غم داشت ، ساکت بود ، نگاهم نمی کرد ، هوا بغ کرده بود و مه سنگینی روی شهر نشسته بود . سیگاری گیراندم و دودش را بلعیدم ، حرفی بینمان رد و بدل نمیشد ، فقط بی هدف و سرد قدم میزدیم . چهار راه دوم را که رد کردیم ، نگهش داشتم ، به چشمهایش خیره شدم ، چشم هایش مثل عمق دریا بود ، شروع کردم همان حرفهای تکراری را زدن.از این حرفها که در این شش سال بارها برایش گفته بودم ، گوشش پر بود از این چرندیات ، اما گوش میداد ، لب پایینش را میگزید و گوش میداد ، نگاهم میکرد اما نگاهش مات و مبهم بود ، لبش را میگزید ، لبش لرزید ...
 سرما از میان در به اتاق نفوذ کرده بود ، سردم شد ، رعشه ای در بدنم افتاده بود ، پرده را کشیدم و به تخت خواب برگشتم و زیر پتو جمع شدم ، پاهایم را روی شکمم جمع کردم . دوباره به سقف خیره شدم .سیگاری گیراندم و به چشمهایش فکر کردم ، چشمهایش مثل عمق دریا بود.

تهران
فروردین ۸۶

+ محمد امامی |


این آیه قرآن را خیلی دوست دارم :
<< و ما در دلهای پیروان محمد رافت و مهربانی نهادیم ... >> آیه ای است که به دل مینشیند ، در عمق جان اثر می کند ، به خود میبالم که پیروی از پیروان محمد (ص)هستم . پیام آوری که از جنس مردم بود ، رابطه اش با مردم مثل پدر و دوست بود ، توی روی همه لبخند می زد و در یک کلام رحمت للعالمین بود .

میلاد پیامبر اکرم مبارک

+ محمد امامی |


دلم میخواد با تو و بوی گلاب و سبزی سبزه تازه بشم.
نا گفته هام مثل همیشه نیست ، کمتر شده ، شاید همه را گفتم.
نه ...
خدایا ! چرا همه چیز فراموشم شده ؟
چرا حرف تازه ای ندارم ! چرا اینبار دلتنگ نیستم ؟
کجا رفته اونهمه بغض ؟
کجا رفته شوق موندن ؟
خدایا ! میدونم ، گناهکارم ، بنده ای نیستم که به فرشته هات با افتخار نشونش بدی و بگی:  "فتبارك الله احسن الخالقين"
تو هستی ، من هم گوشه ای تاریکم ، سرد شده ام ، میدونم .
گرفتارم ، نا کجا رفتم ، خطا کردم .
اما به همین قرآن و به همین زیبایی و طراوت ، میخوام دوباره سبز بشم.
خدایا به عظمتت قسم ... اینطور مجازاتم نکن.
يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

 

+ محمد امامی |


محمود دولت آبادی در مصاحبه ای که با هفته نامه چلچراغ داشته بیان کرده :
<<نسل شما به هیچ چیز ایمان ندارد>>
قصد نقد سخن ایشان را ندارم چرا که می بینم نسلی که من هم جزئی از آن هستم شناسنامه ای ندارد ، امروزی دردناک را سپری میکند و فردایی اسفناک را به انتظار نشسته است.
 ما را چنان دچار کرده اند که نمی دانیم دردمان چیست ، نمی دانیم کیستیم و چه میخواهیم و از همه بدتر نمی دانیم نسلی که ما تربیت خواهید کرد چه بر سر این سرزمین خواهد آورد ؟
نسل ما با انواع و اقسام مشکلات دست و پنجه نرم میکند ، بیکاری و مسکن کوچکترین مشکلات او برای ادامه مسیرند ،همواره خطراتی چون اعتیاد و فساد و ... در کمینش نشسته اند با این وجود اوست که غیرت میکند و به فردایش امید دارد.
اگر این نسل متهم به بی هویتی و بی ایمانی میشود خود بیگناه است ، او را این طور بار آورده اند ، مگر نه این است که هر بذری در خاک مساعدش ریخته شود ، پرورش می یابد ؟

+ محمد امامی |


انتخابات ریاست جمهوری نزدیک بود.همکاری دوری با ستاد رسانه های دکتر محسن رضایی داشتم.
برای کاری به منزل ایشان رفتم ، قرار بود متن مصاحبه ایشان را با یکی از شبکه های خارجی تصحیح کرده و به ستاد ارسال کنم.
از قضا باید پشت همان کامپیوتری مینشستم که مرحوم رسول ملا قلی پور از آن استفاده می کرد ، اولین بار بود که ایشان را میدیدم ، شلوار شش جیب پوشیده بود با پیراهن سیاهی که یقه اش باز بود ، خوش برخورد بود و مهربان
خلاف آن چیزی که شنیده بودم.
خبر فوتش را که شنیدم ، شوکه شدم ، باورم نمیشد ، همین چند هفته پیش بود که میم مثل مادرش  را دیدم.عجیب بی حوصله شدم ... 

+ محمد امامی |


روزنامه امروز را ورق میزنم.
نشست همسایگان بدون ایران ، جزایری به 14 سال حبس تعزیری محکوم شد ، سکوت سخن گوی دولت درباره آزمون موهن آموزش و پرورش ، دولت نهم دچار اشتباهات مشهود در حوزه های مالی شده است ، لایحه بودجه سال 86 مانند بیماری است که اگر بدنش شکافته شود نمی توان آن را جمع کرد ، رایس : ایران نیاز به دکمه توقف دارد .
صفحه ورزشی هم دست کمی ندارد: حذف استقلال از لیگ قهرمانان و از همه مضحکتر  صفحه حوادث :
-چون فحش داد او را کشتم
-او را کشتم چون به پدرم گفت سیگار میکشم
-مامور پلیس آگاهی جوانی را به ضرب گلوله کشت
-دختران جوان طعمه استاد زبان
به همه اینها اضافه کنید فرار شهرام جزایری با همه جزئیاتش و توهین به پیامبر اکرم و واکنش ها به این فاجعه را مقایسه کنید با واکنش هایی که چند سال پیش نسبت به کوچکترین اقدام دولت خاتمی میشد.
یاد روزی افتادم که به همراه خانواده در تخت جمشید یکی از نمایندگان دوره ششم را دیدیم ، پدرم  پرسید : شما اینجا چه میکنی ؟
به خنده پاسخ داد :
آمدم بگویم تو بیدار شو که ما همه خوابیم.

+ محمد امامی |


 این روزها هوای تهران گرفته است . آسمان ابری همراه با ذرات آلودگی، ترافیک بی پایان و تراکم بیش از حد جمعیت ، چهره شهر را آشفته تر از قبل کرده است.
مردم پایتخت بعد از ساعتها پشت ترافیک ماندن ، بعد از استشمام هوای آلوده  ، بعد از سر و کله زدن با یکدیگر و بالاخره پس از ساعتها دوندگی و پی لقمه حلالی دویدن ، هر یک بی تفاوت نسبت به دیگری به منزل رفته تا شب را احیانا با خانواده سپری کنند و فردای خدا ، روز از نو روزی از نو.
چند روز پیش به همراه دوست عزیزی از نمایشگاه نقاشی خانم هنرمندی حدودا سی ساله دیدن کردیم.
 درتک تک نقاشی ها رنگ تیره و نارنجی حرف اول را میزدند ،  انسانها چهره ای مات داشتند و کلاغها سفید بودند . در یکی از تابلوها دخترکی تنها میان تیرهای برق فریاد میزد و  در دیگری پسرکی پاهای پرستوی کوچکی را در دست گرفته بود .
بیشتر از همه حس تشویش و نگرانی و حتی افسردگی را به بیننده منتقل میکرند.
 هنگام خروج از نمایشگاه خانم نقاش در حالی که با بسته سیگارش بازی میکرد و لبخند تلخی به لب داشت خطاب به یکی از بازدید کنندگان میگفت :
هر یک از این تابلوها پنجره ایست که به یک گوشه از این شهر بی آسمان باز میشود اینها واقعیت ماست ... زندگی در تهران جز این نیست.

+ محمد امامی |