تبليغاتX
عادت می کنیم

بسمه تعالی

 «وَزُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللهِ أَلاَ إِنَّ نَصْرَ اللهِ قَرِيبٌ»

ملت عزيز و شريف ايران اسلامي
در روزهای گذشته همگان شاهد حمله به دانشگاهها و خوابگاه دانشجويان و ضرب و جرح، قتل و به زندان افکندن عده زيادي از فرزندان اين مرز و بوم بوده ايم تا جائيکه در آمار رسمي خبر از کشته شدن حدود بيست نفر و زنداني شدن بيش از هزار نفر داده شده است و همچنين شاهد پخش اعترافات برخي از زندانيان در رسانه هاي انحصاري بوده ايم که بر همه واضح است اين اعترافات حداقل به علت زنداني بودن متهمين و شرايط خاص آنها از نظر شرعي، قانوني و عقلائي هيچ گونه ارزشي نداشته و ندارد؛ لکن نبايد اينگونه ظلمها، آزار و اذيت ها، ترفندها، مکرها؛ دروغها و ... موجب يأس و نا اميدي در راه احقاق حق شرعی و قانونی و حاکميت مردم بر سرنوشتشان گردد؛ چون علاوه از آنکه نا اميدی از رحمت خداوند خود از معاصي و گناهان کبيره است؛ خلاف وعده نصر و پيروزي قرآن به مسلمانان نيز مي باشد که «أَلاَ إِنَّ نَصْرَ اللهِ قَرِيبٌ».

و چگونه چنين نباشد حال آنکه علی رغم تمام سانسورهاي خبري، از محدوديت سايت هاي خبري گرفته تا تعطيلي روزنامه ها و دستگيري فعالين رسانه اي و سياسي و حتي قطع پيام هاي کوتاه، آگاهي عمومي و جهاني از وقايع اخير روز به روز در حال افزايش است، که خود نتيجه حرکت آگاهانه و همراه با متانت ملت بزرگ ايران است. اميد آنکه راه دفاع از حقوق مردم و حفظ عقايد دينی آنها مخصوصاً جوانان و حفظ جمهوری اسلامی همراه با درايت، متانت، آگاهي بخشي و آرامش و امنيت و استفاده از قانون اساسي به معناي واقعيش و بهانه ندادن به دست ستمکاران، ادامه يابد که استقامت شرط موفقيت است و چگونه چنين نباشد حال آنکه کانديداهاي معترض به مسئولين انتخابات و روند و نتيجه آن و نظر شوراي نگهبان همانگونه که در نامه حضرت حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاي کروبي (دامت افاضاته و برکاته) و يا در بيانيه دوست مکرم، مؤمن و يار باوفاي امام امت (سلام الله عليه) جناب آقاي مهندس موسوي (دام عزه و توفيقه) آمده است؛ از نظر سياسي و قانوني مشروعيت دولت را مورد سوال قرار داده و آنرا نفي مي نمايند که نشانگر عدم اقناع آنان و توده زيادی از مردم از شبهات پيش آمده در انتخابات است که خود بواسطه کاهش پشتوانه و حمايت هاي مردمي، مي تواند موجب ناکارآمدي دولت گردد و ممکن است ادامه اش موجب مشکلات حقوقي و مدنی شود.

در پايان به تمام نيروهايي که بايد حافظ نظم و جان و مال و ناموس مردم باشند تذکر می دهم که هيچ فرمان و دستوری نمي تواند مجوّز و عذری برای تجاوز به حقوق مردم ـ که حرام و معصيت و ذنب لايغفر است ـ گردد که لاطاعة لمخلوق فی معصية الخالق چه رسد به آنکه موجب ضرب و جرح و يا قتل گردد که مستوجب خذلان دنيوي و عذاب اخروي است.

يوسف صانعی
12/4/1388
10رجب المرجب1430

+ محمد امامی |



بسمه تعالی

انا لله و انا الیه راجعون
ملت بزرگ و فهیم ایران!
لازم می دانم ابتدا از مردم ایران عذرخواهی کنم؛ هم به خاطر چندین ماه اصرار و ابرام برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری و هم به خاطر همه آن عزیزانی که در این مدت زحمات زیادی را برای آنها موجب شدم و با لطف و عنایت خود مسیر انتخابات را هموار و زمینه حضور عظیم و بی سابقه ای را فراهم کردند.
پیش از همه اذعان می کنم که بسیاری از شما پیشتر و دقیق تر می دانستید که چه خواهد شد و متوجه شده بودید،همان گاه که می پرسیدید «چه تضمینی برای آرای ما وجود دارد»، یا زمانی که می گفتید «نتیجه انتخابات معلوم است و شما آب در هاون می کوبید.»
با این همه می خواهم بگویم از کرده خود پشیمان نیستم و شما هم از این تلاش عظیم و حضور یکپارچه ضرر نکرده اید.حرکت ما در جهت تحکیم مبانی جمهوریت، اسلامیت و ایرانیت بود و ماه ها با کمک دوستانمان تلاش بی وقفه ای داشتیم که «مطالبه محوری» را در صحنه انتخابات به یک اصل تبدیل کنیم و با توجه به اوضاع و شرایط کشور آنچه به عنوان برنامه و راه برون رفت از شرایط فعلی می توان انجام داد را برای حل مشکلات مردم و تحکیم پایه های استقلال و آزادی در کشور عنوان کنیم.
ما برای تغییر آمده بودیم،گرچه نیروهای غیبی و ظاهری مانع از تغییر در قوه مجریه شدند. با این همه فراتر از این تغییری در شرایط کشور و روحیات جامعه و آگاهی مردم بیش از آنچه تصور می شد، صورت گرفت و اذعان می کنم که این تغییر به مراتب فراتر از تصمیم من بود.
آمدنم در صحنه انتخابات به یاد و عشق امام راحل بود، به یاد روزهای فداکاری و از خودگذشتگی، قدم نهادن در مسیر مسوولیت پذیری و نه جاه پرستی ، خودخواهی و تحقیر دیگران.
آمدن برای گفت و گوهای بالنده تر اجتماعی و نه طرد هر کسی که غیر از سخن من کلمه ای به زبان می راند؛
آمدن برای گفت و گو و شکستن فضای یکسویه حاکم بر اوضاع کشور عمومی؛
آمدن برای دیدن بهتر و کامل تر جریان اداره کشور؛
آمدن برای روشن کردن چرخه ناکارآمد مدیریت اجتماعی کشور؛
آمدن برای تغییر در سیاست های تحکم آمیز و تحجرمآبانه داخلی؛
آمدن برای گفتن از موضع استقلال، شجاعت وحریت ؛
آمدن برای غبار روبی از چهره جوان و نوجوان ، دانشگاه و اصحاب فکر و اندیشه؛
آمدن برای تعامل با همسایگان و دولت های خارجی؛
آمدن برای بازداری از شکل گیری فرهنگ و ادبیات مستبدانه در عرصه جامعه؛
آمدن برای شفاف سازی امور اجرایی و ارتباط بخش های گوناگون اقتصادی و برنامه محوری؛
آمدن برای همه این ها و همه آنچه گفته شد و غیر از این ها همه برای تغییر بود و تغییر برای ایران. حاصل این همه آمدن ها که زمان وسیعی را به همراه اراده و ارادت به ملت بود، آن شد که توانستیم فضای یخ زده کشور را شکستیم ، مطالباتی که حق مردم بود بازگو و بازتعریف کردیم، افق نقد را به طلوع سپیدی نزدیک تر سازیم ، جرات گفتن و شنیدن را برای مسوولان و نامزدها به اوج رساندیم ، شجاعت دیدن واقعیت ها را در همه زمینه ها ارتقا بخشیدیم ، گفت و گو با همسایگان ، آمریکا ، اعراب و مسلمانان را به جایگاه مطمئنی نزدیک ساختیم و با ارائه برنامه ها ، بیانیه ها ، اعلام مواضع و دیدگاه ها ، ناگفته های بزرگی را با عظمت گفتیم و جامعه را از ترس های غیر منطقی دور کردیم و همگان را این سو و آن سوی مرزها ایران به گفت و گو ترغیب کردیم و شما در همه این لحظات و برداشتن این گام ها همراه و یاور من بودید و چگونه می توان فراموش کرد شکوه شب های پیش از 22 خرداد را که همه ایران یکپارچه شور سیاسی و شوق انتخابات شده بود و دنیا با همه بزرگی خیره بر این عظمت و آزادگی حاصل از انقلاب اسلامی. چه تصاویر به یاد ماندنی از آن همه شب ها و شورها و جوان ها که ایران را یکپارچه غرق در مردمسالاری و حضور سیاسی ساخته بود. چقدر دنیا از آن شب ها و انقلاب و عظمت ایران یاد کرد و چه باورنکردنی که یک هفته بعد تصاویر آن شکوه به فریاد اعتراض و الله و اکبر شبانه تبدیل شد و خون به سنگفرش خیابان پاشید و با ضرب باتوم ها و گاز اشک آور به جان زن و مرد و پیر و جوان .... و چه سقوط آزادی از اوج قله عظمت در تصویر جهانی به حاکمیت شلاق و زندان گلوله ...
با چکمه و باتوم به جان و مال مردم هجوم بردند، صدها نفر سازماندهی شده به خوابگاه دانشجویان حمله کردند و قلب دختر جوان را با گلوله شکافتند و از پشت بام مسجد با یونیفرم مردم را به گلوله بستند و صدها نفر را در خانه و خیابان دستگیر کردند و تا سر حد مرگ کتک زدند و چه زشتی هایی که در کلام در حق آنها روا داشتند. ده ها نفر از رجال مذهبی و سیاسی را شبانه دستبند زدند و وا اسفا که چه زود انتقام دو ماه آزادی نسبی را گرفتند و همه را روانه زندان ها و سلول انفرادی کردند تا در چنین شرایطی سخت لب به سخن بگشایند و به انقلاب مخملی اعتراف کنند!
این چه انقلاب مخملی است که رهبران آن دو تن از زنده ترین و با سابقه ترین یاران امامند و مورد تایید شورای نگهبان و رهبری برای حضور در انتخابات و حداقل 15 میلیون نفر(بر اساس شمارش خود طرف) به آنها رای داده اند ؟
رویای انقلاب مخملی در ذهن این ها بوده یا آنها که کابوس آن را می دیدند و نیرو به همسایه شمالی گسیل داشتند که آموزش ببینند تا چگونه مردم را با حالت ارعاب و قیافه مهیب و هجوم موتور و زدن باتوم و پرتاب گاز فلفل و زدن کابل بر سر پیر و جوان و زن و مرد و اتومبیل و مغازه بترسانند تا مبادا کسی جرات حضور آرام و در صحنه اعتراض ماندن را به خود بدهد و بعدها هم با همان روش های تبلیغاتی و در بوق کردن حرف های غیر واقعی، همه را محکوم به اغتشاش ، انقلاب مخملی ، تخریب و ده ها اتهام دیگر نموده و تا جایی پیش رفتند که مردم را به قتل یکدیگر و رفتن در لباس بسیج برای زدن خودشان هم متهم کردند!
به راستی که این انتخابات در عین اینکه پرشور ترین ، سیاسی ترین و با شکوه ترین انتخابات در این سی سال بود ، پر مساله ترین نیز بود که با اعتراض های گسترده مردم ، شخصیت های سیاسی و گروه ها مواجه شد و متاسفانه نهادهای مسوول به جای پاسخگویی و رفع شبهات درباره تردید های جدی و تخلفات اساسی خواستند با طرح ادعاهای مضحک همه چیز را تحت تاثیر قرار دهند. شما مردم حق دارید که لااقل این سوال را از نظام بپرسید که چگونه دو تن از یاران انقلاب که مورد تایید و با صلاحیت و نیز همه گروه های اطرافشان یک شبه به عاملان انقلاب مخملی و هواداران گروه های اغتشاشگر و مردم معترض ناآگاه تبدیل شدند ؟
چگونه می توان این همه را به مصاف سیاسی و انتخابات خواند و ناگهان در پایان یا میانه راه چنگ و دندان نشان داد و از همه امکانات و ابزارها و صدا و سیما و تریبون های مذهبی و نيروهاي انتظامي و امنيتي و باتوم و گاز اشک آور و زندان و شکنجه و تیر و تفنگ استفاده و بعد هم ادعا کرد که همه این ها تقصیر «خود شما» است ! صدا و سیما را با بودجه ملی به خدمت گرفت، برنامه پشیمان سازی به راه انداخت و در همین حال خود را به حمایت 40 میلیون رای دهنده در انتخابات مفتخر دانست ؟! این همان شعار پر مغز راهپیمایی مردم از انقلاب تا آزادی است که می گفتند: «رای ما را دزدیدند ، دارند باهاش پز می دهند.»
لازم می دانم در این مقطع که به ظاهر سیر اداری انتخابات را پایان یافته تلقی کردند ، مواردی را به عرض شما ملت شریف برسانم :
1. کتاب قطور خاطرات انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری نه تنها ذهن جامعه را پر کرده و توجه جامعه جهانی را متوجه ایران و مسوولین اجرا و نظارت و همه تصمیم سازان نموده که برای همیشه در یادها و خاطره جامعه و تاریخ باقی خواهد ماند. در یک طرف مردمی که نظام و کشورشان را می خواستند و مجد و عظمت آن را آرزو داشتند و به کیان آن فکر می کردند و در ظلمات یاس و ناباوری روح امید را در خود احیا نموده و برای تغییر و ساختن ایرانی از نو آمدند ولی با عبور از میدان های مین و موانع ، ناباورانه با کمین به اصطلاح اجرا و نظارت دولت مواجه شدند که برای آنان و به نام آنان و بی شباهت به انتخاب و رای آنان ، انتخاباتی را مهندسی نموده بود. در حقیقت هم ما و هم مردم بر اساس وعده و وعیده ها و نمایش فضای دموکراسی بر این باور بودیم که هنوز کفگیر منافع مادی به ته دیگ امانت داری و دیانت و اخلاق اجتماعی نخورده و ته مانده ای از پاکی و صداقت می تواند از رای مردم صیانت وآن را همان گونه که بود اعلام کند. در اینجا باید اذعان کنم که مردم و برخی کارشناسان و صاحب نظران بهتر از ما شرایط انتخابات را می شناختند و به کرات بی حاصلی برگزاری انتخابات و حساب کردن روی آرای مردم را یادآوری می کردند که مجدانه بابت این حسن ظن به مسوولین از مردم عذرخواهی می کنم.
2. برای همه شهدای این ماجراهای انتخاباتی از خداوند رحمان آمرزش طلب می کنم و آرزو می کنم در سلسله شهدا محسوب شوند. به تک تک خانواده هایشان تسلیت می گویم و ضمن ابراز تاسف از اینکه حتی امکانات تجلیل و بزرگداشت مناسبی هم برای تشییع و دفن و فاتحه فرزندانشان فراهم نشده ، با آنها همدردی می کنم. برای همه عزیزان ، مجروحان و آسیب دیدگان بهبود و شفای عاجل طلب می کنم و مقصر همه این شهادت ها ، جرح و تخریب ها و اغتشاش ها را کسانی می دانم که حقوق مردم را زیر پا گذاشتند ، حتی به آنها اجازه راهپیمایی آرام ندادند و نه تنها امنیت آنها را تامین نکردند که آنان را مورد هجوم و ضرب و شتم و توهین و تحقیر قرار دادند.
3. فضای امنیتی که پس از انتخابات در کشور ایجاد شده مولود افکار معیوب و توهم توطئه های خود ساخته ای است که متاسفانه تلاش می شود با تبلیغات و استفاده یک طرفه از صدا و سیما آن را یک طرفه به اثبات رسانند. هیچ یک از گروه های سیاسی شناخته شده و شخصیت های سیاسی شناخته شده و شخصیت های عزیز سیاسی و میلیون ها نفر مردمی که در راهپیمایی های آرام و مدنی حضور داشتند هیچ مطالبه ای نداشتند جز اینکه رایشان چه شد. آنها جز در فکر حق آزادی و انتخابشان نبودند و توهم توطئه انقلاب مخملی ابزار سرکوب و برخورد با مخالفان سیاسی جریان حاکم است. اصولا انقلاب های مخملی در کشورهای اقمار شوروی سابق رخ داده ، شرایط خاص خود را دارد و در هیج جای دیگری نیز نمونه ندارد. مگر ما جز اقمار شوروی سابق بوده یا شده ایم ؟ انقلاب مخملی با حضور افراد وابسته به انقلابی چون آقای موسوی و اینجانب و ده ها میلیون ها نفری که به آنها رای نداده اند، معنی ندارد. دستگیری و زندانی کردن هزاران تن از اقشار مختلف و از آن جمله چهره های سیاسی ، اجتماعی ، دانشگاهی و مطبوعاتی و نگران داشتن خانواده هایشان بدون هیچ اتهامی و بعضا به صورت آدم ربایی، خلاف قانون و مصالح نظام و کشور است ، اینان باید هر چه سریعتر آزاد و از آنها اعاده حیثیت شود.
4. با ساز و کاری که قبل از انتخابات و توسط دولت و شورای نگهبان و برخی نهادهای عمومی انجام شده و نیز نحوه اجرای انتخابات و دخالت های دولت و نمایش شکایت پذیری و بازشماری آرای شورای نگهبان و وقایع بعد از آن را عاملی در جهت باطل بودن انتخابات می دانم و بر همین اساس دولت برآمده از آن را دارای مشروعیت و مقبولیت نمی دانم و در هیچ برنامه ای از جمله تنفیذ و تحلیف آن شرکت نخواهم کرد.
5. به عنوان خدمتگزار کوچک مردم ، انقلاب و نظام اسلامی و شاگر بی ادعای امام راحل از همه مردمی که در انتخابات شرکت کردند و به خصوص پس انتخابات نیز نسبت به پیگیری نتایج صحیح آن حساس بوده و هزینه ها پرداختند، قدردانی می کنم و به پیشگاه همه آنها سر تعظیم فرو می آورم، هر چند که با قدر ناشناسی بی سابقه ای مواجه شدند و مزدشان را با اتهام اغتشاش و انقلاب مخملی ، ترور ، خس و خاشاک ، ده ها توهین دیگر و سرکوب گرفتند اما به همه توصیه می کنم که راه انقلاب و امام و مصلحت کشور را با این ناملایمات رها نکنید، روحیه انقلابی و اسلامی و شعور سیاسی خود را پاس دارید ، همچنان به مانند امام که از «جمهوریت» همپای«اسلامیت» ارزش می داد، در مقابل تحجر ، واپس گرایی و تغییرات بدعت گونه دفاع کنید و بدانید که خط امام تنها راه نجات مردم و کشور در مقابل دیکتاتوری ، سرکوب ، واپس گرایی و اسلام طالبانی است. گرچه این انتخابات و حوادث پس از آن به ارکان نظام و اعتماد شما آسیب جدی وارد کرد اما مطمئن باشید که رای و اراده مردم پیروز نهایی این تحولات خواهد بود.
6. بیشتر از گذشته به همه آنچه به عنوان برنامه انتخاباتی برای کشور مطرح کردم ، باور دارم و از همکاران می خواهم به آنچه مطرح کرده ام ، فکر کنند :به لزوم برنامه محوری در اداره کشور، احیای حقوق شهروندی،احیای آزادی های سیاسی و اجتماعی، پرداختن به حقوق اقلیت های مذهبی و قومی و توجه جدی به مطالبات اقشار گوناگون، ارزش های فرهنگی و زبانی متنوع ایران ، توجه به حقوق زنان و برابری های مورد توجه و مطالبه آنان، استفاده از ظرفیت های به فراموشی سپرده شده قانون اساسی و چنانچه لازم باشد تغییر و بازنگری قانون اساسی به ویژه در ارتباط با قانون شوراها ، اداره مناطق مختلف کشور،مسایل مربوط به انتخابات و نظارت شورای نگهبان و موارد دیگر.
7. در جریان انتخابات و پس از اعلام نتیجه حیرت آور و اعجاب انگیز آن از هیچ اقدامی ولو مخاطره آمیز دریغ نکرده ام که مواردی از آن حسب اقتضا از طریق بیانیه هایی به استحضار شما ملت بزرگ رسیده و طبعا بعضی از اقدامات دیگر در وقت مناسب اعلام خواهد ولی اجمالا یادآوری می کنم از هیچ فرصت متصوری همچون تماس، رایزنی، مکاتبه محرمانه با مراجع دینی و شخص رهبری و هر شخص حقیقی و حقوقی تاثیرگذار دیگر غفلت نکرده ام و صادقانه به شما می گویم که آنچه در توانم بوده است را انجام داده ام، هرچند که در مواردی قرین توفیق نبوده است.
8. ضروری ترین مساله در شرایط کنونی حفظ روحیه انقلابی و سیاسی در برابر کسانی است که می خواهند مردم نا امید شده و از صحنه انتخابات خارج شوند.همه باید وحدت انقلابی و روحیه سیاسی را حفظ کرده و با جریان عظیمی که در این انتخابات به حرکت در آمده و خودآگاهی خود را بازیافته به تشکیل و تقویت تشکل های مدنی و حضور در احزاب و گروه های سیاسی اصلاح طلب و تحول خواه و امیدوار به آینده بپردازند. من به سهم خود برای هرگونه همکاری با افراد و گروه های سیاسی تحول خواه در این مقطع حساس که به نظر می رسد «جمهوریت» در کنار «اسلامیت» و «ایرانیت» در خطر است، دست همکاری و تشکیل جلسه واحد تحول خواهی و حرکت و تغییر را دراز می کنم و از همه شخصیت ها و گروه های مختلف که به اندیشه امام وفادارند، دعوت می کنم به این امر عظیم اقدام کنند.
مهدی کروبی تا آخر عمر پای این مردم و انقلاب اسلامی ایستاده است و تمامی مطالبات ملت را با تمام وجود و در قالب برنامه های اعلام شده به هر نحو ممکن پیگیری می کنم و در هر شرایطی با هر امکانی به مبارزه ادامه خواهم داد و با دعوت از همه این راه تاکید می نمایم که راه مصلحت کشور و انقلاب امام راحل به ایستادگی و هوشیاری و حفظ آرامش و اجتناب از هر گونه پراکنده کاری نیاز دارد. از علمای اسلام و بزرگان نیز دعوت می کنم که در صحنه سیاسی کشور و مصالح مردم مثل گذشته فعال و با نشاط باشند و به راهنمایی آنها مثل گذشته همت گمارند.

مهدی کروبی
09/04/1388

+ محمد امامی |


 دوستی دارم که در تنگنایی عجیب گرفتار شده . آن طور که دورادور شنیده ام جایی و زمانی قولی داده به مادر دختری مبنی بر این که با دختر او ازدواج خواهد کرد و حالا که سه سال از آن تاریخ گذشته از چند طرف در فشار است . اول وضعیت خانوادگی دختر مذکور ، دوم شرایط خانه و خانواده ی خودش ، سوم  مخالفت شدیدی که با این ازدواج می شود و نهایتا قولی که داده و وجدانی که پایش این وسط گیر کرده است .
 وضعیت این دوست که کدورتی هم از من به دل دارد ، دردناک است . گفت : بهشت آن جاست که آزاری نباشد ، این برادر من در جهنمی دست و پا می زند که اول خودش و بعد اطرافیانش برای او بوجود آورده اند . کم نیستند افرادی که این روزها آسمان زندگی شان تیره و تار است . قرآن مجید درباره ی ازدواج تعبیر درخشانی دارد می گوید : و از نشانه های او اینکه همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید . اگر ازدواجی که هنوز شکل نگرفته چنین دل و جان را بی قرار کند و آیتی شود عذاب اندوهش که بر هیچ کس حاجت تفسیرش نبو-د چه اجباری است به انجامش ؟ شاید بگویید قولی که داده شده و احساس دختری که جریحه دار شده پس چه ؟در این مورد از یکی از حضرات آیات که از شاگردان مرجع عالیقدر مرحوم آیت الله بهجت بودند شنیدم که فرمودند وقتی دور نمایی تیره و تاریک در انتظارشان است و خدای نکرده مسیری که در پیش گرفته اند به طلاق منتهی می شود ، حتی شکستن قسم هم به شرط ادای کفاره محل اشکال نیست . که طلاق عرش خدای را به لرزه می اندازد . در سوره ی بقره هم می خوانیم : خداوند شما را به خاطر سوگندهایی که بدون توجه یاد می کنید ، مواخذه نخواهد کرد . در ضمن نباید فراموش کنیم که بارها قرآن فرزندان را به اطاعت از والدین توصیه کرده و شرط سعادت دنیا و آخرت را در گرو رضایت والدین قرار داده است . 
 امیدوارم نه تنها این دوستم که همه ی برادران و خواهرانم که این روزها بغضی در گلو دارند این آیات آخرین سوره ی مبارکه ی بقره را با من بخوانند. که در روایتی از پیامبر (ص) می خوانیم :
دعا ، سلاح مومن ، ستون دین و نور آسمانها و زمین است .

ربنا لا تواخذنا ان نصینا او اخطانا ربنا و لا تحمل علینا اصرا کما حملته علی الذین من قبلنا ربنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا به واعف انا والغفرلنا و ارحمنا انت مولئنا فانصرنا علی القوم الکافرین .

+ محمد امامی |


احساس می کنم هر چه تا امروز فکر می کردم اشتباه بوده . مانند سربازی هستم که به جز گریه پناهی ندارد . از بر بندهایی از دعای کمیل می خوانم و به خدایم پناه می برم :
اللهم الغفرلی الذنوب التی تنزل النقم
اللهم الغفرلی الذنوب التی تغیر النعم
اللهم الغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا
اللهم الغفرلی الذنوب التی تنزل البلا
اللهم الغفرلی الذنوب التی تقطع الرجا
+ محمد امامی |


 چند روزی تلاش نافرجامی داشتم برای نوشتن . هربار که قصد نوشتن می کردم در نیمه های راه ذهنم یاری نمی کرد . نمی دانم از خستگی اسباب کشی و نقل مکانی بود که فراتر از تصور از شر و شورم انداخت یا علت دیگری داشت . باری امروز توفیقی حاصل شد تا از محضر مبارک مرجع عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی صانعی بهره مند شوم . مجلسی به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا برگزار شده بود که مقام مرجعیت شیعه نیز در این مراسم شرکت کرده و سخنرانی مختصری هم در انتهای مراسم ایراد فرمودند .
 اولین بار بود که از نزدیک ایشان را می دیدم . از خصایل نیکوی ایشان زیاد شنیده بودم اما شنیدن کی بود مانند دیدن . در عین حال که بسیار جدی و مقتدارنه از گرانی و عوام فریبی و ... انتقاد کردند و به صراحت از لزوم تغییر وضع موجود سخن گفتند ، ساده و صمیمی به گفتگو با مردم نشستند و با وجود ازدحام وحشتناک جمعیت برای دیدارشان و با سن و سالی که دارند لحظه ای لبخند از لبانشان محو نشد . چه شوخیها که در همان چند لحظه که کنارشان بودم با اطرافیان نکردند .
 در خاطرم جمله ای از ایشان نقش بسته که فرموده بودند : ما نمی خواهیم اسلام را مدرن و به روز کنیم بلکه می خواهیم با کنار زدن پرده ها اسلام ناب محمدی را به همگان نشان دهیم . به نظرم تلاشهای ایشان برای به تصویر کشیدن اسلام ناب محمدی ، اسلام تساهل و تسامح ، اسلامی که در آن زن و مرد برابرند و اسلامی که معتقد به کرامت انسان است به بار نشسته که با وجود همه ی محدودیتهایی که بر علیه ایشان در جریان است امروز اینچنین در دل و جان مردم جای دارند .

( عکسی که از ایشان انداختم را اینجا ببنید . )

+ محمد امامی |


 اینجا طبقه ی هفتم ساختمان شیک و مدرنی است در حوالی میدان فلسطین که رئیسش قصد کرده از اینجا راهی خیابان پاستور و کاخ ریاست جمهوری شود . از درب ورودی شیشه ای ساختمان تا اینجا هفت خوانی را رد کردم و در هر خوان با مردان قوی هیکلی روبرو شدم که ته ریشی داشتند و گوشی کوچکی به گوش که مشغول هماهنگی برای کسب اجازه ی ورود مهمان ناخوانده ای بودند که من باشم . یکی از همین مردان قوی هیکل وقتی توجه مرا به ساختمان می بیند با خنده می گوید طراحی اینجا کار خود مهندس است . طراحی و معماری و نقاشی و هنر و فرهنگستان هنر تنها لغاتی است که در این سالها در کنار نام مهندس شینده ام و حالا آمده ام ببینم که این مهندس معمار چه طرح و نقشه ای برای مدیریت کشور دارد . من و هم نسلانم از دوران صدارت مهندس چیزی در خاطر نداریم . اما از پدر و مادرهایمان شنیده ایم که آن دوران با وجود جنگ و تحریم و نفت هشت دلاری مردم حال روز بهتری داشتند و فشار زندگی به شدت امروز آزارشان نمی داده .
 با کمی تاخیر مهندس با مشایعت مردان قوی هیکلی که ذکرشان رفت می آید . کت و شلوار  توسی رنگ مرتب و هماهنگی با رنگ پیراهنش پوشیده است . موها و محاسن شانه زده ای که گذر زمان سفیدشان کرده آرامش خاصی به چهره اش می بخشد .
 اینجایم پشت پنجره ای رو به خیابان ولیعصر . خبری از ترافیک و ازدحام جمعیت نیست ،  ماشینها و تک و توکی عابر پیاده آرام و روان و خسته از کار روزانه در پی خانه هایشان هستند . در این فکرم که دغدغه های این مردم چه قرابتی با دغدغه های مهندس دارد . مهندس آمد و رفت اما کلی پرسش در ذهنم باقی ماند که مجالی برای طرحشان نیافتم . بین اندیشه های من و مهندس فاصله ای است به درازای این سالها که  من و هم نسلانم در اجتماع رشد می کردیم ، پر و بال می گرفتیم و خبری از مهندس نبود ، در تمام این سالها مهندس سکوت کرده بود ، سالهایی که شاید بیش از امروز به او نیاز بود . به یاد دارم عصری در حسینه ی ارشاد برای گرامی داشت یاد و خاطره ی مرحوم مهندس بازرگان جمع شده بودیم . یکی از سخنرانان دانشمند گران قدر جناب آقای محسن کدیور بودند . در بخشی از سخنانشان با ذکر جزئیاتی از زندگی سیاسی مرحوم بازرگان اشاره کردند که مهندس بازرگان می دانست کی وارد قدرت شود و کی از قدرت کناره گیری کند ، اما سرور عزیز من آقای خاتمی هنوز نمی داند کی باید از قدرت کناره گیری کند . این سخن استاد با شعارهای یک صدای حاضرین مواجه شد که فریاد می زدند خاتمی خاتمی استعفا استفعا ...
 آن روز کمی دورتر از حسینه ی ارشاد نمایندگان مردم در مجلس شورا تحصن کرده بودند ، تحصنی که به استعفای صد و بیست و نه نفر از آنان انجامید و اگر با همراهی و حمایت خاتمی همراه می شد ، اقلیتی که امروز زمام امور را به دست گرفته اند در آن انتخابات اکثریت کرسی های پارلمان را از آن خود نمی کردند و راهی که از آن روز تا امروز و تا ریاست جمهوری احمدی نژاد پی گرفته اند به سرانجام نمی رسید .
 حکایت امروز هم همان حکایت دیروز ماست ، اگر آن روز خاتمی نمی دانست که کی باید قدرت را ترک کند و کجا ایستادگی کند ، امروز مهندس نمی داند که چه زمانی باید وارد قدرت شود . در تمام سالهایی که به حضور او نیاز بود سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد . اما امروز در شرایطی وارد رقابت انتخاباتی شده که اصلاح طلبان بیش از پیش به کاندیدای واحد نیاز دارند .
 به خانه که بر می گردم در دل میخوانم :
یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال

+ محمد امامی |


 در روزگاری که مدام از این پله به آن پله می پریدم و از آن خانه به این خانه ، مدتی هم مشق سه تار کردم . در آن ایام قطعه ای شنیدم از استاد فرهنگ شریف که سخت به دلم نشست . شب هایی که مهمان اتاق ساده ی دوست ، برادر و استاد بزرگوارم آقای خجسته بودم از نیمه شب که می گذشت با خواهش من این قطعه را با سه تارشان می زدند و مرا به عالم دیگری می بردند . به قول رضا قاسمی در همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها برای ما که دوازده ساعت با دیگران اختلاف زمانی داشتیم آن اتاق کوچک بهترین جای دنیا بود . 
 امروز که آه باران جدیدترین اثر استاد شجریان را می شنیدم عجیب یاد آن روزها افتادم . مخصوصا این آواز استاد در مایه دشتی که بدجوری هوایی ام کرد و مرا برد به استان گلستان ، گنبد کاووس ، خیابان سیاوش آپارتمان نقلی استاد و اتاق دوست داشتنی اش در طبقه سوم ساختمان ، با کتاب خانه ی جم و جورش و پشتی ای که به آن تکیه می دادم و عبایی که روبرویم به میخی آویزان بود و سه تاری که کنج اتاق جا خوش کرده بود :
 
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل
که دید در ره خود پیچ و تاب دام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
هزار حیله بر انگیخت حافظ از سر فکر
بدان هوس که شود آن نگار رام و نشد

+ محمد امامی |


  کتاب اگزیستانسیالیسم اصالت بشر تو دستم بود که پیداش شد . با همان لبخند همیشگی . همان لبخندی که دندانهای سفید و مرتبش را نشان می داد . با موهای صاف و براقی که روی شانه هاش ریخته بود . با شیطنتی که مخصوص خودش بود یکی از مبلها را کشید جلو و نشست روبرویم . مهربانترین دختری است که به عمرم دیدم . مهربانترین ، زیباترین ، صمیمی ترین و بی شیله و پیله ترین دختری که خدا آفریده. از همان روز اول چنان گرم و راحت و صمیمی بود که انگار سالهاست مرا می شناسد . با چشمهایش گرفتارم کرد . چشمهای آهویی اش . و برقی که در چشمهایش است . برق زندگی ، برق شادی و جنب و جوش . گاهی از مهربانی و خوشقلبی اش می ترسم . او زیادی خوب است و من ؟! هیچ خودنمایی در رفتارش نیست . آرایش نمی کند اما یک دختر اثیری است .
 کتاب را از دستم گرفت و ورق زد . در سکوت خنک اتاق فقط من بودم و او . به چشمهایش نگاه کردم . چشمهای سیاه و درشتش . دوستش دارم . یک حالت سادگی در چهره اش موج می زد .  دستش را گرفتم . انگشتهای دستش به فشار دستم پاسخی محبت آمیز داد . دستش را روی صورتم کشید و کنار لبهایم را آهسته بوسید و حرفی نزد . بعد عقب عقب رفت و روی مبل نشست و مرا غرق در چشمهایش رها کرد . 
 احساس سرما می کنم . احساس ترس و تنهایی مطلق . سرم سنگین شده است . پیشانی سفید و مهتابی اش با لبخندی که به لب دارد جلوی چشمم است . با ابروهای باریک و کشیده اش و بینی کوچک و موهای سیاه و براقش . در انتظارش روز و شب را دوره می کنم . دلم برایش تنگ شده ، دلم هوایش را کرده . اما نیست . خاطره ای شده ، رویایی شاید . رویایی شیرین .
 

+ محمد امامی |


 نگاه انتقادی ، طنز گزنده و بازیهای حساب شده از جمله مواردی بود که از مجموعه ی مرد هزار چهره در خاطر داشتم . به اینها اضافه کنید اعتراض ها و حواشی مربوط به این سریال را در سال گذشته تا انتظارم برای پخش سریال مرد هزار چهره ی 2 رنگی معقول به خود بگیرد .
 مرد دو هزار چهره پخش شد اما چنگی به دل نزد . لا اقل در تجربه ی شخصی ام چنین است . مسعود شصت چی پس از موفقیت سال گذشته اش امسال در چند موقعیت جدید قرار گرفت اما نه از سیر حوادث بلکه از روی آگاهی . بر خلاف سری اول سریال که قرار گرفتن مسعود شصت چی در هر موقعیت باز خورد اجتماعی زیادی به همراه داشت موقعیت های جدید محافظه کارانه انتخاب شده بودند . به جز قسمت هایی که اشاره ی مختصری شد به مناسبات پشت پرده ی فوتبال ، سایر قسمتها به نظرم حرف تازه ای برای گفتن نداشتند . اتفاق خاصی رخ نداد و سریال چه به لحاظ لحن و چه محتوا ادامه ی سریال سال گذشته بود با این تفاوت که از بازیهای درخشان بازیگرانش خبری نبود و اثری هم از وسواس کارگردان بر روی اثر دیده نمی شد .
 به نظرم در مواردی که ذکر شد نقش مهران مدیری برجسته تر است . اگر آنچه که مهران مدیری در این سالها ساخته را مرور کنیم با مجموعه ای مواجه می شویم که هر کدام خاطره ای خوش در ذهن ما به جا گذاشته اند . سریالهایی که در زمان پخش بینندگان بسیاری را پای تلویزیون می نشاندند از ساعت خوش گرفته تا پاورچین و نقطه چین و شبهای برره . به بیراهه نرفته ایم اگر بگوییم موفقیت این برنامه های تلویزیونی مدیون نبوغ مهران مدیری در مقام کارگردانیشان بوده است . مدیری از تک ستارگان تلویزیون ماست . چه در عرصه کارگردانی و چه در عرصه ی بازیگری . با مقایسه ی فیلم های اخیر او با کارهای پیشین اش به سادگی متوجه رشد چشمگیر او در بازیگری می شویم . استعداد و پشتکار او به عنوان بازیگر علاوه بر رشد چشمگیرش ، ضعف های او را تبدیل به ویژگی های منحصر به فرد کرده است که بیننده برای دیدن آنها پای تلویزیون می نشیند .
 امسال که مرد دو هزار چهره پخش شد به نظرم رسید مهران مدیری در تلویزیون اشباع شده است . شاید مدتها یکه تازی او را بی انگیزه کرده باشد ، وقتش رسیده شانسش را در جای دیگری بیازماید ، جایی مثل سینما .

+ محمد امامی |


 شب گذشته برای من یک شب خاطره انگیز و به یاد ماندنی بود . کنسرت بزرگ علیرضا عصار در سالن وزارت کشور و همراهی خانواده ام شبی فراموش نشدنی برایم رقم زد . عصار و گروهش بعد از کنسرت فرهنگ سرای بهمن در سال هشتاد و سه در تهران برنامه ی مستقلی اجرا نکرده بودند . امسال اما بعد از چهار سال در قالب گروهی هفتاد نفره به رهبری فواد حجازی به اجرای چندین قطعه ی قدیمی و یکی دو قطعه ی جدید پرداختند . عصار که همزمان با پخش آهنگ خیابان خوابها و بعد از تشویق وحشتناک حضار به روی سن آمده بود ، دکلمه ی معروفش را با صدایی مردانه و رسا که مختص به خود اوست اجرا کرد :
ساقی امشب باده از بالا بریز ، باده از خم خانه ی مولا بریز / باده ای بی رنگ و آتش گون بده ، زانچه دوشم داده ای افزون بده / شاهد اقبال بر آغوش کیست ، کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست / کیست آن کس کز علی یادی کند ، بر یتیمان من امدادی کند / ای که هر دم دم ز حیدر می زنی ، بر یتیمان علی سر می زنی / بر یتیمان علی پرداختن ، بهتر از هفتاد مسجد ساختن / باده ی ما باده ی انگور نیست ، شهد ما در لانه ی زنبور نیست / هر کسی نوشد دگرگون می شود ، لیلی اینجا همچو مجنون می شود / هر کسی نوشد چنان آتش شود ، اهل دل گردد ولی سرکش شود / هر کسی نوشد سلیمانی کند ، آنچه می دانیم و می دانی کند / یا علی نیک می دانم که جز دندان تو ، هیچ دندان لب نزد بر نان جو / یا علی لعل عقیقی جز تو نیست ، هیچ درویشی حقیقی جز تو نیست ...
 در ادامه عصار ترانه های قدیمی اش را از کوچ عاشقانه گرفته تا عشق الهی با همراهی هوادارانش خواند . هوادارانی که به معنای واقعی کلمه هوادار هستند ، کارهای عصار را تعقیب می کنند و همیشه منتظر خبر جدیدی از او هستند . مشخص است که سکوت چهار ساله ی عصار تاثیری بر محبوبیت این سوپر استار دوست داشتنی نداشته است .
 ترانه های جدیدی هم که در این کنسرت اجرا شد نوید اتفاقاتی بسیار خوشایند برای عصار و گروهش می دهد . به شخصه معتقدم آلبوم جدید عصار موفقیت آلبومهای پیشین او را تکرار خواهد کرد . شاهد مدعایم این که یکی دو ماه دیگر ترانه ای از عصار را با این ترجیع بند همه جا خواهید شنید :
بیا تکلیفو روشن کن ، نه اون جوری که مجبوری / بیا تکلیفو روشن کن ، نه اون جوری که مغروری / کسی عاشق تر از من نیست خودتم اینو می دونی ، بیا تکلیفو روشن کن بهم بگو که می مونی ...
اما کنسرت دیشب علاوه بر خاطراتی که برایم زنده کرد ، سبب شد دیداری هم با عصار تازه کنم . فکر می کنم آخرین بار سه سال پیش بود که در دانشگاه تهران نیم ساعتی با هم بودیم . از آن تاریخ به این طرف یکی دوبار آنهم تلفنی با هم ارتباط داشتیم . عکسی که دیشب همراه خانواده ام با عصار انداختیم را اینجا ببینید .

+ محمد امامی |


 فکر می کنم شب عید فطر بود که شبکه ی چهارم سیما تله تئاتری پخش کرد با نام خرده جنایتهای زن و شوهری به کارگردانی فرهاد آییش ، بازی درخشان هنرمندان برجسته ی کشورمان خانم نیکی کریمی و آقای محمد رضا فروتن و نمایشنامه ای از اریک امانوئل اشمیت . یک هفته بعد مهمان سرای دو دنیا ترجمه ی خانم شهلا حائری اولین آشنایی من با متون نمایشی اریک امانوئل اشمیت بود . نمایشنامه ای به واقع تاثیر گذار از نویسنده ای توانا .
 اریک امانوئل اشمیل فارغ التحصیل رشته ی فلسفه از دانش سرای عالی پاریس است و سالها فلسفه را در دانشگاه های فرانسه تدریس کرده است . از نمایشنامه های او می توان به شب والوین ، میلارپا ، زلزله ی احساست و مهمان ناخوانده اشاره کرد . که این آخری نمایشنامه ای است تک پرده ای که داستان دیدار فروید با خدا را در شب 22 آوریل 1938 یعنی پس از هجوم ارتش هیتلر به اتریش و پیش از رفتن فروید به پاریس روایت می کند . فروید که دخترش دستگیر شده با شتاب عازم پاریس است . در این حال خداوند در هیئت شبح نویسنده یی با فروید گفت و گو می کند و خدا ناباوری او را مورد انتقاد قرار می دهد و می گوید : تا امشب تو فکر می کردی زندگی پوچه . حالا می دونی زندگی اسرار آمیزه .
اما آنچه که سبب نوشتن این نوشتار شده نه نمایشنامه های او که داستان کوتاهی است از او به نام ابراهیم آقا و گلهای قرآن از کتاب گل های معرفت ترجمه ی سروش حبیبی که دیروز خواندم . پیشتر مجموعه ی یک روز قشنگ بارانی شامل پنج داستان کوتاه و اسکار و خانم صورتی را از اشمیت خوانده بودم . نکته ی برجسته ی داستان های اشمیت نه فرم داستان هایش که محتوا و درون مایه ی آنهاست . داستان اسکار و خانم صورتی نامه های پسر بچه ی ده ساله ای است به خدا که در عین روایت ساده اش داستانی است بسیار تاثیر گذار . چه در داستانهای اشمیت و چه در نمایشنامه هایش اعتقادات مذهبی او نقشی تاثیر گذار دارند اعتقاداتی که وجهه ی عرفانیشان پر رنگ تر است.
 خود اشمیت در مصاحبه ای می گوید :  خانواده ام با این که لا مذهب بودند در یازده سالگی مرا به کلاس شرعیات فرستادند و خیلی ساده گفتند : معهذا آن را باید بدانی ! آن جا ذوق بحث و گفت و گوی فلسفی در من پیدا شد اما پس از یک سال چیز زیادی از مقدسات درک نکردم . این نخستین آثار ذوقی شرعیات و تعلیمات دینی بعدها با خواندن آثار نیچه ، سارتر و فروید از بین رفت . اما سال های بعد با کشف دکارت ، کی یرکه گور ، لایب نیتس و به ویژه پاسکال خدا ناباوری ام سست شد و به آگنوستی سیسم ( انکار وجود مطلقات ذهنی ) گراییدم .
 ابراهیم آقا و گل های قرآن داستان دوست داشتنی است در پنجاه صفحه با درون مایه ای از عرفان اسلامی که حیفم آمد شما آن را نخوانید .

+ محمد امامی |


 آخر هفته گذشته ام را در شیراز سپری کردم . از تابستان 84 فرصت نکرده بودم سفری به شیراز داشته باشم . آن سال نتیجه کنکور کارشناسی اعلام  می شد . منزل خاله ام بودیم . دوستم قرار بود نتیجه ام را ببیند و تلفنی خبرم کند . پشت خط بود و نتیجه را نمی گفت ، مژدگانی می خواست . پدرم تهران بود و پشت خط دیگر به انتظار . دوستم قول مژدگانی را از پدرم گرفت و خبر قبولی ام را داد که البته هنوز مژدگانی اش را نگرفته !
 روزگار خوشی بود آن روزها یاد باد. لباس پوشیدم و زدم بیرون ، ابتدا به شاهچراغ و سپس به حافظیه . امسال هم روز اولی که به شیراز رسیدیم رفتم به زیارت جناب حافظ . گوشه ای نشستم ، همانجا که سه سال پیش نشسته بودم . با این تفاوت که امسال درسم تمام شده و منتظر اعلام نتایج کنکور دیگری هستم . غزلی از بر خواندم :
من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت ...

×××××××
صفحه جدیدی دارم در وب فتو که با عکس های این سفرم به روز شده است . اینجا ببیندش .

+ محمد امامی |


 استاد عزیزم جناب آقای معروفی مدتی پیش در کامنتی در زیر یکی از پست های عادت می کنیم نوشته اند :

مهندس جان، آقای محمد امامی عزيزم، سلام
امشب که دوباره اين داستان را خواندم فکر کردم ازت بخواهم يکبار همين داستان را از ته بنويسی. امتحان کن ببين چی از آب در می آيد. از «همه چیز آرام پیش می رفت ...» شروع کن مثلاً، و با فلاش بک زمان حال داستان را پربار کن . می خواهم ببينم اين بار چی کشف می کنی.

و در انتهای کامنت پر از محبتشان اضافه کرده اند :
راستی شما ديگر داستان نمی نويسی؟

 امروز عادت می کنیم من وارد چهارمین سال اش می شود . عادت می کنیم یکی از عزیز ترین چیزهایی است که دارم . اول به خاطر نوشته هایم و دو دیگر به عشق مخاطبانم . نوشته هایم در این مدت بیشتر از هزار و پانصد بار خوانده شده اند و همین مختصر برای من همه ارزش است . در نوشتن و در کنار آن خواندن نقد و نظر دوستانم لذتی وجود دارد که سخن گفتن از آن اگر نگویم ناممکن، می توان گفت بسیار دشوار است . در این مدت عزیزان زیادی وب لاگم را خوانده اند و صمیمانه نوشته هایم را نقد کرده اند از این طریق هم بسیار آموخته ام هم دوستان زیادی پیدا کرده ام . در گوشه و کنار ایران از مشهد و اصفهان و شیراز و گرگان گرفته تا آذربایجان ، دوستانی دارم که با توجه و دقت سخنم را ارزیابی می کنند و این برایم افتخار بزرگی است .
  بعد از خواندن چند باره کامنت استاد ، نه تنها داستانم را دوباره خواندم که نگاهی به بیشتر مطالب عادت می کنیم انداختم . مدتهاست مطلب قابل توجهی ننوشته ام . به صفحات دوستان هم سر نزده ام . در کنار مشکلات کوچک و بزرگ ، تنبلی شاید مهمترین دلیل دوری از جایگاهی که دوستش می دارم باشد . امیدوارم بتوانم بر این عادت ناپسند غلبه کنم .

+ محمد امامی |


در آیه ی 86 سوره نسا می خوانیم :
هرگاه به شما تحیت گویند ، پاسخ آن را بهتر بدهید ، یا لا اقل به همان گونه پاسخ گویید . خداوند حساب همه چیز را دارد .
تحیت به معنای دعا برای زندگانی و سلامت دیگری است . از امام باقر (ع) نقل شده است :
منظور از تحیت در آیه ، سلام و هرگونه نیکی کردن است .
همچنین در روایتی می خوانیم که کنیزی یک شاخه گل به امام حسن مجتبی (ع) هدیه کرد . امام در مقابل آن وی را آزاد کرد . هنگامی که از دلیل این کار سوال کردند ، فرمود :
خداوند این ادب را به ما آموخته است ، آنجا که فرمود : هرگاه به شما تحیت گویند ، پاسخ آن را بهتر از آن بدهید .
فکر می کنید ما چه قدر به آموخته های قرآن و بزرگان دین مان پایبندیم ؟ در آیه ی 94 همین سوره می خوانیم : به کسی که اظهار اسلام می کند ، نگویید مسلمان نیستی . اما در عمل سالهاست شاهد رد صلاحیت بسیاری به جرم عدم التزام عملی به اسلام هستیم . نتیجه این رفتارها اوضاع امروز ماست . در مقابل در همسایگی ما در کشور ترکیه سیاستمدارانی هستند چون رجب طیب اردوغان که گرچه در فرم حکومت سکولاریسم را پذیرفته اند اما محتوای عملشان چیزی جز اسلام نیست . از حق و حقیقت دفاع می کنند در مقابل ظلم قد علم می کنند و روز به روز مسلمان تر می شوند .

+ محمد امامی |


 همه ساله در این روزها به فراخور حال کتاب های درخشان انقلاب عاشورا و پیام آور عاشورا از آثار دکتر عطا الله مهاجرانی یا حماسه ی حسینی نوشته مرحوم مطهری و یا راه حسین استراتژی پیروز نوشته مهندس لطف الله میثمی را می خواندم . محرم امسال به علت پیش رو بودن آزمون کارشناسی ارشد و امتحانات پایان ترم و مشکلات دیگر فرصت خواندنشان را نداشتم ، اما توفیق دیگری نصیبم شد . روزنامه محترم اعتماد ملی در شماره امروز خود مقاله ای ارزشمند از مهندس عزت الله سحابی به نام << مدیریت راهبردی در نهضت کربلا >> چاپ کرده است . (مقاله را اینجا بخوانید ) مهندس سحابی در این مقاله به تبیین وجه مديريت و عقلا‌نيت امام حسین (ع) در طراحي و برنامه‌ريزي نهضت کربلا پرداخته اند و ضمن بررسی ماهیت قیام و اهداف نهضت ، توفیقات و آثار حرکت امام حسین (ع) را تشریح کرده اند . مقاله را که خواندم جمعیت عزاداران زنجیر زنان از خیابان رد می شدند . پشت پنجره ایستادم و نگاه کردم . جامه های سیاه و زنجیر هایی که هماهنگ بالا می رفتند و بر دوش سیاه پوشان فرو می آمدند در برابرم بود و بندی از مقاله در گوشم زنگ می زد . آنجا که به اولین مجلس یادبود و بزرگداشت امام حسین (ع) و یاران باوفایش اشاره شده است و این که این مجلس بيش از آنكه جنبه عزاداري و تعزيه داشته باشد، صورت بزرگداشت امام حسين و تاييد خط و راهبرد او را داشته است . ‌
 فکر کردم کاش به جای ناله و زاری و عزاداری در ذائقه و حافظه ی ما نگاه و تفکری که منجر به شکل گیری انقلاب عاشورا شد نقش ببندند .

+ محمد امامی |


 چند روزی است عمویم به علت دفع شدید خون در بیمارستان بستری است ( اخبار مربوط به بستری شدن عمویم را به همراه تصاویرش اینجا ببینید ) . این چند روز خانواده آرام و قرار نداشتند ، پدرم بیشتر از همه نگران بود ، نگرانی را به وضوح در صدایش و نگاهش می دیدم . مادرم دعای توسل می خواند . عمو و مادر بزرگ و عمه ام از تبریز به تهران آمدند ، همه نگران از شرایط عمویم بودیم و در این نگرانی هم دل و یکرنگ . پزشکان معالج اش هم با وجود آزمایشهای گوناگون نوع و علت بیماری را مشخص نمی کردند و همین بیشتر نگرانمان می کرد . تا این که امروز همزمان با بهبودی نسبی حال عمویم در نتیجه یکی از آزمایشات علت بیماری مشخص شد و الحمد الله نگرانی ها تا حدود زیادی برطرف شد .
 در این چند روز اخیر مخصوصا بعد از عمومی شدن خبر بستری شدن عمویم دوستان زیادی به بیمارستان مراجعه کردند و عده بسیاری هم از تبریز و مرند و جلفا و ... تماس گرفتند و تلفنی جویای احوال عمویم بودند . وظیفه خودم دانستم که از طرف خانواده ام از همه این عزیزان مخصوصا آقای محمد صالح علای عزیزم تشکر و قدردانی کنم و برای همه آروزی عافیت و سلامتی داشته باشم .

×××××××

 امروز متوجه شدیم استاد شهناز در اتاق کناری بستری است . عکس عمویم و استاد شهناز را اینجا ببینید .
 

+ محمد امامی |


 امروز قرآن ترجمه آیت الله مکارم شیرازی را می خواندم ، در شرح آیات هفتاد و پنج تا هفتاد و نهم سوره بقره چنین نوشته اند :
 آیات 75 تا 79 سوره بقره یهودیان را به دو گروه تقسیم می کند :
گروه یکم ، کتاب آسمانی خود را می خواندند ولی آن را بنا به میل خود می نوشتند و تحریف می کردند و گروه دوم ، خواندن و نوشتن بلد نبودند و از کتاب آسمانی جز همان تحریف ها و دروغ هایی که گروه یکم به آنها می گفتند ، چیزی نمی دانستند . در ذیل این آیه نقل شده است : مردی به امام صادق (ع) عرض کرد : با این که عوام یهود اطلاعی از کتاب آسمانی خود جز از طریق عالمانشان نداشتند ، چگونه خداوند آنها را به خاطر تقلید از علما و پذیرش آنان مذمت می کند ؟ آیا عوام یهود با عوام ما که از علمای خود تقلید می کنند ، تفاوت دارند ؟
 امام فرمود  : << عوام ما و  عوام یهود از یک جهت فرق دارند و از جهتی مانند هم هستند . از آن جهت که مانند هم هستند خداوند عوام ما را هم مذمت کرده ، همان گونه که عوام یعود را نکوهش فرموده است . فرق آنها این است که عوام یهود از وضع علمای خود آگاه بودند و می دانستند که آنها با صراحت دروغ می گویند ، حرام و رشوه می خورند و احکام خدا را تغییر می دهند . آنها با وجدان خود این حقیقت را دریافته بودند که چنین اشخاصی فاسق اند و جایز نیست سخنان آنها را درباره خدا و احکام او بپذیرند و گواهی آنها را درباره پیامبران قبول کنند . به این دلیل ، خداوند آنها را نکوهش کرده است . اگر عوام ما هم از علمای خود فسق آشکار و تعصب شدید و حرص به دنیا و اموال حرام ببینند و از آنها پیروی کنند مثل یهود خواهند بود که خداوند آنان را به خاطر پیروی از علمای فاسق نکوهش کرده است . >> سپس امام فرمود : << عوام باید از دانشمندانی تقلید کنند که پاکی روح خود را حفظ می کنند ، دین خود را نگه می دارند و مخالف هوی و هوس و مطیع فرمان خداوند هستند . >>

+ محمد امامی |


   جعفر مدرس صادقی از جمله نویسندگان توانای ماست . داستان را می شناسد ، خوب و سنجیده می نویسد ، نوشته هایش موجز است و وقت تلف نمی کند . درهمین کتاب آخرش بیژن و منیژه نه زیاده گویی کرده و نه از چیزی فروگذار کرده است می شود کتاب را راحت تا آخر خواند و از آن لذت برد . مدرس صادقی با نثر ساده و روانی که دارد به ساختی رسیده که مختص خود اوست و او را از دیگران تمییز می دهد . وجه تمایزش با سایرین اما محدود به فرم اثرش نیست که در محتوا و درون مایه و نوع نگاه وی به جامعه است .
  در بیژن و منیژه با گزارش های تکه تکه ای که می دهد تصویری پیش روی خواننده اش می گذارد که حکایت از جامعه ای ایستا دارد . تصویری ساختاری و مفهومی از سرگردانی . در کل داستان هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و تلاشی هم برای رخ دادن چنین رویدادی نمی شود . شخصیت های داستان نه قهرمان که بیشتر یک ضد قهرمانند . سعید شخصیت اصلی داستان با این که امروزی است ، به شدت به دیروز چشم دوخته و همواره سعی در یاد آوری خاطرات کودکی و نوجوانی خود دارد . هما یا بنفشه ، اردلان و دیگران یا مردمی هستند فریب کار و یا مردمی فریب خورده و متوهم . گویی مدرس صادقی با رمان نسبتا کوتاهش آینه ای در برابر خواننده می گذارد تا زندگی فرسوده و زنگ زده اش را به تماشا بنشیند . بیژن و منیژه روایت انسانهای خسته ، بیمار و مجنونی است که زندگی را فراموش کرده اند .  به همین دلیل است که در آن اثری از تلاش و کوشش و پشتکار برای رسیدن به آرمان یا هدفی نیست . گویی نویسنده می کوشد تا به خواننده اش فرصتی بدهد برای فکر کردن و به او شوکی وارد کند تا گوشه ای از زندگی ملال آورش را زیر و رو کند ، بیاندیشد و فرصتی برای نفس کشیدن داشته باشد . بیژن و منیژه داستان ماست و جعفر مدرس صادقی نویسنده ی روزگار ما .

+ محمد امامی |


  ششم و هفتم شهریور ماه پنجمین کنگره ملی مهندسی مکانیک ماشینهای کشاورزی و مکانیزاسیون با محورهای مکانیک موتور و ماشین های کشاورزی ، مکانیک محصولات کشاورزی ، فن آوری های نوین و مدیریت و مکانیزاسیون در دانشگاه فردوسی مشهد برگزار شد . از نکات مثبت این دوره بالا رفتن سطح کیفی و کمی مقالات نسبت به ادوار پیشین بود . بنا به اعلام دبیرخانه کنگره در این دوره بیش از 530 مقاله به دبیرخانه ارسال شده ، این در حالیست که اولین کنگره ملی مهندسی مکانیک ماشین های کشاورزی و مکانیزاسیون با تعداد کمتر از پنجاه عنوان مقاله و شرکت کنندگان کمتر از دویست نفر برگزار شده است . به گمانم برگزاری چنین نشستهایی نقش مهمی در حرکت به سمت توسعه دارد. کشاورزی امروزه ، با توجه به توسعه روز افزون صنعت ، بدون استفاده از توان موتور و ماشین نمی تواند جای خود را ثابت و استوار نگه دارد . در کشور ما استفاده از تراکتور و ماشینهای کشاورزی خیلی دیرتر از کشورهای اروپایی و آمریکا شروع شده و علاوه بر این عدم هماهنگی و تناسب ادوات وارداتی با شرایط کشاورزی ایران ، پایین بودن سطح دانش و مهارت در استفاده صحیح از وسایل و حفظ و نگهداری آنها و عواملی از این قبیل ، باعث جلوگیری از پیشرفت این رشته از علم مهندسی در ایران گردیده است .
  در حالی که امروزه در کشورهای توسعه یافته در کشاورزی دید سنتی به دید صنعتی و فرا صنعتی تبدیل شده است ، عصر ماشین نیز به نهایت خود رسیده است. در عصر جدید کشاورزی ارگانیگ، استفاده از ربتیک و هوش مصنوعی در کشاورزی مطرح می¬باشد . نانو تکنولوژی راه خود را به صنعت کشاورزی باز کرده است. با استفاده از ماهواره و حسگرها ( sensors ) و سنجش از راه دور ( remote sensing ) امکان کشاورزی دقیق ( precisoin farming ) بدون مداخله¬ی انسان امکان پذیر شده است . با این وجود در ایران رشته های فنی کشاورزی ( مکانیک ماشین آلات و مکانیزاسیون ) با کم توجهی و برخی ناملایمات دست و پنجه نرم می کنند.
  بخش خصوصی و تولید کنندگان از نبود اعتبار لازم ، اساتید دانشگاه از بی توجهی دولت و فارغ التحصیلان از نبود امنیت شغلی گله مندند . نکته ای که در قطع نامه پایانی کنگره هم به آن اشاره شده است . باید کاری کنیم که صنعت و کشاورزی به نیروهای متخصص این رشته اطمینان کنند. تا با ارتباط تنگاتنگ دانشگاه و صنعت به پیشرفت کشاورزی مان کمک کنیم.
  حقیقت این است که برای رسیدن به توسعه پایدار چاره ای جز پیشرفت در کشاورزی با استفاده از تکنولوژی روز نداریم و این امر چه در بحث خرد و چه در بحث کلان جز در سایه توجه بیشتر به مکانیزاسیون امکان پذیر نیست.
  نکته کلیدی در مورد رشته مهندسی ماشینهای کشاورزی محدود نکردن آن به تراکتور و ماشین آلات می باشد و تمام دانشجویان و متخصصین باید بدانند که معنای این رشته استفاده از کلیه ی ابزار مهندسی(الکترونیک، مکانیک، کامپیوتر و غیره) در پیشبرد کشاورزی مدرن می باشد.

********

این یاد داشت را برای روزنامه جهان صنعت نوشته ام .

+ محمد امامی |


  اینجایم مشهد . مشهد مقدس . ماشینی کرایه می کنم و به محل اقامتم می روم . اتاقم آماده است . طبقه چهارم  شماره 407 . پرده ها را می کشم . پشت پنجره اتاق من شهری است که دنیای خودش را دارد . آدمهای خودش ، زن و مرد ، پیر و جوان . در رفت و آمد . پر از سر و صدا و بگو مگو ، ته مانده های سیگار مچاله ، ریخته زیر پا . سکوت پشت پنجره فریبی بیش نیست . خسته ام . هنوز از محلات برنگشته راهی مشهد شده ام و حالا اینجایم روی تخت خواب . چشم هایم را می بندم . صدای نفس هایم را می شنوم و از شنیدن صدایشان لذت می برم .
 خسته ام و خستگی دلچسب آدمی را دارم که از کویری خاموش ، پر از فراز و نشیب ، گذر کرده و به سایه امن درختی کهن و جویباری جاری رسیده است . آفتاب پشت پنجره روی صورتم افتاده و رخت خواب گرم و نرم و دوست داشتنی است . دوست ندارم بلند شوم . از بیرون صدای رفت و آمد می آید ، صدای زندگی .
به طبقه اول می روم . وقت صبحانه است و آدم ها ، آدم های خواب آلود دسته به دسته دور میزی نشسته اند . پشت صورتهای خواب آلوده شان ، قصه ای خوابیده است . این غریبه ها از دورترین روزهای گذشته من می آیند .
 تا شب درگیر کنگره ام . دختری دستپاچه ، تند و تند مقاله اش را می خواند ، داورها و حضار سوال پیچش می کنند . نمی تواند پاسخ دهد . حوصله ندارم . می زنم بیرون . یک روز دیگر . امشب . فردا غروب . آخرین روز . صبح روز بعد . تهران . شهر بی آسمان .
 امشب عازم تهرانم . کنگره تمام شده . ماشینی کرایه می کنم برای خیابان امام رضا . اینجا هم از ترافیک و ازدحام خلاصی ندارم . پیاده می شوم و به حرم می روم . کفش هایم را تحویل می دهم . محو تماشای دیوار های بلند آینه کاری شده هستم . پشت اینها هنری نهفته است که ریشه در تار و پود این ملت دارد . به ضریح امام که نزدیک تر می شوی ازدحام دوچندان می شود .
اینجایم در جوار بارگاه امام هشتم . جماعتی در حال زیارتند با خواسته ای نهفته در دل . مردی زیر لب دعا می خواند . چشم هایش بسته است ، سرش را آهسته تکان می دهد و تسبیحی را دور انگشتانش می پیچاند ، باز می کند ، از نو می پیچاند . رویم را بر می گردانم . محال است به ضریح برسم . با فشار جمعیت جا به جا می شوم . تسبیح قرمز رنگ توی سرم می چرخد و به دور فکرهایم پیج می خورد . سرم گیج می رود . گوشه خلوتی می یابم . از جمعیت جدا می شوم و روبروی ضریح می ایستم . اینجا چه می کنم ؟ تا به حال کجا بودم ؟ دروغ می گویم . این جواب من نیست . دلم بی قرار است . چیزی در گلویم بالا و پایین می رود و از چشمانم بیرون می ریزد .
 می گذرد . بلیط توی دستم است . کارت پرواز را می گیرم . دنیایی دیگر پیش رویم است . دنیایی با اوهام سرگیجه آور که خواهی نخواهی بدان تعلق دارم .

+ محمد امامی |


  آخر هفته گذشته ام را در آذربایجان سپری کردم . سری به زعفرانیه زدم . کوی شبنم هشت متری سی ام . محله ای که هشت سال در آنجا زندگی کرده ام . نه تنها در مقایسه با زمانی که ساکن آنجا بودیم که نسبت به چند سال قبل که گذری از آنجا رد شده بودم تغییرات فراوانی کرده بود . امروز برای مادرم تعریف می کردم که آپارتمانهای چند طبقه جایگزین خانه های ویلایی شده اند . آقای علیزاده شش طبقه ساخته ، حاج یوسف خانه اش را کوبیده . خانه ما اما فقط نمایش تغییر کرده . سوپر مارکت محله مان که معمولا از آنجا خرید می کردیم ، همچنان پا برجا بود . شاید از معدود مکان هایی است که دستخوش تغییر نشده . از ماشین پیاده شدم . نیم ساعتی در حوالی منزل سابقمان قدم زدم . اگر چه گذر زمان رنگی نو به کوچه ها و خانه های آشنایم زده بود ، اما خاطرات شیرین گذشته برایم زنده شد . روزهایی که بعد از آمدن از مدرسه با شور و شوق فراوان تکالیفم را انجام می دادم تا عصر که هوا خنک شد بزنم بیرون و تا تاریک شدن هوا فوتبال بازی کنم . زمانی که ما تبریز بودیم اگر اغراق نباشد تمامی اهل محل را می شناختیم و با همه سلام و علیکی داشتیم ، دراین شهر بی آسمان اما همسایگان دیوار به دیوار خود را  نمی شناسیم .
 درسفر کوتاهم به تبریز و مرند و جلفا دیداری تازه کردم با تعدادی از دوستانم . هنگام بازگشت خسته بودم ، خواب در خواب می شدم ، رویا به رویا . از تبریز به تهران . با صدای مهمان دار بیدار شدم که اعلام می کرد تا دقایقی دیگر در فرودگاه مهرآباد به زمین خواهیم نشست و من از پنجره دریایی را دیدم که  ثانیه ای دیگر چون قطره ای به آن خواهم پیوست .

+ محمد امامی |


 پس از سفر کوتاهی که به استان لرستان داشتم ، آثار عباس معروفی را دوباره خوانی کردم تا این که امشب تصمیم گرفتم صفحات سیاسی هفته نامه شهروند امروز را ورق بزنم . مطالب شهروند امروز همیشه پر محتواست و این یعنی اینکه نمی توان شهروند را در دست گرفت و چند ساعتی وقت نگذاشت .
 
×××

در این مدت که به خواندن آثار عباس معروفی مشغول بودم شبها سر آسوده بر بالین می گذاشتم . شاد و زفت و فربه و گلگون از گشت و گذار در بهشت گمشده ام .

×××

 امشب اما آسوده خوابم نبرد . خسته بودم اما خواب نمی آمد . احساس کسی را داشتم که در دریای طوفانی رها شده است و کشتی نجات را نمی بیند . پشیمان بودم از اینکه ذهن درگیر داستانم را آلوده سیاست کرده ام .

×××

 دو سه خطی نوشتم تا آرام شوم .

+ محمد امامی |


 این آیه قرآن را خیلی دوست دارم : و ما در دلهای پیروان محمد رافت و مهربانی نهادیم ...
عیدتان مبارک

+ محمد امامی


 مدتی است خطی ننوشته ام . خودم را در خلاء می بینم و عبور از این خلاء زمان می برد . مخصوصا اگر درگیری غریبی داشته باشی با محیط پیرامونت با زمان و البته با خودت . گاهی نمی نویسم چون فکر می کنم ذاتا نویسنده نیستم . زمانی دچار اندکی غرور می شوم نمی نویسم تا نوشته ام كاری در حد و حدود كارهای پيشين نباشد و اغلب نمی نویسم چون نمی توانم . تاب مقاومت در برابر بیگانه را ندارم ، پس به لاک خودم فرو می روم و این غربت را این تنهایی را به همراه شدن با دیگرانی که نمی شناسندم و نمی شناسمشان ترجیح می دهم .
 تولد امام علی (ع) و روز پدر بهانه ای شد تا بنویسم و چه بهانه ای زیباتر از این . بهار امسال پدرم وارد چهل و نهمین سال عمرش شد . همیشه اولین خواسته ام از خدا طول عمر همراه با سلامتی برای پدر و مادرم بوده است .
 زمانی که تبریز بودیم ساعت که به سه بعد از ظهر نزدیک می شد زیر پایم صندلی می گذاشتم به هر ترتیبی بود به پنجره می رسیدم تا پدرم را انتظار بکشم . یاد دارم وقتی پدرم کتاب می خواند گوشم را روی کمرش می گذاشتم تا صدایش را بشنوم . زمانی که دانشگاه قبول شدم با مادر و خاله ام شیراز بودیم و پدرم تهران بود ، به تهران که برگشتم با یک دسته گل در فرودگاه منتظرم بود .
 در همه این سالها دوستش داشته ام . چه زمانی که کنارم بوده است و چه زمانی که کمترین نسیم مشترکی بینمان احساس نکرده ام . روزش مبارک .

+ محمد امامی |


 در یک روز گرم بهاری سر یکی از کلاسهای کسل کننده دانشگاهی نشسته ام . طبق معمول در ردیف یکی مانده به آخر کنار پنجره ، کاغذ و قلمی روبرویم است و سعی می کنم خودم را با حرفهای استاد سرگرم کنم . استاد محترم به قدری فرمول و x و y روی تابلو می نویسد و توضیح می دهد که دیگر از حرفهایش سر در نمی آورم . شروع می کنم تصنیف بوسه های باران استاد شجریان را روی کاغذ می نویسم . طنین صدای آسمانی اش در سرم می افتد .  شعرش از شفیعی کدکنی است و آهنگش از حسین علیزاده . ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران،بیداری ستاره در چشم جویباران/آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل،لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران / ... / پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند ، دیوار زندگی را اینگونه یادگاران / وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند ، تا در زمانه باقیست آواز باد و باران ...
 بر می گردم  و  بیرون را نگاه می کنم . تپه ای در دو سه کیلومتری دانشگاه ، پوشیده از درختان جنگلی ، انعکاسی از سبزی چمن . خیابانی که دانشگاه را به شهر می رساند و ماشینهایی که گاه و بی گاه رد می شوند . خانه های بزرگ و کوچک با سقفهای شیروانی . آسمان آبی و ابرهای روان .

 دردوردست ، سر سبزی نخلها چشمه ای را وعده می داد ، گاه چشمه پر آب بود و گلهای خرزهره برآن خمیده بود . دلفریبی گلهای این باغ چنان بود که دیگر نمی خواستم بگذارم و بگذرم ... آن بعدی بسی زیباتر بود ، از گلها و نواها انباشته تر بود . درختان عظیم تری بر آبهای فراوان تری خمیده بود . باز بایست می گذاشتیم و می گذشتیم .

  بر می گردم به کلاس . تقریبا همه مشغول نوشتن هستند و استاد مثال حل می کند . شعری از ریچاردبراتیگان برایم تداعی می شود ، روی کاغذ می نویسم اش . نام شعر هست در پژوهشکده فن آوری کالیفرنیا :
مهم نیست چه نوابغ لعنت گرفته ای هستند
این آقایان
من حوصله ام سر رفت .

+ محمد امامی |


 سی و یک خرداد سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران است . وی از جمله  شخصیتهایی است که به گمانم نسل من باید آنها را از نو بشناسد . سال اول دبیرستان ، سال آشنایی من با شهید چمران بود . دبیرستان ما ساختمانی داشت که به نام شهید چمران نام گذاری شده بود . بعدها فهمیدم او از دانش آموختگان همین دبیرستان است . تا آن زمان تصویری که از وی در ذهن داشتم مردی بود با محاسن بلند و شلوار نظامی . همان سال بود که مناجات اش را خواندم . به دلم نشست با او همراه شدم ، با او گریستم و شیفته نثر زلال و آسمانی اش شدم ، نثری که حکایت از دل دردمند نویسنده اش داشت .
 شهید چمران در دبیرستان هایی چون البرز و دارلفنون تحصیل کرد ، وارد دانشکده فنی دانشگاه تهران شد . با استفاده از یک بورس تحصیلی به دانشگاه های تگزاس و برکلی در ایالات متحده رفت . تحصیل در بالاترین سطوح علمی مانع از این نشد که چمران که روزی در قیام ملی سی تیر به پشتیبانی از نهضت مقاومت ملی و رهبرش زنده یاد دکتر محمد مصدق برخواسته بود از مبارزه سیاسی غافل بماند . مبارزه ای که ریشه در تعالیم  مرحوم آیت الله طالقانی در مسجد هدایت تهران داشت .
 دکتر چمران به عالی ترین مراتب در رشته الکترونیک و فیزیک پلاسما رسید . وی به لحاظ علمی از مفاخر کشور محسوب می شود ، اما افتخارات علمی  و مبارزات سیاسی برای آرام کردن دل بیتابش کافی نبود . می نویسد می خواهد از این به بعد آدم باشد . همه جلوه های رفاه را ترک می کند و برای آموزش های نظامی به مصر و الجزایر می رود و سرانجام به مبارزان لبنانی می پیوندد . دکتر چمران پس از انقلاب با آغاز جنگ تحمیلی خود را وقف دفاع از میهن کرد و جنگهای چریکی و نامنظم را سامان بخشید و سرانجام در دهلاویه شهید شد .
 عباس امیر انتظام در کتاب خاطراتش ( آن سوی اتهام ) خاطره ای از شهید چمران نقل می کند . می نویسد در تعطیلات عید در نخست وزیری آن کال بوده است که شهید چمران به دیدنش می آید و با چهره ای گرفته و ناراحت می گوید می خواهد ایران را ترک کند . عباس امیر انتظام به او می گوید من و تو هر دو دوست داشتیم در یک دولت ملی به کشور خدمت کنیم ، درست نیست که در این شرایط مهندس بازرگان را تنها بگذاریم . مرحوم دکتر چمران می گوید از دخالتهای بی جای روحانیت در امور دولت عاصی شده است . از شدت ناراحتی منقلب شده و می گرید . فکر می کنم خدا او را خیلی دوست داشت که به افتخار شهادت نایل اش کرد و نگذاشت که بماند و ببیند چه بر سر آرمانهایش آمده است .

+ محمد امامی |


 تصمیم داشتم بلافاصله بعد از امتحانات به مشهد بروم و اگر فرصتی شد ان شا الله تابستان امسال سفری داشته باشم به شیراز ، اصفهان و تبریز . شرکت در پنجمین کنگره ملی مهندسی مکانیک ماشین های کشاورزی و مکانیزاسیون که شهریور ماه امسال در مشهد برگزار میشود سفر مشهدم را به تاخیر انداخت . اما تعطیلات هفته گذشته باعث شد زودتر از زمانی که برنامه ریزی کرده بودم به تبریز بروم . با وجود اینکه صبح زود از تهران حرکت کردیم ، با ترافیک سنگینی مواجه شدیم که چند ساعتی مسیرمان را طولانی تر کرد . بخشی از این زمان را با پدرم در رابطه با دولت صحبت کردیم . تبریز هم در هر جمعی صحبت از احمدی نژاد و عملکردش بود . در جمع های صمیمی تر مطالبی راجع به احمدی نژاد بیان می شد که حقیقتا نمی شود آنها را نوشت . مطالبی که مودبانه آنها را حتما در قالب اس . ام . اس خوانده اید .
 شرایطی که در این سه سال پس از ریاست جمهوری احمدی نژاد در کشور ایجاد شده ، به گمانم زمینه ای را فراهم کرده است که اقبال مردم روز به روز نسبت به او کمتر شود و ادامه این روند منجر به انتخاب مجدد سید محمد خاتمی خواهد شد .
 حداقل برای من خاتمی رییس جمهور مطلوب نیست . فکر می کنم کسانی هستند که مدیریت بهتر و صداقت بیشتری نسبت به او دارند و برای ریاست جمهوری شایسته ترند از او . اما نباید فراموش کرد در دولت اصلاحات ، تورم ، گرانی ، مشکل بنزین ، بیکاری ، شکاف طبقاتی ، اعتیاد ، فساد ، مساله هسته ای و ... این طور مردم را اسیر خود نکرده بود . در سطح بین الملل چهره ایران بسیار مقبول تر از حالا بود . فضای فرهنگی کشور و آزادی های اجتماعی هم در آن سالها قابل مقایسه با شرایط امروز نبودند . 
 به هر حال امیدوارم انتخاب مردم در انتخابات سال آینده از روی آگاهی باشد و به فردایی بهتر برای ایران منتهی شود .

+ محمد امامی |


هفته گذشته یک شب مهمان یکی از اساتیدمان ( که مدتی قبل  درهمین جا مطلبی راجع به ایشان نوشتم ) بودم . صحبت از کنسرت اخیر لطفی با گروه شیدا شد و اینکه اگر امثال لطفی و مشکاتیان و شجریان این سالهایی را که  دور از هم بودند ، با یکدیگر همکاری داشتند ، آثاری که در زمینه موسیقی  تولید میشد ، پربار تر و چه بسا ماندگار تر از آثاری میشد که هر یک جداگانه ساخته اند . نمونه اش ایران سرای امید ساخته محمد رضا لطفی که با صدای استاد شجریان جاودانه شده است . البته من اشاره کردم برای کشوری که نمایش ساز در تلویزیونش ممنوع است ، با وجود نظریات مختلفی که درباره موسیقی مطرح است و هفت خوانی که سر راه هر هنرمند قرار دارد ، فعالیت این عزیزان قابل تقدیر است .
 صبح ، هنگام خداحافظی در کتابخانه استاد چشمم به کتاب مائده های زمینی آندره ژید افتاد . کتاب را امانت گرفتم و یک نفس خواندم . حیفم آمد بخشی از کتاب را در عادت می کنیم ننویسم : 
عزیمت وحشت انگیز در گرگ و میش پیش از سپیده دم . لرزش روح و جسم . سرگیجه.آنچه را هنوز می توان با خود برد جستن.- منالک در عزیمتهای خویش چه چیز را اینهمه دوست می داری ؟ درپاسخ گفت : پیش مزه مرگ را. یقینا دیدار چیزهای دیگر به قدر جدایی از چیزهایی که مرا ضرور است اهمیتی ندارد. آه !  ای ناتانائیل ، از چه بسا چیزها می توان گذشت ! جانها هرگز به آنقدر که باید میان تهی نمیشوند تا عاقبت آنقدر که باید از عشق سرشار شوند - ازعشق و انتظارو امید که تنها مایملک حقیقی ماست . - وه ! تمامی آن جایها که در آنها نیز می توان به خوبی زیست !- آن جایها که از سعادت سرشارست. مزارع پر کاه ، کارهای بی بها در دشتها ، خستگی ، آرامش عظیم در خواب ... رهسپار شویم ! و هر کجا که پیش آید درنگ کنیم !

+ محمد امامی |


 امروز آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی برگزار شد . منهم شرکت کرده بودم . خیلی ناراحت کننده است که سر جلسه کنکور سوال برایت آشنا باشد و نتوانی جواب بدهی ، یا بین دو گزینه شک داشته باشی و نتوانی گزینه صحیح را انتخاب کنی .
 تا بهمن ماه که آزمون سراسری برگزار می شود چند ماهی وقت دارم . الحمد الله برای ترم هفتم و هشتم واحدی نمانده که مجبور شوم کلاس بروم . بیست و چهار واحد این ترم انتخاب کرده ام و علاوه بر این ، هفت واحد دیگر را با هماهنگی اساتیدشان کلاس می روم تا ترم آینده فقط امتحان بدهم . سی و یک واحد کلاس رفتن در یک ترم کمی خسته ام کرده است . از طرفی از این هفته تا هشتم تیر ماه مدام امتحان دارم . هم به لحاظ جسمی و هم به لحاظ روحی خسته ام . باید استراحت کنم . به هوای تازه نیاز دارم .
 امروز بعد از مدتها کتابی به دست گرفتم . کلاه کافکا ، گزیده شعرهای ریچارد براتیگان . بعضی از شعرهایش بیشتر به دلم نشست ، به قول مقدمه کتاب ساده و فریبنده بودند . از جمله این شعر . شعری به نام عاشقانه .

چه قدر خوب است
که صبح بیدار شوی
به تنهایی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
دوست اش داری
وقتی دوستش نداری
دیگر

+ محمد امامی |


  از آشپز خانه بوی آشغال می آید . بر می گردم و به سقف خیره می شوم . سفید است با ترکهایی که به سیاهی می زنند. چشمانم را می بندم ، سعی می کنم بخوابم ، اما خوابم نمی برد.
ظرفهایی که این چند روز خورده ام روی میز پخشند . کنار تشکم پر است از کتابها ، روزنامه ها و مجلاتی که روی هم ریخته شده اند . رخت خوابم میان اتاق پهن است . باید بلند شوم . رخت خواب را مرتب کنم . پرده ها را بکشم ، پنجره ها را باز کنم ، کیسه آشغال را بگذارم دم در ، ظرفهای نشسته را بشویم ، ریش چند روزه ام را بتراشم ، دوشی بگیرم و بزنم بیرون .

***

  به دو مامور حراست دم در دانشگاه سلام داد . حیاط دانشگاه خلوت بود . یک ربعی تا شروع کلاسش وقت داشت . همان چیزهای همیشگی را آماده کرده بود تا امروز هم تکرارشان کند . مثالی بزند و به قیافه های احمق دانشجویانش نگاه کند و به حال خود و آنها افسوس بخورد .
 جلوی انتشارات ، پای پله ها شلوغ بود . چند نفر کتاب به دست از پله ها پایین می آمدند . جواب سلامشان را داد و پله ها را بالا رفت .
 گوشه سالن دو دختر پهلوی هم ایستاده بودند و به او نگاه می کردند . پوست صورتشان برق می زد ، سفید بودند و خوشگل ، دخترهای کلاسش همه زشت و سبیلو بودند . راهرو باریکی سالن را به کلاسش وصل می کرد .  ساعتش را نگاه کرد ، هنوز کمی وقت داشت . انتهای سالن درست روبروی پله ها ، پنجره بزرگی بود که از آنجا ورودی دانشگاه و محوطه را به خوبی میشد دید . حیاط هنوز خلوت بود اما ورودی دانشگاه شلوغ بود . از مینی بوسی که دم در دانشگاه پارک کرده بود ، چند نفر پیاده می شدند . در میان جمعیت زهره را دید . کیفش را دستش گرفته بود و با شتاب می آمد .

***

 مانتو خاکستری تنش است ، کیفش را دستش گرفته و با شتاب می آید . بعد از نهار در اتاق اساتید می بینمش . جلو می روم و سلام و احوال پرسی می کنم . دستهایش را پشت کمر می گیرد . با لبخند همیشگی اش جوابم را می دهد . تا به حال یک نیروی درونی شاید شرم اجازه نداده بود به صورتش دقیق شوم . حالا برای اولین بار به چهره اش دقت می کنم . چه صورت دل نشینی . رنگ گندم گونش به چهره اش نشاط می بخشد . انحنای ملایم پلک ها و ابروها یش عاطفه ای عمیق را منعکس می کند .
  وقتی صحبت می کند روی پاهایش بلند می شود . می پرسم با پدر و مادرش صحبت کرد ؟ نتیجه چه شد ؟  گوشه لبش چال می افتد و می گوید فردا خانواده اش منتظرم هستند .

***

 حیاط دانشگاه خلوت بود ، باران می بارید و انعکاس نور چراغ ها بر آسفالت خیس می درخشید . هیچ کاری نداشت ولی فکر می کرد دیر کرده است . دیر رسیدن یا زود رسیدنش فرقی نداشت ، امشب تنها بود و کسی منتظرش نبود . دلش راحتی بیرون را می خواست . اینجا زمان کند می گذشت . می خواست سریعتر به خانه اش برسد ، زیر کتری را روشن کند ، بنشیند روزنامه اش را بخواند ، چای اش را بخورد ، سیگارش را بکشد و به فردا شب فکر کند .

***

 همه ملافه هایی را که روی مبلهای اتاق پذیرایی بود برداشت . با جارو افتاد به جان اتاق ها . کف راهرو میان اتاقها را شست و سرامیکها را برق انداخت . آینه و پا تختی و میز و صندلی را دستمال کشید و افتاد روی یکی از مبلهای پذیرایی . به دور و برش نگاه کرد که ببیند همه چیز روبه راه هست یا نه . فقط مانده بود میوه و شیرینی را روی میز بچیند . جلوی آینه رفت . شلوار جین وتی شرت تنش بود . کمی باسنش بزرگ شده بود اما بقیه اندامش متناسب بودند . لباسش را عوض کرد . پیراهنی که تازه خرید بود پوشید . آرایش ملایمی کرد و نگاهش به سمت ساعت چرخید .

***

 فشار انگشتهایش را کف دستش حس کرد . لبهایشان تماس اندکی پیدا کردند. حرارتی سوزان تمام بدنش را فرا گرفت . دلش می خواست تا ابد نقش لبها و سردی دستهای او را حس کند .

***

 کمر بندم را می بندم . هواپیما دور می گیرد و بلند می شود . دلم گرفته . خسته ام . احساس می کنم چیزی کم دارم . عینکم روی بینی ام سنگینی می کند ، برش می دارم . سرم را به صندلی تکیه می دهم اما خوابم نمی برد . مردی که بغل دستم نشسته بوی عطرchic می دهد . مردی است با ریش تراشیده و عینک دور سیاه . روزنامه می خواند . بر می گردم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم . دلم بیشتر می گیرد . مرد بغل دستی ام سر صحبت را باز می کند . وقتی حرف می زند صورت چاقش حالتی مهربان می گیرد . مهندس ماشین آلات کشاورزی است . از آلمان ادوات کشاورزی وارد می کند . کار و بارش بد نیست . نمایندگی یکی از کارخانه های بزرگ تراکتورسازی را دارد . شروع می کند از مشکلات واردات گفتن و  از نرخ بالای عوارض و مالیات . وقتی بی توجهی ام را می بیند سر تکان می دهد ، شانه بالا می اندازد و لب بر می گرداند .
 سوار تاکسی می شوم . چشمهایم غرق خواب است . دم در مجتمع کرایه را می دهم و راننده را مرخص می کنم . به طبقه پنجم که میرسم . زنگ  می زنم . کلید را به در می اندازم اما نمی چرخد . دو سه بار امتحان می کنم . باز نمی شود . چشمم به یاد داشتی روی جا کفشی می افتد . آقای دکتر لطفا با این شماره تماس بگیرید .

***

فکش شل شد . نوک زبانش را از گوشه ای به گوشه دیگربرد . لبهایش را خیس کرد . کت تنش بود . دکمه های جلیقه اش بسته بود ، از داخل جیبش یک روان نویس سبز پیدا بود . پیراهنش به پشتش چسبیده بود . آنچه که فکرش را نمی کرد به سرش آمده بود . زنش تمام دار و ندارش را فروخته بود و تقاضای طلاق کرده بود . وقتی شنید ، شروع به عرق ریختن کرد . دستش را بالا برد تا دانه های عرق را که حس می کرد روی پیشانی اش جمع شده است پاک کند . دکمه بالای پیراهنش را باز کرد . عرق خیس را روی پاها و زیر بغلش حس می کرد . دستش به سمت پاکت سیگار رفت .

***

 دستهایش را در جیب پالتو اش کرده و قدم می زند . روی شیشه ها عرق کرده و خط آب افتاده است . در ساختمان آن طرف خیابان زنی به پنجره تکیه داده و بیرون را نگاه می کند . زیر پایش برگها خش خش می کنند و او را به دور دستها می برند . بچه هایی را می بیند که با جیغ و فریاد به سر یکدیگر می زنند . پارک پر گل و درختی را می بیند که ازلای سنگ فرشهایش چمن سبز شده است . حوض خزه بسته وسط پارک پر است از ماهی های قرمز. زیر درختی که شاخه هایش را گلهای ریزپوشانده روی نیمکتی چوبی می نشیند . محسن را می بیند . نزدیک می شود . شلوار و کت کبریتی پوشیده است . بازوهایش را دور بدن اش می اندازد و او را در آغوش می کشد .
 تنها چیزی که برایش مانده خاطره ای است از او ، رویایی دور . با علاقه تمام حرفهایش را گوش می داد . اغلب وقتی صحبت می کردند نکاتی را مطرح می کرد که نشانه توجه عمیقش بود . گاهی برایش کتاب می خواند .  صدایش را می شنود ، آهنگ صدایش و تصاویری که صدایش انتقال می داد :
« در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. »
 خم می شود برگی را از روی زمین بر می دارد . زرد است و رگه های قرمز دارد .

***

 من و او آن قدر با هم تفاوت داشتیم که شبیه هم شده بودیم . مثل شب که در اوج شب بودنش به روز تبدیل می شود . برای من صورت گندمگونش ، چشمان خاکستری اش ، بینی کوچکش و لبخند دلپذیری که همیشه به لب داشت ، غنیمتی بود . حالا می فهمم که او دو شخصیت کاملا متفاوت داشت . شخصیت اولش زنی بود ، زیبا ، باهوش ، خنده رو ، خوش برخورد که هر کسی را عاشق خود می کرد . وقتی با روزنامه به خانه بر می گشتم ، روی صندلی می نشست ، آرنجش را روی دسته صندلی می گذاشت و با دقت گوش می داد . مهم نبود که برایش چی می خوانم . گوش می داد . اما روی دیگر سکه زنی بود مرموز و تودار . گاهی هیچ کدام از این دو نبود . دختری میشد ضعیف و شکننده .
 همه چیز آرام پیش می رفت . صبحها دانشگاه بودیم ، بعد از ظهرها خانه . من فقط سه روز در هفته کلاس داشتم . اما زهره چند شاگرد خصوصی هم داشت که به خانه آنها می رفت . شبها کتاب می خواندیم . روی دو سه طرح پژوهشی کار می کردیم . چند تا از مقاله هایم در دانشگاه های اروپایی پذیرش گرفتند . مجبور بودم مدام در سفر باشم . چند سفر زهره هم همراهم بود . به برادرم وکالت داده بودم تا برایم یورو بفرستد و به کارهایم برسد . زهره از این که به مجید وکالت داده بودم ناراحت بود . تا اینکه در این سفر آخر به خودش وکالت دادم . قرار بود دو هفته در برلین بمانم . از آنجا هر چه تماس گرفتم جواب نداد . نگران شده بودم . بعد از چند روز پیدایش کردم . خانه پدرش بود . گفت مدتی کار داشته و سرش شلوغ است . گفت خسته شده و می خواهد چند روزی برود خانه روستایی پدرش تا آب و هوایی تازه کند . وقتی برگشتم ، فهمیدم وکیل گرفته است . در دفتر وکیلش دیدمش . یک کلمه حرف نزد . تمام مدتی که آنجا بودم حالت صورتش هیچ تغییری نکرد . از این که روبرویش نشسته بودم احساس خوبی نداشتم . رفتار خونسرد او که با آرامش بر خودش مسلط بود ، این حالت را تشدید می کرد .

***

 بوی تند سیگاربا بوی آشغالی که از آشپز خانه می آید ناراحتش می کند . ساعت روی دیوار خوابیده است . به سقف خیره می شود . سفید است با ترک هایی که به سیاهی می زنند . رختخوابش وسط اتاق پهن است . ظرفهای نشسته اش روی میز پخش اند . کنار تشکش پر است از روزنامه ها ، مجلات و کتابهایی که روی هم ریخته شده است . زیر سیگاری  بالای سرش پر است از ته سیگارهای له شده . باید بلند شود زیر سیگاری را خالی کند ، رخت خواب را مرتب کند . پرده ها را بکشد ، پنجره ها را باز کند ، کیسه آشغال را بگذارد دم در ، ظرفهای نشسته را بشوید ، ریش چند روزه اش را بتراشد ، دوشی بگیرد و وقتی می زند بیرون یادش باشد برای ساعت باطری بگیرد .

***************************************************

داستان خاکستری را زمانی نوشتم که درگیر امتحانات پایان ترم بودم . با این حال از نتیجه کار راضیم و داستانم را دوست دارم .خاکستری را برای استاد معروفی فرستادم ، در پاسخم نوشتند که در مسابقه رادیو زمانه شرکت کنم .
 

+ محمد امامی |